رقصنده

 


مجيد نصرآبادي

زن جنونش رادراندام نحيفش ثبت مي كرد: مي‌خنديد و مي‌رقصيد. باگردش آرام وتنددست‌هايش، بازوانش نيزمي‌رقصيد. قلبش همانند يك گنجشك تند مي زد. فضاي كوچك اتاق برايش حجم يك پيله بود: تنگ وتاريك. پاهايش درگردش دوار خود، پيچ مي خورد. يك قدم به چپ ،دست‌هادر هوا؛ دوگام به پيش، گردش باسن؛ رجوع به نقطه‌ي آغازين ، چرخش سر، افشان گيسو؛ منحني كمرش، چپ، راست؛ لرزش اندامش تمام ذرات هوا را به رقص درآورده بود؛ دست ها را از دو طرف باز كرده بود و همانجا كه ايستاده بود، دورخودچرخيد، چرخيد و چرخيد؛ تمام اثاثيه منزل، سقف وديوارها، چرخيدند و چرخيدند؛ دوارگونه؛ دست‌هايش رابرشقيقه‌اش گذاشت وآرام وآرام ترشد؛ دوگام به چپ؛ دوگام به راست ويك گام به پيش؛ ايستاد. هنوزسقف وديوارها ميچرخيدند. نفسهاي گرمش رابه اتاق هديه كرد و ازگرماي تنش ، پيرهن كوچك اندام نمايش به گريه افتاده بود. آهسته برروي صندلي كنار ديوارنشست. ضربان قلبش بالا رفته بود و تندتند نفس مي‌كشيد. ناگهان بلند شد.
(كسي زنگ بلبلي رابه صدادرآورده بود.)
دوان دوان، به سمت دردويد، بي آنكه دمپايي هاي كوچك قرمزش را به پاكند. درراگشود؛ و بجاي سلام، فقط خنديد.
-«سلام، چطوري...ببخشيد ديرشد؛ منتظراتوبوس بودم... خودت خوب ميدوني كه توي اين شهربي دروپيكر، رفت وآمد چقدر سخته.
ببينم... عرق كردي!... باز دوباره رقصيدي؟ مگر دكتر نگفته بودكه نبايد تحرك داشته باشي؟! آخه چندباربگم... رقص سمّه ... اونم واسه ي تو ... بااين قلب خرابت ... بيابريم تو... بدو .»
مرد كت‌اش را از تن به در كرد و روي شانه‌هاي زن انداخت؛ زن دستانش را دوركمر مرد حلقه كرد و سرش را بر روي شانه‌ي مردگذاشت وهردو به سمت اتاق رفتند.
مرد دستان حلقه كرده‌ي زن را ازدور كمرش باز كرد و بر روي صندلي نشست. زن گره‌اي بر ابروانش انداخت، ولختي به مردخيره شد؛ سپس رفت كه يك ليوان چاي داغ براي مردش بياورد.
مردانگشتان زمختش راميان انبوه موهاي مجعدش فرو برد و به نقطه‌اي خيره شد. مرد مدتي است كه به خنده‌هاي زنش بي‌توجه است وتنها به اجبار گاهي لبخندي گوشه‌ي لبش مي‌ماسد. مرد، گاهي در مخيّله‌اش تبسم همكار جوان لب قيطاني‌اش را مرور مي كرد؛ بوي عطرش در بيني مرد هنوز دو دو مي زند.
سيني چايي از دست زن افتاد. شكست.
(گويي كه صداي مرا شنيده بود، زن.)
زن آرام، آرام، دستانش را در هوا مي‌چرخاند و آهسته دور خودمي‌چرخيد؛ با دستانش يك دايره تمام دورخود در فضا كشيد؛ چرخشش تند ترشد، حركت ريز پاهايش سرعت گرفت، سرش را دوارگونه مي‌چرخاند.
يك گام به جلو، كمي به چپ، كمي به راست، چرخش كمر، و دست و پاهايي كه مي چرخيدند.
مرد با دهان نيمه باز و چشم‌هاي از حدقه در آمده، فقط به زن خيره مانده بود، گويي كه خشك شده: چون تنديسي.
زن چرخيد و رقصيد؛ رقصيد و خنديد؛ خنديد و خنديد... و بالاخره آرام گرفت؛ آرام آرام؛ بي صدا، بي‌رقص، بر روي زمين. 




 

یادداشت

شعر

داستان
معرفی کتاب
ارتباط با ما