
شاه نشين عمارت ادبيات داستاني
مجيد نصرآبادي
درآمدي بر
پايگان تاريخي، فلسفي و فرهنگي ادبياتِ روايتيِ منثورِ مدرن
1 ـ زمانهي ما نيز چون ديگر ادوار تاريخ بشري، عصر ذوب شدن
در دنياي روايتگري است. عامهي مردم به راويان زندگي اقبالي بيش
از متفكران نظريهپرداز نشان ميدهند. البته اين رويكرد از گذشته
تا به امروز اينچنين بودهاست. در تمامي فرهنگها
راويان متقدمتر
از نظر اقبال عمومي نسبت به نظريهپردازان بودهاند. آثار هومر،
هزيود و ساپفو، قابل توجهتر از گفته هاي پيشسقراطيان بود ؛
نمايشنامههاي اوريپيد، سوفوكلس و آريستوفانس، پربينندهتر از آثار
افلاطون و ارسطو بود.[1] كمدي الهي
دانته در پايان قرون وسطي نقشي براندازانهتر از آثار پيتر آبلار و
توماس آكويناس در تفكر و منش اسكولاستيك داشت. مزيت حكايت و روايت
در اين است كه آدمي را در جهاني غرق ميكند كه يا آن را تجربه كرده
و يا اين كه به مدد تخييل آن را تجربه مي كند. راويان از هنر
روايتگري در فهمپذيري، توجيهپذيري و تحملپذيري، هستي براي
آدمياي كه توانايي غور در مسايل معرفتشناسي و هستيشناسيك را با
ابزارها و گزارههاي منطقي و عقلي ندارد، بهرههاي فراواني
جستهاند. به گفتة ژان كوكتو،" ادبيات شكل پيچيده اي براي بيان
مسايل ساده نيست، بلكه بالعكس شكل ساده اي براي بيان مسايل پيچيده
است". ادبيات داستاني به دليل كاركردها و ويژگيهاي خاصش از
قديميترين گونههاي ادبي ميباشد كه انسان آن را شناخته است،
قدمتي به همپايهي سخن گفتن آدمي. آنگونه كه لارنس پرين در كتاب
" ادبيات : ساختار، صدا و معني" ياد ميكند، ادبيات داستاني دو هدف
كاركردي دارد : 1 ـ رهايي ( escape ) ـ2
- آگاهي ( interpretation ). پرين لذت بخشي، سرگرم كنندگي،
فراموشي زمان و كاستن كسالتباري زندگي را نقش رهايي داستان مي
داند. ادراك بهتر از خود،شناخت طبايع انساني، فهم راستين زندگي و
فرهنگ و جامعهاي كه در آن زيست ميكنيم ؛ بعدي ديگر از ادبيات
داستاني ميباشد.[2] والتر بنيامين اين
دو رويكرد را اين گونه زيبا به تصوير ميكشد :« رمان اهميت زيادي
دارد نه به اين دليل كه صرفاً سرنوشت محتوم عده اي را در برابر
چشمانمان به تصوير ميكشد، بلكه به دليل گرمايي است كه بر اثر
سوختن آنها نصيبمان ميشود. گرمايي كه در زندگي واقعي خود هرگز
آن را احساس نخواهيم كرد. آن چه عدهاي را به سمت رمان خواندن مي
كشاند، اين است كه شايد با ديدن مرگ و نابودي شخصيتهاي آن، زندگي
سرد و بيروح خود را گرما بخشند.»[3]
حال آن پرسشي كه منتقد ادبي را در برابر گوناگوني آثار روايتي ادبي
از گذشته تا به امروز به تفكر واميدارد اين است : تفاوت محتوا
(Content ) و ساخت هنري ( Form ) ادبيات روايتي منثور سنتي با
ادبيات روايتي منثور مدرن چيست ؟ آنچه دگرگوني اسطوره، افسانه،
قصه، افسانه پريان و حكايات اخلاقي را به داستان كوتاه و رمان باعث
شده، چيست ؟ آيا حكايات سعدي در گلستان با داستانكهاي (
داستانهاي مينيماليستي ) ارنست همينگوي و ريموند كارور،تفاوت
دارد ؟ قصه/ افسانه "اميرارسلان نامدار" با رمان "صدسال تنهايي"ِ
گابريل گارسيا ماركز از ابعاد محتوايي و ساخت هنري، همتا ميباشد؟
2 ـ "آدمي ساختهي افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي
انديشيده است"[4]. در نگاهي فراگيرتر،
تمامي دستاوردهاي بشر پيآمد مناسبات اجتماعي، آمال انساني، تفكرات
فلسفي و ضروريات زندگي است. آنچه كه در نهانخانة ذهن آدمي ميگذرد،
روزي مجال عينيت مي يابد. ادبيات روايتي منثور كه برآيند تمام نماي
زندگي انسان است، بيبهره از تعامل با تاريخ، فلسفه، اقتصاد و
فرهنگ انساني نبوده است. سادهانگارانه است اگر نپذيريم كه تفكر
فلسفي، مناسبات معيشتي، جريانات سياسي، آداب غذاخوردن، ترسها و
آمال انساني و حتي روابط زناشويي در تغيير سبكهاي ادبي تاثير گذار
بوده است. بي گمان آنچه را كه انسان در تماميت زندگي با آن دست به
گريبان بوده است، در آثار هنري و ادبي كه خلق نموده، بازنما
ميباشد. روايتگري در ادبيات، از حماسة گيل گمش تا آثار ساختارشكن
امروزي، بينصيب از جريانات تاريخي، مناسبات معيشتي و انديشههاي
نخبهگرايانه نبوده است.گرانيگاهي كه ادبيات روايتي منثور مدرن بر
آن استوار است، فرآيند "مدرنيته" است. مدرنيته نقطهي عطفي در
تاريخ پندار، گفتار و كردار بشري است. مدرنيته باني رخنه در بينش و
منش انسان اسطورهنگر شده است. تحول ساختاري تفكر انسان نمودي
خودآگاه و ناخودآگاه در آثار هنري داشته و دارد. ادبيات روايتي
منثور مدرن،تجلي اين تغيير در زمينه ي ادبيات روايتي منثور است.
ادبيات روايتي در فرآيند زمان پوست انداخته و از قالب "سنتي" بيرون
آمده و در هيأت"مدرن" جاي گرفته كه اين تغيير و تبدل، معلول فرآيند
مدرنيته است. قصه، افسانه، اسطوره، افسانه پريان و حكايات اخلاقي
كه رايجترين گونه هاي ادبي، روايتهاي منثور سنتي هستند، جاي خود
را به رمان، داستان بلند، داستان كوتاه و داستان كوتاهِ كوتاه ـ
معمولترين اشكال ادبي، ادبيات روايتي منثور مدرن ـ واگذار
نمودهاند. البته اين بدان معنا نيست كه اشكال سنتي ادبيات روايتي
ديگر توليد نميشود، بلكه غرض آن ذهنيتي است كه بدين آثار شكل
ميبخشد ؛ هنوز قصههايي نوشته مي شود با ساخت هنري مدرن و يا
بالعكس.
پايگان تاريخي، فلسفي و فرهنگي ادبيات روايتي منثور مدرن با
فرازهاي چهارگانه فرآيند مدرنيته همخوان است[5]
، اين فرازها با ادبيات در تاثيري متقابل قرار گرفتهاند. رنسانس،
اصلاح ديني، عصر روشنگري و انقلاب صنعتي،هريك نقشي موثر در سازوكار
مدرنيته دارند و بالتبع در ادبيات روايتي منثور مدرن.
3 ـ رنسانس نقطهي عطفي براي ادبيات است. سولينه اين قرن را "قرن
نشاط" خواند و مينويسد : « به اين دوره رنسانس نميگفتند، بلكه
گاه دوره اعاده ادبيات و گاه دوره احياي آثار قديم ميگفتند »[6]
احياي ادبيات در اين دوره به منزله بازگشت به دوران هلنيسم، نيست
بلكه مراد از اين رويكرد نبردي فرهنگي با تعاليم اسكولاستيك (
مدرسي ) و فرهنگ قرون ميانه ( وسطي ) است. نويسندگان و پژوهندگاني
كه به غور و بررسي در فرهنگ كلاسيك ميپرداختند، اين مطالعه را
"اومانيته" ( مربوط به جهان انسانها ) يا "ليتراي هومانيورس" (
ادبياتي بيشتر مربوط به جهان انسانها ) ميخواندند ؛ و مناسبترين
موضوع مطالعه را انسان با تمام توانايي دروني و زيبايي جسماني، با
همه خوشي ها و دردها و رنج ها و شكوه شكننده خردش ميدانستند، كه
در ادبيات و هنر يونان و روم تجلي كرده بود و "اومانيسم" همين بود.
معمولاً آغاز رنسانس به قرن چهاردهم ميلادي و شهر فلورانس ايتاليا
بازميگردد كه در آنجا آراء و افكار اومانيستي در حال ظهور بود.
