يادداشت

 

مراد عباسپور


با احتياط از عرض خيابان مي گذرد. نگاهش روي كابين هاي رنگ و رو رفته خط مي كشد. كارت تلفن را از جيبش در مي‌آورد و روي بقيةكارتها مي گذارد. مقابل هركابين چند نفر صف گرفته اند. توي دفترچه ياداشتش مي نويسد: "هر انساني حامل خبري براي كسي است. اما چه خبري و براي چه كسي؟" روزنامه را ورق مي زند. نگاهش روي شعري از خودش مي ريزد كه در صفحة ادبي روزنامه چاپ شده است . بي توجه به اسمي كه در بالاي شعر نوشته شده، از روي كلمه ها رد مي شود. مي خواهد آنرا از نگاه يك خواننده عادي بخواند. كلمات تند تند از جلوي چشمش رد مي شوند : ابتداي تو به انتهاي آسمان گره خورده است / يا انتهاي آسمان به ابتداي تو ؟
سرش را از روي روزنامه بلند مي كند به عابراني كه با عجله از كنارش رد مي شوند نگاه مي كند دوباره دفترچه يادداشتش را در مي آورد : چه چيز باعث شد انسانها قدم زدن را فراموش كنند ؟ دفترچه را توي جيبش مي گذارد و با ته خودكار آرام شيشه ی كابين را لمس مي كند. دختر سرش را بر مي گرداند ، مي خندد و به گفتگويش ادامه مي دهد. مانتوي روشن پوشيده است و به در كابين تكيه داده است ، قسمتهايي از بدنش كه به شيشه چسبيده است به شكل بي قاعده اي حجيم تر به چشم مي آيد . به ساعتش نگاه مي كند. قسمتي از آفتاب پشت ساختمان بلند مخابرات پنهان شده است . دوباره روي شيشه ضرب مي گيرد. دختر بي توجه به ضربه ها جمله اش را تمام مي كند. بعد يك دستش را مي گذارد روي دهني و با دست ديگرش در را باز مي كند و با خونسردي مي گويد : در بازِ بيا تو . بعد در را نيمه باز مي گذرد و به گفتگويش ادامه مي دهد. مرد يك قدم پس مي گذارد و با گوشه ی روزنامه عرق صورتش را پاك مي كند و خودش را به خواندن تيترهاي درشت روزنامه مشغول مي كند . در كامل باز مي شود. دختر از داخل كابين بيرون مي آيد. كيف جيبي اش را مي گيرد سمت مرد. تاي شلوارش را مرتب مي كند، بلند مي شود و مي گويد : خوب بريم . مرد با دست پاچگي مي پرسد كجا ؟
- هرجا كه دوست داري، هرجا كه خلوت ترِ
– ولي خانم ببخشيد من ، من
– حتما نامزد داري نه ؟
آره يعني .
- يعني چي؟ كه زياد مي خوايش ؟
- عقد كرديم دو هفته پيش
– اِ چه خوب پس مواظب باش گمش نكني و راهش را به سمت خيابان كج مي كند . كيف توي دست مرد مانده است.
– ولي خانم، ببخشيد، خانم، كيفتون.
دختر روي لبه ی جدول كنارخيابان مكث مي كند برمي گردد و مي گويد : مهم نيست پرتش كن ، هديه بده به خانمت يا هركار ديگه اي كه دوست داري . مرد به كيف خيره مي شود. روزنامه از دستش افتاده است. خم مي شود روزنامه را بردارد صداي تند ترمز ماشين نگاهش را به سمت خيابان مي كشد. جسد دختر آرام از روي كاپوت پرشياي نقره اي سقوط مي كند. مرد دست پاچه كيف را گوشه ی پياده رو پرت مي كند. چند قدم عقب تر مي رود و از كمي دورتر به ازدحام ناگهاني مردم نگاه مي كند. چند نفر بي توجه به مانتوي تنگ و روشن دختر او را از روي زمين بلند مي كنند و در صندلي عقب يك 206 نقره اي قرار مي دهند . 