خود زني

 

عليرضا ذيحق



سايه ي آلا چيق روسرش بود كه شيرين غريبي كرد. نشست روپتوي تازده ي روتخت و شد عين آتش گرداني پر از آتش. حرفي نزد . چيزي درون اش سوسو زد و تخم چشمهايش لرزيد . دست اش رفت به نرمه ي گوش شيرين كه يكهو دل شيرين شورزد . دست اش داغ بود و يك مشت هراس ، توصورت اش. خون ، خون اش را مي خورد كه خرخره ي شيرين را سفت گرفت .بعدش خنديد و ناز كرد و ماچ اش. بس كه مست كرده بود هنوز عاشق اش بود .غلغلك اش داد و همه حرف هايي كه نوك زبان اش بود ، درز گرفت . اما اشك درچشمان اش گرديد وسينه به سينه ي شيرين گفت : "چرا تولكي و تنت لغوه گرفته ؟ ششدانگ اون بچه از كيه؟ كي تودلت انداخته؟ شايد بخشيد مت ، حرف بزن ! "
رنگ به صورت شيرين نبود كه طناب پيچ شد و و شل و ول افتاد روتخت . صدايش جيغ جيغي شد و گفت : " بگذار زندگي مون رو بكنيم . كم سختي نكشيديم .بچه ، بچه ي خوته لا مروّت . توكه مث يه چيني عتيق هوام روداشتي ، يهو چي به گوشت ريختند كه شدي تيغ و خوردي به قلبم ؟" اوكه فك هايش را رو هم مي فشرد ،گيس شيرين را چنان كشيد كه خون جوشيد و بالا آورد و افتاد به سرفه . صدايش خسته بود : " مگه من كم دوستت داشتم شيرين ؟ گفتم كه هيچ چيز اين بچه به من نمي خوره و گفتي تا قد نكشيده كه چيزي نميشه گفت . مي دوني كه خيلي ها رو دور زدم و رسيدم اينجا .اما چرا حرومي ؟ مگه اون غلتيدن ها، بوسه ها ، لمس ها چي كم داشت كه پشت پا به بختمون زدي ؟ "
شيرين بر بر نگاه اش كرد و ناليد : "تو هوش و حواست سرجاش نيست . كاردي بزن رو دلم و خلاصم كن !"
اوگفت : " علفهاي هرز رو بايد وجين كرد . گُر كه گرفتيم دلواپس نباش . اين باغ سوخته وهرچي كه داريم ونداريم مي مونه واسه " پونه ". حالا بچه ي هركي ام ميخواد باشه . اون الف بچه كه گناهي نكرده . منم ديگه دل و دماغي واسه زندگي ندارم !"
دست برد به پيت ِپرِ زيرِتخت و تاآخرين چكه – چكه هاي آن، همه را خالي كرد رورخت وريخت اش و نشست بغل شيرين وبا كاردي زد تو گره طناب و پيش ازآن كه سيگاري بگيراند گفت : " برو شيرين !وسواسي كه توفكرم افتاده مريضم كرده و مي دانم كه همه ي حرفات درسته . اما باز اين فكر لعنتي مث خرمگسي تو ذهنم مي چرخه و تا كاري دستت ندادم برو پشت رُل و پا به گاز دور شو كه حالا ش هم پونه دلشوره ات راو داره ! اما اون عشوه مرمري كه مي گفتن رو برام بگو . كي ها بهت عشوه مرمري مي گفتن ؟ چرا مي گفتن؟"
شيرين ، مبهوت شعله اي كه دودش چشم را مي سوزاند ، وامانده و لرزان داشت دور مي شد كه كارگردان كات داد . سكانس بعدي ماند براي بعد از ناهار و اما انگاراو هم يك چيزيش شد. ريخت به هم و لمَ داد به سپيداري پير. به قابيل فكركرد و هابيل . ديد كه ديگر هابيلي نمانده . زندگي شده چشم در برابر چشم . اما همه مي پايند كه يك جوري دم به تله ندهند .قرار بود كه تو سكانس مانده ، ابهامي باشد و اينكه مردي درميان دود و آتش قهقهه اي سرداده و بگويد : " نارو زدي و نارو خوردي . هرچي بود همه حرف بود !" اما اينكه اين مرد برادرش هست يا كس ديگرو اينكه شوهر شيرين مي مانَد و يا نمي مانَد، آخر فيلم هيچ مشخص نشود . مي خواست كه اگر تو گيشه گرفت ، " خود زني 2 " را كليد بزند. به خود فكر كرد و ديد، خودش هم كه به خيال اش هابيل است ، قابيلي بيش نيست . او هم دارد مثل همه لاپوشاني مي كند كه شايد سهمي بيشتر ببرد . فقط اين وسط چيزي كه اتفاق مي افتد ، دستي است كه رنگ خون نمي گيرد.


1387


 

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما