
علي چهارفصل
محمود راجي
این جا پر از جنازه است. پر از لاشۀ هر چيزی که به كاری
نميآيد. جنازههايي كه به گمانم هم ميبينند و هم ميشنوند.
وقتي به طرفشان ميروي، گويي آماده ميشوند خود را به طرفت
بچرخانند و زنده بودن خود را به نمایش بگذارند. وقتي لمسشان كني
صداي تلقتلوق از آنها شنيده ميشود. با این همه، با تمام ظاهر
استوارشان، لایه لایه، پودر ميشوند.
سالهاي سال است كه همين طور روي هم ريخته ميشوند، ولي طوري
روي هم قرار ميگيرند كه حتما آن زيري زيري هم يك زاويه ديد به
خورشيد، به آسمان و به تو دارد، كه تصادفي يا آگاهانه به
طرفشان ميروي. همين حالا هم از روزن یک زاويه، نگاهت ميكنند.
هم صبور، هم بيقرار، هم طوري كه يعني هستيم، هم طوري كه يعني
توان حركت نيست. نميتواني با لگد پرتشان كني و از سر راه
كنارشان بزني. حس ميكني مثل آدمهاي پير و مسني هستند كه از
خانه رانده شدهاند، یا چون راه به جائی ندارند، مانند کودکان قهر
كردهاند و اين جا در گوشۀ این خرابه، روي هم انبار شدهاند. از
تمام موجوديت آنها، تنها چشم و گوش كار ميكند. كه هميشه به
صداي قطار حساس ميشود و از خويشتن خویش بیرون ميآید، يعني:
" فعال هستم و تحمل بار سنگين آدمها و آهن و سنگ را دارم.
بيهيچ هراسي از خرابه نشيني در زماني بعدتر، برف و باران و
سرما و گرما را بدون بالاپوش تاب خواهم آورد. هر چند بعصي از ما
پشت دوتا كرده، خم شده و رنگ رخ باخته، تماشاگر سرگردان
انبوه اندوهي هستیم كه در هر گوشه كز كرده و از فرصت خودنمايي
لذت نميبریم، ولي خوشمان ميآيد يا شايد اميدواریم بار ديگر
آن سنگين_گذر_پرشتاب رنج سرما يا گرما، اندوهها و شاديها را تاب
آورد، كه وقتي به بريدگي ميرسد، تلوق كند و زماني كه در ميآيد،
تلق كند و هر لحظه فشاری لذت بخش را در تمام بافت و اعصابش
دريايد. "
آری تودهاي از جنازهها، هشيار و بيرمق، مرده صفت روي هم انبار
شده و به نوبت نشستهايم تا یا پودر شویم، و یا در مقبره تاريخي
به حياتي جديد وصل شويم. اگر روزی مجموعۀ تلقتلوقها، گذرنده پر
شتاب را به رفتن، به تداوم، به گذر و در نتيجه، رسیدن به مقصد
اميدوار ميكرد، امروز اما در دوري يك نواخت به سوكي دردناک رانده
شدهایم. به دلیل تداوم تحمل تحميلي انبوۀ اندوهها، در فضايي
سربي و زرد، با تحقير متلاشي میشویم. باري آنانی از ما كه به اين
شکل و این جا متوقف ميشويم، ناگزیریم که حملي نهايي، آتشي سوزان
و ذوبي حتمي را گردن نهیم. ولی تا آن زمان ، بلی فقط تا آن زمان با
تمام موجوديت و تک تک مولكولهای فرسوده شدهمان، خاطرۀ اندوه
و شادي خود و دیگران را حفظ میکنیم.
مغازهها، اين جا و آن جا يكي يكي بسته ميشوند. خيابانها كمكم
خلوت ميشود و خيابانهاي كم رفت و آمد البته زودتر. تعداد
آدمهائي که هرازگاهي از كوچهاي بيرون ميآيند، عرض خيابان را طي
ميكنند و در كوچهاي ديگر فرو ميروند، بسیار اندک هستند. هميشه
همين وقتهاست كه به خاطر بگو مگوها از خانه رانده ميشوم، یا
خود قهر میکنم. حالا بايد تا صبح، خيابانهاي خلوت و كوچههاي
خالي را متر كنم. گاهي اوقات روي سكوي خانه يا دكاني بنشينم.
