بازگشت به درون از طریق متن

 

فتح‏الله بى‏نياز
 

كوتاه‏نگاهى روانكاوانه به رمان«كافكار در ساحل» نوشته هاروكى موراكامى*
با كسب اجازه از خواننده، شيوه مرسوم را كنار مى‏گذارم و اين اصل را مّد نظر مى‏گيرم كه خواننده، رمان مورد بحث را به‏طور كامل خوانده است و فقط مى‏خواهد نقد آن را از زاويه فرد ديگرى مطالعه كند. بدم نمى‏آمد رمان را از چند ديدگاه روانكاوانه، يعنى فرويد، يونگ، هارتمن و مارگرت مالر، اريك اريكشن، آدلر و هورناى و فروم، دالِرد و ميلر، گلداشتاين و كورت لوين، و آبراهام مزلا و كارل راجزر يعنى از هفت ديدگاه مى‏نوشتم، سپس آراى جمع‏بندى‏شده را با هم مقايسه و مقابله مى‏كردم؛ به‏ويژه از آن‏رو كه متأسفانه در ايران نقد روانكاوانه منحصر به نظريات فرويد و پيروانش مانند مارى بناپارت و ارنست جونز شده است. براى هفت منظر هم فيش‏بردارى‏هايى كرده‏ام، اما محدويت براى درج مقاله از يك‏سو و فرصت اندك و وضعيت جسمانى نامساعد از سوى ديگر، اجازه نمى‏دهند از سرفصل‏هاى ديدگاه اول فراتر بروم. لذا كل نوشته را مى‏گذارم براى فرصتى ديگر.
ژرف‏ساخت فكرى رمان نه‏تنها مبتنى بر عقايد فرويد است، بلكه تا حدى با عرفان ما شرقى‏ها و حتى مقوله‏هايى كه مى‏توان آنها را «فراروانشناسى» خواند، تركيب يافته است. تأكيد بر خاستگاه‏هاى جنسى يكى از ويژگى‏هاى نظريات فرويد است كه بخش‏هاى زيادى از داستان بر شالوده آن بنا شده است. كافكا به‏عنوان يكى از شخصيت‏هاى اصلى، در حال رسيدن به بلوغ و از نظر فرويد است و مراحل پيشین آن را پشت سر گذاشته است و در حال رسيدن به مرحله «جنسى» و گذر از آن به مرحله اوديپى يا درواقع مرحله تثبيت است. كافكاى نوجوان، شور جسمانی اش را با تخيل تن و بدن و لطافت‏هاى ساكورا و دخترى كه متصدى هتل است و به‏وسيله خودارضائى فرومى‏نشاند؛ چيزى كه نويسنده آن را «حال كردن با خود» مى‏نامد. اما ديدن روح زنده خانم سايكى و ملاقات با سايكى واقعى و آگاهى‏اش از داستان «اوديپوس سوفكل» توسط اوشيما و به ياد آوردن پيش‏بينى و نفرين پدرش، او را به گذر از مرحله جنسى و رسيدن به مرحله بلوغ سوق مى‏دهد. پدرش او را نفرين مى‏كند تا بتواند از خانم سايكى كه بنا بر فرض كافكا، مادرش و همسر پدرش بوده ولى تركش كرده است، انتقام بگيرد. اما درواقع اين كافكا است كه با همبسترى با خانم سايكى و عشق‏ورزى با او از طرفى از پدرِ بى‏توجه به خود انتقام مى‏گيرد و از سويى ديگر، به بلوغ كامل - همان بلوغ تناسلى مورد نظر فرويد- مى‏رسد. در اين مرحله از نظر فرويد فرد با شخص دلخواهش رابطه جنسى برقرار مى‏كند. احساسات و افكار كافكا درباره اين‏كه خانم سايكى در زمان همخوابگى با او چه احساسى داشته است، تضمين دوباره همين بينش است كه بر مبناى آن رضايتِ فرد دلخواهى كه رابطه جنسى با او برقرار مى‏شود، يكى از جنبه‏هاى مهم لذت جنسى محسوب مى‏شود. البته تقدير يا سرنوشت در تسليم كافكا به غريزه جنسى‏اش نسبت به كسى كه فكر مى‏كند مادرش است، نقشى اساسى ايفا مى‏كند؛ اما نه تقديرى ماوراءطبيعى بلكه كاملاً طبيعى. از اين منظر توصيه مؤكد نگارنده اين است كه خواننده، رمان «پاك‏كن‏ها» اثر روب‏گرى‏يه را هم بخواند. در آن رمان مسأله جنسى نقش درجه سوم هم ندارد، اما عقده پنهان اوديپ و بازى سرنوشت، گرداننده اصلى پلات و حتى خرده‏روايت‏هاى داستان است.(اولين كسى كه اين نكته را در رمان پاكن‏ها تشخيص داد، ساموئل بكت بود.)
توجه داشته باشيد كه منظور از تقدير، درواقع «جبر علمى» حاكم بر كل هستى است كه مى‏تواند با جبر روانى نظريه فرويد، هم در فرايند عادى زندگى و هم در بزنگاه‏ها و گره‏گاه‏هاى بى‏شمار همسو شود و حتى انطباق مطلق يابد. جبر روانى به‏شكل موجز اين موضوع را مطرح مى‏كند كه هر انسانى بايد از لحاظ روانى مراحل معين جنسى -روانى را پشت سر بگذارد تا در بزرگسالى، شخصيتى قوى با فراخودى مقتدر پيدا كند. زيربناى جبر روانى نيرو و انگيزش جنسى نهفته در نهاد بشر است و اين سخن كافكا در اين رمان كه «گويى چيزى او را هل مى‏دهد تا نفرين پدرش را در واقعيت متحقق سازد»، از نظر نگارنده اين سطور، تأويل همان غرايز جنسى‏اش است كه به‏عنوان امرى موجود در ناهوشيارى پا به عرصه هوشيارى ذهن كافكا مى‏گذارد و او را وامى‏دارد كه از خانه فرار كند و با مادر فرضى‏اش در واقعيت و با خواهر فرضى‏اش در رؤيا بياميزد. موراكامى با توصيف هيجانات جنسى كافكا كه از شروع داستان با مشاهده يقه باز ساكورا شروع مى‏شود تا پايان آن، كه به توجه كافكا به اندام ظريف دختر پانزده ساله برزخى خاتمه مى‏يايد، بر اهميت نيروى جنسى كافكا براى انجام كنش‏هاى روايت‏شده در داستان، تأكيد مى‏ورزد.
كافكا با ارتباط جنسى با خانم سايكى و مكيدن آخرين قطرات خون او، فقدانِ محبت مادرى را كه تركش كرده است، جبران مى‏كند. در عالم خيال هم، پيوسته به ياد او است و از طريق نگاه كردن به نقاشى، «خود»ش را با واقعيت زندگى روبه‏رو مى‏كند و به مرحله بزرگسالى پا مى‏گذارد؛ «خود»ى كه از نظر فرويد بخشى از سيستم روانى انسان است.
ساختار «فراخود» مورد نظر فرويد، در اين رمان در شخصيت «كراؤ» تجسم پيدا مى‏كند. فراخود در هوشيارى به‏صورت نداى وجدان و احساس‏هايى همچون گناه و شرم نمايان مى‏شود؛ چنان‏كه كافكا وقتى در رؤيا با ساكورا مى‏آميزد يا در بيدارى عاشق خانم سايكى و روح زنده او مى‏شود و به دوستِ پسر مرده خانم سايكى حسادت مى‏كند، پيوسته با سرزنش كراؤ

