
شعر

محمد هاشم اكبرياني
1
چشم های دختر را
بوسید و گفت:
«نه برای نگاهی که دارد
برای حرف هایی که می زند»
2
سخت بود
یافتن روزنه ای برای دیدن.
حالا با روزنه ای در دست
پی جایی ، نقطه ای ، جهانی می گردم
که بتوانم ببینم !
3
نه از جنگل – که همیشه پای سفره ام می نشیند-
و نه از بهار – که همیشه پا در کفشم می کند-
صدایم را
از برگی در باغی دور به امانت می گیرم
که خود را
آهسته آهسته
قربانی می کند
تا دنیا
پروانه ای تازه ببیند
4
آسمان چقدر تلخ و سنگین شده است
کبوترها
از پروازشان
هیچ خاطره ای
برای جوجه ها تعریف نمی کنند
5
پایم را روی پدال می گذارم
ومحکم فشار می دهم
ماشین اما اصلا راه نمی رود
پاک کن را بر می دارم
و ماشین را پاک می کنم
یادم می رود
که خودم هم
توی ماشین نشسته بودم!

|
|
|