
شعر
حميد خصلتي (اميد
گنابادي)
پنجره
پنجره
باز مي شود وباران نم نمك بر گونه هاي منتظرش می ریزد
باران صداي چشم هاي كسي را با بوي كاهگل تركيب ميكند
ومردي ديرينه هاي کودکی اش را در انحنای مهربانی نیلوفرمرور ميكند
معشوق باستاني من هر روز از پشت ابر هاي همين آبادي چشمک می زند
معشوق باستاني من هرروز به گونه دختركان همين حوالي تكرار ميشود
معشوق باستاني من هر روز
در كاخ چل ستون در پشت تپه هاي سيلك از من صد ها هزار چشم تماشا
گرفته است
ديروز دختركان اين مرغزار دوشادوش عاشقان هر كجا
آهوانه تا ابتداي مهرباني اين دشت تكرار مي شدند
امروز با چندمين دوباره ي زيبا
در رقص
نوباوگان
كرشمه كنان
بر دوش چندين سبو ز آب اساطيري زمين
دنبال سرنوشت حتمي خود هستند
****************************************
محمد مفتاحي
در ابتدا كوچ بود
بعد كوچك شد
و باز كوچك تر
كه ديگر كودك نبود
غولي بود جهان
*
در ابتدا زمين بود
بعد مين شد
و پر از بمب هاي دو زمانه
*
ابتدا روشن بود
اما در جنگ جهاني چندم
دوده هاي باروت
تيره اش مي كنند
****************************************

رضا آشفته
اين سوگندی است گناه آلود
نه در اسارت واژه ها
نه در گمشتگی نام ها
نه در پيچ و تاب هستی
نه در غروب ترانه ها
نه در ارتکاب اجباری بودن
نه در آغاز يک پروانه
بی تو من مرده ام
اين سوگندی است گناه آلود
انديشه ام تهی از نام تو
ننگ می بارد در نبودنت بر چهار ديوار خيال
زير باران قدم هایم آهسته می روند به زيارت
اسطوره ای از دورهای دور نشسته در خلوتی
سکوت را ببين رازآميز تنيده می شود نيلوفر پيچک
آفتاب را هر صبح می بينم با افتخار
می تپد قلبم
گوهری ناب در من پنهان می شود
سور و سات بودن را يافته ام
مرا ببين و دست هايم را
با تو قسمت می کنم هر آنچه دارم
خواهانی ؟!
****************************************
زهرا طهماسبي(مهتاب)
1
تنها انسان نيست كه زار مي زند
پرنده اي كه آواز نخواند
نيز زار مي زند
2
در امتداد سيم خاردارها
آسمان
خستگي تاريخ را
جمع مي كند
و آن سوتر
گنجشكي
با شانه هاي هنوز زخمي اش
كودكي هايش را بال مي زند
واز مسافران
كه از تمام جهان مي آيند
از سرزمين دور و حضور مين و ويرانه ها
از سرزمين هاي راكت وخمپاره
سراغ لالايي هاي مادر را مي گيرد
****************************************
محمود كوير
مکاشفات دارومای شاعر
مکاشفات دارومای شاعر
که پیش از آن درخت انجیری بود در بنارس.
طیلسان و طلسم از تن فرو فکند .
شاعر شد و چنین سرود:
( روایت شاگردی از شاگردان او، از اهالی گرانادا که کسی او را نمی
شناخت ودر یک سپیده دم سیاه، کنار چشمه ی اشک ها، در اسپانیا
تیرباران شد)
من الف و یا
و او ل و آخر هستم
( و در این حال او در میان هفت چراغدان طلا ایستاده بود. سر و موی،
سپید چون پشم . چشمانش،دو آهوی سیاه. پاهایش مانند برنجی صیقلی که
در کوره تابیده شده باشد .آواز او مثل آب های بسیار . در دست راست
خود هفت ستاره داشت)
و این منم. من منا
من که شاعری از تبار آبم
اولاد قناری و ماه
ماه و ماهی و آه
و هر بامداد
از هزار و یک پنجره می خوانم
آوازهای شاعری که خواهد آمد.
من آمد آمدِ آمدنم
و نامم بر ابرها
بر باد و بادبادک ها.
