
پدر عزیزم...
نينا گلستاني
پدر عزیزم،
امروز خیلی دلم گرفته. از لای میله های پنجره ی اتاق زیر شیروانی
ام که از وسط سقف چوبی اش آب چکه می کند به بیرون نگاه می کنم.
صاحبخانه با پسر کوچکش درون باغ کوچکشان بازی می کند، بازی هایی که
مخصوص آلمانی هاست، فکر نمی کنم بچه های ایرانی هنوز خبردار شده
باشند. راستش را بخواهی خودم هم نمیدانم چه جور بازیست!
زن صاحبخانه ام گوشه ای دیگر حیاط به گلدان هایش می رسد، به راستی
که جمعه، برای ما ایرانی ها هر جای دنیا هم که باشیم دل گیر است.
گفته بودم، صاحبخانه ام آنقدر باران دوست دارد که حتی حاضر نیست
سقف اتاقم را درست کند تا باران داخل نیاید! هر سه شان از سر تا پا
لباس پلاستیکی پوشیده اند و در حیاط مشغول اند.خانم همسایه چتر
صورتی اش را بالای سر گرفته و با سگ پشمالو اش نزدیک حیاط می شود،
خانم تیزی است، مرا می بیند و برایم دست تکان می دهد، شوهرش کلاه
چتر داری روی سرش است و سوار دوچرخه رکاب زنان از کنارش به آرامی
میگذرد.
کاش باران بند بیاید.
دوستت دارم .
پدر عزیزم امروز خوشحالم، خیلی خوشحالم.
داخل اتاق تازه خالی شده ای را تمیز می کردم که کلمات آشنایی به
گوشم خورد.دو تا خانم جوان از جلوی در اتاق رد می شدند و فارسی حرف
می زدند! دویدم طرفشان، آنقدر هیجان زده بودم که یکهو پریدم و محکم
بغلشان کردم.درکشان می کنم، من هم جایشان بودم می ترسیدم و خودم را
رها می کردم. وقتی فهمیدند ایرانی هستم کمی آرام شدند. از ایران
پرسیدم، از اینکه آنجا چه شکلی شده است؟ چه تغییراتی کرده؟ تهرانی
بودند.آنقدر از اینکه می دیدم در مهمانخانه ما دو نفر ایرانی هستند
و با هم فارسی حرف می زنیم خوشحال بودم که بی اختیار بلند بلند می
خندیدم و تمام مدت دست هایشان را محکم در دستهایم گرفته بودم، آن
هم من! منی که در خیابان آشنایی می دیدم خودم را می زدم به در
ندیدن و نشناختن، خودت که بهتر می دانی.
فردا می روند، چنان با آنها در این مدت کوتاه اُخت شده ام که جدایی
ازشان برایم سخت است.برای من! باورت می شود؟
یکی از رومیزی هایی که با گل های صورتی و آبی گلدوزی کرده بودم و
فروش نرفته بود را کنار گذاشتم تا یادگاری بهشان بدهم.
همچنان باران میبارد.خیلی دوستت دارم .
پدر باورت نمی شود چقدر از رومیزی خوششان آمد!
وقتی می رفتند بغضم گرفته بود. از رئیسم خواستم اجازه دهد که من
اتاقشان را تمیز کنم.باورت نمی شود وارد اتاق که شدم چقدر بوی
ایران می آمد! روی تختشان دراز کشیدم و روی ملافه شان چندین بار
دست کشیدم. انگار خاطرات آن دوره دوباره برایم زنده شد.
دلتنگی...
یک مدتی بود خیلی اصرار داشتی با بابک حرف بزنی، خجالت می کشیدم از
اینکه هر بار از صاحبخانه بخواهم جملات فارسی که به اصرار زنش برای
کمک به من یاد گرفته بود را دم تلفن برایت تکرار کند،آلمانی ها آدم
های ساده و مهربانی هستند. اما دیگر مدتی است که پی بابک را
نمیگیری و فقط حالش را از من می پرسی.
زن صاحبخانه ام گفت امروز برایم زنگ زده بودی. همان بهتر که خانه
نبودم. وقتی به این فکر می کنم که به اندازه ی تمام روز های این
چهار سال به تو دروغ گفته ام، قلبم می خواهد بایستد.
دوستت دارم، به خدا فقط نمی خواهم ناراحتت کنم، باور کن.
