آقاى مدنى يك ربع به هفت از منزل خارج شد و ده دقيقه بعد در صف
ايستاد تا نوبتش شود. كارگرهاى نانوايى تند و تيز كار مىكردند و
بيشتر مردم عجله داشتند. آقاى مدنى با حالتى عادى ايستاده بود و
بهاطراف نگاه مىكرد. جلو او هشت نفر ايستاده بودند. مىتوانست از
آن سوى خيابان يك نان بربرى بخرد، ولى افسانه سنگگ دوست داشت.
وقتى نان را گرفت، از مسير ديگرى وارد يك كوچه شد. حدود چهار دقيقه
بعد، در شركت بود. نانها را لاى سفره گذاشت و زير كترى را روشن
كرد؛ بعد با حركات آرام و دقت و حوصلهاى نفسگير، ظرفهاى پنير،
عسل، مربا و كره و فنجانها را روى ميز چيد. آبِ گلدان را هم عوض
كرد و آنرا روى ميز گذاشت. ساعت هشت بود.
دستهايش را بههم ساييد و متبسم، با روحيهاى شاد، همراه با نوعى
بىصبرى عادتشده، زمين را تى كشيد؛ چند بار هم به ساعتش نگاه كرد.
بهمحض شنيدن صداى قلقل آبِ كترى، چاى درست كرد. ساعت هشت و بيست
و پنج دقيقه، ماهىتابه را روى اجاق گاز گذاشت و دقيقهاى بعد،
چهار تخم مرغ نيمرو كرد. شعله را پايين آورد؛ بعد، دستهايش را شست
و به اتاق كارش رفت و به صورتش ادوكلن زد. افسانه از بوى اين
ادوكلن خوشش مىآمد.
برخلاف ديروز، كمى از هشت و نيم گذشته بود كه افسانه، منشى بيست و
پنج ساله، خوشقيافه و نهخيلى زيباى شركت، در را باز كرد. مدنى به
راهرو رفت و تبسمكنان گفت: «سلام! حالت چهطوره؟»
- خوبم. شما چهطوريد؟
- متشكرم! من هم خوبم.
افسانه روسرىاش را برداشت و به آشپزخانه رفت. با ديدن ميز گفت:
«واى! آقاى مدنى چرا باز هم شما زحمت كشيدين؟ كاش مىذاشتين اين
دفعه من صبحونه رو درست مىكردم!»
مدنى مثل هر روز در جواب او لبخند زد و گفت: «هيچ فرقى نداره!
بهنظر شما داره؟»
منشى با شرمى دخترانه گفت: «نه، ولى...!»
و تخممرغها را در يك ديس كوچك گذاشت. مدنى دو بشقاب برداشت.
افسانه روبهرويش نشست. مرد هر دو دست را باز كرد و با اشاره به
ميز گفت: «بفرمايين!»
افسانه سفره نان را باز كرد. مدنى بهكندى مىخورد و با حساسيت
خاصى ظرفها را دمِ دست دختر جوان مىگذاشت و به اعتراضهاى
شرمآلود او اعتنايى نمىكرد.
مثل هر روز صبحانه خوردند و از هر درى حرف زدند. افسانه چاى ريخت و
گفت: «ديشب خوب خوابيدين؟»
- بله!
- براتون يهكم گلگاوزبون آوردم.
- متشكرم كه به فكر منى.
خوردن صبحانه تقريباً نيمساعت طول كشيد؛ بعد مدنى در اتاق خودش
سيگارى دود كرد، مجلههاى اقتصادى و صنعتى را ورق زد و متن نامهها
را آماده كرد. افسانه هم آشپزخانه را جمع و جور و روى ميز را تميز
كرد و بالاخره پشت ميزش نشست و سرگرم كار شد.
مدنى چهل و هفت ساله بود. واردكننده ماشينآلات كارخانهاى بود و
زمانى شركتش رونق داشت، اما از سيزده سال پيش كه بيشتر كارخانهها
دولتى شده بودند و ابزار مورد نيازشان را از خارج وارد مىكردند،
كارِ مدنى هم كمكم كساد شد. جنگ و ركود توليد كارخانههاى خصوصى،
مدنى را مجبور كرد كاركنانش را اخراج و شركت را تعطيل كند. زنش
بهدلايل مختلف دوست داشت دستجمعى به آمريكا بروند. مدنى پس از
مدتها مقاومت بالاخره تسليم شد، ولى آپارتمان مسكونى و محل كارش
را نفروخت.
مدتى بعد، با تحمل دردسرهاى فراوان، همراه زن و چهار بچهاش به
آمريكا رفت. بهترين كارى كه پيدا كرد، ظرفشويى در رستورانها و
پاككردن شيشهها بود. اقتدارش را در خانه بهكلى از دست داد؛ نه
زنش به او اعتنا مىكرد، نه بچهها حرمتى برايش قايل بودند. هر
كدامشان بهراهى مىرفت كه مخالف ميل مدنى بود. درس را ول كرده
بودند و تا پاسى از شب گذشته، وقتشان را با رقص و وراجى و
موتورسوارى مىگذراندند. مدنى گاهى اعتراض مىكرد: «حق ندارين تا
اينوقت شب بيرون باشين! حق ندارين با هر ولگرد بىسر و پايى دوست
بشين!»
اما زنش به دفاع از بچهها برمىخاست: «اينجا با ايران فرق داره!
اينجا همه آزادن هر كارى دوست دارن بكنن.»
مدنى ديوانهوار فرياد مىكشيد:«حتى اگه نابود بشن؟»
زن با لحنى تحقيرآميز مىگفت: «كدوم نابودى؟ بهجاى اينكه دنبال
يه كار درست و حسابى بگردى، دارى با اين حرفاى مفت خودتو سبك
مىكنى!»
كار مشقتبار روزانه، محيط متشنج خانه، زندگى با كسانى كه محبت و
احترامى نسبت به او نداشتند، غم دورى از سرزمينى كه گويى همه چيزش
را در آنجا گذاشته بود و احساس بيگانگى نسبت به كشورى كه
نمىتوانست به آن خو بگيرد، بالاخره دستبهدست هم دادند و پس از
پايان جنگ، مدنى را مصمم به بازگشت كردند. پس از بارها دعوا و قهر
و آشتى، سرانجام تنها به ايران برگشت. دستى به خانه و محل كار
سابقش كشيد و با دادن آگهى به روزنامه، يك منشى استخدام كرد. چند
ماه اول، تقريباً روزى شش ساعت نامه مىنوشت يا نامههاى تحريرشده
را مىخواند؛ در عين حال، خيلى سعى مىكرد كه منشى جوان و خجولش را
خسته نكند. وقتى نامه تازهاى بهدستش مىداد، با مهربانى مىگفت:
«كمى استراحت كنين. هيچ عجلهاى نيست!»
گاهى هم يك فنجان چاى برايش مىبرد يا خوردنى ديگرى روى ميزش
مىگذاشت، لبخندى مىزد و بعد به اتاق كارش مىرفت.
اشتباهات منشى را طورى پيش مىكشيد كه دختر آرام و محجوب را آزرده
نكند: «افسانهخانم! فكر كنم اگه بهجاى رهبرى صنايع، راهبرى صنايع
باشه، بهتره. شما چى فكر مىكنين؟»
و با محبت به چشمهاى درشت و سياه افسانه نگاه مىكرد.
افسانه كه حدود يك سال در يك شركت ديگر كار كرده و از برخورد تند و
بد رئيسش ناراحت شده بود، چنان تحت تأثير شخصيت مهربان و متين مدنى
قرار گرفت كه كمكم احساس مسؤوليتش با نوعى دلبستگى عاطفى توأم شد.
با دلسوزى كار مىكرد و وظايفى را بهعهده مىگرفت كه منشىها
معمولاً رغبتى به انجام دادن آنها ندارند؛ كارهايى مثل تميز كردن
ميزها، خريد قند و چاى، و سر و سامان دادن به شركتى كه فقط دو
كارمند داشت.
بهمرور بين اين دخترِ بىمادر كه بيشتر حقوقش را به پدرِ كارگرش
مىداد، و آقاى مدنى، مرد متمول و اعيانمنش سابق، علاقه شديدى
بهوجود آمد كه با نوعى رسميت و احترام متقابل همراه بود. تقريباً
ماهى نبود كه مدنى هديهاى، يك گلسر يا روسرى يا دوربين، براى
افسانه نخرد. افسانه هم در مقياسى خيلى كوچكتر، لطفى نشان مىداد:
انواع و اقسام گياهان دارويى را مىخريد تا او شبها راحتتر
بخوابد، يا ترشى و مربايى را كه خودش درست كرده بود، برايش
مىآورد. مدنى را سخت دوست داشت و نسبت به حال و روزش حساسيت نشان
مىداد.