پيدايش خاندان "مديچي" در اين شهر باعث رشد و شكوفايي اقتصاد گرديد
و فرصتي فراهم آمد تا مناسبات اجتماعي از شكل شباني به زندگي
شهرنشيني و بازرگاني تبديل گردد. اين شكوفايي اقتصادي با رشد طبقات
متوسط و مرفه همراه بود كه توانايي اين را داشتند كه به مقوله هنر
و ادبيات بهاي بيشتري دهند و از شاعران، نويسندگان و هنرمندان
حمايت نمايند. اين دوران با ظهور افكار اومانيستي، توجه و
علاقهمندي به آثار كلاسيك، همراه با ناتوراليسم ذاتي آن و وفاداري
و پاي بندي آن به طبيعت نيز گسترش يافت. عصر رنسانس را آنتيتز
مطلق قرون وسطي ميدانند كه طي اين دوران،طبيعت و علم تحريم و تابو
شده بودند. هرگونه سخن گفتن از علوم طبيعي و فيزيكي مغاير با
تعاليم كليسا و مضر به حال جامعه تلقي ميشد. كساني كه در اين وادي
گام ميگذاشتند،طرد و تكفير و در نهايت محكوم به اعدام ميشدند.
تفتيش عقايد وتعقيب و آزار انسانها به جرم دگرانديشي و كفرگويي بر
همه جا سيطره افكنده بود. ولي به تدريج با اكتشافات و اختراعات
متعدد در تمامي عرصههاي حيات بشري، از اكتشافات مناطق جديد ارضي
توسط كريستف كلمب گرفته تا كشفيات علمي ستارهشناسان، همگي دست به
دست هم دادند و اساس هيئت بطلميوسي را درهم شكستند و بطلان پندار
ديرپاي كليسايي درباره زمين به عنوان قطب عالم امكان را درهم
شكستند. كرويت زمين و گردش آن به دور خورشيد را مطرح ساختند و ايده
مسطح بودن زمين باطل و خرافي شناخته شد. اين دستاوردهاي كيهان
شناسي ما را به كشف دوباره آسمان سوق داد، آسماني كه روزگاري محل
زيست ايزدان بود و در اين ميان انسان توانست به كشف روح حقيقي خويش
نايل گردد كه منتهي به " تكامل فرد، كشف جهان و كشف انسان "شد.[7]
فرهنگ كلاسيك يونان و روم از آن روي براي انديشمندان اهميت داشت كه
در اين فرهنگ « انسان در مركز اين فرهنگ قرار داشت : خدايان صفات و
سجاياي انساني و حتي صورت انساني داشتند، موضوع شعر،انسان و سرنوشت
انسان بود ؛ مسئله اندام انساني، مهمترين مسئله هنر مجسمه سازي و
نقاشي بود ؛ فلسفه به صورت منطقي از پژوهش نظري كيهان به سوي پژوهش
انسان حركت كرد و در انديشهي سوفسطاييان ( انسان مقياس همه چيز
است ) و سقراط ( خودت را بشناس ) و افلاطون ( مخصوصاً جمهوري ) و
ارسطو ( اخلاق و سياست ) به ذوره خود رسيد و مهمترين وظيفه سياست و
دولت، تربيت انسان و شكلبخشي به آدمي و زندگي آدمي تلقي گرديد.
تاريخ فرهنگ يونان، تاريخ وقوف به ارزش حيثيت انسان و شخصيت و
استقلال فردي و قايل شدن غايتي خاص و ارج بيكران براي روح هر فرد
انساني است.»[8]
نهضت اصلاح ديني نيز همپاي رنسانس در حال شكلگيري بود. سران اين
جنبش قصد ترميم، بازنگري و اصلاح شاكلهي تشكيلات كليسايي را
داشتند. دين كه با انبوهي از خرافات، جادو شده بود، بيشتر مايه
نقمت مومنين بود تا نعمتي براي آنان.
4 ـ نقش نويسندگان، اديبان، شعرا و هنرمندان در رشد و شكوفايي
نحلههاي فكري و نظري جديد بسيار مهم و درخور توجه است. مهمترين
شخصيتهاي اوليه اين جنبش عظيم فكري ـ فرهنگي، نويسندگاني چون :
دانته اليگيري ( 1321- 1265.م )، فرانچسكو پترارك ( 1374 – 1304.م
)، جيواني بوكاتچو (1375-1313.م) بودند. پس از اين نويسندگان
ايتاليايي، ميتوان از افرادي چون اراسموس (1536-1467.م)، ميشل دو
مونتني (1592-1532.م)،ميگل د سروانتس (1616- 1547.م )، فرانسوا
رابله (1553- 1495.م ) و ديگراني كه توانستند اين جنبش را در زمينه
ادبيات تثبيت كنند، نام برد.
فرانچسكو پتراك، شاعر و پژوهشگر برجستهي ايتاليايي،از پيشگامان
جنبش رنسانس و انديشهي اومانيسم در اروپاست. ويل دورانت او را
"پدر رنسانس"[9] لقب داد و ارنست رنان
وي را " نخستين انسان متجدد"[10] خوانده
است، چرا كه وي در ايتاليايي قرون ميانه شوق وافري را نسبت به
فرهنگ باستاني و زبان لاتيني ايجاد كرد. منظومه ي آفريقاي او را
منتقدين " منظومه اومانيسم" نام دادند و خود در اثر " به ياد
ماندنيها " از اين كه توانسته احيا كننده دوران باستان باشد،
احساس غرور مي كند و مي نويسد : « من بر مرزهاي دو ملت قرار
گرفتهام و برآن چه جاري است و آنچه پيش از اين جريان داشته است،
نظارت ميكنم ؛ ميخواهم اين داوري را كه از پدران خود به ارث
نبردهام،به نسل هاي كه پس از من ميآيند انتقال دهم »[11].
اين گفته سخني است به يادماندني كه آغاز دوره رنسانس را نويد
ميدهد. پترارك شور و هيجان زميني عشق را در " لائورا "، زن محبوبش
ميديد كه راهبر او در سرودن بسياري از منظومههايش بود و ميگويد
: « عشق از آرامش و لذت جسماني آدميان زاده شد »[12].
پترارك با توجه به علاقهاي كه به مسيحيت و فرهنگ كلاسيك يونان و
روم داشت، در پي ايجاد سنتزي ميان اين دو فرهنگ بزرگ اروپايي بود.
پترارك با جيواني بوكاتچو، نويسنده،شاعر و پژوهشگر ايتاليايي، دوست
و همفكر بود و در رشد انديشههاي انسانگرايانه در ايتاليا سهمي
مهم داشتند. "دكامرون " يكي از اشكال ابتدايي رمان و داستان كوتاه
شناخته شده است.[13] در اين رمان سرگذشت
ده مرد و زن جوان به تصوير كشيده شده كه از طاعون و آشفتگيهاي
فلورانس در سال 1347.م، به دهكدهي خوش آب و هوايي در نزديكي شهر
پناه ميبرند و در مدت اقامتشان به مدت ده روز، هر يك، ده داستان
تعريف ميكنند. دكامرون زندگي مردم ايتاليا را در اواخر قرون وسطي،
به روشني به تصوير ميكشد. در اين اثر از شاديها،اندوهها،
پيچيدگيهاي زندگي و بيپناهي انسان در برابر نيروهاي طبيعي،سخن
گفته شده و كشيشان رياكار به سخره گرفته شدهاند. دكامرون بر آثار
پس از خود تاثير بسيار گذاشت ؛ "قصه هاي كنتربري " (1387.م) اثر
جفري چاسر (1400-1360.م ) نويسنده و شاعر انگليسي و " هپتامرون
"(1548- 1544.م ) اثر مارگريت دو ناوار،ملكه فرانسوي (1492 –
1549.م ) حاصل اين تاثير پذيري ميباشد. درونمايههاي اكثر اين
داستان ها، افشاگري هاي فساد حاكم بر دستگاه آباي كليسايي، به
تصوير كشيدن خرافات عامه، احوال اجتماعي زمانه و لذات جسماني و
دنيوي است. در فرانسه كتاب " گارگانتوا و پانتاگروئل " اثر فرانسوا
رابله از محبوبيتي خاص در بين عوام برخوردار شد و به دليل محتواي
هجوگونهاش از طرف دربار و كليسا طرد گرديد، طوريكه نويسنده آن اثر
مجبور گرديد كه با نام مستعار كتابش را به چاپ برساند.