206 از دل خيابان كنده مي شود و با سرعت از ميان انبوه ماشينها مي گذرد. جمعيت پراكنده مي شود – انگار تكه اي از يك خواب – چند بار زير لب كلمه" ولي خانم" را تكرار مي كند. چندش توي چهره اش مي دود. به طرف كابين تلفن مي رود. روزنامه را كه ميان دستهايش مچاله شده از هم باز مي كند. چشمش مي افتد به كلمات شعر كه كج و كوله روي هم افتاده اند. كارت را داخل شكاف تلفن قرار مي دهد و شروع مي كند به شماره گرفتن . فقط يك بوق آزاد پس منتظرش بوده. آرام شروع مي كند به حرف زدن. دختر اما تند تند و با اشتياق حرف مي زند. ته جمله ها را مي زند. مرد نمي داند از كجا شروع كند، چاپ شعري از خودش يا مرگ دختر ناشناس؟ زيرلب مي گويد« شايد هم نمرده باشد». دختر مي پرسد « كي؟ كي شايد نمرده باشد؟ » مرد مي گويد« هيچي با خودم بودم» و سينه اش را صاف مي كند. دختر مي پرسد «اتفاقي افتاده ؟»
- نه .
- مريضي ؟
- نه.
- كسلي ؟
- نه، نه هيچيم نيست.
- پس چته چرا اينجوري حرف مي زني؟
- هيچي ، گفتم كه هيچي.
– اگه هيچي پس چرا داد مي زني ؟
- ببخشيد شرمنده، حساب روح لطيف عليا مخدره را نكرده بودم. مرد با لحني شوخي و به قصد پايان گرفتن قضيه اين جمله را مي گويد ، زن جور ديگري برداشت مي كند .
– خوبه ولا همينم مانده بود آلت دست يك ... .
– يك چي ؟ ادامه بده . داشتي مي گفتي حتما دوباره مي خواي خانوادتو به رخم بكشي با آن برادر ...
– بسه ديگه تا حالا هزار بار بهت گفتم اسم خانواده ی منو نيار.
– چيه عيارشون كم مي شه؟
– كم بشه يا نشه به خودشون مربوطه.
– به خودشون مربوطه يعني اينكه به من مربوط نيست ، نه؟
– حالا .
– حالا چي ؟
_ هيچي غلط كردم، خوبه؟ اصلا شما مردا تا زناتونو سر آخر به غلط كردن مجبور نكنيد دلتون خنك نميشه .
– منم صد دفعه گفتم نگو شما مردا انگار صد تاي ديگرو تجربه كردی .
– خفه شو اصلا معلوم هست چه غلطي مي كني ؟
- نه منظورم اين نبود، منظورم اين بود كه، منظورم اين بود كه، كه مي خواستم بگم كه من مثل مرداي ديگه نيستم يعني نمي خوام باشم .
– چيت فرق مي كنه شغلت ؟ قدت ؟ قيافت ؟ موقعيت خانوادگيت ؟ چيه لال شدي ؟ مرد در همان لحظه به شغل، قد، قيافه و موقعيت خانوادگيش فكر مي كند. دستش شل شده است. گوشي را چسبانده به چانه اش و به زحمت صداي زن را مي شنود كه از آنسوي خط يكريز حرف مي زند: لابد منتظري دوباره معذرت خواهي كنم. نه كور خوندي، لولو بردش. اصلا همين معذرت خواهي هاي منه كه پر روت كرده. چيم كمتر از اكرم و بهاره و نسيمِ . سپيده مي گف«: به مردا رو بدي سوارت مي شن.» مي گفت« به اين راحتي هام پايين نمي آن.» مي گفتم« فرق مي كنه، كاميِ من با همه فرق مي كنه. آره دیگه تقصير خودمه، تقصير خودِ احمقمه، اونقدر تو گوشت خوندم كه تو با همه فرق مي كني باورت شد. نه داداش كوچيكه اين خبرا نيست. مي دوني مشكل تو اينه، البته يكي از مشكلات تو اينه كه ساده اي خيلي هم ساده اي. همه چي رو باور مي كني. محض اطلاع حضرت عالي لازمه بهت بگم كه اينو همة زن و شوهراي دنيا به هم مي گن .» بدن مرد كاملا شل شده، نزديك است گوشي از دستش بيفتد. به سختي خودش را سر پا نگه داشته است؛ گوشي روي گونه مرد چسبيده است؛ « منو باش پاك قضيه رو جدي گرفتم. مثل احمق ها از يك ساعت قبل منتظر مي مونم برا تلفن آقا كه هرچي دلش بخواد بارم كنه.» مرد فقط مي گويد« كي مي دونه.» مي ترسد اوضاع خراب تر بشود نمي گويد شايد هم منتظر ... . زن حرفش را قطع كرده است : چيه خفه خون گرفتي، چيزي نمي گي، مي دونم گوشي دستته، جرات نمي كني سر خود قطع كني، شايدم داري مي گردي دنبالِ يه جملة ديگه كه به قول خودت تا ته بسوزونيم. همينه اگه يه تكه هم مونده باشه اين شكلي مي سوزونيش؛ اول خوبِ خوب حرفاتو مي زني ، بعد هم سكوت مي كني. هرچي هم سرت داد بزنن ككت نمي گزه. حالام لابد داري مي خندي . مي خندي كه دلت خنك شه. كه با چند كلمه مي توني منو كفري كني. خيالت هم راحته كه من جدا بشو نيستم. اما بذار خيالتو راحت تر كنم، بذار دلت يخ بزنه؛ من مثه بقية زنا نيستم. نه مثل تو كه به خيال خودت مثه بقية مردا نيستي . من واقعا فرق مي كنم. نمي خوام مثل برده باهام رفتار بشه. با چهار تا بچه هم مي تونم طلاق بگيرم حالا كه هيچي نشده ». كلمه ای روي زبان مرد مي چرخد، مي گويد« مطمئني؟» مي خواهد بگويد مطمئني كه مي تواني با چهار بچه طلاق بگيري. زن جور ديگري برداشت مي كند؛« آره مطمئنم. مطمئنِ مطمئن. لااقل از دست زخم زبوناي حضرت عالي خلاص مي شم. خيالت راحت باشه اگه جاي اين زخم ها خوب بشه جاي اونم خوب مي شه. اصلا فكر مي كني آدم تا آخر عمر بيوه باشه بهترِ يا اينكه با يه غول زندگي كنه كه نه ناراحتيش معلومه نه شاديش، نه خوبيش نه بديش ، نه اخمش نه تخمش نه... . مرد توي شيشة كابين تلفن به خودش نگاه مي كند خط وسط دو ابرويش كاملا مشخص است. سعي مي كند به چيزي فكر نكند. آرام كه مي شود خط كاملا محو مي شود. دنبال جمله اي مي گردد كه مكالمه را تمام كند، جمله اي كه كار را خراب تر نكند. از پشت تلفن صداي هق هق گريه مي آيد. حرف هاي زن ته گرفته است . قبل از آنكه مرد واژه اي براي آرام كردن زن پيدا كند صداي گريه قطع مي شود. دست مرد مي رود طرف دكمه تكرار . عددها يكي يكي روي نمايشگر كوچك تلفن ظاهر مي شوند. دست ديگر مرد نزديك شاسي است. قبل از اينكه آخرين عدد بيفتد گوشي را مي گذارد. كارت را بيرون مي كشد و از كابين تلفن خارج مي شود. روزنامة توي دستش كاملا مچاله شده است. به خيابان نگاه مي كند؛ ماشين ها مثل آب چشمه از دل خيابان زاده مي شوند . تكة كوچكي از خيابان سرخ شده است. بعد نگاهش مي رود سمت توده زباله هاي گوشه خيابان. بطري هاي كوچك آب معدني را كنار مي زند. كيف را بر مي دارد و با گام هايي سست به سمت پارك آنطرف ساختمان مخابرات مي رود.

اسفند 84
 
 

  اول صفحه



 

یادداشت

متن و سر آزاد بافته

ادبیات اوهام

شاه نشين عمارت ادبيات داستاني

بازگشت به درون از طریق متن

شعر

داستان

بازگشت رمانتيسم

کمدی دانشمندان

بازخواني داستانِ نجف و پريزاد

معرفی کتاب

ارتباط با ما