سایه

 

مژگان فدوی
 

کنار در ورودی آپارتمان ایستاد، با دست آرام هلش داد و جای دستش رو ی خاکی که روی رنگ قهوه ای سوخته در نشسته بود ، ماند . داخل آپارتمان شد و به اطراف نگاه کرد .
سمت چپ با چند متری فاصله از در ورودی ، آشپزخانه نسبتا" بزرگی بود با یک پنجره رو به خیابان سالن ده ، دوازده متری می شد و آفتاب از پنجره تابیده بود روی سرامیک کف سالن و قسمتی از اپن آشپزخانه را روشن می کرد . ته سالن حمام و دستشویی بود با یک روشویی کوچک داخل آن . اتاق خواب زیاد بزرگ نبود ، تنها می شد با یک تخت دو نفره و یک پا دری کوچک ، پرش کرد ، اما کمد دیواری داشت و این خود یک مزیت برای یک اتاق به حساب می آمد . به شوهرش نگاه کرد . با لبخندی سر تکان داد . مرد بنگاهی با اندامی لاغر و قدی بلند به در یله داده و در حالی که چانه اش را می خارانید گفت:
(( یه واحد هم طبقه بالا داریم ، دوست داشته باشید اونجا رو هم می بینیم.))
زن گفت :
(( طبقه بالا بزرگتره ؟))
بنگاهی دست توی جیبش کرد و گفت :
(( نه اما مدلش فرق می کنه !))
به شوهرش نگاه کرد و گفت :
(( دیدنش ضرر نداره ؟! ))
شوهرش و مرد بنگاهی جلوتر رفتند و او هم از پشت سرشان راه افتاد . از پله ها که بالا می رفت ، قلبش تند تند می زد و کف دستش خیس عرق بود. با خودش فکر کرد .شاید بالا رفتن از پله ها باعث شده ضعف کند . صداهایی در گوشش می پیچید . انگار کسانی در طبقه بالا باشند .
از مرد بنگاهی سوال کرد :
(( مطمئنید بالا خالیه ؟ شاید هنوز بار نبرده اند !))
بنگاهی با دستمال عرق از روی پیشانی و سرطاسش پاک کرد و گفت :
(( بله خانم یک هفته ای می شه که این جا خالیه ، چطور مگه ؟))
شوهرش به سمتش برگشت و با گاز گرفتن لب پائینش اشاره کرد.
زن با دگمه مانتویش ور رفت و گفت :
(( هیچی ، همین جوری پرسیدم !))
جلوی در که رسیدند مرد بنگاهی دست توی جیبش کرد و دسته کلیدی بیرون کشید . از بین آن همه کلید ، کلیدی را که تکه ای کاغذ روی آن چسبیده بود ، جدا کرد ودرون قفل چرخاند. در با صدای قژقژ کش داری باز شد . زن برای یک لحظه احساس کرد سایه مردی با سرعت به طرف اتاق خواب دوید . برگشت به طرف شوهرش و گفت :
- تو هم دیدیش ؟
- کی رو ؟
- همون که دوید سمت اتاق خواب !
- سمت اتاق خواب ، خیالاتی شدی ؟
- پس ندیدی !
- چیزی نبود که ببینم !
- شاید !
آشپزخانه بالا کوچکتر بود و پنجره ای رو به خیابان نداشت . در عوض اتاق خوابش بزرگتر از طبقه پائین بود ، طوری که میز آرایش و کمد لباس را هم میشد داخلش جا داد . یک قالیچه کوچک هم به راحتی کف آن جا می گرفت ، ولی کمد دیواری نداشت . هوای اتاق برایش سنگین بود .
معده اش تیر کشید . به طرف حمام و روشویی رفت. از توی آئینه بالای روشویی ، سایه ای محو را پشت سرش دید . برگشت ، کسی نبود ترس برش داشت . زود بیرون امد و گفت :
(( فکر کنم طبقه پایین بهتره .))
بنگاهی شانه بالا انداخت و گفت :
(( پس مبارکه))
صدای خنده ای گوشش را پر کرد . برگشت به طرف شوهرش و گفت :
- می شنوی ؟!
- چی رو ؟
- صدای خنده رو می گم!
- تو امروز چت شده ؟ حالت خوب نیست ؟
- نمی دونم بهتره زود از این جا بریم !
از جلوی در آپارتمان طبقه اول که رد می شدند ، صدای کسی را شنید که گفت:
(( خانم !))
ایستاد و رو به صدا برگشت . زنی که از لای در نیمه باز تنها یک طرف صورتش پیدا بود گفت :
- شما می خواهید طبقه بالا رو اجاره کنید ؟