گاهي هم همان طور نشسته چرتي بزنم. نميشود زياد جايي نشست يا
راحت دراز كشيد و احيانا خوابيد. کمترین مشکلی که پیش میآید، این
است که گشت بيدارت كند و اگر شک نکند، فرمان به رفتن دهد.
بايد مسيري طولاني را دور بزنم. نميشود فقط يك مسير ثابت را
طي كنم. از يك خيابان يا پيادهرو نبايد بيش از يک بار رد شوم.
شش هفت ساعت تا صبح وقت است تا بتوان در خانه را زد، به
طوري كه صاحبخانه از صدای در و باز كردن آن ناراحت نشود، و
ورود و خروج معمولي جلوه كند. تمام اين مدت بايد راه بروم و
براي گذران وقت، گامهاي خود را بشمارم. از اين عرض به آن طول و
از آن طول به اين عرض، نه آهسته و كند، كه تند و تقريبا با عجله،
تا هركس ميبيند، فكر كند طرف كار دارد يا از كار برميگردد.
شبهاي پاييز يا زمستان البته مشكلتر است. اولا كه نبايد زياد
خسته شوی تا روز بعد سركلاس چرت نزنی. بعد هم بايد بتواني چهار
تا بيخانمان كه با چوب و كاغذ، آتش روشن كردهاند، پيدا كني تا
خودت را گرم كني. بعضي شبها هم تا سحر به آتش نميرسي. بايد
نشانی نانواييهاي هر خيابان را بداني و اين كه خميرگر كدام يك
زودتر سركار ميآيد و بعد به بهانهاي داخل شوي و خودت را گرم
كني. اين طور مواقع ميگويم:
از شهرستان آمدهام. اتوبوس دير رسيد. حالا هم نميشود در زد...
خيلي كم پيش ميآيد كسي بپرسد:
تو بچه مدرسهای فسقلي، با اين سن كم اين وقت شب از شهرستان
نميآمدي، طوري ميشد؟ در يكي از همين شبها به آتشي برافروخته در
فرورفتگي يك خيابان نزديك ميشوم. از بين كساني كه دور آتش حلقه
زدهاند، عاقله مرديست با يك زيرپيراهن و شلوار، بدون بالاپوش.
خطوط چهرهاش در سايه روشن شب و آتش به خوبي مشاهده نميشود،
ولي يك لاقبايياش زود به چشم ميخورد. هر چندگاه یك بار پشت
به آتش ميكند...
بعدها هميشه تكرار ميكرد: نوكرت در تمام عمر، رو و پشتش به آتش
بود.
اين وقت شب چرا بيروني؟
از شهرستان ميآيم، اتوبوس خراب شد، دير رسيد، الان هم نميشود
به خانه رفت، همه خوابند.
از كجا ميآيي؟
نميداند از كجا ميآيد. نميداند از كجا بيايد اتوبوس ممكن است
اين وقت شب برسد. پرت پلا جواب ميدهد.
خيره ميشوم به او تا از كارش سر درآورم.
حالا بيا جلوتر خودت را گرم كن. اين رانندهها هم با اين
اتوبوسهاي لكنتي. مردم را نصفه شبي سرگردان ميكنند.
بعد از مكثي، مگر مدرسه نميروي؟
چرا كاري داشتم رفتم شهرستان فردا هم بايد سركلاس بروم.
آن شب تا صبح با آتشي كه عليآقا روشن نگه ميدارد، گرم ميشوم.
بعدها ميفهمم، وقتي ميخواهد طرف مقابل را قانع كند، كه حرفش
را پذيرفته است، به طريقي موضوع را عوض ميكند. واقعا هم طرف را
از پرت پلا گويي خلاص ميکند. يا وقتي از كاري سر در نميآورد،
بيخودي خيره و مات ميشود به چشمهاي طرف، كه شايد از درون
آنها، رازها را بيرون بكشد.
اكثر مواقع از مدرسه به سراغ عليآقا ميروم، كه روزها را به كار
حمل خرت پرتهاي مغازهدارهاي محل ميگذراند. براي هر كس، هر
كاري كه دارد، انجام ميدهد. شبها روي پشتبام نانوايي ميخوابد.
زير سقفي با سوراخهاي نوكسوزني، به قول خودش، كه از وراي آن
نور باران ميشود.
شبهايي كه سرد است، با آتشي كه ميسازد خود را گرم ميكند.
