ملخ روي قالي

 

عليرضا ذيحق
 

سعي اش اين بود با مردم بي هيچ كلامي با كُرنش و احترامي ظاهري كنار بيايد و بي پوزبند هم كه شده دهانش را محكم بگيرد . خيلي وقتها بود كه در زبان اش جز مباحث جير وآناليز ، كلامي چرخ نخورده بود و اما باز هم مي‌ترسيد و درجمع و تنهايي هرلحظه فكر مي كرد كه به سراغ اش مي آيند . مثل روزي كه چون بلد نبود گِرِه كراوات اش را بزند و مادر هم نبود كه اين كار را برايش بكند ، همانجوري به همايش لذت فرنگي مآبي رفته بود و با همه ي كوتاهي سخن اش در زمينه ي شرق زدگي، افرادي با پاپيون هاي سرخ و سياه سراغ اش آمده و اورا برده بودند . بعد كه سرعقل اش آورده و فهمانده بودند كه آسيب پذيري بيضه ها امري حياتي است وبراي اينكه نسل اش منقرض نشود بايد هميشه نگاه اش به سوي تمدن بزرگ باشد ،فردايش رفته بود و يك مدال پهلوي از ورزشكاري جوان كه اعتياد پيرش كرده بود خريده و با زنجيري از طلا به گردن اش آويخته و خيال اش تخت شده بود .
بعدها هم مرتب مي رفت پيش حكيمه كه متخصص ارولوژي بود و تا اين اطمينان را كسب نمي كرد كه بيضه هايش درست كارمي كنند يانه ، مطب اش را ترك نمي كرد . او كه به زبان انگليسي وسواس داشت و مرتب نگران اينكه مبادا فراموش اش بشود ،هر شبي مي نشست پاي پيچ راديو واين وقتها بود كه درد بيضه هايش عود مي كرد و ياد وزنه اي مي افتاد كه روزي رنج اش داده بود . اوضاع خطير خانه دست اش بود و مي دانست كه ديوارها موش دارند و موش ها گوش و آن هم گوش هايي كه با تكنولوژي هاي ظريف وپيچيده ، حتي يك پچ پچ آهسته را نيز ضبط نشده رها نمي كنند .
او كه از اين جور زندگي دل اش به هم مي خورد و دوست داشت يك جورهايي صحبت بكند روزي سبييلي از سبيل هاي خواهرش رااز لاي وسايل گريم او ،كش رفت و از دستفروش هاي ناصر خسرو ، يك دوجين خودكار نامرئي گرفت و برگشت به خانه و از آن روز به بعد، هرچه را كه مي خواست بگويد شروع به نوشتن كرد . اوايل كارها خوب پيش مي رفت و اما عاقبت ديد كتف اش درد گرفته و هنگام نوشتن دست اش مي لرزد .
البته اورا من براي بار اول ، شبي ديدم كه دست و پايش به تخت بيمارستان زنجير بود و قرار بود كه كِيس بورد ِ تخصصي ام باشد و نقبي به اعماق روح او بزنم .براي پايان كار عجله داشتم و مي ترسيدم اگر فوري مدرك ام رانگيرم و كلينيكي نزنم عاليه را از دست خواهم داد . چون هركه هم بود متخصص قلب بود و با همه ي اخم وتَخم و بد گلي اش ،باز سرش رقابت بود و مي ترسيدم كه از چنگ ام در برود . عشق او و پول و پله ي فراوان اش اين روزها ديگرمرا مي كشت .
به همين خاطر هم آن كِيس كه دهان اش جز به آب و خوراك آن هم در حد امساك به چيزي باز نمي شد جان ام را به لب آورده بود . تا كه روزي در مقابل اصرارهاي من و بيا ن مشكلي كه گريبانگيرش بودم گفت :
" اگرصداها هم نامرئي مي شدند و يا مي شد آنها رابه صورت فرمول هاي رياضي درآورد از پرگويي هايم به تنگ مي آمدي ."
