سايه ي آلا چيق روسرش بود كه شيرين غريبي كرد. نشست روپتوي تازده ي
روتخت و شد عين آتش گرداني پر از آتش. حرفي نزد . چيزي درون اش
سوسو زد و تخم چشمهايش لرزيد . دست اش رفت به نرمه ي گوش شيرين كه
يكهو دل شيرين شورزد . دست اش داغ بود و يك مشت هراس ، توصورت اش.
خون ، خون اش را مي خورد كه خرخره ي شيرين را سفت گرفت .بعدش خنديد
و ناز كرد و ماچ اش. بس كه مست كرده بود هنوز عاشق اش بود .غلغلك
اش داد و همه حرف هايي كه نوك زبان اش بود ، درز گرفت . اما اشك
درچشمان اش گرديد وسينه به سينه ي شيرين گفت : "چرا تولكي و تنت
لغوه گرفته ؟ ششدانگ اون بچه از كيه؟ كي تودلت انداخته؟ شايد بخشيد
مت ، حرف بزن ! "
رنگ به صورت شيرين نبود كه طناب پيچ شد و و شل و ول افتاد روتخت .
صدايش جيغ جيغي شد و گفت : " بگذار زندگي مون رو بكنيم . كم سختي
نكشيديم .بچه ، بچه ي خوته لا مروّت . توكه مث يه چيني عتيق هوام
روداشتي ، يهو چي به گوشت ريختند كه شدي تيغ و خوردي به قلبم ؟"
اوكه فك هايش را رو هم مي فشرد ،گيس شيرين را چنان كشيد كه خون
جوشيد و بالا آورد و افتاد به سرفه . صدايش خسته بود : " مگه من كم
دوستت داشتم شيرين ؟ گفتم كه هيچ چيز اين بچه به من نمي خوره و
گفتي تا قد نكشيده كه چيزي نميشه گفت . مي دوني كه خيلي ها رو دور
زدم و رسيدم اينجا .اما چرا حرومي ؟ مگه اون غلتيدن ها، بوسه ها ،
لمس ها چي كم داشت كه پشت پا به بختمون زدي ؟ "
شيرين بر بر نگاه اش كرد و ناليد : "تو هوش و حواست سرجاش نيست .
كاردي بزن رو دلم و خلاصم كن !"
اوگفت : " علفهاي هرز رو بايد وجين كرد . گُر كه گرفتيم دلواپس
نباش . اين باغ سوخته وهرچي كه داريم ونداريم مي مونه واسه " پونه
". حالا بچه ي هركي ام ميخواد باشه . اون الف بچه كه گناهي نكرده .
منم ديگه دل و دماغي واسه زندگي ندارم !"
دست برد به پيت ِپرِ زيرِتخت و تاآخرين چكه – چكه هاي آن، همه را
خالي كرد رورخت وريخت اش و نشست بغل شيرين وبا كاردي زد تو گره
طناب و پيش ازآن كه سيگاري بگيراند گفت : " برو شيرين !وسواسي كه
توفكرم افتاده مريضم كرده و مي دانم كه همه ي حرفات درسته . اما
باز اين فكر لعنتي مث خرمگسي تو ذهنم مي چرخه و تا كاري دستت ندادم
برو پشت رُل و پا به گاز دور شو كه حالا ش هم پونه دلشوره ات راو
داره ! اما اون عشوه مرمري كه مي گفتن رو برام بگو . كي ها بهت
عشوه مرمري مي گفتن ؟ چرا مي گفتن؟"
شيرين ، مبهوت شعله اي كه دودش چشم را مي سوزاند ، وامانده و لرزان
داشت دور مي شد كه كارگردان كات داد . سكانس بعدي ماند براي بعد از
ناهار و اما انگاراو هم يك چيزيش شد. ريخت به هم و لمَ داد به
سپيداري پير. به قابيل فكركرد و هابيل . ديد كه ديگر هابيلي نمانده
. زندگي شده چشم در برابر چشم . اما همه مي پايند كه يك جوري دم به
تله ندهند .قرار بود كه تو سكانس مانده ، ابهامي باشد و اينكه مردي
درميان دود و آتش قهقهه اي سرداده و بگويد : " نارو زدي و نارو
خوردي . هرچي بود همه حرف بود !" اما اينكه اين مرد برادرش هست يا
كس ديگرو اينكه شوهر شيرين مي مانَد و يا نمي مانَد، آخر فيلم هيچ
مشخص نشود . مي خواست كه اگر تو گيشه گرفت ، " خود زني 2 " را كليد
بزند. به خود فكر كرد و ديد، خودش هم كه به خيال اش هابيل است ،
قابيلي بيش نيست . او هم دارد مثل همه لاپوشاني مي كند كه شايد
سهمي بيشتر ببرد . فقط اين وسط چيزي كه اتفاق مي افتد ، دستي است
كه رنگ خون نمي گيرد.