5 ـ رنسانس تنها يك پروسهي تاريخي نيست، بلكه به زعم "ياكوب
بوركهارت"، در فرهنگ رنسانس است كه طي اين دوره انسان به" كشف جهان
و انسان "نايل آمد. تنها اثري كه در ادبيات روايتي منثور مميزه دو
دوران متفاوت در ادبيات روايتي منثور ميباشد، بيشك شاهكار "ميگل
دِ سروانتس ساآودرا"، نويسنده اسپانيايي، " دن كيشوت " ( نجيب زاده
فرزانه دون كيخوته دِ لامانچا ) است. اين اثر احتمالاً بين سالهاي
1598 و 1604.م نوشته شد، و ده سال بعد در 1615.م، قسمت دومي از اين
اثر منتشر شد كه به نحوي ميتوان آن را تعبير و تفسير و نتيجهگيري
نهايي قسمت اول به شمار آورد.[14]
اين اثر را " نقطه شروع "[15] و " تنها
و مهمترين نياي رمان "[16] امروز
دانستهاند. [17]
ميلان كوندرا ـ نويسنده فرانسوي، چكسلواكي الاصل ـ آثار خود را
وامدار "دن كيشوت" ميداند، اثري كه در هيچ يك از فرهنگهاي جهان
به نمونهاي مانند آن برنخواهيم خورد، چرا كه اين اثر يك هنر بزرگ
اروپايي است، "هنري كه چيزي مگر كاوش آن هستي فراموش شده [ انسان]
نيست"[18]. "دن كيشوت "شاه نشين عمارت
ادبيات داستاني است و آنچه پايداري اين اثر را باعث گرديده، بينش
ويژه سروانتس به جهان و انسان است. كشف جهان و انسان و چگونگي
پديدار شدن جهان بر انسان، تنها مميزه بارز اين اثر است كه پس از
گذر ساليان و خلق آثار مهم در اين وادي ادبي،هنوز دن كيشوت طلايه
دار رمان ناب است. "دن كيشوت" نقطه عطفي در ادبيات روايتي منثور به
حساب ميآيد.
«سموئيل تايلور كولريج مي گويد كه اثر " دن كيشوت" يك برگزيده شده
اي است "تا بازنماي دو جوهر طبيعي انساني در شخصيتپردازي باشد :
روح در برابر حس، شعر در برابر نثر". در اين اثر نقايص بسياري در
سبك و پيرنگ وجود دارد، اما شخصيت پردازي آن واقعاً زيبا طراحي شده
است... منتقدي مي گويد :" سروانتس، شكسپير و هومر شأني به مثابه
شهروندان جهان دارند ؛ سروانتس انساني است براي تمام اعصار و
سرزمينها، و "دن كيشوت "،" هملت" و "ايلياد" متعلق به ادبيات جهان
است. تاثير نفوذ "دن كيشوت "را هرگز نمي توان ناچيز و كم ارزش فرض
كرد و يا اين كه همترازي برايش پيدا كرد، حتي ميتوان بدون شبه
گفت كه هيچ رماني تا به حال اين چنين خدمتي در ساختن جهاني بهتر
براي ما انجام نداده است." بواسطه اين رمان واژه "كيشوت" وارد زبان
انگليسي شد، و معناي آن هم ارزي و شايستگي هاي " دن كيشوت" است :
عياري افراطگرايانه، ايده آليست ِاحساساتي منش، رويابين و غير
ممكن.»[19]
شواهدي كه بتوان براي اين فرضيه برشمرد، تا اين اثر را يك مميزه در
ادبيات روايتي منثور دانست،بدين شرح ميباشد :
5-1 : كلمات پايان بخش "دن كيشوت" در بخش دوم،حكايت از آن دارد كه
سروانتس عمداً در پي به سخره كشيدن "رمانس"هاي پيشين بوده است : «
من نيز منظوري جز اين نداشتم كه مردم را از داستانهاي عجيب و غريب
و لوچ و بيمعناي پهلواني[20] بيزار و
متنفر سازم و چون با انتشار كتاب واقعي "دن كيشوت" ضربتي مرگبار بر
اين نوع داستانسرايي خورده است، اكنون افتان و خيزان ميرود و
بيشك از اين ضربت سهمگين كه بر سرش خورده است،به يكباره خواهد
افتاد ؛ آمين»[21]. هيچ شكي نيست كه دن
كيشوت،چه به لحاظ ساختار و چه از نظر درونمايه،نقيضهاي درباره
رمانسها يا قصههاي شهسواري است. نقيضه پردازي سروانتس تمهيدي است
براي ايجاد فضا و وقايعي كه در آن شخصيت دن كيشوت، نه در مقام
قهرمان ( hero ) بلكه در كسوت يك شخصيت ( charcter ) خلق ميشود.
دن كيشوت شهسوار است، نه قهرمان رمانس ( با تمام خصوصياتي كه براي
قهرمانها در ادبيات روايتي منثور سنتي ذكر ميشود ) ؛شهسواري كه
كمي ديرتر از زمانهي روايتهاي شهسواري به دنيا آمده است. مباني
اين نقيضه پردازي همان رويارويي عالم ذهني دن كيشوت با جهان واقع
است كه براي بسياري از خوانندگان آن، چيزي نيست كه در ذهن دن كيشوت
ميگذرد. همين تقابل، دومين مولفه بارزكننده اين اثر به عنوان رمان
است.
5 – 2 : ادبيات داستاني در اروپا ـ قرن شانزدهم ـ شاهد آثار ديگري
نيز بوده است كه در شكلگيري رمان واقع گراي ادوار بعدي بيتاثير
نبودهاند، اما آنچه باعث ويژه بودن "دن كيشوت" ميگردد، همين
تقابل ميان عينيت و ذهنيت موجود در اثر است. "دن كيشوت" نماينده
ذهنيت عملگرا و سانچوپانزا،نماينده عينيت عملگرا در اين اثر
هستند. تخييلگرايي و واقعبيني دو شخصيت اصلي فضايي را فراهم
نموده تا زمينهاي گردد براي برجسته شدن اين امر كه "دن كيشوت"
داراي جنون است. آنچه در اين تقابل مهم است و توجه كمي از طرف
منتقدين بدين امر شده است، شكلگيري شخصيت و شناختشناسي "دن
كيشوت" است. راسل مينويسد : « راستش را بخواهيم، قهرمانيگريهاي
دن كيشوت مبتني بر عوضي گرفتنهاي اتفاقات از سوي خود اوست »[22].
منتقد اين "عوضي گرفتنها" را جنون مينامد، جنوني كه پيآمد
مطالعه رمانسها ميباشد، به گونهاي كه از اين متون شهسواري دستور
ميگيرد و اطمينان خاطر ميخواهد. « از اين نظر "دن كيشوت" به نوعي
خودكاره بدل شده است كه يكسره از ادبيات نيرو ميگيرد »[23].
"دن كيشوت" به مثابه خواننده با متون شهسواري ارتباطي نزديك دارد و
در دنياي اين متون استحاله ميگردد، او نجيبزادهاي است كه دچار
فقر و مسكنت شده و احساس همذات پنداري با قهرمانان رمانس ميكند و
به عنوان خواننده داراي ذهنيتي خاص ميشود. اين ذهنيت متاثر از
تجربهي متني است كه تبديل به تجربهي زندگي ميشود. پل ريكور در
تقابل ميان جهان متن با جهان خواننده از دو قرباني در ادبيات نام
ميبرد : « دن كيشوت و اما بوواري، هر دو قربانيان خواندن بودهاند
و كوشيدند تا خواندههايشان را به گونهاي مستقيم زنده كنند »[24]
"دن كيشوت" به عنوان خواننده رمانسهاي شهسواري خود را وارد دنياي
متن ميكند ـ يك تماس مستقيم و بيواسطه. " دن كيشوت" خود را در «
شماري از امكانات هستي ـ بنا به الگويي كه قهرماني، يا شخصيتي
ارايه كرده ـ مي شناسد، اما در همان حال، دگرگون

"دن كيشوت "شاه نشين عمارت ادبيات داستاني است و آنچه پايداري اين
اثر را باعث گرديده، بينش ويژه سروانتس به جهان و انسان است
 |
نيز مي شود ؛
تبديل به ديگري شدن در كنش خواندن همان قدر مهم است كه شناختن
خويشتن»[25]. ريكور معتقد است كه خواندن
ادبيات شايد بر اين امر استوار است كه "ما ناگزير از گزينش نيستيم،
بلكه ميكوشيم تا با اين يا آن شخصيت همانند شويم " و اين همان
كاري است كه دن كيشوت آن را به انجام ميرساند. دن كيشوت به عنوان
خواننده متون رمانسها در جهاني ميزيد كه افق انتظاراتش با جهان
متن همسان گرديده است. دنياي متون رمانس به راستي جهاني را براي دن
كيشوت پي ريخته است كه امكانات زيستن در آن را نيز فراهم آورده
است. "برخورد ميان متن و خواننده، برخوردي است ميان تمامي ادعاهاي
متن، افقي كه بدان راه مي يابد، امكاناتي كه آشكار ميكند، و افقي
ديگر انتظارهاي خواننده است."[26]
5 – 3 : "دن كيشوت" هنگامي كه با آسيابهاي بادي مواجه ميشود،
آنها را همچون غولان عظيمي ميپندارد كه بايد به نبرد با آنان
برود و هر چه سانچو سعي ميكند كه او را از اين اشتباه آگاه سازد،
فايدهاي ندارد."دن كيشوت" خطاب به سانچو ميگويد : « من فكر
ميكنم كه آن چه را ميبينم،همان است كه ميگويم »[27].
