
شعر

رضا آشفته
مهرم ارزانی تو و باد
يک
بانگ از تو می آيد سبلان
دماوند راشب لالايی می خواند
دو
مراد دل بستان از کوهستان
تو سالاری به يقيين رفته از ياد
سه
هور و چشمه ی جوشان خيال من از نور
آمدی در تلاطم روزها
شب را فراموش کردی
و مرگ هم
چهار
صنوبر و آفتاب رفيق شده اند حالا
تو تنهايی و زمين
پاييز هم قد نمی دهد از خواستن تو
تابوتی را می تراشند نجاران شهر
به يقيين در می زند تو را برای فردا
پنج
قلب مرا نشانه بگير
من از رنجش زمانه دريا را رازدارم
پیاده گز می شود باريک راه جنگلی
غروب دشت را شقايق می چينم
سحرگاه کوه را فلق می بينم
شش
ترانه ای داری بر لب
بخوان اين حديث ناگفته را به مهر
آتش افروز او که در نشانی ابديت گم شد
سيمای اهريمن را ببين
باران می بارد نغمه خوان و شاد
کلبه ای و سنگی داغ و شيرين و کبود چای
هفت
خوابم پريده است
با صدای قدم های تو
آهسته و پاورچين در تمنای خلوت من
بشکن و راحت بنشين هر جا که دلخواهی
هندسه نگاه تو در سکوتم زاويه دار است
مرا دستگير مهرم ارزانی تو و باد

|