پدر عزیزم
امروز زن صاحبخانه ام برایم عصرانه خوشمزه ای درست کرده بود برخلاف
همیشه که غذاهایش خام است، مثل اینکه امروز حالش خوب بود!گفت در
مدرسه شان یک شاگرد ایرانی دارد، می گفت ایرانی ها شبیه هم اند،
مادرش شبیه تو است! پدر برخلاف آنجا ، اینجا مو مشکی ها خیلی
طرفدار دارند.
با اینکه عصرانه را خورده بودیم و ظرف ها خالی بود، نمی رفت! بدون
مقدمه از من پرسید، از شوهر سابقت چه خبر؟
نمی توانم بگویم فراموشش کرده بودم، چگونه می توانم علت اصلی تمام
این بدبختی هایم را فراموش کرده باشم، ولی تا همین لحظه در ذهنم کم
رنگ تر شده بود.
گفتم هیچی. انگشتانش را درون موهای کم پشتش که تا زیر گوشش است برد
و تکانی داد و ابروهایش را بالا انداخت و گفت، هیچی؟
سرم را تکان دادم، ادامه داد دیگه هیچ وقت نخواست ببینتت؟ جواب
دادم هیچ وقت. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت فراموش کن.
از جایش بلند که می شد گفت فردا شب یکی می خواد ببینتت. پرسیدم کی؟
هرچقدر بیشتر اصرار میکردم که بگوید، سرش را تکان می داد و میگفت
منتظر بمون، منتظر بمون.
می ترسم همان دوست شوهرش باشد که یکبار به من پیشنهاد شام داده
بود!
تلفن با من کار دارد.
وای پدر ، باز هم به شما یک دنیا دروغ گفتم.
صدایتان چقدر گرفته بود، می دانم خیلی تنهایید، کاش جرئت می کردم
بهتان بگویم چرا ازدواج نمی کنید؟! تا از این تنهایی در آیید.
ته دلم خوشحال است، از اینکه صدایتان را شنیدم، ولی نمی دانید که
چقدر ناراحتم از اینکه حقیقت را سالهاست مخفی کرده ام.گاهی که فیلم
های گذشته را می گذارم و می بینم، دوست دارم بدانم صورتتان هم
اینقدر مثل صدایتان تغییر کرده است؟
امشب که می خوابم مطمئنم خواب ایران را می بینم، کاش که شما هم
باشید. دوستت دارم.
پدر! خوابم نبرد. نیمه های شب است. از اتاق صاحبخانه ام صداهایی می
آید.این باران لعنتی هی تند می شود و دوباره آرام.نمی دانم از
خوشحالی شنیدن صدای شما است که خوابم نمی برد یا ...یا چه می دانم
، از عذاب وجدان.
از وقتی زن صاحبخانه ام درباره بابک از من پرسید، یک لحظه هم فکرش
از سرم بیرون نمی رود. چند ماه پیش بود که زن آلمانی اش آمده بود
مهمانخانه مان و پی من را می گرفت، خلاصه پیدایم کرد و گفت بابک
برات کمی پول داده. تعجب کردم از اینکه هنوز این سنت ایرانی یادش
مانده. یادت است درباره مهریه چقدر حرف زدیم؟ حاضر بود تمام مهریه
ام را همان لحظه اگر بخواهم به من بدهد!
پولی که داده بود یک دهم مهریه ام هم نمی شد.
زنش خیلی نچسب بود، موهایش را مشکی کرده بود!
پدر، راستش را بخواهی گاهی دلم برایش تنگ می شود، وقتی یاد زمان
های خوبی که با هم داشتیم می افتم. پدر اینجا بوسیدن در خیابان،
مترو، رستوران ، کافی شاپ یک چیز عادی است، اصلن کسی نگاهت هم
نمیکند.قرار های پنهانی مان،واقعن کسی اینجا حرف هایم را باور
نمیکند!بیست و دو سالگی و قرار پنهانی؟!اولین باری که در کوچه پشتی
خانه مان، یادت است؟ همان که انتهایش پر بود از آشغال های همسایه
ها، مبل شکسته، تکه های چوب و ... همانجا بود که اولین بار همدیگر
را بوسیدیم.یاد اولین باری که خانه مان آمد، شما را تا آن روز
آنقدر مضطرب ندیده بودم، حق هم داشتید، شما که اور ا خوب نمی
شناختید، حداقل به اندازه من نمی شناختید. با هم دیگر آخر شب با
پژو قدیمی تان رفتیم و بابک را رساندیم خانه شان، انگار آن شب
تاریک نبود، هر بار که به آن شب فکر می کنم همه چیز برایم روشن
است.
چند تا از عکس هایمان را هنوز قاب کرده روی دیوار بالای تختم
دارم.یاد زمانی میفتم که فکر کرده بودم حامله ام و از ترس اینکه
مادر بفهمد زیاد غذا می خوردم که اگر شکمم گنده شود بندازم تقصیر
غذای زیاد.
ولی مادر خیلی زودتر از اینکه بفهمد اصلن من عاشق شده ام رفت. حرف
مادر را که می زنم مثل همیشه اشک هایم سرازیر می شوند. می دانم شما
هم ناراحت میشوید، دیگر نمی گویم.
پدر، نمی خواستم این خبر خوب را الان بهتان بگویم، ولی دلم طاقت
نمیاورد.پولهایم را اگر تا یکسال دیگر همین طور جمع کنم و مقداری
هم اضافه کاری کنم و کمی هم از صاحبخانه ام قرض بگیرم در صورتی که
بهشان اطمینان دهم که ایران رسیدم قرضم را برایشان می فرستم، می
توانم بیایم ایران. به ایران، به شما، به خانه مان که فکر می کنم
آنقدر انرژی می گیرم که می توانم شب ها خیاطی و گلدوزی کنم تا
زودتر بیایم.نمی دانی چقدر دوست دارم زودتر آن لحظه برسد.در این
مدت فهمیدم تا وقتی از چیزی مطمئن نشدم نباید در خیال و رویا اش
بروم. دیگر به آمدنم فکر نمی کنم مبادا که اتفاق نیفتد.می خواهم
زودتر راست راستش را از اول اول برایت تعریف کنم.
صبح زود باید بلند شوم، دوستت دارم.
پدر عزیزم،
روی یکی از تخت های اتاق مهمانخانه نشستم، همکارم که خیلی مهربان
است و قبلن از او برایت گفته بودم، امشب مرا به خانه اش دعوت کرد!
نمی دانم چه کار کنم. بعد از مدت ها تنهایی در یک شب دو نفر می
خواهند مرا ببینند! جای تعجب نیست؟
پدر نمی دانم چرا دلم می خواهد زودتر راستش را به شما بگویم، الان
وظعم آنقدر بد نیست که تو دیگر نگران شوی، سختی هایم تقریبن تمام
شده و زندگی آرام و یکنواختی را می گذراند. شاید این بار که زنگ
زدی برایت تعریف کنم.
هر لحظه بیشتر هیجان زده ام که بدانم چه کسی می خواهد مرا ببیند!
خداکند فقط آنکه حدس زدم نباشد!
دوستت دارم، دوستت دارم.
دو روز از آمدن آن مرد می گذرد و آنقدر برایم غیر قابل باور بود که
نتوانستم برایت بگویم!کاش همانی بود که حدس می زدم.باورم نمی شود،
اصلن باورم نمی شود، پدر، پدر من گیج شده ام. نمی فهمم، تو هیچ وقت
دروغ نمی گفتی! نمی دانم چطور دلت آمد این کار را بکنی؟ تو بودی
باور می کردی؟گفت تو مُردی، دوستت بود، نشانی که داد فهمیدم راست
می گوید و اسمش به نظرم آشنا آمد. گفت چهارده ماه است که مُرده ای
و نخواستی من بفهمم، وصیت کرده ای که تا وقتی نیامدم ایران یا کسی
از ایران نیامده آلمان نباید به من بگویند که تو مُردی.
زن صاحبخانه می گوید وصیت ؟این چه جور وصیتیه؟ آدم مرده که دیگر
کاری با این دنیا ندارد.
باورم نمیشود که تو یکسال و دو ماه است که به من دروغ گفته ای! آن
صدایی که می شنیدم تو نبودی و عمو بود که به جایت حرف می زد!
پدر؟ تو مُردی؟
دستانم باید بلرزند، باید بغضم بگیرد و اشک هایم جاری شوند
ولی...ولی من باورم نمی شود که تو مرده باشی، زیر خاک باشی و من در
آرزوی دیدن تو روزهایم را سپری کنم.پدر من به اندازه این چهار سال
حرف داشتم که به تو بگویم.پدر من نمی فهمم، پدر من نمیفهمم. زن
صاحبخانه هم باور نمی کند، می گوید دروغ است،با تعجب به من می گوید
این همه دروغ؟! هر طور شده باید با عمو تماس بگیرم...

|
|
|