اين جمله چون شاه بيتي براي اثر "دن كيشوت" است. او آنچه كه
ميگويد و ميبيند،هماني است كه فكر ميكند ؛ و اين يعني همبسته
شدن ذهن با تجربه متني و بالتبع آن، همبسته شدن عين با تجربه ذهني.
در فرازي ديگر "دن كيشوت" ميگويد :«كلام آخر اين كه من هر آنچه را
ميگويم، حقيقي ميپندارم، همين و بس.» اين اصل موضوعة بنياديني
است كه حقيقت و وجود را در خرده جهان خاصي كه بدان رنگ واقعيت زده
شده، يكي ميكند.[28] شوتز با توجه به
ديدگاه روانشناسانة ويليام جيمز، منشاء وقايع را ذهني ميداند و
بررسي واقعيت را ناشي از خاستگاه ذهني انسان ميداند ؛ سطحهاي بي
شماري از واقعيت وجود دارد كه از ديدگاه جيمز آنان "خرده جهان"هاي
است كه با هر انساني همراه است. هر آدمي براي خود جهاني كوچك دارد
كه تنها مختص به اوست. « با هر انساني جهاني تازه متولد مي شود »[29]
جهاني كه تنها بر او آشكار ميشود و ديگران از درك و دريافت آن به
تماميت، فارغ و بيبهره هستند. "دن كيشوت" با تصويري كه از دنياي
شهسواري در ذهن او همبسته شده است، براي جهان ( آنچه كه هست در
تماميتش ) تصوير ( تصور ) مي سازد و در مقام يك فاعل شناساگر به
تصويرسازي جهان و كنشگري در آن ميپردازد.[30]
سروانتس در اين اثر تنها به نقيضهپردازي و عينيتگرايي و
ذهنيتگرايي نپرداخته است كه فقط زمينه اي را ايجاد نمايد تا
خواننده را به خنده وادارد. او يك شخصيت داستاني خلق نموده و در
اين اثر "هستي فراموش شده انسان" را ميكاود ؛ كاوش وجهاي از هستي
انسان در جهان ؛ ميلان كوندرا خود را وامدار اين "ميراث بيقدر شده
سروانتس" ميداند.[31] دنياي كه "دن
كيشوت "با آن مواجه است، ديگر دنياي وي نيست و اين آغاز نسبيگري
در جهان روايتي مدرن است : وجود تصاوير متعدد از جهان كه هر كدام
هستي خاص خود را دارد. اين تصورهاي گوناگون از جهان، بي آنكه
ارزشگذاري شود و يا نتيجهاي قطعي از آن ارايه گردد، آغازي براي
هستيشناسي ادبيات روايتي منثور مدرن است : روايتي از به تصوير
كشاندن "خرده جهانها"ي متفاوت از "هستندهها". "كوندرا" ميگويد
كه البته هنوز رمانهاي نوشته ميشود كه تنها مرامنامههاي يك
حكومت ايدئولوژيك خاص هستند و هيچ مايهاي از هستيشناسي رمان
نبردهاند : تنها صورت رمان دارند، بيسيرت رمان.
5 – 4 : دليل ديگري كه براي ويژه و مختص بودن "دن كيشوت" به عنوان
مميزة ميان ادبيات روايتي سنتي با مدرن ميدانم، وجود ديگر آثار
نويسنده است. سروانتس علاوه بر تجربههاي بسياري كه در نمايشنامه
نويسي و شاعري داشت، اما در هيچ كدام از اين دو گونهي ادبي به
اندازه داستان نويسي موفق نبود و با اقبال عمومي مواجه نشد. او در
مجموعه اي به نام "داستانهاي كوتاه پند آموز"، داستاني با عنوان
"ليسانسهي شيشهاي"[32] دارد كه
بيگمان پس از اثر "دن كيشوت"، عميق ترين و اصيلترين داستاني است
كه سروانتس نوشته است. در اين داستان كوتاه جواني به نام توماس
روداخا به همراه دو دانشجو در كسب علم، علاقه نشان ميدهد اما ميل
به ماجراجويي او را با سرهنگي به سفر كردن همراه ميكند. جوان به
اتفاق سرهنگ تا ايتاليا سفر ميكنند. در بازگشت، هنگامي كه به شهر
سالامانكا ميرسند، جوان در دام عشق زني گرفتار ميآيد. زن به او
دارويي سحرآميز ( مهرگياه ) ميخوراند تا جوان را در دام عشقش اسير
كند، اما جوان پس از خوردن دارو مدتي ميان مرگ و زندگي دست و پنجه
نرم ميكند تا اين كه عاقبت از دام مرگ مي رهد، اما دچار حسي
ماليخوليايي مي گردد. جوان احساس ميكند كه تنش يكسره از شيشه
ساخته شده است و ترس از راه رفتن دارد. پا روي سنگها نميگذارد و
از برخورد با اشياء و ديگران كناره ميگيرد. ترس او از شكستن است و
همين عملش باعث مي شود كه در نزد مردم، آدم عجيبي جلوه كند. جوان
كه دنيا ديده و عاشق دانش است، حرفهايش براي مردم خردمندانه جلوه
ميكند. اهالي شهر از او به عنوان "بهلولي" ياد ميكند كه در عين
ديوانگي حرف هاي خردمندانه ميگويد. او درباره همه چيز اظهار نظر
ميكند، از شاعري گرفته تا قضاوت درباره دعاوي مردم. حرفهاي
حكيمانهاش از تصويري دلنشين در نزد مردم مي سازد تا اين كه به مدد
كشيشي،بهبود مي يابد. اما مردم ديگر به او كه حالا عاقلهمردي شده
است، محلي نميگذارند. جوان بالاخره به ديار خود برميگردد و در
شغل قضاوت به مردم خدمت ميكند. اين نگاه سروانتس به روانكاوي و
معرفت شناسي و هستي شناسي شخصيتهاي داستانهايش دالي ديگر بر مميز
بودن آثارش از ديگر همتايانش است. سروانتس به زيبايي بر روي اصل
"خرده جهان"ها و " تصوير جهان" و به گفتهي پل ريكور "پيشاادراك"
شخصيت هاي داستاني اش كار كرده است. سروانتس، يك رماننويس فيلسوف
است كه جهان و انسان را از دريچهي هستي شناسي بررسي ميكند. به
قول هوسرل "هستي فراموش شده" اي كه براي بازنمايي آن نيازمند به
رمان نويس هستيم تا ما را با زوايايي پنهان و اشكار هستي انساني
آشنا كند. سروانتس معاني ثقيل فلسفي را در روايت هايي بسيار ساده
بر ما آشكار ميكند. "دن كيشوت" يك رمان سهل الممتنع است.
6 – رمان با خلق "دن كيشوت" هويت يافت. از قرن 16.م به بعد تا به
امروز آثار بسياري به رشته تحرير درآمده است، كه هريك سعي در
ساختارمند كردن ادبيات روايتي منثور مدرن داشتهاند كه در ذيل به
گروهي از مهمترين اين ساختارها اشارتي ميشود :
6 – 1 : پيرنگ (plot ) : در ادبيات روايتي منثور سنتي بخاطر عدم
تفكر عقلاني، پيرنگها تحت تاثير بينش اسطورهاي هستند و گاه با
بينظمي و تعدد وقايعي روبرو هستيم كه هيچ ارتباط منطقي با يكديگر
ندارند. قانون عليت در شيوه عقل و خرد استدلالي و روش علمي بين
برخي از علل و برخي از معلولها رابطهاي يك جانبه برقرار مي سازد.
