بازخواني داستانِ نجف و پريزاد

 

عليرضا ذيحق


از حكايات هاي عاميانه ي آذربايجان
حكايت از رفاقت دو مرد است، با راز و دردي يگانه كه دل در مهر هم مي بندند و قولي كه بايد سالياني بعد عملي گردد. دوبازرگاني كه هر كدام از دياري ديگرند و عمري بگذشته و از دنيا فقط يك چيز كم دارند، آن هم وجود فرزندي كه ندارند. مرداني باخدا و دلهايي صاف كه اميرمؤمنان با اذن پروردگار، ياري رس آنها مي گردد و با هديه ي سيبي، سبب ساز ولادت فرزنداني مي گردد تا آرزوها بر دل نمانند. يكی پسر و يكي دختر. اسمشان نجف و پريزاد و همچون دونيمه ي يك سيب و هر كدام دور از هم، كودكي و نوجواني را پشت سرهم مي گذارند و چون مرگ يكي از دو يار فرا مي رسد، وصيت پدر به نجف، زمينه ساز سفري ميگردد تا عشق و آشنائي ها آغاز گردد و ملال و اندوه چنگ در قلب دلدادگان اندازد.
نجف در سفري از اصفهان به بهبهان، به جوياي يار ديرين پدر مي خيزد و چون او را مي يابد و پريزاد را نيز مي‌بيند و دخترعمو و پسرعمو،دو دلداده ي دلبندي مي شوند كه بعد ازمدتهای مدید، به عقد هم درمي آيند و چون با كاروانيان بار سفر مي بندند و همره بازرگان، راه اصفهان پيش مي گيرند، تقدير رقمي ديگر مي خورد.
در شامگاهي كه نجف، پريزاد را غنوده مي بيند، به كنجكاويِ گردنبندي در در سينه كه دعايي بر آن نوشته شده، در دام طلسمي مي افتد كه در يك چشم برهم زدن، طوفاني و غباري برمي خيزد و نجف بدل به كبوتري مي گردد كه بال زنان، برسيه چادر كارواني سرمي كوبد و چون پريزاد از صداي بال بال زدن آن از خواب مي پرد، تازه مي بيند كه دعاي اهدائي پدر، چه بر روز و بخت اش آورده است. جَلد و سريع، كبوتر را مي خواهد بگيرد كه از هواكش چادر، پر مي كشد و مي رود.
پريزاد با اين اميد كه روزي طلسم مي شكند و نجف را باري ديگر مي بيند، لباسهاي نجف را به تن مي كند و چون به ميان كاروانيان مي رود همه او را نجف صدا مي زنند و فرق او را با نجف نمي فهمند. زيرا نجف و پريزاد، هردو نيمه هاي يك سيب بودند و شباهت ها، اعجاب انگيز. كلكي نيز سوار مي كند و به ياران مي گويد :
" از لحظه اي كه پريزاد از ايل و تبارش جدا شده آب چشمانش يك دم باز نمي ايستد و لذا قصدم اين است با غلامان او را راهي بهبهان سازم و در فرصتي ديگر او را به اصفهان بازآورم."
پريزاد در چهره و قالب نجف، هرچند به سرزميني ناشناخته گام مي گذارد اما از مردم عامي و تجّار گرفته تا خواهر و مادر نجف همه او را مي شناسند و نجف صدايش مي زنند.
رسم روزگار بود كه وقتي تاجران از سفر بازمي گشتند هركس به قدر و وُسع و توان، هديه به بارگاه شاه عباس مي فرستاد و در روزي خاص، تجّار و اعيان و وزير و وكيل جمع شدند تا در حضور پادشاه، پرده از هدايا برگيرند. پريزاد نيز به راهنمائي مادر نجف، اما با ذوق و سليقه ي خويش، چنان هديه و ارمغاني تدارك مي بيند كه روز موعود، وقتي پرده از هدايا برمي دارند، ارمغان نجف تحسين شاه را برمي انگيزد و وقتي مي فهمد كه نجف فرزند " محمدسوداگر " است مي گويد :
"چنان مهری از اين جوان در دلم افتاده كه اي كاش دختري مي داشتم و عقد نجف مي كردم ! اما افسوس..."
در اين لحظه وزير مي گويد : "افسوس براي چه سرور من ؟ اگر شما دختر نداريد من كه دارم !"
پادشاه خوشحال مي شود و در جمع بازرگانان و اشراف اعلام مي دارد : " اگر نجف بپذيرد آنان مال همديگر مي شوند. خرج عروسي هم پاي من..."
خرامان و شاد همه به نجف تبريك مي گويند و اما نجف كه همان پريزاد است و نامزد نجف،چیزی بر زبان نمي راند و دلبسته ي تقدير و هرچه پيش آيد كه شايد نجف باز آيد.
جشن و پايكوبي چهل شب و روز دوام مي يابد و لحظه، آن لحظه ايست كه عروس و داماد را دست به دست هم راهي حجله مي سازند و پريزاد بدنبال چاره ايست و چاره در چيست نمي داند. سر بر آستان پروردگار مي سايد و با خلوص دل به نماز مي ايستد.
حال بشنويم از نجف كه به جلد كبوتري در آمده و در ميان برف و بوران و مه، سرگردان قله ها و صخره هاست . چوپانان و ايلات خبر مي آورند كه طنين ناله و زاري چنان در كوهها بلند است كه هيچ چرنده و پرنده اي از ترس، جرأت نزديكي بدانجا را ندارد. همه در جست و جوي " احمد صياد" برمي آيند كه شكارچي است و با جادو و طلسم انس و الفتي ديرينه دارد. كتاب دعايي دارد كه آني از خود دور نمي سازد. خبر را چون مي شنود با پيام آوران راهي مي شود و چون نزديك مي گردد تير بركمان مي گيرد و بلند و پرطنين، صفير صدايش در قله ها مي پيچد :
" هركه هستي بيرون آي و صلا در ده كه چه هستي و كه اي ؟ انس و جن هم اگر باشي از تيرمن خلاصي نخواهي داشت ! "
نجف كه دیری بود صداي آدميزاد نشنيده بود، حكايت خويش بازگفت و " احمدصياد" كتاب دعا باز كرد و باخواندن دعايي، طلسم وي بشكست و احمد با حالي پريشان و موهايي افشان و درهم، از جلدكبوتر در آمد و پاي در صخره ي روبرو نهاد.
صياد، خوشحال و شادمان، او را به منزلگه خويش در همدان مهمان نمود و مدتی چون بگذشت، دخترش " خانلارخاني " دل در گرو نجف نهاد و الّا و بلّا كه من بايد زن نجف شوم. نجف به پاس لطفي كه از صياد ديده بود به اين وصلت رضايت در داد و روزي كه از بازار همدان مي گذشت كارواني ديد كه عزم اصفهان دارد و مكتوبي بنوشت و دست قاصد داد. قاصد چون نامه به منزلگاه نجف در اصفهان رساند، پريزاد از واقعه خبردار شد و با صله و انعام قاصدي فرستاد و خواستاري سريع نجف شد در اصفهان. نجف بعد از طي ماجراهايي همراه " خانلارخاني "خود را به اصفهان رساند و در لباس سائلي وارد خانه ي شان گرديد. پريزاد كه چهل شبانه روز همه اش مشغول عبادت و راز و نياز بود و دختر وزير منتظر كه اين چهل روز تمام گردد، چون از واقعه خبردار شد، راه دربار پيش گرفت و شاه بر نجف غضب كرد و به سياه چالش انداخت.
"خانلارخاني " كه در كوهها آشيان گزيده بود و منتظر نجف كه باز آيد و به همراه هم قدم در اصفهان گذارند، به واسطه ي پريزاد با خبر مي گردد كه نجف اسير و مغضوب پادشاه است و لذا قاصدي مي فرستد و شاه را به نبردي مي خواند نابرابر، كه او يك تنه و شاه با سپاهيانش در رزمگه حاضر شوند وگُردي و دلاوري او را ببينند كه چسان نجف را از زندان شاه خواهد رهاند.
شاه عباس از رجزخواني وپر دلي "خانلارخاني " كه يك شيرزن بي باك مي نمود، خوش اش مي آيد و او را به دوستي و داوري به دربار فرا مي خواند و چون پادشاه از ماجرا و چندو چون وقايع كاملاً آگاه مي گردد به جلادانش دستور رهايي نجف را مي دهد و از نو، هرسه سوگلي نجف را به يكجا جمع مي كند و با برپايي جشن عروسي، هفت شبانه روز تمام، شهر اصفهان، روز از شب باز نمي شناسد.


 

  اول صفحه



 

یادداشت

متن و سر آزاد بافته

ادبیات اوهام

شاه نشين عمارت ادبيات داستاني

بازگشت به درون از طریق متن

شعر

داستان

بازگشت رمانتيسم

کمدی دانشمندان

بازخواني داستانِ نجف و پريزاد

معرفی کتاب

ارتباط با ما