اسم او كُشكا نيست. آناستازياست. آناستازيا اسم قشنگی است.
خوشآهنگ است و به نظر آسان میآيد، ولی نوشتنش راحت نيست. يك
عالمه هم جا میگيرد! هر كس او را نديده باشد، از همان «آ»ی اول
فكر میكند، آناستازيا، دختر يا زن موبور چشم آبی دلربايی است كه
همهی نگاهها را به دنبال خود میكشد. ولی اين طور نيست.
استثناعن اين طور نيست. او فقط آناستازياست. آناستازيای خشك و خالی
كه میتوانست هيلده يا رزماری باشد يا مادلن.
من هميشه او را با كُشكا میبينم. كُشكا سگ او است. آنها هميشه با
هماند. اوه... امان از اين كُشكا! سگی به اين لوسی نديدهام. لوس
و از خود راضی. يك دنيا ادا دارد. برعكس خودِ بدبختش- ناستيا را
میگويم، آناستازيا- دُمی میجنباند كه نگو. به اندازهی يك آدم
بخيل و بدجنس میتواند هر كس را كه بخواهد، بچزاند. بلد است
ورپريده! اگر زبان آدم سرش میشد، چه آتشی میتوانست بسوزاند!
همیشه با هماند. چه میدانم. شايد سرشان را روی يك بالش
میگذارند. من كه حالم به هم میخورد. چندشم میشود. لقمه از
گلويم پايين نمیرود. خدايیش از هيچ حيوانی خوشم نمیآيد. خرس با
شغال چه توفيری دارد؟ بود و نبودشان در زندگی من چه تاثير میكند؟
چه كنم؟ دست خودم نيست. از بچگی همين طور بودهام. اما بعضیها به
آنها زيادی رو میدهند. يادشان میرود، حيوان حيوان است. من كه
محل سگ به هيچ كدامشان نمیگذارم. سگ يا گربه. از گنجشك و قمریاش
بگير تا قناری و بلبل. فرق هم نمیكند. میخواهد كُشكا، سگ ناستيا
باشد یا هر الاغ ديگر. آدمها چه خيری دارند، كه حالا سگ و مرغ و
قناریاش داشته باشد. اصلا مردهشور ببرد اين كُشكا را!
همهی بدبختی من با همين كُشكا شروع شد. همين كُشكای تولهسگ، كه
نه شكل سگ است، نه گربه، نه الاغ. ميمون ريغو! با آن پوزهی
نصفهنيمهی پهنَش! از لحظهی ديدنش بايد میدانستم. بايد
میدانستم با چس وجب قد و هيكل، بدقدم و نحس است و خانهخرابكن و
میشاشد به سر تا پای زندگی من!
برای خودم نشسته بودم روی مبل. نه به كسی فكر میكردم. نه غم چيزی
را داشتم. همين جوری. خودم را زده بودم به بیدردی. نه كه آسان
باشد. اما بهتر از اين بود كه بيايند و بروند و پشت سر مرده و
زندهی آدم دَم بگيرند. خودم را راحت كرده بودم. نشسته بودم
برای خودم. تلويزيون هم روشن بود و نمیدانم چی نشان میداد. يك
بشقاب چيپس و يك ليوان چای داغ هم روبرويم بود. بخار چای دور خودش
میپيچيد و بالا میرفت. بيرون باران باريده بود و خيابان را از
شكل انداخته بود. يك عالمه برگِ نوچِ خيسِ پلاسيدهی پارهپوره، كف
خيابان و پيادهروها ريخته بود. پاييز بود خير سرش!
قند اول توی دهانم بود كه سونيا زنگ زد. بعدن فهميدم سونياست.
راستش خوشحال هم شدم. از همان بالای پلهها داد زدم: "سونيچكا بيا
بالا! بيا چای بخوريم*!schatz"
نيامد. سونيا از اين اداها هميشه دارد. از دماغ فيل افتاده است. در
آن هوای كوفتی مرا با لباس خانه و كفش راحتی كشاند به راهروی نمناك
اين خانهی قديمی. بیخبر آمده بود، وگرنه هزار سال با آن سر وُ
وضع و آن كفشها، كه رویشان دو تا توتفرنگی سرخ رسيده است،
پلههای چركِ چوبی را پايين نمیرفتم. – حيفم میآمد. نو بودند
هنوز! - مرا تا پايين پلهها كشاند. حسابی سرما خوردم. سرفهای
میزدم كه تا طبقهی آخر میرفت. هنوز سرمايش توی جانم است. انگار
پر مرغی، چيزی را توی گلويم میچرخاندند. هر چه بود، میچرخيد و
كوك كوك سرفه میزدم. از هر چه پر و پشم و كرك و مو است بدم
میآيد. آَه! كی سرم را روی بالش پر میگذارم! پر قو كه هيچ! تو
بگو قرقاول! سيمرغ! سالهاست يك بالش طبی خريدهام. ارزان هم نبود.
هرجا بروم با خودم میبرم.**!Pflegeleicht وزنی ندارد.
