شعر
 


مصطفا فخرایی


رنگ موهایت را به مدادم دادی
تا تکلیف امروز و فردایم را
                                  در سایه بنویسم
از قدم های روی شن روشن بود که
ساحل با این حرف ها شفا نمی یابد
ریه هایم
پر از هوای غروب همان جوجه ی قشنگی بود که
می گفتی در خواب های دیشبت دزدیده ام

نمی شود روزها را پس زدو پس زد
برسم به تصویرهای منجمدی که
با چشم های بسته هم نمی بینم

با کلی تاخیر
آرامشم را از دل طوفان های همین حالا گرفته ام
و مثل در مانده ای
در گیر حرف های پوسیده
از دور هوا را بوسیده ام و
پشت در مانده ام
برگی روی زبانم زرد می شود
روی جنونم کمی آب بریزید
وقتی که گوش کسی به صدایم نمی رسد
خاموشی هم حرفی است
با رنگی از مه
رنگ موهایم را در غبار همین کویر کور
به چشم هایم نمی گویم
موج های مرده چه قدر اندوه با خود آورده اند!


 

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما