
تفنگ دولول
حسین اقبالیان
لب رودخانه دلش را قرض گرفتم و ولش کردم! کوزه خالی بر دوش گرفته
بود، کوزه را پر از آب کرده و گفتم:« دل خوش سیر چند؟!» لب و لوچه
اش را جمع و جور کرد و گفت:« ارزون ! فقط به قیمت یه دوست داشتن!»
دلم را دادم و برگشتم، بعد از آن روز پاهایم را داخل یک کفش کردم و
گفتم:« مادر! باور کن به اندازه تموم عالم دوسش دارم!»
***
دومین بار که او را دیدم روسری سفید بر سرش بود و صورتش سبز و سرخ
شده بود و دلش کباب! احساس کردم که دلش مثل استکانهای چایی توی
سینی که در دستش بود می لرزید همانطور که احساس گنگی دل مرا می
لرزاند و زیر پاهایم می ریخت با ترقه هایی که خالی شب را روشن
میکردند!
***
صدای گلوله که در فضا پیچید او ناخودآگاه روی دستهایم پژمرد، در
روی پیراهن سفیدش یک وجب سمت چپ گل سرخ روئیده بود! آخرین نگاهش هم
به اندازه اولین نکاهش وسوسه انگیز بود، لبهایش با سرخی صورتش
یکسان شده بود، یکدفعه چشمانم تیره و تار شدند، در مقابل چشمانم
عروسکی سفیدپوش با گل سرخ پیراهنش می رقصید، انگار داشتم خواب
میدیدم، یک خواب رویایی و دل انگیز! در خوابم گردن بند مرواریدی
دور گردنش انداختم و کفتم:« به اندازه تموم این سفیدیها دوستت
دارم!» او با انگشت اشاره به پرستوها کرده و گفت:« سفر کردن
زیباتره! مگه نه؟!»
***
برای برداشتن تفنگ دولول بابابزرگ –تنها میراث باقی مانده- باید
سفر میکردم، مادرم پشت سرم گریه کرد و یک کاسه آب ریخت، دلم نیز با
کاسه آب داخل سینه ام خالی شد!
آدرسش را از صندوقچه کهنه پدر بیرون آورده بودم صندوقچه مرده ای که
یادگار سالهای جنگ قبیله ها بود، اسبم نصف راه مرد و وقتیکه رسیدم
تفنگ دولول مرده ای را یافتم که زنگ زده بود، اما هنوز برای زنده
های مرده لبخند میزد، تفنگ را برداشته و دربدر دنبال سایه ای راه
افتادم که عروسک آرزوهایم را نفله کرده بود!
***
سایه اش دراز و بیرحم بود مثل گرازی که صدای نفسهایش را میشد همیشه
شنید و معلوم بود که خواب مرگ را می بیند و نمیدانست که مرگ در چند
قدمیش ایستاده است! تفنگ دولول را روی سرش نشانه رفتم ، مثل گرگی
از خواب پرید و مثل بچه ای به التماس کردن افتاد، من مرگ را در
بازوانش دیدم که تمام بدنش را می پیمود و در چشمانش خلاصه میشد و
نمیدانم چرا از کشتنش احساس لذت میکردم.
با گلوله ای تمام حرفها را خواباندم!
***
... و رفتم دنبال یادگاریهای آن روسری قرمز و سفیدی که خوابهای
طلایی مرا آشفته میکرد و لب رودخانه که می رسیدم دیگر کسی نمی آمد،
و روسری قرمزش را باد نمی بوسید، شاید گمش کرده بودم و یا شاید هم
فقط خوابی دیده بودم و تمام شده بود!...

|
|
|