خصلت تنهايى

 

فتح الله بی نیاز‌


آقاى مدنى يك ربع به هفت از منزل خارج شد و ده دقيقه بعد در صف ايستاد تا نوبتش شود. كارگرهاى نانوايى تند و تيز كار مى‏كردند و بيشتر مردم عجله داشتند. آقاى مدنى با حالتى عادى ايستاده بود و به‏اطراف نگاه مى‏كرد. جلو او هشت نفر ايستاده بودند. مى‏توانست از آن سوى خيابان يك نان بربرى بخرد، ولى افسانه سنگگ دوست داشت.
وقتى نان را گرفت، از مسير ديگرى وارد يك كوچه شد. حدود چهار دقيقه بعد، در شركت بود. نان‏ها را لاى سفره گذاشت و زير كترى را روشن كرد؛ بعد با حركات آرام و دقت و حوصله‏اى نفس‏گير، ظرف‏هاى پنير، عسل، مربا و كره و فنجان‏ها را روى ميز چيد. آبِ گلدان را هم عوض كرد و آن‏را روى ميز گذاشت. ساعت هشت بود.
دست‏هايش را به‏هم ساييد و متبسم، با روحيه‏اى شاد، همراه با نوعى بى‏صبرى عادت‏شده، زمين را تى كشيد؛ چند بار هم به ساعتش نگاه كرد. به‏محض شنيدن صداى قل‏قل آبِ كترى، چاى درست كرد. ساعت هشت و بيست و پنج دقيقه، ماهى‏تابه را روى اجاق گاز گذاشت و دقيقه‏اى بعد، چهار تخم مرغ نيمرو كرد. شعله را پايين آورد؛ بعد، دست‏هايش را شست و به اتاق كارش رفت و به صورتش ادوكلن زد. افسانه از بوى اين ادوكلن خوشش مى‏آمد.
برخلاف ديروز، كمى از هشت و نيم گذشته بود كه افسانه، منشى بيست و پنج ساله، خوش‏قيافه و نه‏خيلى زيباى شركت، در را باز كرد. مدنى به راهرو رفت و تبسم‏كنان گفت: «سلام! حالت چه‏طوره؟»
- خوبم. شما چه‏طوريد؟
- متشكرم! من هم خوبم.
افسانه روسرى‏اش را برداشت و به آشپزخانه رفت. با ديدن ميز گفت: «واى! آقاى مدنى چرا باز هم شما زحمت كشيدين؟ كاش مى‏ذاشتين اين دفعه من صبحونه رو درست مى‏كردم!»
مدنى مثل هر روز در جواب او لبخند زد و گفت: «هيچ فرقى نداره! به‏نظر شما داره؟»
منشى با شرمى دخترانه گفت: «نه، ولى...!»
و تخم‏مرغ‏ها را در يك ديس كوچك گذاشت. مدنى دو بشقاب برداشت. افسانه روبه‏رويش نشست. مرد هر دو دست را باز كرد و با اشاره به ميز گفت: «بفرمايين!»
افسانه سفره نان را باز كرد. مدنى به‏كندى مى‏خورد و با حساسيت خاصى ظرف‏ها را دمِ دست دختر جوان مى‏گذاشت و به اعتراض‏هاى شرم‏آلود او اعتنايى نمى‏كرد.
مثل هر روز صبحانه خوردند و از هر درى حرف زدند. افسانه چاى ريخت و گفت: «ديشب خوب خوابيدين؟»
- بله!
- براتون يه‏كم گل‏گاوزبون آوردم.
- متشكرم كه به فكر منى.
خوردن صبحانه تقريباً نيم‏ساعت طول كشيد؛ بعد مدنى در اتاق خودش سيگارى دود كرد، مجله‏هاى اقتصادى و صنعتى را ورق زد و متن نامه‏ها را آماده كرد. افسانه هم آشپزخانه را جمع و جور و روى ميز را تميز كرد و بالاخره پشت ميزش نشست و سرگرم كار شد.

مدنى چهل و هفت ساله بود. واردكننده ماشين‏آلات كارخانه‏اى بود و زمانى شركتش رونق داشت، اما از سيزده سال پيش كه بيشتر كارخانه‏ها دولتى شده بودند و ابزار مورد نيازشان را از خارج وارد مى‏كردند، كارِ مدنى هم كم‏كم كساد شد. جنگ و ركود توليد كارخانه‏هاى خصوصى، مدنى را مجبور كرد كاركنانش را اخراج و شركت را تعطيل كند. زنش به‏دلايل مختلف دوست داشت دست‏جمعى به آمريكا بروند. مدنى پس از مدت‏ها مقاومت بالاخره تسليم شد، ولى آپارتمان مسكونى و محل كارش را نفروخت.
مدتى بعد، با تحمل دردسرهاى فراوان، همراه زن و چهار بچه‏اش به آمريكا رفت. بهترين كارى كه پيدا كرد، ظرفشويى در رستوران‏ها و پاك‏كردن شيشه‏ها بود. اقتدارش را در خانه به‏كلى از دست داد؛ نه زنش به او اعتنا مى‏كرد، نه بچه‏ها حرمتى برايش قايل بودند. هر كدام‏شان به‏راهى مى‏رفت كه مخالف ميل مدنى بود. درس را ول كرده بودند و تا پاسى از شب گذشته، وقت‏شان را با رقص و وراجى و موتورسوارى مى‏گذراندند. مدنى گاهى اعتراض مى‏كرد: «حق ندارين تا اين‏وقت شب بيرون باشين! حق ندارين با هر ولگرد بى‏سر و پايى دوست بشين!»
اما زنش به دفاع از بچه‏ها برمى‏خاست: «اينجا با ايران فرق داره! اينجا همه آزادن هر كارى دوست دارن بكنن.»
مدنى ديوانه‏وار فرياد مى‏كشيد:«حتى اگه نابود بشن؟»
زن با لحنى تحقيرآميز مى‏گفت: «كدوم نابودى؟ به‏جاى اين‏كه دنبال يه كار درست و حسابى بگردى، دارى با اين حرفاى مفت خودتو سبك مى‏كنى!»
كار مشقت‏بار روزانه، محيط متشنج خانه، زندگى با كسانى كه محبت و احترامى نسبت به او نداشتند، غم دورى از سرزمينى كه گويى همه چيزش را در آنجا گذاشته بود و احساس بيگانگى نسبت به كشورى كه نمى‏توانست به آن خو بگيرد، بالاخره دست‏به‏دست هم دادند و پس از پايان جنگ، مدنى را مصمم به بازگشت كردند. پس از بارها دعوا و قهر و آشتى، سرانجام تنها به ايران برگشت. دستى به خانه و محل كار سابقش كشيد و با دادن آگهى به روزنامه، يك منشى استخدام كرد. چند ماه اول، تقريباً روزى شش ساعت نامه مى‏نوشت يا نامه‏هاى تحريرشده را مى‏خواند؛ در عين حال، خيلى سعى مى‏كرد كه منشى جوان و خجولش را خسته نكند. وقتى نامه تازه‏اى به‏دستش مى‏داد، با مهربانى مى‏گفت: «كمى استراحت كنين. هيچ عجله‏اى نيست!»
گاهى هم يك فنجان چاى برايش مى‏برد يا خوردنى ديگرى روى ميزش مى‏گذاشت، لبخندى مى‏زد و بعد به اتاق كارش مى‏رفت.
اشتباهات منشى را طورى پيش مى‏كشيد كه دختر آرام و محجوب را آزرده نكند: «افسانه‏خانم! فكر كنم اگه به‏جاى رهبرى صنايع، راهبرى صنايع باشه، بهتره. شما چى فكر مى‏كنين؟»
و با محبت به چشم‏هاى درشت و سياه افسانه نگاه مى‏كرد.
افسانه كه حدود يك سال در يك شركت ديگر كار كرده و از برخورد تند و بد رئيسش ناراحت شده بود، چنان تحت تأثير شخصيت مهربان و متين مدنى قرار گرفت كه كم‏كم احساس مسؤوليتش با نوعى دلبستگى عاطفى توأم شد. با دلسوزى كار مى‏كرد و وظايفى را به‏عهده مى‏گرفت كه منشى‏ها معمولاً رغبتى به انجام دادن آنها ندارند؛ كارهايى مثل تميز كردن ميزها، خريد قند و چاى، و سر و سامان دادن به شركتى كه فقط دو كارمند داشت.
به‏مرور بين اين دخترِ بى‏مادر كه بيشتر حقوقش را به پدرِ كارگرش مى‏داد، و آقاى مدنى، مرد متمول و اعيان‏منش سابق، علاقه شديدى به‏وجود آمد كه با نوعى رسميت و احترام متقابل همراه بود. تقريباً ماهى نبود كه مدنى هديه‏اى، يك گل‏سر يا روسرى يا دوربين، براى افسانه نخرد. افسانه هم در مقياسى خيلى كوچك‏تر، لطفى نشان مى‏داد: انواع و اقسام گياهان دارويى را مى‏خريد تا او شب‏ها راحت‏تر بخوابد، يا ترشى و مربايى را كه خودش درست كرده بود، برايش مى‏آورد. مدنى را سخت دوست داشت و نسبت به حال و روزش حساسيت نشان مى‏داد.