فرويد رؤياها را بيانگر آرزوها و هراس‏هاى انسان‏ها مى‏داند؛ رؤياهايى كه در قالب نماد نمود پيدا مى‏كنند. در اين رمان، بازتاب اين نمادها را مى‏توان در استعاره‏ها و كنايه‏هايى كه مدام در صحبت‏هاى اوشيما و كافكا پيش مى‏آيد، ديد
مواجه مى‏شود. او به‏عنوان فراخود تأييدكننده كارهاى درست كافكا است؛ براى نمونه بازگشت او به خانه پدرى و مدرسه. كشمكش‏هاى كراؤ و كافكا بيانگر كشمكش‏هاى درون‏روانى فعاليت‏هاى ذهنى ناهوشيار و هوشيار است. موراكامى دو فصل بدون شماره را به‏عنوان «پسرى به نام كراؤ» اختصاص داده است. متمايز بودن اين دو فصل از چهل و نه فصل ديگر را مى‏توان تعبيركننده اهميتى دانست كه فراخود يا وجدان به‏عنوان راهنماى آدمى در زندگى انسان‏ها دارد.
در مورد رؤياهاى مورد نظر فرويد و نقش آنها در اين رمان، حجم مطلب شايد در حد بقيه مطالب مربوط به روانكاوى فرويد در اين رمان باشد، اما ناچاريم فقط به چند سرفصل اشاره كنيم. خواننده مى‏داند كه فرويد رؤياها را بيانگر آرزوها و هراس‏هاى انسان‏ها مى‏داند؛ رؤياهايى كه در قالب نماد نمود پيدا مى‏كنند. در اين رمان، بازتاب اين نمادها را مى‏توان در استعاره‏ها و كنايه‏هايى كه مدام در صحبت‏هاى اوشيما و كافكا پيش مى‏آيد، ديد. اعتقاد آنها به اين‏كه مسؤوليت‏ها از رؤيا شروع مى‏شوند، از همين جاست؛ كه البته با نوعى تعهدگرايى عرفان شرقى درآميخته است. رؤياهاى كافكا بيانگر آروزها و ترس‏هاى او هستند؛ آرزوى همبسترى با سوكورا و آروزى همراه با هراس كشتن پدر. و اين نكات چنان محورى در روايت مى‏سازند كه خواننده ياد اين گفته شكسپير مى‏افتد كه «ما از همان تار و پوديم كه رؤياها از آن بافته شده‏اند.»
ديگر شخصيت‏ها هم به‏نوعى تجسم ساير عقايد فرويد هستند. اوشيما بر اساس نظريه او، زن يا جنس مادينه‏اى است كه به داشتن آلت تناسلى نرينه غبطه مى‏خورد؛ امرى كه فرويد آن را «غبطه جنسيتى» مى‏خواند. گرچه اوشيما از لحاظ جنسى زن است، اما ظاهرش را مردانه مى‏آرايد و هر كس كه جنسيتش را نداند، تصور مى‏كند او مرد است؛ مانند دختران فمينيستى كه به كتابخانه مراجعه مى‏كنند.
رفتارهاى هوشينو و تغييرات او نمايانگر اين عقيده فرويد هستند كه هيچ رفتارى تصادفى نيست، بلكه زمينه‏اى روانى دارد؛ فرآيندهايى روانى كه خارج از قلمرو آگاهى فرد عمل مى‏كنند و در زندگى و تبيين رفتار او نقش كليدى دارند. هوشينو به‏دليل شباهت ناكاتا به پدربزرگ مهربانش و به‏دليل عجيب بودن او، همراهش مى‏شود. بنا به گفته خودش، قبلاً هم از اين كارها كرده است؛ يعنى دست به كارهاى عجيب زدن و دوستى با افراد ناشناس. ناكاتا، خصلت‏هاى خوب ضمير ناخودآگاه او را بيدار مى‏كند و باعث مى‏شود كه او به بازنگرى اعمال و زندگى گذشته‏اش بپردازد. به بى‏هدفى آن پى ببرد و به دنبال هدفى براى زندگى‏اش بگردد؛ چيزى كه از نظر فرويد در ناهوشيار ذهن هر انسانى موجود است و فقط بايد آن را جستجو كرد. رفتن هوشينو به سينما، كافه و كتابخانه و همراه شدن با ناكاتا و كمك به او را مى‏توان بر جستجو در ناهوشيار ذهن مطابقت داد.