دمدماي صبح كه خمیرگر کارش را شروع میکند، با خوابي يكي دو ساعته
در گوشۀ نانوائی، روزش را آغاز ميكند، ولي هميشه با آن
زيرپيراهن و شلوار و بدون بالاپوش.
بي نظمي در مدرسه، بي خوابيهاي ناشي از خيابانگردي، به اجبار
مرا به سن كار ميرساند. در راهآهن استخدام ميشوم و خيلي زود
ميشوم لكوموتيوران قطارهاي باري.
همان طور كه پشت به آتش كرده است ميگويد:
اوايل جالب است. كنجكاويها ارضا ميشود. حس ارضاي دروني در
سرعت بالا ممكن نيست. آن است كه با قطارهاي باري ميتوان سرما
و گرما را با متانت چشيد و لمس كرد. به علاوه ميتوان تلقتلوق
چرخها را در استراحت ريلها دستهبندي كرد و هركدام را به
فراخور تفسير و تاويل كرد. بعد هم حدس زد كه در استراحت بعدي
كدام نوعش به گوش خواهد رسيد. بعدها كمكم از اين كه فقط يك
خط را بگيري بروي و همان خط را دوباره برگردي، ذله ميشوي، هدف
گم كرده ميشوي، دلت ميخواهد به گونهاي مسيرت را خودت تعيين
كني و از هر سمت كه دلت ميخواهد بروي.
ميخندم و ميگويم:
قبل از آن كه در انتظار پوسیده شوی، یا در مقبره تاريخي جسم و جانت
را تغییرت دهند و تمام یادها و خاطرهها را در تو از بین ببرند.
ميخندد و آتش جلويش را هم ميزند.
یک روز كه من با او يا او با من کوچههاي خاكي تودرتو محلههای پرت
را طی میکنیم، ميگويم:
هر روز هزاران نفر شاید از آن خیابان رد میشوند. تعداد کمی شاید
مرا ببینند، با این زیر پیراهن سفید و شلوار کِرِم. کسی نمیپرسد
که من قلبم را در کدام حکایت، یا کدام فیلم، کدام سینما، دور از
شهر جا گذاشتهام. سینمائی آن قدر دور از غوغای شهر، براي كساني كه
به بیرون پرت ميشدند. آنها به سینما ميآمدند تا شايد به کمک
نقشهاي بر پرده، راز پرت شدگي خويش را دريابند.
و او با پوزخندي ميگويد:
تو يادت نميآيد كه روزي از رازي كه نقشهاي پرده اين سينمای
دور از شهر ميخواست در تو شكوفا كند، صحبت ميكردي اما آن چه
تو در پي آن بودي نه درك رازهاي همه چيز، بلكه طرح يك سئوال
بود. سئوالي كه بتواند همه رازهاي جهان را، خود رازهاي جهان را
بپرسد.
یا یک روز، هم چنان بدون بالاپوش، که در برف راه ميرود به من
خيره ميشود تا بگويم
طي چندين باره اين فراز و نشيب پر برف، با چه انگيزهاي صورت
ميگيرد؟ براي پاسخ گويي به كدام پرسش و به چه بهانهای راه كم
تردد برفي را ذره ذره میكوبی تا مسير را از دل مه و حجم پرشكوه
برف بیابی بي آن كه بداني چه رازي در خود اين همه تقلا نهفته
است .
وقتي توي كوير يا بيابان ميرانم، دلم ميخواهد لكوموتيو را به
طرف بيابان، طرف صحرا بکشانم. نمای كج و كوله شدن رديف
واگنها و پيچ و تاب خوردن بدنش، در دشت، هميشه وسوسهام
میکند.
یك شب كهدير وقت به ايستگاه ميرسم، متوجه ميشوم صبح روز بعد
هم برايم سفر گذاشتهاند. ترجيح ميدهم شب را در ايستگاه
بخوابم.
سكوت مرده واگنها و ايستگاه، كه هميشه آن را شلوغ و پرتردد ديده
بودم، اجازه ميدهد تا وسوسۀ موذي يك كشش نامتعادل غلغلكم
بدهد. راه ميافتم توي ايستگاه، نه اين كه دنبال چيزي باشم ولي
جاذبۀ اين سكوت و زواياي مبهمش براي من جالب است. پرسهزنان
به ريلهاي متروك و گوشههايي از ايستگاه كه پرت و مخروبه است،
ميرسم. در زير نور كمرنگ ماه به آرامي از تل آهن و چوب
ميگذرم. از ميان جنازهها و لاشههايي كه به كار نميآيد يا
زنگ زده و كج و كوله، پوسيده و بدهيبت شدهاند، رد ميشوم. در
كمال ناباوري اتاقكي سنگي به طول شاید دو یا سه واگن، بر روي ريل
ميبينم با ديوارهاي بلند، كه تشخيص كامل كاربرد آن در نگاۀ
اول مشكل است.