علاقه‏اش لطيف‏تر از مهر و عاطفه‏اى بود كه به ديگران داشت، و با احساس نامشخص و گنگى از جذابيت همراه بود - جذابيتى كه عشق نبود ولى تمايل مبهمى از كشش نسبت به جنس مخالف در آن وجود داشت. اين‏هم، با دلسوزى و شفقتى توأم بود كه تعلق‏خاطر دختر جوان را ظريف‏تر مى‏كرد: داستان رنج و دربه‏درى كه نه با سوز و گداز، بلكه با دريغ و درد از او شنيده بود، افسانه را به غمخوارى وا مى‏داشت. از نظر او، مدنى آدم رنج‏كشيده و خسته‏اى بود كه همراه با تلاش‏هاى روزانه، با سرنوشت و زندگى كسالت‏بارش هم كنار آمده بود. دلش به حال او مى‏سوخت. بارها با خود گفته بود: »كاش مى‏تونستم كارى براش بكنم!» حتى روزى كه مدنى از خوشبختى سال‏هاى اول ازدواجش حرف زده بود، بى‏اختيار گفته بود: «حالا نمى‏شه با هم آشتى كنين؟»
مدنى در جواب گفته بود: «من هيچ احتياجى به اون‏ها ندارم. اين چند سال آخر عمرو هر جور باشه، سر مى‏كنم.»
زندگى‏اش را به‏كلى از خانواده‏اش جدا كرده بود. به‏ندرت به فكر زن و بچه‏هايش مى‏افتاد. تنها فكرى كه پيوسته و عميق او را به خود مشغول مى‏كرد، افسانه بود. دلبستگى او، تركيبى از عشق، مهر پدرى و حسرت بود؛ تعلق‏خاطر مردِ سرخورده‏اى كه مزه تلخ و مبتذل پايان يك عشق را چشيده باشد؛ محبت مرد ميانه‏سالى كه دوست داشتن را بى‏اختيار با عواطف پدرى درهم مى‏آميزد و بالاخره تأسف و احساس باختى كه به انسان‏هاى پا به سن گذاشته و شكست‏خورده دست مى‏دهد. براى او، افسانه تجلى عينى سرزندگى و اميدهاى جوانى خودش و آينده‏اى بود كه او فكر مى‏كرد سهم چندانى از آن ندارد.
پيش از اين هرگز در رؤياى بازگشت به جوانى نبود، اما حالا نمى‏توانست در آتش حسرت آن روزها نسوزد: دلش مى‏خواست مثل افسانه جوان باشد و با او زندگى پُرنشاطى را شروع كند كه همه چيزش تازه و باطراوت باشد و اثرى از خاطرات و كابوس‏هاى گذشته در آن نبيند. ولى پخته‏تر از آن بود كه واقعيت را به‏خاطر آرزوهاى رؤيايى‏اش ناديده بگيرد. فكر مى‏كرد براى عاشق شدن پير است و بهتر است كارى نكند كه افسانه را فرارى دهد. جايى هم كه سررشته احتياط از اراده‏اش خارج مى‏شد، مثل يك پدر دلسوز عمل مى‏كرد نه يك عاشق. وقتى افسانه از دست زن‏پدر بدزبانش آزرده و غمگين بود، مدنى حالِ يك پدر خيلى حساس را پيدا مى‏كرد. در اتاقش راه مى‏رفت و خودخورى مى‏كرد: «حق نداره اذيتش كنه! حق نداره!»
وقتى بغض افسانه به هر دليلى مى‏تركيد، مدنى گرچه به اوج اندوه مى‏رسيد، ولى بر خلاف تمايل باطنى‏اش، فقط دستمال را به‏دستش مى‏داد و با لحنى محزون مى‏گفت: «تو رو خدا اين‏قدر گريه نكنين! تحملش براى من سخته.»
گويى هر دو نفر عهد نانوشته‏اى بسته بودند كه پا را از حريم معينى بيرون نگذارند. پس از سه سال، افسانه هنوز او را آقاى مدنى خطاب مى‏كرد و به او «شما» مى‏گفت. مدنى هم دختر را در خلوت »افسانه‏خانم» و در حضور مهمانان »سركار خانم زنديان» صدا مى‏زد.