اين نگاه به رويدادهاي طبيعي و اجتماعي ناشي از روح حاكم در عصر
روشنگري است. عصر روشنگري و خردورزي كه به زعم گروهي از منتقدين
آغازگاه مدرنيته به شمار ميآيد، اين امكان را براي ادبيات داستاني
فراهم نمود كه نويسندگان با ابزارهاي منطقي دست به تجزيه و تحليلِ
طبيعت و اجتماع بزنند. آنچه كه در ابتداي اين گفتار در مورد
مدرنيته و فرازهاي چهارگانه آن، گفته آمد، در اين جا نقش ويژه خود
را آشكار مي سازد. مدرنيته و بالتبع آن عصر روشنگري، سعيي بليغ در
خردمندانه كردن ادبيات داستاني دارند. در ادبيات روايتي منثور
مدرن، نويسنده براي پيرنگ داستاني اش بايد تابعي از بينش استدلالي
و منطقي باشد. ديگر نويسنده نميتواند در انتخاب علل دروني
داستانش، طبق بينش اساطيري و بقول "ارنست كاسيرر"، انتخابي كاملاًً
آزادانه براي عللِ وقايع داشته باشد. در بينش پيشامدرن، هرچيزي
ممكن است كه از چيز ديگري پديد آيد. جهان ممكن است كه از "هستة
ازلي" پديد آيد يا از گل نيلوفري كه روي آبهاي آغازين ميشكفد. «
عقل استدلالي سخن از"تحول" مي گويد و بينش اساطيري فقط به"دگرگوني"
معتقد است. عقل استدلالي رابطه علت و معلولي را ميشكافد و تجزيه
مي كند و مي كوشد كه تركيبات عناصر را دريابد و به تكرار پي در پي
پديداري آگاه شود ؛ اما بينش اساطيري كه ادراكي يكپارچه و حضوري از
حادثة عللي دارد، فقط به وقوع حادثه اكتفا ميكند و خواستار يك علت
واقعي است. در بينش پيشامدرن بلاهاي آسماني ناشي از دخالت و نفوذ
علل سحرآميز هستند ؛ كل و جزء از يك جوهر و سنخ هستند ؛ هر آنچه
جزء را تهديد بكند،كل را نيز به مخاطره مي افكند. با داشتن تار
مويي يا قطعه اي ناخن، مي توان تمام وجود شخص مقابل را تصاحب كرد.
اين بينش پيشامدرن را "لوسين لووي برول" ـ جامعه شناس فرانسوي ـ
"پيش منطقي" مي نامد و در نگاه انسان پيشامدرن، طبيعت جلوه اي
جادويي دارد به اين معني كه كليه اشياء و موجودات در يك شبكه از
ارتباطات مرموز ظاهر مي شوند»[33]. در
نگاه انسان پيشامدرن و براي « انديشة اسطوره اي و تجربة اسطورهاي،
ميان عالم رويا و جهان واقعيتِ عيني، خط فاصلي نيست حتي در معناي
صرفاً عملي. »[34]
اما در روايت هاي مدرن، روابط علت و معلولي با قيدهاي عقلاني،
روانشناختي و اجتماعي حاكم بر پيرنگ است كه داستان را پيش مي برد.
6 – 2 : شخصيتپردازي ( character ) : در روايتهاي سنتي، آدمهاي
داستان يا ايزدانند يا قهرمانند ( hero ) و يا اين كه شبحي از يك
انسان كه احساس شان نميكنيم. قهرمان ها، انسانهاي تحسين برانگيزي
هستند كه داراي خصايل آرماني بشر ميباشند. آدم هاي روايت ها،
بازتابي از تماميت دوران خود هستند. اساطير سرشار از ايزدان و
الهگاني است كه نماينده تفكر پيشامدرن هستند. ايزداني كه قادر به
انجام هركاري مي باشند ؛ در هر لحظه از مكاني به مكان ديگر ميروند
و قدرت دخالت در امور طبيعي را دارند و انسانها را به راحتي
بازيچة دست خود مي بينند.[35] "ارابة
خدايان" در هر لحظه اي كه در روايت گرهي پيش آيد به كمك انسان مي
آيد و او را از مهلكة خطر رهايي مي بخشيد. اين ارابه امروزه نيز در
گروهي از داستانهاي به ظاهر مدرن با عنوان "دست غيب"، گره گشايي
ميكند.[36] پس از اين دوره در قصه ها
و حماسه ها با نيمه خداياني روبرو هستيم، كه هم پاي در جهان ايزدي
و هم در دنياي انساني دارند. اين آدم ها در روايتها به عنوان يك
گسست نسبت به دوران اساطيري در نحوه شخصيت پردازي به حساب مي آيند.
اخيليوس و اودسئوس نمونهاي از اين نيمه ايزدان هستند كه در ايلياد
و اديسة هومر به زيبايي، نقش ويژههاي انساني و الهي خود را به
معرض نمايش ميگذارند.در افسانهها كه گونهاي ديگر از ادبيات
روايتي هستند با انسانهايي مواجه مي شويم كه همتراز ايزدان مي
گردند ؛ انساني به گونهاي ايزدي. پهلوانان حماسة ايلياد و شاهنامة
فردوسي، شواليه هاي شاه آرتور وحتي گروهي از انسانهاي معاصر نيز
اين گونه شخصيت پردازي شده اند ؛ كه اين نيز گسستي ديگر در شخصيت
پردازي است. در حكايات اخلاقي ديگر انسان به هماوردي با خدايان
نميانديشد بلكه مي خواهد صفات عالية انساني خود را برجسته كند و
زندگي اخلاقي داشته باشد. اين گونة شخصيت پردازي كه امروزه در رمان
ها نيز جاي گرفته، در ادامة همان نگاه اخلاقمدارانة حكايتها مي
باشد.[37] دوران مدرن كه نماينده
انسانگرايي و آرمانهاي اگزيستانسياليستي است با گسستي ديگر در
شخصيت پردازي سعي در وانمودن انسان منهاي آرمانهاي الهي و حتي
اخلاقي داشته است. البته تعامل ميان انسان گرايي و آرمان هاي الهي
و اخلاقي در رمان هاي اين دوران جايگاه ويژه اي دارد.بهر تقدير
شخصيت پردازي روايت هاي مدرن، تك افتادگي انسان در اين گيتي را با
تمامي رنج ها، آرزوها، اميال سركشش برايمان به تصوير كشيده است.
رمان توانسته انسان را آن گونه هست به تصوير بكشد نه آن گونه كه
بايد باشد. پيچيدگيهاي انسان مدرن چه از نظر هستي شناسي و معرفت
شناسي نسبت به ادوار كهنتر بيشتر است و همين پيچيدگي زندگي انسان
مدرن در ادبيات نمودي خاصتر مي يابد و مكاتب گوناگون ادبي در نحوة
به تصوير كشيدن انسان مدرن، از تكنيك ها و شيوه هايي خاص تر بهره
جستهاند. شخصيت پردازي در رمانهاي كلاسيك، ضد رمانها ( رمان نو
)، رمانهاي جريان سيال ذهن و رمانهاي پسامدرنيسم، هريك خصلت هاي
ويژه خود را دارد كه ناشي از نگاه خاص بانيان اين جريانات به هستي
شناسي انسان ميگردد. قهرمانها نمونه ي كلي از خصلت هاي عمومي بشر
هستند اما شخصيتها انسان هاي معمولي هستند كه در يك دنياي واقعي
غير اسطوره اي زندگي ميكنند و در اين دنياي متني ديگر آفروديتي،
وجود ندارد كه پاريس را از مهلكه نبرد از دم تيغ منلاس، پيچيده در
ابرهاي تودرتو، جان سالم بدر ببرد. شخصيت وابسته به فضا و محيط
زندگي اجتماعي است كه در آن زندگي ميكند و خصوصيات ذهني و رواني و
دنياي تاثرات دروني آنها در اثر به چشم ميخورد. "دن كيشوت"
حقيقتاً يك شواليه نيست بلكه در دنياي شواليهها بسر ميبرد.
6 – 3 : زاويه ديد ( point of view )
ادبيات روايتي سنتي براي روايت، اكثراً از زاويه ديد داناي كل
استفاده ميكند و اين به دليل ديكتاتوري و تك صداييِ حاكم بر
اجتماع و زبان است ؛ اما در روايتهاي مدرن از زاويه ديدهاي داناي
كل محدود، اول شخص، نمايشي و زاويه ديدهاي چندگانه بيشتر استفاده
ميشود كه آن هم بخاطر رشد فزاينده دموكراسي، افول اتوريته[38]
تكصدايي و نسبيت حاكم بر زبان است. با سر برآوردن فلاسفهي عصر
روشنگري، مفهوم اقتدار با چالشي نوين برخورد كرد. انسان عصر مدرن
سعي در فرار از سه
گونهاي اقتدار ( سنتي، قانوني و كاريزماتيك )
دارد. دانش نوين سعي در زدودن ابهاماتي را دارد كه انسان پيشامدرن
با آنها دست به گريبان بود. رشد فزاينده علوم به انساني قدرتي در
حل ابهامات بنيادين معرفت شناسي داد و عزت نفس آدمي را در چيره شدن
بر خود گسترش داد. ديگر انسان به ارتباط برابر با همنوعان خويش
ميانديشد و حضور مقتدرانهي حاكمان خودراي را برنميتابد.