توی همان راهروی نمناك بدبو به او قول دادم. تند تند حرف میزد و
خاكستر سيگارش را روی پلههای همسايه پايينی ما میتكاند. خوشم
نمیآمد. اگر آقای اشميت میديد، خوبيت نداشت. سونيا حرف میزد و
فِرت فِرت سيگار دود میكرد. میخواست با او كار كنم. يكي از
سوپرماركتهای زنجيرهای را اجاره كرده بود. میخواست دوتايی آن را
بچرخانيم. همانجا حد و حدود كار و وظيفه و حقوق مرا معين كرد، با
حساب كسر ماليات و بيمه و چه و چه. میگفت اگر چرخيد، هر دو برديم.
برای همين چيزها از سونيا خوشم میآيد. طلاست. كارا. فرز و نترس!
دل دارد. رويم را كه میبوسيد، گفت: Ok، گفتم: Ok بعد با خنده گفت:
"چی تو بازار مسگرا؟"
خودم يادش داده بودم. در آن هوای مزخرف كه يك هفته مرا توی جا
انداخت، شوخیاش گرفته بود.
به اسفل! به تون! نمیخواهم به بدبختی خودم فكر كنم. هر چند كه در
اصل بدبختی هم نيست. سونيا میگويد: شانس! به همه چيز میگويد
شانس. حتا به بدبياری خودش. به همهی كنسروها و شيشههای سركه و
روغن و بستههای پودر لباسشويی و پوشك و نمك، كه روی دستش مانده و
آنها را در زيرزمين خانهاش انبار كرده است و بر حسب تاريخ
مصرفشان به آشپزخانهی دوست و آشنا میكشاند. از فكرش هول
میكنم. چه دلی! مگر شكم آدم چقدر تحمل كنسرو عدس و ذرت و خيارشور
و تنماهی و كلمترش و يا ماكارونی را دارد؟ مگر آدم چقدر
میزايد؟ چقدر لباسهای جاماندهی كهنهاش را میشويد؟ سونياست.
عين خيالش نيست. حالا هم دو ماه است كه در يك كودكستان كار تازهای
پيدا كرده است. شانس! چه شانسی؟ كنسرو و پوشك و نخود و لوبيا هم شد
شانس؟
جهان كه فهميد، گفت: "دستكم خرج مانيكور و رنگ و دَنگوفَنگ خودت
را در میآوری! همون ايران و آمريكا رفتنت برای هفت پشتم بس است."
حرفی نزدم. نمیدانستم ريشهی خودم را میزنم. زبانش تلخ بود.
عادتش بود هرچند. عادت تمام ايل و تبارش. از دم تلخ اند. زهرمار!
مرده شور پولشان را ببرد. حالا راحت شدهام. اگر اسمش راحتی باشد!
كاری ندارم، اما فاميلی يك چيزشان خوب است. بوی پول را هر كجا
باشد، خوب میفهمند. شامهشان با كُشكا يكی است.
حالا ساده هم نيست. يك وقتهايی دلم هول میكند. لرز بَرَم
میدارد. عرق میكنم. خيسِ ِ آب. هزار مرغ و ماهی و پرنده، زير
پوستم نوك میزند. سقف و ديوار میخواهد بِرُمبَد روی سينهام.
گروم گروم، تاپ تاپ تپشقلبی میگيرم كه نگو! اين خانه هم كه هيچ!
صحرای كربلا! در و پيكر درست و حسابی كه ندارد. با يك مشت همسايهی
سفيد و سياه و عرب و چه میدانم چه. هفتاد و دو ملت! منظور. يك
حالی میشوم. گرگ بيابان! يك نقطهی سياه جلوی نظرم میآيد. چاه
ويل! بزرگتر و گودتر میشود. سونيا يكدَم میگويد: برو دكتر! برو
خودت را نشان بده! يائسگی است شايد!
میگويم: "من؟ مگر چند سالم است ؟ چه ِم است؟ همسن و سالهای من
خيلیشان هنوز منتظر خواستگار و شوهراند!"
از تنهايی است. بیكسی. خودم میدانم. درد را كه همه كم و زياد
دارند. از تنهايی است. وگرنه همين پرندهها. همين پرندهها كه
همچين درك و درايتی هم ندارند- خب، گيريم من و شما زبانشان را
نمیفهميم. هر چند زياد لازم هم نكرده است!- دو تا. دو تایشان را
كه يك مدتی يك جا بگذاری، توی يك قفس. چه میدانم. لانه يا هر چی.
آمختهی هم میشوند. مانوس. جدايیشان سخت میشود. درست است
حيواناند، اما خوب كه توی نخشان بروی، میبينی وقتی با هماند،
چه عشقی میكنند. چه كيفی! چه بال و پری برای هم تكان میدهند.
همين جور دور هم میچرخند. يكديگر را بو میكشند. انگار يك
چيزهايی هم به هم میگويند. ما نمیفهميم. خب. حالا حكايت من! ما
يعنی. من. جهان!