افسانه حقوق و مزاياى خوبى داشت. حقوقش نسبت به منشى‏هايى در سطح خودش بالاتر بود؛ سالى دوبار پاداش و يك‏بار عيدى مى‏گرفت؛ يك ماه هم مرخصى داشت. يك‏بار براى تعمير خانه كلنگى‏شان، مدنى پنجاه‏هزار تومان وام بدون بهره به او داد و هيچ مدركى هم نگرفت. مدنى هيچ‏گاه صحبت امكاناتى را كه در اختيارش گذاشته بود، پيش نمى‏كشيد. افسانه هم به‏حدى احساس مسؤوليت نشان مى‏داد كه از انتظار مدنى بيشتر بود؛ با وجود اين، دختر جوان پس از سه سال، به تشويق دوستانش به فكر افتاد كه كارش را تغيير دهد.

آن روز، طبق معمول ظرف‏هاى غذا را گرم و ميز را آماده كرد. موقع صرف ناهار، كمى انديشناك و غمگين به‏نظر مى‏رسيد. مدنى با مهربانى گفت: «چيزى شده افسانه‏خانم؟»
دختر دست‏هايش را به‏هم پيچاند و همچنان‏كه نگاهش را از او مى‏دزديد، با شتاب گفت: «نه نه! چيزى نشده!»
- به هر حال اگر چيزى هست و ميلى به گفتنش ندارين، از نظر من مسأله‏اى نيست. فقط اگر كمكى از دستم ساخته است، لطفاً رودربايستى نكنين. خوشحال مى‏شم كه در خوب و بد كنارتون باشم.
- شما هميشه به من لطف دارين. من تا عمر دارم خوبى‏هاتونو فراموش نمى‏كنم.
- من كار چندانى نكردم افسانه‏خانم. شما باارزش‏تر از اين حرفايين.
- لطف دارين!
مدنى در ليوان او نوشابه ريخت و گفت: «پس حالا كه ناراحتى خاصى ندارين، غذاتونو راحت بخورين!»
مدنى پس از خوردن غذا، ظرف‏ها را شست، به اتاقش رفت و سيگارى روشن كرد. افسانه كه درگير ترديد آشوب‏زايى بود و بى‏اختيار با ناخن‏هايش ور مى‏رفت، پى‏درپى به درِ اتاق مدنى خيره مى‏شد و تصميمى را كه گرفته بود، كنار مى‏گذاشت. به خود مى‏پيچيد و هر از گاهى، با چشم‏هاى غمگينش به اشياى اطراف زُل مى‏زد و آه كوتاهى مى‏كشيد. بالاخره به هر جان كندنى بود، بلند شد و با سرى زيرافتاده به اتاق مدنى رفت. بى آن‏كه به مرد نگاه كند، زمزمه‏كنان گفت: «آقاى مدنى! اگه ... اگه اشكالى نداره مى‏خواستم يه چيزى بهتون بگم.»
- بفرمايين خواهش مى‏كنم! بفرمايين بشينين.
افسانه نشست. مدنى منتظر ماند، ولى دختر دهان باز نكرد. مرد با خوش‏خلقى گفت: «افسانه‏خانم، راحت باشين!»
افسانه بريده‏بريده گفت: «مى‏خواستم... مى‏خواستم اجازه بدين من از اينجا برم.»
خطوط چهره مدنى درهم رفت. همچنان‏كه به افسانه خيره شده بود، آب دهانش را قورت داد و با صداى خش‏دارى گفت: «چرا؟ مگه اينجا ناراحتين؟ مگه... مگه از من دلخورين؟»
- نه، نه! خيلى هم راحتم ولى...
بقيه حرفش را نگفت. مدنى جابه‏جا شد. دستش به‏طرف پاكت سيگار رفت. بى‏اختيار بلند شد و نشست. براى چند لحظه حس كرد كه همه چيز تمام شده و آن احتمال دردآور و ملال‏زا به واقعيت تبديل شده است. بى‏اختيار تبسمى بر لب آورد كه بعضى بدبختى‏ها يا باورهاى ناباورانه برايش مى‏آفريدند. سرش را چند بار تكان داد، سيگارى روشن كرد و غمگين پرسيد: «جاى ديگه‏يى كار پيدا كردين؟»
- بله!
- حقوق و مزاياش از اينجا بهتره؟
- نه! ولى قراره كامپيوتر و نقشه‏كشى ياد بگيرم.
- خُب، من مى‏تونم به هزينه شركت شما رو بفرستم كلاس كامپيوتر.
افسانه انگشت‏هايش را درهم فروبرد و با خجلت گفت: «مى‏دونم، ولى كار اونجا يه چيز ديگه‏ست. قراره نقشه‏كش بشم. راستش من از اول هم از منشى‏گرى خوشم نمى‏اومد. از ناچارى اومدم توى اين كار؛ تازه، دلم مى‏خواد جايى كار كنم كه يه عده ديگه هم باشن.»