فردگرايي انسان مدرن مجالي را فراهم نمود تا آدمي به ادراكي
بيواسطهتر از خود برسد و از زير سيطره نيروي ناشي از قدرتهاي
اجتماعي و حتي هنري و ادبي دوران خود نيز بدر آيد. مكاتب هنري و
ادبي كه در قرون 19 و 20 همچون قارچ هر روز سربرميآوردند خود دالي
بر اين مدعاست كه اقتدار تك صدايي در عالم هنر و ادب در حال
فروپاشي بود. مطالعات هايزنبرگ و انيشتن در فيزيك كوانتم و مسئلهي
نسبيت، در هم شكستن حقيقت يگانه با رويكرد سهگانهي ماركس، نيچه و
فرويد در توليد چندصدايي در جامعه نيز نقش مهمي ايفا كرد. تمامي
اين عوامل در اين جهت بود تا از اقتدار نويسنده / مولف به عنوان
كسي كه صاحب اصلي متن است و تماميت معناي درون متني را در اختيار
دارد،بكاهد. هرچند كه رويكردهاي ساختارمندانه و خوانندهگرايانه در
دوران مدرنيسم، چالشهاي خاص خود را آفريدند اما به هر تقدير از
استيلاي مولفمداري كه نتيجهي مستقيم بينش پيشامدرن است، كاسته
شد. استفاده از زاويه ديد داناي كل خود نمودي از اين تجلي
اقتدارگرايانه در دنيايي روايتي ميباشد. هرچند هنوز رمانهاي با
استفاده از اين زاويه ديد نوشته ميشود اما رويكرد مدرنيسم و
پسامدرنيسم به مقولهي روايتپردازي، شكستن اقتدار نويسنده / راوي
در امر روايتگري ميباشد. ؛ چرا كه اقتدار نويسنده / راوي با
بنيانهاي فرهنگي و فلسفي مدرنيته همخوان نمي باشد.
6 – 4 : گفتگو (dialogue )
در روايتهاي سنتي از شيوه مكالمه و سخن گفتن قهرمانها نميتوان
منصب اجتماعيشان را تشخيص داد، به طوريكه اختيار لحن قهرمانها،
در قدرت كلامِ راوي/ نويسنده است ؛ اما در روايتهاي مدرن لحن راوي
/ نويسنده از لحن شخصيتها متمايز ميگردد، تا شخصيت داراي هويت و
فرديت در اثر گردد كه اين امر را مديون انديويدوآليسم حاكم بر
تفكرات فلسفي اين دوران هستيم. مطالعات زبانشناسي در انتهاي قرن 19
اين امكان را فراهم نمود تا رويكرد اديبان را به مقولهي زبان
علميتر و فنيتر نمايد و ديگر زبان امري تنها براي بيان درونيات
نباشد بلكه به عنوان يك امر فلسفي و مقولهاي نشانهشناسيك مورد
بررسي و مداقه قرار گيرد. در قرون متاخر دوران مدرن به كارگيري
زبان به طور چشمگيري به سمت فرديت و قومگرايي در زبان پيش رفت.
ديگر همانند دوران باستان استيلاي يك زبان خاص بر ادبيات از ميان
رفت. زبان لاتين و عرب كه روزگاري از وجههي ادبي برخوردار بودند،
اقتدارشان از ميان رفت و حتي در اين سالهاي اخير نقش خرده زبانها
و گفتارهاي متفاوت يك زبان و لهجههاي محلي از اهميت خاصي برخوردار
شد. دانته در كمدي الهي از زبان رسمي ايتاليايي در نوشتن استفاده
نكرد ؛ سروانتس در دن كيشوت از زبان عاميانه بهره گرفت و جيمز جويس
در اثر اوليسيس از كهنترين واژهها تا عاميانهترينشان بهره جست.
اين ايده توسط زبانشناسان گسترش يافت كه « در زبان چيزي كه بشود
آن را خوب يا بد، درست يا نادرست، صحيح يا غلط، دستوري يا غير
دستوري ناميد،وجود ندارد... همهي زبانها و گويشها داراي ارزش
مساوي هستند، هر يك براي خود.»[39]
استفاده از لحن در گفتگوهاي ميان شخصيتها امروزه از اهميت بسزايي
برخوردار است كه نشان دهنده فرديت كاركترهاي درون روايت ميباشد.
البته بر اين سياهه ميتوان به بررسي عناصر ديگر داستان پرداخت و
وجوه تمايز آن را در ادبيات روايتي منثور مدرن و سنتي مورد بررسي
قرار داد. هر چند كه وجه شبهها و متمايز كنندههاي ميان اين دو
گونه روايتي نياز به كندوكاوي جداگانه دارد.
7 – ادبيات مدرن كه جزئي از فرآيند مدرنيته است با تاثير گذاشتن و
تاثر پذيرفتن از ديگر زمينههاي فرهنگي اين فرايند، موفقيتي چشمگير
بدست آورد و توانست سه اصل زير بنايي فرايند مدرنيته : آزادي،
برابري و عقلانيت را در درون خود حل كند و از گذر اين اهداف و
آرمانها به بسترسازي فرهنگي در اروپا كمك كند. رمانها در
شكلگيري تحركات و انقلابهاي اجتماعي ـ سياسي، بازآفريني حالات
ذهني ـ رواني و كاوش در هستي انسان نقش داشته اند. تخييل در رمان
برخلاف افسانه ( legend ) كه ملهم از سحر و جادو است، تخييلي حقيقت
نماست[40] ( verisimilitude ) و
بازآفريني ذهني سعي در تبعيت از امور واقع را دارد. رمانهاي مكاتب
رئاليسم، ناتوراليسم و رمانتيسيسم، تاثير بيشتري از جريانات
مدرنيته گرفتند ؛ اما رمان ( ادبيات روايتي منثور مدرن ) يك گونه
ادبي پوياست. رمان توانسته در هيأتهاي متفاوتي ظاهر گردد و همين
امر نظريه "مرگ رمان" را منتفي ساخته است. مكاتب سورئاليسم، جريان
سيال ذهن ( سيلان آگاهي )، رئاليسم جادويي، سمبوليسم و رمان هاي
تمثيلي، در حقيقت پروژه مدرنيته را نفي نميكنند، بلكه بسياري از
اين قبيل آثار در امتداد همان " پروژه ناتمام مدرنيته"هستند.
بكارگيري عناصر جادويي و تصاوير فراواقع در رمان "صدسال تنهايي"ِ
ماركز،نتوانسته لطمهاي به نوع شخصيتپردازي و پيرنگ مدرن آن اثر
وارد آورد، بلكه اين بهرهگيري رمان را در استفاده از سنت هاي بومي
آمريكاي لاتين ميرساند. رمان "كوري"ِ ساراماگو نيز گونهاي تمثيلي
از رمان است و دال بر رجعت به دنياي اساطيري نيست. اين رويكرد
جديد،نويد ورود به عرصهاي ديگر از روايت پردازي را ميدهد كه
متفاوت با روايتهاي سنتي است، دوراني كه از ميتوان با نام
"پسامدرنيسم" ياد كرد. داستان كوتاه كه گونهاي ديگر از روايتهاي
مدرن است، با حكايات و قصه هاي كوتاه متفاوت است، چرا كه معلول
فرايند مدرنيته است.[41] ادبيات روايتي
سنتي كوتاه داراي پيرنگي از همگسيخته و متعدد بود و بيشتر حوادث
نقش محوري را ايفا ميكردند و آدم هاي داستان به مرحله شخصيت
پردازي نمي رسيدند و داستان داراي وحدت تاثير كمتري بود. وجه
اخلاقي و تعليمي در حكايات، پارابلها و فابلها از روايت هاي سنتي
نمودي آشكار دارد كه در داستان كوتاه سعي نويسنده بر آن است كه در
پي به تصوير كشيدن زندگي باشد تا پند و اندرز دادن به خواننده،
داستان نويس ديگر خود را خطيب و واعظ نميداند و سعي در نمايان
سازي وقايع دارد تا قضاوت درباره آن.
يادداشتها
----------------------------------------------------------------------------
[1]
ـ به گفتهي ويل دورانت ، هميشه در طول تاريخ ، ادبيات تالي تفكر
بوده است ، به استثناي قرن پنجم و چهارم پيش از ميلاد در يونان ،
كه همپاي فلسفه رشد كرد . زيرا شاعران خود فيلسوف بودند .( دورانت
، ويل ؛ تاريخ تمدن ، يونان باستان ؛ ص : 418 .) و در جايي ديگر
تفكرات گروهي از فلاسفه را در آثار گروهي ديگر از نويسندگان
درمييابد :«...شوپنهاور را در اونيل ،...فرويد را در جويس
،افلاطون را در پروست ،هگل را در سارتر و نيچه را در همه جا يافتم
.»(دورانت ،ويل و آريل ؛ تفسيرهاي زندگي ؛ ص: 317 ) اما همين نيچه
اي كه ردپايي آن را دورانت در همهجا ميبيند ، خود را وامدار
روانشناسي داستايوفسكي ميداند .
2-perrine , Laurence ; literature : structure , sound and sense ;
vol : 1 ; p : 3 .
3 ـ لور ، كاترين ؛ شناخت هنر رمان ؛ ص: 25 .
