آرزي و قَمبَر

 

‏عليرضا ذيحق
zihagh@yahoo.com
 

داستان‌هاي عاميانه ي آذربايجان از مجموعه
در روزگاري كه يكي بود و يكي نبود دو برادر بودند كه باجناق هم نيز بودند. روزي عهد و پيماني بستند و گفتند :"اگر يكي مان صاحب دختري شديم و ديگري صاحبِ پسري، بچه‌هامان بايد باهم ازدواج كنند." ماهي وروزي رسيد كه يكي صاحب دختري شد به نام آرزي و ديگري صاحب پسري به نام قَمبَر. آرزي و قمبر باهم بزرگ شده و رفتند به مكتب خانه. سالها بي درنگ مي‌گذشت و حالا هر كدام نوجواني شده و هواي كوه و كمر مي‌كردند. در گشت و گذارها شان بود كه جرقه هاي عشق در قلبِ هاشان زبانه كشيد و از قضا آن وقتها هم زد و پدر قمبر مُرد و عقل مادرش پاره سنگ برداشت. مادر آرزي كه از عهد و پيمان دو برادر خبر داشت شيطنت كرده و خواست دخترش را به يك خانزاده بدهد. اما از آنجا كه مي دانست آرزي كشته مرده‌ي قمبر است حيله‌اي كرد و زير پاي شوهرش نشست كه آرزي، استخوان تركانده و بهتر است كه از اين به بعد باقمبر به يك مكتب نرود.
از صبح فردا بود كه قمبر را به چوپاني فرستادند و آرزي هم ماند خانه كه وردست مادرش باشد .
آرزي و قمبر در فراق هم مي‌سوختند و مي‌ساختند كه روزي آرزي رفت سرِِچشمه كه كوزه اي پرآب كند و قمبر سرِ راهِ اوسبز شد. تا همديگر را ديدند در دلهاشان نغمه‌ها جوشيد و آرزي گفت :
"بالشي از پرِ قو آرزويم بود و اين كه هردو سر به يك بالين بگذاريم و اما مادرم فكر وخيالهايي كرده كه شايد من و تو هرگز به هم نرسيم. تاهمتي نكني و با سازي كه نازِانگشتانِ تو را مي طلبد به خواستگاري من نيايي شايد ديگر، خيلي دير شود. مادرم نقشه چيده كه براي من و تو صيغه ي خواهر برادري بخوانند و تا بجنبي مي ترسم كه كار از كار بگذرد ."
حالا بشنويم از فردا كه قمبر تا دهان باز كرده و خواستار آرزي مي شود مادرِ آرزي مي گويد :
" من حرفي ندارم اما آرزي مال كسي است كه با يك لشكر سرباز به خواستگاري او بيايد. "
قمبر، ملول و آزرده ساز اَش را برداشته و راهي قصر پادشاه مي شودو از او لشكري مي خواهد كه سراغ محبوبه اش برود .
پادشاه كه از بي خوابي دل اش خون بود و تن اش رنجور مي گويد :
" من حرفي ندارم اما بايد چنان سازي بزني كه براي لحظه اي هم شده خوابم ببرد ."
قمبر با ساز و آوازي كه در آن الهام غيبي نهفته بود ميرسد به بيتي ازيك شعر كه در آن كلمه‌ي اناربود و فوري اناري مي‌خواهد و دانه هاي آن را سَوا كرده و مي دهد به پادشاه كه بخورد. پادشاه تا آنها را مي خورد همه ي درد و غم اش فراموش شده و حسابي خواب اش مي بَرَد. فردا كه مي شود پادشاه يك لشكر سرباز به قمبر مي دهد كه برود خواستگاري. نگو كه در اين فرصت، آرزي را نامزد كرده و دارند برايش جشن عروسي مي گيرند. خبر رسيد كه قمبر با يك لشكر سر رسيده و همه ماندند كه جواب اش را چه بدهند. اين وسط پيرزني در آمد و گفت :
" چاره ي كار دست منه و اما سرِكيسه را بايد شُل كنيد ! "
آدمهاي داماد پول و جواهر به پايش ريخته و پيرزنه گفت :
" فوري حلوا درست كنيد و بچينيد تو مجمعه اي و بدهيد دست من كه ببينم چه خاكي به سرم مي ريزم ."
پيرزن با سيني ِ حلوا رفت طرف لشكر و تا قمبر راديد چنان آه و فغاني راه انداخت كه تا قمبر بجنبد ببيند چه خبر است ديد كه همه مي گويند :
" فرداي روزي كه قمبر رفته آرزي را زورَكي شوهر داده اند و او هم خودش را كشته و اين هم حلوايش است !"
قمبر هم بر سر زنان گريبان چاك كرد و با حالي زار و پريشان لشكر را برگرداند . بعدش تنهايي راه افتاد طرف خانه كه و قتي پيچيد به كوچه ديد صداي طبل و دهل بلند است و آرزي با رخت عروسي ، پشت بام چندك زده و چشم انتظار اوست . اول فكر كرد خواب و خيال است و اما بعد فهميد كه رودست خورده و همه دارند به ريش اش مي خندند . آرزي را بردند زير دست مشاطه ها و قمبر هم خزيد به كنجي. قمبر دست به ساز برد و از نغمه اش نفريني تراويد و گفت :