روزهاآرام بود و فقط شبها بود كه بخاطر شبگردي ها يش دست چپ اش را مي بستيم و به دست راست اش كليدي مي داديم تا بخاطر توالت ، پرستاران شيفت شب را از خواب بيدار نكند . مسئله اما كم – كم داشت برايم جدي مي شد كه پرسان پرسان رفتم درِ خانه ي شان . صحبت هايي با خواهر مادرش كرده و بعد رفتم كه ديدي به اتاق اش بزنم . كار من كه از پزشكي به تجسس كشيده بود چشم ام خورد به مقوايي رو ديوار كه پوستري از ميوه هاي رنگارنگ بود و جاي پونس ها نشان مي داد كه چند بار جابجا شده است . كنجكاوي كرده و خواستم كه پوستر را يك لحظه از ديوار در بياورند كه يكهو خانواده اش هم به تعجب افتادند . زير پوستر پر از عكس هاي بريده و متنوعي بود از هنرمنداني چون شاملو ، فروغ ، گلسرخي و مخصوصا عكسي كه او با صمد بهرنگي گرفته بود و كنا رشان هم دختري ديده مي شد كه مي گفتند مرضيه است و جوانمرگ شد .
پوستر را سرِ جاي اوّل اش چسبانده و داشتم مي رفتم كه خواهرش با يك گوني آمد و گفت :
" پر از خاكستره . خاكستر كتابها و دفترهايي كه سوزاند. لاي خاكسترها آنقدر گشتييم كه آخر سر فقط پاره كاغذي نيم سوخته ديديم و و سخت ناخوانا...او عاشق كتاب بود و مرضيه . حتي با همه ي مخالفتي كه پدر كردطلافروشي را رها كرده و رفت سراغ معلمي. مرضيه هم كه مرُد پاك شكست . مدتهاست كه عشقش همه به ساز پيرمردي است كه گاه گداري تو قهوه خانه برايش ساز زده و مي خواند ."
فردايش به پرستارها گفتم ديگر دست اش را نبندند و هر وقت توخواب راه رفت فوري خبرم كنند . اين كار را هم كردند و ديدم كه اغلب زير بوته ي گل سرخي دراز مي كشد و با چشم به مهتاب ، خُرخُرش بلند مي شود . با تغييري كه در داروهايش دادم روزي رفتم سراغ پيرمردخنياگري كه عاشق ساز و آوازش بود . با خواهش من ساز اش را برداشت و آمد بيمارستان .بردم اش كنار بوته هاي گل سرخ و گفتم بخوان . ناي و نوايش او را از آسايشگاه بيرون كشيد و تا خودرا به پيرمرد رساند دادو بيدادش همه را دور او جمع كرد :
" مگر زده به سرت ؟ تو كه خوب مي داني اينها پير و جوان حاليشان نيست و نبايد آنچه كه تو دلته بريزي بيرون !"
"داشتم از پگاهي خونين مي گفتم كه مرضيه را گم كردي ! واسه اينكه مرضيه ديگر تنها عشق تو نيست ، همه جا صحبت از اوست و به عنوان يك قهرمان پلاكاردهايش دست اين و آن تو تظاهرات مي گرده . انقلاب شده پسر! "
تا اسم مرضيه راشنيد چشمان اش اشك افتاد و تاپريد كه دهان پير مرد را سفت وسخت بچسبد از هوش رفت .
مدتها براي او روزنامه هاي صبح و عصر را آورديم و آخر سر قانع شد اوضاع فرق كرده و بايد بر واهمه هايش غلبه كند . تا كه او روزي خود را متعادل ديد و حس كرد كه دوباره بايد به جامعه باز گردد و برود سر كلاس و تدريس اش .
روز هايي نيز كه رژيم به كلي عوض شده بود ورقي را كه از خاكستر شدن نجات يافته بود به او پست كردم . دستنوشته اش تا آنجا كه خوانده مي شد چنين بود :
"با همه ي ترسي كه دارم باز نترسي مي كنم و اعصابم خرد مي شود . قلم از دستم سُر مي خورد و براي پيدا كردنش حسابي به زحمت مي افتم. آنقدر دنبا ل خودكار در بين گلهاي قالي مي گردم كه بعضي وقتها مي شوم عين زنبور عسل و گلها را مك مي زنم . اما مادر مي گويد مثل ملخي روي قالي جست مي زني !..."

1384
 


 

  اول صفحه



 

یادداشت

متن و سر آزاد بافته

ادبیات اوهام

شاه نشين عمارت ادبيات داستاني

بازگشت به درون از طریق متن

شعر

داستان

بازگشت رمانتيسم

کمدی دانشمندان

بازخواني داستانِ نجف و پريزاد

معرفی کتاب

ارتباط با ما