4 ـ موريس مترلينگ (1949 ـ 1862 . م )
5 ـ مناقشه بر سر آغازگاه مدرنيته ، هنوز ميان نظريهپردازان وجود
دارد . هانا آرنت بر تفاوت ميان دوران مدرن و جهان مدرن صحه
ميگذارد و از نظر علمي دوران مدرن را با علوم طبيعي سده هفدهم
آغاز ميكند و هابر ماس قرون 18 و 19 ( عصر روشنگري ) را شروع
مدرنيته ميداند و آرنولد توين بي ، روزگار رنسانس را ؛ جواد
طباطبايي نيز ريشههاي مدرنيته را در عصر نوزايي قرن 12 جستجو
ميكند . ( براي مطالعه بيشتر به : روياي مدرنيته ، مجيد نصرآبادي
، ماهنامة نوانديش ، ص : 15 . رجوع كنيد ). اما به هر تقدير آنچه
به مولفه هاي مدرنيته شكل مي بخشد ، در اين چهار فراز مشهودتر است
.
6 ـ سولنيه ، وردن . ل ، ادبيات فرانسه در قرون وسطي و رنسانس ،
ص:167 .
7 ـ بوركهارت ، ياكوب ؛ فرهنگ رنسانس در ايتاليا ؛
8 ـ همان پيشين ، ص : 9 . ( عين همين پاراگراف را در ، يگر ، ورنر ؛
پايديا،ج:1 ؛ ص: 29 ، ميتوان يافت . البته تقدم بوركهارت بر يگر
ارحج تر است . با اين تفاوت كه تعصب يگر به فرهنگ يوناني آنقدر
بيشتر است كه در پايان همين پاراگراف ميافزايد :« همة اقوام ، خدا
، شاه ، ديو و پري بوجود آوردند و تنها يونانيان بودند كه آدمي
ساختند.» بسياري از پژوهندهگان قرن 19 و 20 ـ به ويژه آلمانيها ـ
به خاطر آرمانهاي انسانگرايانه ، اين رويكرد متعصبانه را نسبت به
فرهنگ يوناني دارند ، به گونه اي كه يگر در كتاب پايديا ـ آرمان
فرهنگي تربيت ـ با قاطعيت اذعان ميدارد كه هيچ قومي در هيچ
دورهاي از تاريخ به چنين آرمان انسانگرايانه اي در تربيت انسان
دست نيافته است .)
9 ـ دورانت ، ويل ؛ تاريخ تمدن ( رنسانس ) ؛ ص:3.
10 ـ همان پيشين ، ص: 9 .
11 ـ سيد حسيني، رضا و ديگران ؛ فرهنگ آثار ، جلد اول ، ص : 811 .
12 ـ سيد حسيني ،رضا و ديگران ؛ فرهنگ آثار ، جلد دوم ، ص :973 .
13 ـ واژه رمان از Romano ايتاليايي برگرفته شده است و پيشتر به
داستانهايي ميگفتند كه به زبانهاي عاميانه اروپايي يا زبانهاي
روميايي نوشته شده باشند ، نه به زبان لاتيني . گروهي ديگر اين
واژه را برگرفته از "رمانس" ميدانند كه سبكي از ادبيات روايتي
منثور سنتي است كه در اروپاي قرون وسطي رواج داشت و "دن كيشوت" نيز
هجويهاي بر اين گونهي ادبي است . برابر نهاد انگليسي رمان يعني
novel از واژه ايتاليايي novella به معني كوچك و تازه برگرفته شده
است كه در گذشته ، گونه اي قصهي كوتاه و منثور بوده كه در سده
چهاردهم در ايتاليا رواج داشت و دكامرون را نيز در زمره همين گونه
برشمردهاند . پيدايي ريشههاي تاريخي رمان هنوز در ميان پژوهندگان
، محل مناقشه مي باشد . رمان را برآيند سه منبع ادبي ـ تاريخي
برشمردهاند :
1 ـ قصههاي كوتاه و منثور ايتاليا ( نوولا ، كه دكامرون در اين
زمره است )
2 ـ روايتهاي پيكارسك اسپانيايي در سده 16 ميلادي ( دن كيشوت
ِسروانتس و ژيل بلاسِ آلن رنه لوساژ فرانسوي را در زمره اين گونه
نيز بر شمردهاند . البته قرار گرفتن دن كيشوت در اين تقسيم بندي ،
نتيجه اختلاف نظر محققين است و آن هم به خاطر شخصيت شبه پيكارويي
كه دن كيشوت دارد .)
3 ـ شخصيت پردازي the character : در قرن 17 .م در انگلستان طرح
هاي كلي از زندگي افراد و شيوههاي زندگي آنان به رشته تحرير در
آمد كه شبيه زندگينامه ها بود ، كه البته در آنها گاه صفت هاي
انساني به طرز زيبايي به تصوير كشيده مي شد ، مانند : "چهره ها" (
1614.م ) اثر سر تامس اووربري ( 1581- 1613 .م )
14 ـ البته سروانتس پس از مدتي كه از انتشار كتاب اول گذشت ، شاهد جلد
دومي از همين كتاب در بازار بود كه بر خامهي وي نبود ، به همين
دليل خود دست به انتشار قسمت دوم اين كتاب زد كه حتي در بين ساير
كشورهاي همسايهاش محبوتر از اسپانيا گشته بود .
15 ـ برادبري و ديگران ؛ رمان چيست؟ ، ص: 77 .
16 ـ ايبرامز و ديگران ؛ رمان چيست؟ ، ص : 13 .
17 ـ در فرهنگنامه ادبي فارسي ( حسن انوشه و ديگران ، جلد دوم ، ذيل
واژه رمان ،ص: 637 ) رمان " روبنسون كروزوئه " ( 1719 .م ) اثر
دنيل دفو ( 1660 – 1731 .م ) انگليسي به عنوان نخستين رمان به
مفهوم امروزين آن شناخته شده است . هر چند كه رمان "دن كيشوت " از
نظر پيرنگ و ساختار به انسجام "روبنسون كروزوئه " نيست ، اما روح
حاكم به رمان با توجه به آنچه كه نگارنده در اين سطور ميكوشد تا
آن را به اثبات رساند ، بر "دن كيشوت" بيشتر حاكم است . شناخت
انسان و بررسي هستيشناسيك آن در "دن كيشوت" از امتيازات ويژهاي
برخوردار است كه در رمان دنيل دفو به مراتب ، كمتر به چشم ميخورد
و همين امر ميتواند ضعف هاي ساختاري "دن كيشوت " را بپوشاند .
18 ـ كوندرا ، ميلان ؛ هنر رمان ؛ ص: 42 . تئودور آدورنو نيز ميگويد
:« مبدا رمان تجربه جهان افسون زدوده در دن كيشوت است ، و تجزيه و
تحليل هنرمندانه هستي صرف ، هنوز قلمرو رمان است »
19 ـ http://servercc.oakton.edu/~wittman/mills/quixote.htm#top
20 ـ رمانهاي پهلواني يا شهسواري در قرون ميانه ،بيشتر پيرامون زندگي
شواليهها بود . اين گونه ادبي ، به داستان هاي تخيليِ منظوم يا
منثوري كه ماجراهاي شگفتانگيز و نامحتملِ اشخاص آرماني را در
زمينهاي جادويي و دور از واقعيت نشان ميدهد .( فرهنگنامه ادبي
فارسي ، ص : 669 )
21 ـ راسل ، پيتر ادوارد ؛ سروانتس ؛ ص: 41 .
22 ـ همان پيشين ، ص: 177 .
23 ـ همان پيشين ، ص: 60 .
24 ـ ريكور ، پل ؛ زندگي در دنياي متن ؛ ص: 67 .
25 ـ همان پيشين ،ص: 65 .
26 ـ همان پيشين ، ص : 64 .
27 ـ رضا سيد حسيني و ديگران ، فرهنگ آثار ، جلد سوم ، ص: 2033 .
28 ـ شوتز ، آلفرد ؛ دون كيشوت و مسئله واقعيت ؛ ص: 267 .
29 ـ اين گزين گويه از هانا آرنت ميباشد .
30 ـ اين ايده "تصوير جهان" از آن هايدگر مي باشد كه در مقالهي " عصر
تصوير جهان" به واشكافي اين موضوع مي پردازد و آن را از خصايل عصر
مدرن برميشمارد . مي توان به گونهاي تسامح آميز اين ايده را در
مورد "دن كيشوت" نيز به كار گرفت و تصور او از جهان را برخلاف تصور
سانچوپانزا دانست . هايدگر ميگويد : « اين جهان است كه به عنوان
تصوير ، تصور و درك مي شود . آنچه هست ، در تماميتش ، اكنون به
شيوه اي فهميده ميشود كه از آنجا ، نخست واجد وجود است و فقط تا
آن درجه واجد وجود است كه انسان آن را برپا ميسازد ، انساني كه
بازمينمايد و پيش مينهد و وضع ميكند . هر جا كه تصوير جهان در
وجود آيد ،تصميمي ماهوي در مورد آنچه هست ، در تماميتش ، گرفته
ميشود ، و وجود هرآنچه هست را در بازنمون شدن آن جستجو مي كنند و
در مي يابند .» (هايدگر ،مارتين ؛عصرتصويرجهان؛ ص:14 )
31 ـ كوندرا ، ميلان ؛ ص : 39 .