علاقهاش لطيفتر از مهر و عاطفهاى بود كه به ديگران داشت، و با
احساس نامشخص و گنگى از جذابيت همراه بود - جذابيتى كه عشق نبود
ولى تمايل مبهمى از كشش نسبت به جنس مخالف در آن وجود داشت.
اينهم، با دلسوزى و شفقتى توأم بود كه تعلقخاطر دختر جوان را
ظريفتر مىكرد: داستان رنج و دربهدرى كه نه با سوز و گداز، بلكه
با دريغ و درد از او شنيده بود، افسانه را به غمخوارى وا مىداشت.
از نظر او، مدنى آدم رنجكشيده و خستهاى بود كه همراه با تلاشهاى
روزانه، با سرنوشت و زندگى كسالتبارش هم كنار آمده بود. دلش به
حال او مىسوخت. بارها با خود گفته بود: »كاش مىتونستم كارى براش
بكنم!» حتى روزى كه مدنى از خوشبختى سالهاى اول ازدواجش حرف زده
بود، بىاختيار گفته بود: «حالا نمىشه با هم آشتى كنين؟»
مدنى در جواب گفته بود: «من هيچ احتياجى به اونها ندارم. اين چند
سال آخر عمرو هر جور باشه، سر مىكنم.»
زندگىاش را بهكلى از خانوادهاش جدا كرده بود. بهندرت به فكر زن
و بچههايش مىافتاد. تنها فكرى كه پيوسته و عميق او را به خود
مشغول مىكرد، افسانه بود. دلبستگى او، تركيبى از عشق، مهر پدرى و
حسرت بود؛ تعلقخاطر مردِ سرخوردهاى كه مزه تلخ و مبتذل پايان يك
عشق را چشيده باشد؛ محبت مرد ميانهسالى كه دوست داشتن را
بىاختيار با عواطف پدرى درهم مىآميزد و بالاخره تأسف و احساس
باختى كه به انسانهاى پا به سن گذاشته و شكستخورده دست مىدهد.
براى او، افسانه تجلى عينى سرزندگى و اميدهاى جوانى خودش و
آيندهاى بود كه او فكر مىكرد سهم چندانى از آن ندارد.
پيش از اين هرگز در رؤياى بازگشت به جوانى نبود، اما حالا
نمىتوانست در آتش حسرت آن روزها نسوزد: دلش مىخواست مثل افسانه
جوان باشد و با او زندگى پُرنشاطى را شروع كند كه همه چيزش تازه و
باطراوت باشد و اثرى از خاطرات و كابوسهاى گذشته در آن نبيند. ولى
پختهتر از آن بود كه واقعيت را بهخاطر آرزوهاى رؤيايىاش ناديده
بگيرد. فكر مىكرد براى عاشق شدن پير است و بهتر است كارى نكند كه
افسانه را فرارى دهد. جايى هم كه سررشته احتياط از ارادهاش خارج
مىشد، مثل يك پدر دلسوز عمل مىكرد نه يك عاشق. وقتى افسانه از
دست زنپدر بدزبانش آزرده و غمگين بود، مدنى حالِ يك پدر خيلى حساس
را پيدا مىكرد. در اتاقش راه مىرفت و خودخورى مىكرد: «حق نداره
اذيتش كنه! حق نداره!»
وقتى بغض افسانه به هر دليلى مىتركيد، مدنى گرچه به اوج اندوه
مىرسيد، ولى بر خلاف تمايل باطنىاش، فقط دستمال را بهدستش
مىداد و با لحنى محزون مىگفت: «تو رو خدا اينقدر گريه نكنين!
تحملش براى من سخته.»
گويى هر دو نفر عهد نانوشتهاى بسته بودند كه پا را از حريم معينى
بيرون نگذارند. پس از سه سال، افسانه هنوز او را آقاى مدنى خطاب
مىكرد و به او «شما» مىگفت. مدنى هم دختر را در خلوت
»افسانهخانم» و در حضور مهمانان »سركار خانم زنديان» صدا مىزد.