برکف دستان کودکان
بر آیینه ها
بر شن. شوراب
مریم. بابونه. خیزاب
بر دانه های گندم. برنج. ذرت
بر کنده های صنوبر. بلوط. بادام
بر بوسه. بر تبسم
برسیمان. بتون. آجر. گچ
بر قفل. بند. زنجیر
بر تیغه های خنجر. شمشیر
بر هر کجا که جا
که جان آدمی
دمی دمی
می. می بریز
بر لا. بر نا. بر نی
بر نیلوفر
بر با. بر بی. برآ
بر من. من. من . منا
برخیز تا شدنا
که آمد. آمد. آمدنا
و نا و نا
هله. لا. هله. هل هل هل هلا
ترانه ای بخوان!
تا نمرده ست چهار فصل خدا.
باران خواهد آمدنا
دف خواهد دفنا
باد خواهد شرق شرقا
بوسه خواهد بارید. باریدنی باریدنا
ریحان و نان و نعنا
و نقل و ماه و می. پیاله پیاله هی
و از هزار و یک پنجره
هزار و یک کودک نورانی
خواهد خواند
به نام آزادی
آنگاه ، بامداد سبز پنج شنبه ی هفتاد و نهم از اردیبهشت جوان
داروما از پله های مرمرین معبدش در آسمان
فرود آمد.
خیزرانی از زمین برداشت و روانه شد. کجا؟
کسی به درستی نمی داند
***
اما،
شاعران خرما و زیتون
او را دیده اند که در بازاری نزدیک مکه،
از عطر بوسه در غار حرا سخن می رانده است.
و شبانگاهی
برهنه
با نائله
در کعبه خفته است.
و مکیان مست
برهنه
پیرامون کعبه
برای ماه
آوزا خوانده و رقصیده اند.
***
و بار دیگر
در شنبه ی ماهی و مرده و تگرگ و طاعون
بر فراز کوه صهیون دیده شده
با تنها صد و چهل و چهار هزار از پیروانش
و سپس بانگ بر داشته است:
وای وای بر ستمکاران
وای بر شما که زمین دهان زرد حویش را گشوده است
وای بر شما که خدایانتان در بوق مرگ دمیده اند
وای بر شما و تگرگ مرگ
وای برشما و توفان سرخ
وای بر شما و طاعون ژولیده موی هراسناک
باچنگال های سرخ
و دندان های خوف
وای بر دروغگویان
وای بر شتران مست
وای بر گاوان نر که بر شخم تن زنانشان خیش می کشند
***
سپس تر
سوگند خورده اند به ماه و به زن
به زیتون و شراب
به شیر بز و خرمای تازه
که شترچرانان عرب
خود دیده اند که
در نزدیکی نخلستان های پریشان بصره
در میان انبوه بردگان شورشی گرفتار آمده
نقابی از حریر سبز بر چهره
پس خلیفه ی خلیفگان زمین و آسمان رو به او کرده و گفته بود:
کیستی تو؟
و داروما گفته بود:
تو کیستی؟
و خلیفه گفته بود: من؟ خلیفه ی خلیفگان زمین و آسمان
چنین و چنان. هم این و هم آن
جن و جنون و جان
نقاب از روی بر گیر تا تو را بنگرم
داروما لختی درنگ کرده و دست چپش اندکی لرزیده
و آنگاه نقاب را بالا زده و آه از سینه ی خلیفه برخاسته بود
زیرا که در پس نقاب سبز
هیچ کس نبوده است.
***
سپس تر نیز کنار دجله،
کف بر لب،
در تموز،
بر بوریایی آتش گرفته،
با ابونواس ،
شراب اژدها نوشیده و شب را در کلبه ی یک زن ناشناس
با چشمانی مشک و گیسوانی عنبر و با پستان هایی رطب،
به نام ایزابلا، سر کرده
و او را مریم عذرا خوانده است.
( می گویند چنان شراب می نوشیده که گویی سقراط جام شوکران را)
***
یک با رنیز
کنارباراندازی مغرور
در میخانه ای گم شده
با ملاحان مست
از عدالت و آزادی ترانه ای خوانده
که هنوز کودکان
در آن بارانداز
بهت زده
تکرارش می کنند
بی آن که کسی معنای راز آمیز آن را بداند
ترانه ای چنین:
در بارانداز، ماه پهلو گرفته است
نان و شراب کهنه در باران
سیگار نیم سوخته با پنیر و گریه
عطر فراق و اشک عاشق
تو را خواهم ربود
و با خود به ژرفای دریا خواهم برد
( و در این حال صدایش مانند باد
تابستان
وکلاغ
در شاخسار درختانی بی قرار بوده است)
***
یک بار نیز
نیکولاس کور او را چنین دیده بود
که روایت می کند:
بر دوچرخه ای کهنه
در مزارع فلفل سرخ
در بنارس
هن هن کنان رکاب می زد
خود را به بالین آن دخترک نه ساله رساند
که زخمی بر سینه
که آهی بر لب
که حسرتی در چشم
که کبوتری در دست
که تاجی بر سر داشت،
از برگ های صنوبری گریان.