شخصيت ناكاتا آميزه‏اى از نظريات روان‏شناسان درباره عقب‏مانده‏هاى ذهنى و عرفان است. از نظر فرويد مى‏توان او را شخصى خواند كه دچار »ضربه« شده است؛ يعنى آسيب جسمى يا يك شوك هيجانى به او وارد شده است و مكانيزم دفاعى‏اش را به‏هم ريخته است - طورى‏كه اين مكانيزم ديگر به‏هيچ چيز خارجى اجازه ورود نمى‏دهد. شوك هيجانى يا آسيب جسمى در مورد ناكاتا شامل عصبانيت ناگهانى معلمش و سيلى‏هايى است كه به او زده مى‏شود كه در اثر آن بى‏هوش مى‏شود. او ديرتر از بچه‏هاى ديگر به هوش مى‏آيد و پس از آن به قول خودش خنگ مى‏شود و هر چه را كه مى‏دانسته، از جمله خواندن و نوشتن را فراموش مى‏كند. از لحاظ روانشناسى، او به «عقب‏مانده ذهنى تربيت‏پذير» تبديل شده است. از نظر ژان پياژه چنين افرادى به آغاز مرحله تفكر شهودى مى‏رسند. بر اساس اين نظريه، بخش رمزآميز و عرفانى داستان، تأويل‏ها و تفسيرهاى متعددى را برمى‏تابد؛ چون شهود، درك و شناخت بى‏واسطه است. توضيح اين‏كه، در اين‏جا واسطه همان عقل، تجربه، و مشاهده پديده و شى‏ء خارجى است. حال اگر از نظريه فرويد فاصله بگيريم، مى‏بينيم شناخت ناكاتا از نظر عارفان و حتى شمارى از فلاسفه و متفكرين (مانند پاسكال، مونتنى، فرانسوا دولا روشفوكو، اراسموس و...) هم اعتبار دارد؛ چون اين دو گروه تنها راه شناخت را همين راه مى‏دانند. درنتيجه چنين شناختى است كه عارف يا فيلسوف يا انسان معمولى قادر به تحقق كنش و واكنش‏هاى خارق‏العاده مى‏شود. براى نمونه در اين رمان ناكاتا مى‏تواند با گربه و سنگ حرف بزند، برخى حوادث طبيعى را پيش‏بينى كند و موجب بارش چيزهايى از آسمان شود. علاوه بر اين، ناكاتا به‏دليل پاكى باطنى و انباشته نكردن ذهنش با علوم اكتسابى، درونش چنان تهى است كه هر چيزى مى‏تواند به كالبدش وارد شود و هر كارى انجام دهد. اين موضوع با نتيجه روانى مكانيزم دفاعى كه در بالا به آن اشاره كردم، اشتباه نشود. آن‏جا صحبت از روح بود و اين‏جا كالبد در گستره كلى آن. مى‏توان مقايسه‏اى كرد بين او و كافكا. روح دومى از جسم او براى كشتن پدرش استفاده مى‏كند، اما نه ديگر شخصيت‏هاى داستان و نه خواننده، او را قاتل نمى‏خوانند و به‏عنوان شخصيتى محبوب به او علاقه دارند و مجذوب رفتار و افكارش مى‏شوند.
ارواح زنده و خروج روح از بدن، در قالب انرژى بى‏شكل و مسائلى از اين دست كه در رمان كم نيست، فقط به عرفان و فراروانشناسى قابل ارجاع هستند. براى نمونه روح‏هاى زنده با مثال‏هاى برزخى ابن‏عربى مشابهت پيدا مى‏كنند؛ مثال‏هايى كه از طريق آنها مى‏توان به علم غيب دست يافت. يا حضور كافكا در آنِ واحد در دو مكان با بحث «طى‏الارض» عارفان-اعم از

 رفتارهاى هوشينو و تغييرات او نمايانگر اين عقيده فرويد هستند كه هيچ رفتارى تصادفى نيست، بلكه زمينه‏اى روانى دارد؛ فرآيندهايى روانى كه خارج از قلمرو آگاهى فرد عمل مى‏كنند و در زندگى و تبيين رفتار او نقش كليدى دارند
شرقى يا غربى، ايرانى يا چينى و ژاپنى- همخوانى دارد. همچنين كلنل ساندرزِ بى‏شكل و مدّبر و ناظر، يادآور جهان فرشتگان مقرب الهى و مدبر امور عالم است. اين امر كه نويسنده دنياى موجود در اعماق جنگل (زيستگاه ارواح) را «برزخ» مى‏نامد، چنين تأويلى را توجيه مى‏كند. به‏همين دلايل است كه در مدخل مطلب به عرفان و فراروانشناسى هم اشاره كردم.
همين‏جا مجبورم پرانتز باز كنم و بگويم كه نويسنده با روايت چنين فضاها و شخصيت‏ها و كنش‏هايى عملاً از دايره قواعد مرسوم داستان‏نويسى عدول كرده است، هستى‏ها و جهان‏هاى ديگرى را به درون رمان راه داده است و داستان را وارد ژانر پست‏مدرنيستى كرده است كه بحثى است كاملاً مستقل.
بارى، گرچه برخى از آراء و نظريات فرويد، به‏ويژه نظريه عقده اوديپ او از سوى روانشناسان پرشمارى نقد و مردود شمرده شده است، اما چنين امرى موجب حذف جذابيت و كشش داستان نشده است. درونى‏ترين لايه‏هاى شخصيتى شخصيت‏هاى رمان به‏شكل قابل‏فهمى با جمله‏هاى ساده و مناسبى به خواننده انتقال مى‏يابند. ناگفته نبايد گذاشت كه شرح جزئيات هم زياد است، اما به‏دليل تنوع، نه‏تنها سبب خستگى خواننده نمى‏شوند، بلكه خستگى ناشى از درك مطالب پيچيده داستان را در او كم مى‏كنند. با اين‏حال شخصاً بر اين عقيده‏ام كه زياد در اين رمان جزئى‏نگرى شده است و مى‏شد از حجم آن كاست. تكرارگويى‏هاى ناكاتا، مانند اشاره به خنگ بودن خود و ناتوانى در خواندن و نوشتن، خسته‏كننده نيست؛ چون شخصيت ناكاتا را براى خواننده دوست‏داشتنى‏تر مى‏كند، با اين وصف گزينه‏گويى تاريه وسوسِ نروژى در رمان «پرندگان» يا رومن گارى در «زندگى در پيش رو» و جان اشتاين‏بك در «موشها و آدم‏ها» بيشتر به دل مى‏نشيند.
مانند بيشتر رمان‏هاى درونكاوانه داستايفسكى، اين رمان هم فاقد توصيف مناظر طبيعى است، اما فضاسازى براى بستر روانى داستان مناسب است؛ براى نمونه فضاى كلبه، جنگل و كتابخانه.
از نظر زمانى، تقابل زمان كيهانى (واقعى = قراردادى = منطقى) با زمان درونى روايت محسوس است. موراكامى براى بازنمايى كامل، به هر دو زمان نياز دارد. زندگى پانزده روزه بعد از فرار كافكا، به‏عنوان «يك زمان» بايد با «زمان» وقايعى كه ناكاتا گرفتارشان مى‏شود، همخوانى داشته باشد تا هم نويسنده و هم خواننده بتوانند ارتباط اين دو شخصيت را - كه هرگز با هم مواجه نمى‏شوند- پيدا كنند. «زمان» موجود در برزخ هم براى رسيدن كافكا به بزرگسالى و گذار او از مراحل قبلى روانى‏اش الزامى است.
وجود چند روايت كلى (چند محور) و چندين خرده‏روايت همسو يا مكمل، به‏نحو منسجمى به يكديگر پيوسته شده‏اند. به‏ويژه ارتباط معنايى (القاشده) وقايع رمزآميز با يكديگر؛ كه مستقيماً با هم مرتبط نيستند، بسيار درخشان است. بازنمايى اضطراب، انزوا، آشفتگى، هراس و درون‏گرايى‏هاى شخصيت‏هاى رمان كه به‏نوعى بيانگر روان‏نژندى همه آنهاست، از نظر روايت‏شناسى اقناع‏كننده است؛ همان امرى كه فرويد كه به همه ابنا بشر نسبت مى‏دهد.
ترجمه بسيار رسا و روان است و حاكى از اين امر است كه مترجم‏هاى محترم، هم بر زبان‏هاى مبدا و مقصد احاطه قابل تحسينى دارند و هم بر ترمينولوژى روانشناسى و روانكاوى؛ و بايد از اين ديدگاه به آنها تبريك گفت.
***********
درخاتمه بايد به اطلاع خواننده برسانم كه نقد روانكاوانه يكى از پيچيده‏ترين نوع نقدهاست و ممكن است قوى‏ترين منتقد هم، زياد اشتباه كند. در نقدهاى روانكاوانه‏اى كه منتقدين محترم ايرانى نوشته‏اند، خطاهاى پرشمارى ديده مى‏شود. امروزه حتى در نقدهاى منتقدين سرشناسى مانند هنرى مورى، ارنست جونز، ادموند ويلسون، ادنا كنتون، جيمز كاكس، توماس كرانفيل و رابرت كلارك هم نكاتى كشف مى‏شود كه به حساب خطاى اين منتقدين برجسته گذاشته مى‏شود. بنابراين اين مقاله هم كه فقط به ذكر سرفصل‏ها پرداخته است، صد درصد خطاهايى دارد. اميد است بخش فرهيخته نسل جوان اين نكات را كشف و مكتوب كند.


*«كافكار در ساحل» ترجمه آسيه و پروانه عزيزى نشر بازتاب‏نگار
 

  اول صفحه



 

یادداشت

متن و سر آزاد بافته

ادبیات اوهام

شاه نشين عمارت ادبيات داستاني

بازگشت به درون از طریق متن

شعر

داستان

بازگشت رمانتيسم

کمدی دانشمندان

بازخواني داستانِ نجف و پريزاد

معرفی کتاب

ارتباط با ما