همهی بدبختی من از كُشكا بود. از كُشكا و از صاحبش. يك لحظه ريخت
بیريخت و دك و پوزَش از چشمم نمیافتد. هر چه هم میكنم اسمش،
شكلش، شكل نحسش، صدای نكره و پوزهی قناسش از يادم نمیرود. شده
جزيی از زندگی من. ياد جهان كه میافتم، كُشكا هست، ناستيا. ناستيا
يا کُشكا اصلا چه فرق میكند برای من؟
نه. میدانستم. خودِ خَرَم خوب میدانستم كه كُشكا بهانه است. از
همان اول هم میدانستم. جهان به گمانش كه من نمیفهمم. خودم را زده
بودم به كوری. آخر آدم اين همه خر؟ هزار بار به خودم گفتهام الاغ
گاو تو بايد يك عمر عين گوساله توی طويلهی جهان میماندی، تا اين
همه بلا به سرت بياورند؟ خوب مثل بزغاله رقصوندت!
شانس! چه شانسی؟ دلم خوش بود كه بيكار نيستم. كار هم كه نبود. اگر
آشنایی، كسی میفهميد كه ديگر هيچ. به هر جهت اما مشغوليتی بود و
همدمی با سونيا عالم خودش را داشت. از هر دری میگفتيم. توی اين
غربت وجودش يك تكه جواهر است. خودش هم میداند. با ناستيا هم
همانجا آشنا شدم. سونيا آورده بودش برای چيدن ميوهها و قفسههای
كنسرو و از اين جور چيزها. خوب هم كار میكرد. كوشكای ذليلمرده هم
يا دم در به قلاده بسته بود يا توی دالان پشتی كه به انبار میرفت،
وول میخورد. از همان اول هم حس میكردم، يك نحسی برای من دارد
اين حيوان!
اين درست كه ناستيا از من كمی جوانتر است. البته هيچ هم جوانتر
بهنظرنمیآيد. تازه باشد؟ كه چه؟ اصلا چه معنی دارد؟ دليل
نمیشود. وگرنه میشود هركی به هركی. چيزی روی چيزی بند نمیشود.
اما خب جهان ماری بود برای خودش. همان هفتههای اول يا ماه اول بود
خدايا، درست يادم نيست. دم عصری بود. آمد خانه. ديدم يك جوری است.
گفتم: "چيه؟ خبری شده؟" با خنده گفت: "چطوره؟"
سر پيری! ديدم پوست سرش بادمجانی میزند. سياه سياه هم نه. يك جوری
بنفش طوری. گفتم: " آقا! ننگ با رنگ پاك نمیشود!" خبر مرگش موها
را پركلاغی كرده بود!
چه اطواری میآمد اين كوشكا. خودش را برای همه لوس میكرد. البته
غير از من. ناستيا دستش آمده بود كه من يكی حوصلهی هيچ حيوان و
جانوری را ندارم. تازه همين كه اجازه داده بودم توی مهمانیها
تولهسگش را همراه بياورد، كلاهش را بايد هوا میانداخت. همهاش به
نفع جهان بود. سرش را میگرفتی، دُمش دنبال ناستيا و كُشكا بود.
به هر بهانه يا خانهی آنها بود يا آنها را میآورد پيش ما. اولش
مرا هم میكشاند توی بازی. بس كه بیملاحظه بود. خودم را پس
كشيدم. گفتم به تون! بَسَم است آخر عمری! تا حالا كه نشده، بعد از
اين هم نمیشود. بگذار هر غلطی میخواهد بكند. اما بدون من!
از خدا خواسته رفت. پريد. مثل پرندهای كه در قفسش را باز كرده
باشند. بال و پر درآورد و رفت. گفتم، به درك! برو! من كه خير
نديدم. برو!
میگفتم! حرفمیزدم برای خودم ها! اما میسوختم. يك جايی میسوخت
كه هنوز كه هنوز است، نمیدانم كجاست! اما میسوخت. غرض. دردم را
گمكرده بودم!
كار و حرف زندگی ما شده بود كُشكا. نمیدانم چرا از اول نگفت؟ فكر
چی را میكرد؟ يعنی اين همه سال باد هوا بود؟ هيچ؟ حالا سونيا هی
بگويد شانس! وِر میزند ها! يعنی آدم چی را باور كند؟ چرا آدمها
اين جوراند؟ يك عمر! مگر كم است؟ چرا فكر مرا نكرد؟ يعنی چی؟ سر در
نمیآورم... حالا اين زنگ تلفن هم كه تمامی ندارد. سر آوردهاند
انگار! نوبر! شايد سونياست. شايد هم خود مارمولكش است. سوسمار! باز
ببين چه مرگش است؟ چه میخواهد؟ حتما میخواهد خبر مرگ كُشكا را
بدهد. يا میخواهد خامَم كند. خودش است حتما. حالا ببين چه خوابی
ديده برای من! وای... پس چرا تمامی ندارد زِر زِر اين صاحاب مرده؟