ومعجونی از انجیر سرخ و اشک سیاه و زهر هلاهل
هلاهل لا
بر زخم او گذاشت
تا بیش از این رنج نکشد.
و نیکولاس کور روایت را چنین ادامه می دهد:
سپس از کنار او برخاست
پیکرآبی دخترک را که در ردای سرخ خود پیچیده بود
بر پله های مرمرین معبد نهاد
مدتی طولانی به خدا خیره شد
سپس کاسه ی چوبین خویش را
با خشم به سوی خدا پرتاب کرد
خیزرانش را به سوی او تکان داد
کسی نمی داند گریه می کرد یا نه
اما شانه هایش به سختی تکان می خوردند
و مانند کلاغی پریشان قار قاری کرد
تلخ. تلخ و سیاه
آه! آه!
و در میان دودی که از دهان خدا برخاسته بود
چونان آهویی که تیری در کتف داشته باشد
در میان سوسنبران
ناپدید شد
سپس انبوهی کژدم سبز
هزار هزار کژدم سبز
از در و دیوار معبد بالا رفتند
( معبد که خانه ی پروانگان سیاه بال بود)
و در نور زرد معبد
تمام پروانگان را خوردند.
ویک درخت بلوط و
سه درخت افرا و
نه درخت نارون
که در باغ معبد بودند
از ریشه بر آمدند
و تمام مردم بنارس
رعشه های سیاه درختان را به گوش خود شنیدند
راهبی بودایی
روایت می کند: در همان روز
یکصد و بیست وچهار هزارمرد روحانی
بر نص صریح کتاب مقدس
و برای راندن شیطان
یکصد و بیست و چهار زن را
در یکصد و بیست و چهار معبد و میدان
سنگسار کردند
همان راهب بودایی روایت می کند که:
استخوان هایشان را شکستند
و پیکرشان را سوختند
تا شیطان
شرمگین
در میان دود کشتگان گم شود.
***
نه سال بعد
در یک بامداد نقره وخاکستر
پنج شنبه ای آتش گرفته و پرپر
باردیگر بر تور سینا
کنار درخت خدا دیده شده
و کولی مستی
که در کنار بوته ای خار خوابیده بوده است
این ماجرا را
با تنها چشم سالم خویش دیده است:
داروما بر کوه ایستاده بود
ریشش سبر. گیسویش سبز. ردایش سبز.
و سنجاقک های بسیار بر ردایش نماز می خواندند
سیمایش نقره و نور
(و در این حال به تصویری می مانست که داوینچی از مسایادر شام آخر
کشیده است.)
و از درخت خدا آتش می بارید
آنگاه داروما جرعه ای شراب سرخ
از مشکی که بر شانه داشت نوشید
دهان و ریشش را به آستین ردایش پاک کرد
کتابی را که در بغل داشت
(از ماه و مفرغ بود آن کتاب)
بیرون آورد
و خطاب به قوم خویش فریاد برآورد:
( همه از همه جا آمده بودند. حتا نانسی، آن روسپی سیاهی که جای زخم
یک چاقو مانند نخی سرخ روی آبنوس سیاه صورتش دیده می شد با تنها
پای سالم خود، عصازنان و پاکشان. با دهانی باز. و را وی میگوید که
حتا داروما به او چشمکی پرمعنا زده است. )
-این ابوناست!
از قبیله ی ابر
از تیره ی آسمان
از سرزمین بی سرنوشت و بی سرگذشت دارفور
که بیست و چهار شمشیر پیرهنش رو دریده
( این را خوان گفت
معدنچی معادن طلا
که دست هایی چوبی داشت)
- دست هاش رو چرخای پولادی معادن طلا خوردن!