افسانه حقوق و مزاياى خوبى داشت. حقوقش نسبت به منشىهايى در سطح
خودش بالاتر بود؛ سالى دوبار پاداش و يكبار عيدى مىگرفت؛ يك ماه
هم مرخصى داشت. يكبار براى تعمير خانه كلنگىشان، مدنى پنجاههزار
تومان وام بدون بهره به او داد و هيچ مدركى هم نگرفت. مدنى هيچگاه
صحبت امكاناتى را كه در اختيارش گذاشته بود، پيش نمىكشيد. افسانه
هم بهحدى احساس مسؤوليت نشان مىداد كه از انتظار مدنى بيشتر بود؛
با وجود اين، دختر جوان پس از سه سال، به تشويق دوستانش به فكر
افتاد كه كارش را تغيير دهد.
آن روز، طبق معمول ظرفهاى غذا را گرم و ميز را آماده كرد. موقع
صرف ناهار، كمى انديشناك و غمگين بهنظر مىرسيد. مدنى با مهربانى
گفت: «چيزى شده افسانهخانم؟»
دختر دستهايش را بههم پيچاند و همچنانكه نگاهش را از او
مىدزديد، با شتاب گفت: «نه نه! چيزى نشده!»
- به هر حال اگر چيزى هست و ميلى به گفتنش ندارين، از نظر من
مسألهاى نيست. فقط اگر كمكى از دستم ساخته است، لطفاً رودربايستى
نكنين. خوشحال مىشم كه در خوب و بد كنارتون باشم.
- شما هميشه به من لطف دارين. من تا عمر دارم خوبىهاتونو فراموش
نمىكنم.
- من كار چندانى نكردم افسانهخانم. شما باارزشتر از اين حرفايين.
- لطف دارين!
مدنى در ليوان او نوشابه ريخت و گفت: «پس حالا كه ناراحتى خاصى
ندارين، غذاتونو راحت بخورين!»
مدنى پس از خوردن غذا، ظرفها را شست، به اتاقش رفت و سيگارى روشن
كرد. افسانه كه درگير ترديد آشوبزايى بود و بىاختيار با
ناخنهايش ور مىرفت، پىدرپى به درِ اتاق مدنى خيره مىشد و
تصميمى را كه گرفته بود، كنار مىگذاشت. به خود مىپيچيد و هر از
گاهى، با چشمهاى غمگينش به اشياى اطراف زُل مىزد و آه كوتاهى
مىكشيد. بالاخره به هر جان كندنى بود، بلند شد و با سرى زيرافتاده
به اتاق مدنى رفت. بى آنكه به مرد نگاه كند، زمزمهكنان گفت:
«آقاى مدنى! اگه ... اگه اشكالى نداره مىخواستم يه چيزى بهتون
بگم.»
- بفرمايين خواهش مىكنم! بفرمايين بشينين.
افسانه نشست. مدنى منتظر ماند، ولى دختر دهان باز نكرد. مرد با
خوشخلقى گفت: «افسانهخانم، راحت باشين!»
افسانه بريدهبريده گفت: «مىخواستم... مىخواستم اجازه بدين من از
اينجا برم.»
خطوط چهره مدنى درهم رفت. همچنانكه به افسانه خيره شده بود، آب
دهانش را قورت داد و با صداى خشدارى گفت: «چرا؟ مگه اينجا
ناراحتين؟ مگه... مگه از من دلخورين؟»
- نه، نه! خيلى هم راحتم ولى...
بقيه حرفش را نگفت. مدنى جابهجا شد. دستش بهطرف پاكت سيگار رفت.
بىاختيار بلند شد و نشست. براى چند لحظه حس كرد كه همه چيز تمام
شده و آن احتمال دردآور و ملالزا به واقعيت تبديل شده است.
بىاختيار تبسمى بر لب آورد كه بعضى بدبختىها يا باورهاى
ناباورانه برايش مىآفريدند. سرش را چند بار تكان داد، سيگارى روشن
كرد و غمگين پرسيد: «جاى ديگهيى كار پيدا كردين؟»
- بله!
- حقوق و مزاياش از اينجا بهتره؟
- نه! ولى قراره كامپيوتر و نقشهكشى ياد بگيرم.
- خُب، من مىتونم به هزينه شركت شما رو بفرستم كلاس كامپيوتر.
افسانه انگشتهايش را درهم فروبرد و با خجلت گفت: «مىدونم، ولى
كار اونجا يه چيز ديگهست. قراره نقشهكش بشم. راستش من از اول هم
از منشىگرى خوشم نمىاومد. از ناچارى اومدم توى اين كار؛ تازه،
دلم مىخواد جايى كار كنم كه يه عده ديگه هم باشن.»