ربع ساعت بعد، مدنى فهميد كه تصميم منشى‏اش قطعى است. پك عميقى به سيگار دومش زد و همچنان‏كه به گوشه ميز زُل زده بود، به فكر فرو رفت. افسانه با احساس دردناكى از گناه گفت: «ناراحت‏تون كردم؟»
مدنى آه بلندى سر داد و گفت: «حق مسلم شماست كه هر جايى دوست دارين، كار كنين. بله! حق مسلم شماست، ولى به من خيلى سخت مى‏گذره؛ تنها مونسم رو از دست مى‏دم.»
افسانه سرش را زير انداخت. مدنى با لحن غمناك‏ترى اضافه كرد: »خيلى غم‏انگيزه افسانه‏خانم؛ خيلى! من به شما عادت كردم. راستش رو بخواين دو روز كه شما رو نمى‏بينم، دلم براتون تنگ مى‏شه. اون‏قدر كه به شما احتياج دارم، به ديگران ندارم.»
افسانه زير لب نجوا كرد: »مى‏دونم!»
مدنى در منتهاى درد و غم گفت: «شما كه برين، شركت هم تعطيل مى‏شه. كار اينجا بدون شما معنى نداره؛ حتى خودم هم معنى ندارم. من فقط به‏خاطر شما مى‏اومدم شركت.»
افسانه با حالتى معذب با خودش گفت: «خدايا! چه كار كنم؟»
مدنى دست‏هايش را روى‏هم گذاشت. او حالا با چشم‏هاى نمناك به جايى نامعلوم نگاه مى‏كرد: «تمام اين مدت فقط دو تا سفارش داشتيم. سودش به‏اندازه پول آب و برق و تلفن ساليانه هم نبوده. بقيه خرج و مخارج رو از جيبم مى‏دادم. مى‏دونى چرا؟ فقط به‏خاطر اين‏كه شما رو از دست ندم. فكر مى‏كردم تا ابد پيش هم هستيم. به ذهنم نمى‏رسيد كه ممكنه شما ... يه روزى تركم كنين. اصلاً خيال مى‏كردم از سال‏ها پيش با هم هستيم. نمى‏دونم چرا اين خيال‏ها به سرم مى‏زد!»
افسانه سرش را زير انداخته بود. شرم و عذاب وجدان به او اجاره نمى‏داد به سيماى محزون و درهم‏رفته مرد نگاه كند. مدنى پك عميقى به سيگارش زد. صدايش شبيه ناله بود: «مى‏دونى چرا آپارتمان صد و پنجاه مترى رو فروختم و يه آپارتمان هفتاد مترى خريدم؟ براى اين‏كه بتونم اينجا و در واقع تو رو داشته باشم. آره! شش ميليون تومن گذاشتم تو حساب درازمدت تا هر ماه قدرى از سودش رو خرج اينجا كنم. مى‏دونستم به اين زودى كارها راه نمى‏افته ولى هر روز مى‏آمدم تا تو رو ببينم... ولى... حالا...»
هق‏هق بلندى حرف‏هايش را بريد. افسانه با سراسيمگى قدمى به جلو برداشت. ديدن مرد ميانه‏سالى كه كتف‏هايش از گريه مى‏لرزيد، سخت متأثرش كرد؛ به‏حدى كه طاقت نياورد و به گريه افتاد. صداى مدنى سرشار از اندوه بود: «شونزده سال درس خوندم، عمرى زحمت كشيدم، چهار تا بچه بزرگ كردم ولى به خودم كه نگاه مى‏كنم، مى‏بينم جز تو هيچ‏كسى رو ندارم؛ نه زن و بچه‏اى، نه گذشته و آينده‏اى. صدها بار تصميم گرفتم بهت بگم ولى ترسيدم براى هميشه از من دور بشى.»
دست‏هاى افسانه را كه حالا روى ميز خم شده بود، گرفت و روى صورت نيمه‏پلاسيده و خيس از اشك خود گذاشت. با حالتى سوگناك سرش را تكان داد و لحظه‏اى بعد، در منتهاى درماندگى و دلشكستگى ناليد: «من بدون تو داغون‏تر مى‏شم... بدون...بدون تو... آخ!... خيلى سخته... خيلى!»
افسانه با تب و تاب فرساينده‏اى به خود پيچيد. در دلش ناليد: «خدايا! خدايا! چه كار كنم؟»
 

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما