
شعر
علي صالحي بافقي
پیش و پس
طوفان
از اینهمه آرامش
ترس بَرَم می دارد
می بَردَم میانِ طوفان
امّا
حکایتِ آرامشِ پس از طوفان را نیز می دانم ....
پيروزي !
انگشتهام ، بويِ باروت ميدهند،
لبهام ، بويِ دود .
گونه هام ، بويِ آتش و
مُژه هام ، بويِ چشمِ سوخته.
از حفره يِ خاليِ ميانِ سينه ام ، چيزي نمي گويم ...
بي سر ، بي دست ، بي پا ،
از جنگي نابرابر، شكست خورده، باز ميگردم ...
...
حريفم نشدم .
قرینه
تو بُرده بودی
قلبی را که من باخته بودم ...
مغلوبِ کوچکی نبوده ام من ،
تو هم فاتح بزرگی
......
کشف
و به جاذبه ی سیبِ ماه ،
از ریشه ،
به شکلِ درد، در می آیم و
بر لبانش خراب می شوم .
کاشفِ کدام راز ِ سر به مِهرم می توانی باشی ؟

|