32 ـ اين اثر در سال 1613 در مادريد منشر شد و زمان انتشار آن در
ميانهي جلد اول و دوم دن كيشوت است . ليسانسهي شيشهاي را عبداله
كوثري با عنوان "مرد شيشهاي" توسط نشر تجربه به چاپ رسانده است.
(فرهنگ آثار ،جلد 5 ، رضا سيد حسيني ، ص : 3720 .)
33 ـ شايگان ، داريوش ؛ بت هاي ذهني و خاطرهاي ازلي ، ص :129 ـ 134 .
34 ـ كاسيرر ، ارنست ؛ فلسفه صورتكهاي سمبليك ؛ ص : 89 .
35 ـ ايزدان يوناني نيز اينچنين هستند با اين تفاوت كه آنان قدرت گريز
از چنگ سرنوشت را ندارند . استيلاي سرنوشت بر قدرت ايزدان مشهود
است .
36 ـ اصطلاح dues ex machine در زبان لاتين ، به معناي
نقاله/ارابه/ماشين خدايان است كه در حدود 430 ق.م در آثار اوريپيد
به كرات استفاده شد كه اغلب براي سامان دادن به داستان بكار مي رفت
. اين نقاله از بالاي صحنه با آوردن ايزدي به ميان صحنه در گره
گشايي و پاياني كه بايد مقدر مي شد ، نقش مهمي داشت . البته ارسطو
در فن شعر به كارگيري چنين تمهيدي را رد مي كند و برآن است كه گره
گشايي پيرنگ بايد بر پاية روند كار پرداخت نمايش (action ) صورت
گيرد ، نه از طريق عملكرد يك ارابة الهي . (ر.ك به: براكت ،
اسكارگروس ؛ تاريخ تئاتر جهان ، ج:1 ، ص: 98 / فرهنگنامه ادبي
فارسي ،ص:589 ؛ )
37 ـ اين گونة شخصيت پردازي در رمانها امروزي به شخصيت پردازي نمادين
مشهور است ؛ شخصيت هاي نمادين قصه هاي كهن ايراني برگرفته از دين و
اسطوره است و در غرب ، اسطوره ، مسيحيت و رمانتيسيم . شخصيت جو
كرسيمس در رمان فارغ از ماه ( 1932.م) از ويليام فاكنر نمادي از
شخصيت مسيح است .( فرهنگنامه ادبي فارسي ، ص:859 )
38 ـ واژه autorite’ در فرانسه و authorithy در انگليسي ( به معناي
اقتدار ، قدرت ، توانايي ، سلطه ، مرجعيت ) مأخوذ از واژه لاتيني
actoritas است كه خود آن مشتق از واژه auctor به author يا نويسنده
/ مولف مي باشد .(سنت ، ريچارد ؛ اقتدار ؛ ص : 25 .) هم ريشه بودن
دو واژه اقتدار و نويسنده در دنياي لاتيني زبان ، خود دالي است
براي اين مسئله كه نويسنده به خاطر در دست داشتن تمامي حقايق درون
متن از اقتدار و هژموني برخوردار بوده است .
39 ـ هال ، رابرت ؛ زبان و زبان شناسي ؛ ص : 8 .
40ـ به مدد حقيقت مانندي داستان در نزد خواننده پذيرفتني ميگردد.
حقيقتمانندي با حقيقت نويسي تفاوت دارد . حقيقتمانندي اصلي دو
سويه است كه يك سوي آن در واقعيت زندگي جاي دارد و سوي ديگرش در
تخييل نويسنده . حقيقتمانندي هم در آثار واقعگرا و هم در آثار
غير واقعگرا ( تمثيلي/ نمادين ) مجال حضور مييابد . ( فرهنگنامه
ادبي فارسي ، ص:530 ـ 531 )
41 ـ در شكلگيري داستان كوتاه ، فراز چهارم مدرنيته ، يعني انقلاب
صنعتي نقش مهمي داشت . داستانهاي مينيماليستي نيز در اين دوران
معاصر ، معلول حركت دوم انقلاب صنعتي است .
............................................................................................................................................
منابع :
1. آدورنو ، تئودور ؛ جايگاه راوي در رمان معاصر ؛ يوسف اباذري ؛
فصلنامه ارغنون شماره 7 و 8 .1374.
2. برادبري و ديگران ؛ رمان چيست؟ ، مترجم : محسن سليماني ،
انتشارات برگ : 1366.
3. براكت ، اسكارگروس ؛ تاريخ تئاتر جهان ، ج:1 ، هوشنگ آزاديور
،نشر نقره :1361 .
4. بوركهارت ، ياكوب ؛ فرهنگ رنسانس در ايتاليا ؛ مترجم :محمد حسن
لطفي ؛ طرح نو : 1376 .
5. حسن انوشه و ديگران ، فرهنگنامه ادبي فارسي، جلد دوم ، سازمان
انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ، چ دوم : 1381 .
6. راسل ، پيتر ادوارد ؛ سروانتس ؛ مترجم : علي محمد حقشناس ؛ طرح
نو:1372.
7. ريكور ، پل ؛ زندگي در دنياي متن ؛ بابك احمدي ، نشرمركز:1378 ،
8. دورانت ، ويل ؛ تاريخ تمدن ( رنسانس ) ؛ مترجم : تقي زاده و
صارمي ؛ انتشارات آموزش و انقلاب اسلامي :1371.
9. دورانت ، ويل ؛ تاريخ تمدن ، يونان باستان ؛ آريانپور،اميرحسين
و ديگران ؛ انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي :1372.
10. دورانت ،ويل و آريل ؛ تفسيرهاي زندگي ؛ مشعري ،ابراهيم ؛
نيلوفر : 1372.
11. سولنيه ، وردن . ل ، ادبيات فرانسه در قرون وسطي و رنسانس ،
مترجم : عبدالحسين زرينكوب ، اميركبير : 1369 .
12. سروانتس ، ميگل دِ ؛ دن كيشوت ؛ قاضي ، محمد ؛ جامي : 1382 .
13. سروانتس ، ميگل دِ ، مرد شيشهاي ؛ كوثري ، عبداله ، نشر تجربه
.
14. سنت ، ريچارد ؛ اقتدار ؛ پرهام ،باقر؛ نشروپژوهش شيرازه : 1378
.
15. سيد حسيني، رضا و ديگران ؛ فرهنگ آثار ، جلد اول ، انتشارات
سروش : چ: 1379 ،
16. سيد حسيني، رضا و ديگران ؛ فرهنگ آثار ، جلد دوم ، انتشارات
سروش : چ: 1379 ،
17. سيد حسيني ،رضا و ديگران ، فرهنگ آثار ، جلد سوم .
18. سيد حسيني ،رضا، فرهنگ آثار ،جلد پنجم ، سروش : 1382 ،
19. شايگان ، داريوش ؛ بت هاي ذهني و خاطرهاي ازلي ، اميركبير :
20. شوتز ، آلفرد ؛ دون كيشوت و مسئله واقعيت ؛ حسن چاوشيان ؛
فصلنامه ارغنون ، نقد ادبي نو ، 1383 ،
21. كاسيرر ، ارنست ؛ فلسفه صورتكهاي سمبليك ،جلد دوم:انديشه
اسطورهاي؛ موقن ،يداله ؛هرمس :1378 ،
22. كوندرا ، ميلان ؛ هنر رمان ؛مترجم : پرويز همايون ؛ نشر گفتار
:1372 ،
23. لور ، كاترين ؛ شناخت هنر رمان ؛ محمد رضا قليچ خاني ؛
انتشارات روزنه : 1381.
24. مجيد نصرآبادي ، روياي مدرنيته ، ماهنامة نوانديش ، مرداد و
شهريور : 1381 .
25. هال ، رابرت ؛ زبان و زبان شناسي ؛ باطني ، محمد رضا ؛ امير
كبير : 1373 ؛
26. هايدگر ،مارتين ؛عصرتصويرجهان؛ يوسف اباذري ؛ فصلنامه ارغنون
،شماره 11 و 12 ؛زمستان :1375 ،
27. يگر ، ورنر ؛ پايديا،ج:1 ؛ محمد حسن لطفي ؛ خوارزمي : 1376.
28. perrine , Laurence ; literature : structure , sound and
sense ; vol : 1 ; Harcourt brace Jovanovich , inc : 1974 ;
29. http://servercc.oakton.edu/~wittman/mills/quixote.htm#top

|
|
|