- بله.
- از بال خوشتون اومده ؟
- بله بد نبود !
زن با پوز خند گفت :
(( مبارکتون باشه !))
بعد رفت و در را پشت سرش محکم بست با خودش فکر کرد :
(( انکار می خواست یه چیزی بگه !))
خواست دوباره زنگشان را را بزند و سوال کند ولی صدای شوهرش را شنید که گفت :
((کجایی خانم ؟ بیا دیگه !))
توی بنگاه ، شوهرش با بنگاه دار سر مبلغ اجاره چانه می زد و او تمام فکر و ذکرش ، متوجه حرفهای آن زن بود . از بنگاه که بیرون آمدند به شوهرش گفت :
- کاش می رفتیم جاهای دیگه رو هم می دیدیم!
- ما که خیلی جاها رو گشتیم ، با پولی که داریم از این خونه بهتر پیدا نمی کنیم .
- آخه اون جا یه جوری بود !
- چه جوری ؟
- نمی دونم ولی اون خانومه ...
- کدوم خانومه ؟
- همون همسایه طبقه اول دیگه !
- اونو کجا دیدی ؟
- وقتی داشتیم می اومدیم بیرون .
- پس چرا من ندیدمش ؟
- نمی دونم شاید حواست نبود .
- خوب اون خانومه چی ؟
- انگار یه چیزایی می دونست !
- چه چیزایی؟
- ...
- اینها همه اش بهانه است .
- ولی ...
- خواهش می کنم فقط یکسال . تا چشم بهم بزنی وامم در می آد و خونه می خرم .
برای خانه آئینه و قرآن آورده بود . از جلوی آپارتمان طبقه اول که می گذشت ، باز همان زن را دید که از در نیمه باز نگاهش می کرد . سلام گفت : زن هم سلام گفت . از پله ها بالا رفت . دست کرد توی کیفش و کلید را برداشت . در آپارتمان را باز کرد . آینه و قرآن را روی اپن گذاشت چرخی توی خانه زد. از بالا صدای کوبیدن چیزی می آمد . انگار که می خواستند تابلویی را به دیوار میخ کنند .
با خودش گفت :
(( شاید صدا از پائین می آد و من فکر می کنم از بالاست !))
به سالن آمد ، تکه های آینه را روی کف سرامیک دید ! با تعجب تکه های آینه را جمع کرد و داخل کیسه پلاستیکی ریخت . بیرون آمد . در را که قفل می کرد ، سایه درازی را روی راه پله های بالا دید . چند پله بالا رفت ولی کسی آنجا نبود ! صدای خنده ای گوشش را پر کرد . ترس برش داشت و از پله ها پائین رفت . با زن را پشت در نیمه باز دید که کنجکاو نگاهش می کرد .
زن پرسید :
- چیزی شکسته ؟
- آره آینمون !
با دگمه مانتویش ور رفت و گفت :
- شما از کجا فهمیدید
- صدای شکستنشو شنیدم !
- پس چرا من چیزی نشنیدم ؟
زن جوابی ندا د ودر را بست .
ماشین بار جلوی در پارک کرده بود و شوهرش داشت با دو کارگری که قرار بود اثاثیه را خالی کنند ، صحبت می کرد . او به تندی از پله ها بالا رفت تا در را زود تر باز کند . کلید را توی قفل چرخاند ولی در باز نشد . چند بار این کار تکرار کرد ولی کلید مرتب توی قفل می چرخید ، انگار که هرز شده باشد. هر کاری کرد نتوانست در را باز کند . داشت می آمد پائین ، با دو کارگری که دو سر یک کارتن بزرگ را گرفته بودند و بالا می آمدند برخورد کرد . نمی توانست از آنها عبور کند . به ناچار دوباره برگشت بالا . به کارگرها گفت ، چند لحظه صبر کنند تا برود و شوهرش را صدا بزند تا بیاید در را باز کند . هنوز نرفته بود پایین که شوهرش آمد و گفت :
- شما چرا نرفتید تو ؟
- آخه در باز نمی شه !
- مگه می شه ؟
- هر کاری کردم نتونستم بازش کنم !شوهرش کلید را توی قفل چرخاند و در به راحتی باز شد !
- در که مشکلی نداره !
- ولی به خدا ...
- باز شروع کردی ؟
- آخه ...
- خواهش می کنم تمومش کن !

 

  اول صفحه



 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما