
شعر

مژگان اميري
کرانه ی پنجم
از سایه ی سوم
در اولین سطر.
تکرار کن.
هنوز ياد نگرفته ای
که چگونه بر فضای این درس ها قدم بگذاری.
دوباره شروع می کنیم.
چیزی نبود
و هراسان
پناه بردن به این شکاف غار
باور نكردن سایه ی بید مجنونی را که چتر انداخته بر سر
قدم گذاشتن بر ساحلهايي
که نمی دانی
کدام سوی این جغرافیا نشسته اند؟!
پروانه ها بهتر طعم رنگ ها را می فهمند
و خواب هایشان را می کارند پشت پیله هایشان
گیریم چند سال
از لبه ی این ایمان شوم
افتادم روی این کابوس های سیاه جهنمی.
برای این مخمل نرم آفتاب
روی سرمای نوک انگشت هایمان
امسال گندم می کاریم
و یک دانه سایه ی کاه گلی
و یک ذره خدا
با کمی صدای ...
غیر از گندمش... تا
دنیای خوابهاي سرد
کهکشان رؤیاهایي سرشار از بوي بوسه
غارهای پير
سرنشینان تنها
قایق هایی تنها
باور نمی کنند کسی ميتواند
روی کرانه ها
و ردهای آشنا دست بكشد و گاهي حدس بزند
فرار شتابان
رفتن زیر ناپیدایی لحظه ها
این را از دهان سرخ پوست های مهاجر و مست
و کشاورزان مکزیک شنیدهام
وقتی خنده گوشه ی چشم هایشان مکث می کرد
بوی توتون نفس هایشان
می ریخت روی برهنگی نیزه ها
پوزخند تلخشان می گفت
کو تا یاد بگیریم پشت راه ، راه است
و پاها به دنبال صدا همیشه فریب می خورند.
در این بی وقفه گی خیابان هایی
پر از بوی ترس، مرگ، اضطراب
و نگاه هایی کریه
که از قاب های بزرگ این بزرگراه ها
می ریزند روی سنگینی بغض این روزها
و این دردی
که استخوان های کودکان نیامده را تسخیر می کند
چه چیزی بهتر است؟!
.
.
.
پناه بردن به خواب یک رؤیای سبز
و امتداد دست ها
در این فروپاشی ویرانگر
از...
تا...
و حالا فقط...
صداهایی دائم می ریزد روی لب های من
طرح هایت را تمام کن.
و ردهایت را پاک کن
یادت رفته قول داده ای
تا تمام یک رنگین کمان را قوس نزده ای
سکوتت را نشکنی
زیر این تکه آسمان
و بالای این تکه خاک برای تو
یک نفر بیشتر از این سهم نمی برد از این جهان
باید یاد بگیری.!
دویدن در تمام طول راه
و خستگی
هنگام سرازیر شدن
در شکاف های ریز خاک
دانه دانه صدا
یا من
یا همان
یک ذره رنگ پروانه که پاشید
روی پلک های ما
زندگی کجای بودنم
تخم پاشیده است
که هر صبح مثل آفتابگردان ها سر برمی گرداند
به سوی آفتاب
و من تا بیدار می شوم میان حدس او
آفتاب
خود را انداخته روی تخت
کنار من غلت می زند
به سنگ من
و سنگ تو
خواب پرواز را هم کسی نبسته بود
که ما این چنین بال می زنیم
در این اتاق های تنگ
و شهرهای خاکستری
و خود را می دزدیم
از زیر هجوم مشکوک واژه های تقدیس شده
کسی چه می داند
کجای این کرانه ها
پنهان شده قسمتی از صدای پریدن و دویدن ها
کنار تخم خنده ای
که می پاشد به سکوت تلخ این قبرستان های کسل
آفتابگردان های مرا هم
به آفتاب که نشان ندهی
آن ها خودشان طلوع را حدس می زنند
و تو دائم غافلگیر می شوی
مثل من
که مدام ميپرسم
کجای این پلک ها آن ها خود را پنهان کردهاند؟!
ورق بزن
کرانه ها پشت صفحه با توفان شن و تلخ آب
تا سيستان ليز خوردهاند
هجای واژ ه ها در بی نهایتی فضا صدا را می بلعد
و فکر کنم
از دامنه ها شروع ميشود
و کوهستان ها
و خانه های ماسوله یا سقز
و تمشک هایی که بین شکاف خاکستری و سبز سنگ ها روئیده اند
و صدای ریز و زیبای آب های باریک
بر پیکر کوه های سخت و جدی
و کودکانی که بی وقفه رنگ ها را می دوند
جایی که از گردن تا کمرگاه
ادامه مييابد
و دست که بزنی
بوی انسان های زنده را می دهد
با گرمای مطبوعی
که از خورشید هم بهتر است.

|