نوعي تقدس، نوعي وارستگي از ديدن آن به من دست ميدهد. در ميان تل
خرابه و قراضۀ آهن و چرخ و واگن، مثل يك حيات فوق تصور،
نميدانم... چي ... مثل يك مقبره تاريخي ايستاده است.
قطار را در سرعتي متناسب با سربالايي گردنهاي كه از آن بالا
ميرود، به پيش ميرانم. پيچ و خمهاي راه به قطار پيچ و تاب
ميدهد. پيچ و تاب قطار صداي چرخش چرخهاي آن را تغيير ميدهد و
هر آئينه به گونهاي به گوش ميرسد.
ميدان ديدم هر چند لحظه یکبار، زمينه تازهای را دربر میگیرد كه
هيچ شباهتي با زمينۀ قبل ندارد. در تغيير مدام صدا و ميدان ديد
سرگردان ميمانم. حالتي وهم و گيج به من دست ميدهد. فكر ميكنم
نه اين منم كه هدايت قطار را به عهده دارم، بلكه اين قطار يا
سربالايي است كه مرا به خود ميبرد.
صداهاي هر آن متفاوتی، خطاب به من چيزي را نجوا ميکند.
بر واگنهاي قطار صندوقهاي بزرگ چوبي حمل ميشود كه هرچند به
واگنها بسته شده است ولي صداي كش و قوس آنها به وضوح شنيده
ميشود.
صخره و تكدرخت مثل همیشه در يكي از پيچها ديده ميشود. فکر میکنم
که آن دو برای فرار از این بیحوصلگی ناشی از یکنواختی پر ملال،
میتوانند رویاهاشان را به هم قرض دهند.
صخره و تکدرخت براي مدتي محو ميشوند و بعد از چندي دوباره ظاهر
ميشوند ولي جايشان عوض شده است. مثل ابرها که در هر گذر، در یک
گوشۀ آسمان دیده میشوند.
اين تعويض و جابجايي چيزها، تمام تعادل و توازن روحم را به هم
ميزند. هر چيز آشنا، غريب، و هر چيز غريب، آشنا میشود. هر چيز
نزديك، دور، و هر چيز دور، نزديك ميگردد.
خسته و نفس نفس زنان، از اين كه بار ديگر براي چندمين بار، اين
گردنۀ پرصلابت را، كه براي كهولت قطاری چون من بسيار تند و
ملالآور است، طي كردهام، خوشحالم. وقتي آخرين نقطۀ اين صعود را
پشت سر ميگذارم، سينهاي صاف ميكنم. يعني كه رسيدم. يك بار
ديگر طي شد. منتظر ميمانم تا سرعتم در قسمت كمشيب، پائين و
باز پائين آورده شود، تا وقتي كه سرازير ميشوم، سرعتي متناسب با
سرازيري گردنهاي كه از آن پائين ميآيم، داشتهباشم، ولي اين
بار سرعتم پائين آورده نميشود.
سرعت قطار را پائين نميآورم. همسرائي هزاران پرندۀ عشق، چون
مرثيهاي به گوش ميرسد. که گوئی به جاي زيبائي، پاكي، خوبي و
دوست داشتن، مراسم ترحيم برگشت خوردههاي به عبث رفته برقرار
است.
مدهوش از اين همه وارونگي، زماني متوجه ميشوم كه سرعت را كم
نكردهام، كه قطار از خط خارج ميشود.
رو در روي تاريكي ميخندد، از حركت شانههايش، ميفهمم كه
ميخندد.
آن هميشهاي كه در چهارچوب دو خط موازي تلقتلوق كنان خبر ميكند
جهان را كه، من كبود و سياه در رفت و آمدم، وارونه ميشود تا روزي
جنازهاش را در كنار مقبره تاريخي، در فرودست متروك ايستگاهي،
زير برف و باران واننهند و كمكم خاطرهها يك يك پاك نشود و
بي تاريخ و بي خاطره منتظر حمل به محل ذوب نماند.


|
|
|