( این را جامیکا گفت
رقاصه ی بندرگاه گرگ خاکستری)
-دور و برای کلکته، فلفل سرخ و تنش رو میرفوشه
و هیچ وقت خدا یه قطره اشک هم از چشاش نچکیده
و حالا اومده پیش داروما گریه کنه.
( این رو یه کاکا سیاه گفت
که انگشتای دستش رو
یه بلژیکی
توی مزرعه ی پنبه بریده)
- تا دیگه اون باشه و پنبه ندزده
( این رو هیچ کس ندونست که کی گفت
یه بلژیکی
یا یه انگلیسی
که تو آفریقای جنوبی معدن الماس داره
یا یه آمریکایی که تو افغانستان دنبال لاجورد می گرده
به هر حال... چه فرقی می کنه....
داشتیم می گفتیم که همه اومده بودن و
داروما کتابش رو بیرون آورد
و خطاب به همه ی اینا فریاد زد:)
بره های گمشده ی من
برایتان کتاب آورده ام
کتابی بی کلمه
که از صفحاتش
شراب سرخ می ریزد
و گندم
و باران
و بوسه
و تبسم
تنها پنج فصل دارد این کتاب:
فصل نخست آ
مانند آسمان
فصل دوم ز
مانند زمین
فصل سوم ا
مانند انسان
فصل چهارم د
مانند دانایی
فصل پنجم ی
مانند هرچه تو بخواهی
همین!!!
حال کیست که برخیزد و مهر از این کتاب بردارد؟
در یک دم تمام رهبران. جباران. جلادان. قوادان.قداره بندان.
پیشوایان
فریاد زدند: ما!
داروما اندکی ایستاد
پس آنگاه انگشت میانی دست خود را به آنان نشان داد
سپس از سنگ فرود آمد و
در میان بهت و سکوت مردمان
مانند قطره ای شراب سرخ
در خاک فرو رفت.
و آنگاه
آفتاب چون پلاسی سیاه در هم پیچید
و ماه چون تشتی از خون بر آن ریخت
و ستارگان بر زمین ریختند
و ملخ بارید، ملخ هایی با دمی چون کژدم
و هفت پیاله غضب خدا بر زمین بارید
آنگاه داروما مانند اسبی سپید از میان دود و مه یال برافراخت
نور آمد
نور بود و نور
باران آمد
باران بود و باران
بوسه آمد
بوسه بود و بوسه
تبسم آمد
تبسم بود و تبسم
و زمین چون گویی نورانی و رنگین
رنگ در رنگ
هزار و هزار رنگ
به رقص در آمد
و رقص بود و رقص
و دیگر هیچ نبود
جز رقص
وداروما بانگی کشید چونان خروش هزار و هزار کرنا
و هزار و هزار کرنا بانگ کشیدند:
دوو دوودوودوو .دوودوودوودوووووووو.
از کوچه های فردا
انبوه کودکان
کودکانی از بلور و آفتاب
از مس و برنج و پولاد
از خاک و باد و آب
زرد و سرخ و سفید و سیاه
پیش می آمدند
و در دستان هر کدام
کتابی گشوده
و آواز ی چون آب های بسیار:
های. هاهاها.هاهاها. های. هاهاها. ها ها ها اای.
نای نانا نا. نانانا . نای. نانانا.نانانا نااااای
های نانا نا های. نای نانا نا های
داروما خندید
خنده ای از عطر و عسل آفتاب
خندید و خندید و خندید و خندید
و خنده جاری شد شر شر شر
کو به کو. کوچه به کوچه. شهر به شهر
شر شر شر شر
آنگاه داروما خاموش ماند
هزار و یک طبل سیاه بر سینه کوبیدند
دام. دام. دام دام...دام.... دام
و هزار و یک شیهه ی ارغوانی شنیده شد
و آن گلبرگ سیاه
سیاه
سیاه
سیاه
بر نقره ی سپیده دم بالی زد.
آهی زد و برخاک افتاد.
آن گلبرگ سیاه
دارومای شاعر بود که مرد،
با دو سرخی غمگین بر بال هایش،
بی آن که بگوید:
(اینک به کمال شد پیغام)
های. هاهاها.هاهاها. های. هاهاها. ها ها ها اای.
نای نانا نا. نانانا . نای. نانانا.نانانا نااااای
های نانا نا های. نای نانا نا های
*
این بود مکاشفات دارومای شاعر

|
|
|