
شعر

ابوالفضل پاشا
مىگردم و
در شعرها
مىگردم و در شعرهاى من كجايى؟
و حيف اينكه تو با دستهاى من نبودهاى كه نباشى
من اما از تو نشانهيى اثرى ردّ ِ پايى نمانده است
پابرهنه روى ماسهها رفتى خنديدى
پابرهنه روى ماسهها نشستى بخند
خنديدى روى ماسهها خوابيدى بخواب
تو با آمدن به شعر من آتش دويده است
و اين سايهها كه به ظهر تابستان كجا بود؟
عجيب كه دست من مىلرزد
آب آمد و از ماسهها گذشت
خوابيدن از تو باشد اى تماشاى من بخواب
آب آمد و ردّ ِ پاى تو را برد
خنديدن از تو باشد اى تماشاى من بخند
مگر تو حال مرا مىبينى
عجيب كه دست من مىلرزد
و بايد اينها كه به لب دارى بگو
آب آمد و از من گذشت
تو در خواب بودى
آب آمد و همهجا را برد
من كه مىگردم و در شعرهاى من كجا ماندهاى؟
|
|
|