ربع ساعت بعد، مدنى فهميد كه تصميم منشىاش قطعى است. پك عميقى به
سيگار دومش زد و همچنانكه به گوشه ميز زُل زده بود، به فكر فرو
رفت. افسانه با احساس دردناكى از گناه گفت: «ناراحتتون كردم؟»
مدنى آه بلندى سر داد و گفت: «حق مسلم شماست كه هر جايى دوست
دارين، كار كنين. بله! حق مسلم شماست، ولى به من خيلى سخت مىگذره؛
تنها مونسم رو از دست مىدم.»
افسانه سرش را زير انداخت. مدنى با لحن غمناكترى اضافه كرد: »خيلى
غمانگيزه افسانهخانم؛ خيلى! من به شما عادت كردم. راستش رو
بخواين دو روز كه شما رو نمىبينم، دلم براتون تنگ مىشه. اونقدر
كه به شما احتياج دارم، به ديگران ندارم.»
افسانه زير لب نجوا كرد: »مىدونم!»
مدنى در منتهاى درد و غم گفت: «شما كه برين، شركت هم تعطيل مىشه.
كار اينجا بدون شما معنى نداره؛ حتى خودم هم معنى ندارم. من فقط
بهخاطر شما مىاومدم شركت.»
افسانه با حالتى معذب با خودش گفت: «خدايا! چه كار كنم؟»
مدنى دستهايش را روىهم گذاشت. او حالا با چشمهاى نمناك به جايى
نامعلوم نگاه مىكرد: «تمام اين مدت فقط دو تا سفارش داشتيم. سودش
بهاندازه پول آب و برق و تلفن ساليانه هم نبوده. بقيه خرج و مخارج
رو از جيبم مىدادم. مىدونى چرا؟ فقط بهخاطر اينكه شما رو از
دست ندم. فكر مىكردم تا ابد پيش هم هستيم. به ذهنم نمىرسيد كه
ممكنه شما ... يه روزى تركم كنين. اصلاً خيال مىكردم از سالها
پيش با هم هستيم. نمىدونم چرا اين خيالها به سرم مىزد!»
افسانه سرش را زير انداخته بود. شرم و عذاب وجدان به او اجاره
نمىداد به سيماى محزون و درهمرفته مرد نگاه كند. مدنى پك عميقى
به سيگارش زد. صدايش شبيه ناله بود: «مىدونى چرا آپارتمان صد و
پنجاه مترى رو فروختم و يه آپارتمان هفتاد مترى خريدم؟ براى اينكه
بتونم اينجا و در واقع تو رو داشته باشم. آره! شش ميليون تومن
گذاشتم تو حساب درازمدت تا هر ماه قدرى از سودش رو خرج اينجا كنم.
مىدونستم به اين زودى كارها راه نمىافته ولى هر روز مىآمدم تا
تو رو ببينم... ولى... حالا...»
هقهق بلندى حرفهايش را بريد. افسانه با سراسيمگى قدمى به جلو
برداشت. ديدن مرد ميانهسالى كه كتفهايش از گريه مىلرزيد، سخت
متأثرش كرد؛ بهحدى كه طاقت نياورد و به گريه افتاد. صداى مدنى
سرشار از اندوه بود: «شونزده سال درس خوندم، عمرى زحمت كشيدم، چهار
تا بچه بزرگ كردم ولى به خودم كه نگاه مىكنم، مىبينم جز تو
هيچكسى رو ندارم؛ نه زن و بچهاى، نه گذشته و آيندهاى. صدها بار
تصميم گرفتم بهت بگم ولى ترسيدم براى هميشه از من دور بشى.»
دستهاى افسانه را كه حالا روى ميز خم شده بود، گرفت و روى صورت
نيمهپلاسيده و خيس از اشك خود گذاشت. با حالتى سوگناك سرش را تكان
داد و لحظهاى بعد، در منتهاى درماندگى و دلشكستگى ناليد: «من بدون
تو داغونتر مىشم... بدون...بدون تو... آخ!... خيلى سخته...
خيلى!»
افسانه با تب و تاب فرسايندهاى به خود پيچيد. در دلش ناليد:
«خدايا! خدايا! چه كار كنم؟»