"كوهها در برف غنوده اند و من در غم. من از تقديرم دلگير نيستم و اما از مردم چرا ؟خدايا آنكه آرزي را بزك و زيور كند خانه خرابش كن و از ده انگشتش ذليل !"
تو همين لحظه بود كه انگشتان مشاطه چون خاكستري بر زمين ريخت و يكي ديگر خواست كار را تمام كند كه تا دست برد به زلف آرزي ، خبر آوردند خانه خراب چه نشسته‌اي كه بچه‌ات از بام افتاد و درجا نفله شد. تو اين هير ووير يكي ديگر از زنها سينه جلو داد كه آزري را بزك كند كه او هم ديد دنيا تيره وتار شد و چشمانش جايي را نمي بيند .
اهل خانه ماندند كه چه كنند و چه نكنند كه يكي گفت :
" غلط نكنم آه قمبر است كه دامن اينها را گرفته و چه بهتر كه خود قمبر دستي بالا بزند و عروس را بزك و زيوركند !"
آمدند به قمبر گفتند و قمبر گفت :
" به شرطي كه آرزي را در هفت حجره‌ي تو در تو بيندازيد و غير از من و او كَس و ياري نباشد ."
قمبر آرزي را آراست و بعد با ساز و آوا چنين گفت :
" نورماه شيريست از پستان ِ آسمان وزمين ويرانه‌اي خراب آباد. خدايا هيچ اسب و مَركَبي تاب ِ آرزي را نياوَرَد جز اسب من !"
داشتند آرزي را عروس مي‌بردند كه هر اسبي آوردند كمرش در شكست و فقط ماند اسب قمبر و قمبر گفت :
" به شرطي كه افسار اسب دست من باشد حرفي ندارم . "
قمبر، آرزي را برد دم خانه‌ي داماد و اما آرزي تا خواست پياده شود انگشت اش را سخت به دندان گرفت و قمبر فهميد كه فوري بايد كاري كند و هر دو از اين مخمصه جان بدر ببرند .
از دلِ قمبر گذشت كه كاش هر دو كبوتر بودند و پر مي گرفتند كه در يك چشم به زدن، طوفاني به پاشد و آنان بر بالِ باد و خاك تا دره اي سبز و سحر انگيز رفتند. دو دلداده داشتند در رود " آراز " ، تن از خستگي مي شستند كه چشم قمبر افتاد به يك كبودي در گونه‌ي يار و تا از آرزي قضيه را پرسيد او گفت :
" داماد به غفلت نيشگوني از رخ ام گرفت و همين وبس. "
دنيا كه تا آن لحظه براي قمبر همه شيرين بود و گريز از حادثه ها لذت اش مي داد يكهو دل اش گرفت و از آرزي خواست كه از كناره‌ي رود دور شود و رختهايش را تن‌اش كند و بعد بيايد سراغ اش كه كارش دارد . آرزي از آب بيرون آمد و تا دست و پايي كند ديد كه قمبر تا دل رود رفته و آبِ آراز، غرق‌اش مي كند.
آرزي فريادي از دل برآورده و داشت از خدا ياري مي‌خواست كه ناگهان، آبِ آراز شكافت و پيري سبز قبا ديد و دلبندش قمبر را كه او را از طغيان رود بيرون مي‌كشيد. آن پير، سرِ قمبر را رو زانوي آرزي گذاشت و تا آرزي كلامي بپرسد، ديد كه پير، غيب و نهان شد و هرچه صدا كرد از او خبري نشد.
قمبر نبض و نفسي نداشت و آرزي داشت شيون و زاري مي كرد كه چهار برادر صداي او را شنيده و وقتي جلو آمدند ديدند مهپاره اي به عزا نشسته است. آنها فوري بيل و كلنگي آورده و خواستند كنار آراز گوري كنده و قمبر را خاك كنند كه بر سرِ آرزي دعواشان شد. هر چهار برادر عاشق آرزي شده و طالبِ او بودند كه آرزي گفت :
" كتك كاري را بگذاريد كنار و اين بينوا را خاك كنيد كه من خودم مي گويم زنِ كدامتان خواهم شد !"
برادرها قانع شدند و و وقتي گور، آماده گرديد كه قمبر را خاك كنند آرزي رفت داخل قبر. بااين بهانه كه سرِ قمبر را رو به قبله مي كند با چاقويي قلمتراش كه از شب عروسي با خود داشت، شكم خود دريد و با تني چاك – چاك و خونريزافتاد بغل قمبر.
برادران كه گيج و ويج بودند و اين همه عشق، باورشان نمي شد، با قلبي پر ملال هر دورا در همان گور خاك كرده و نشستند به زاري.
ماهها به سالها پيوست و سالها به قرنها و اما هر بهار از گور آنها گلي ازخار مي رويد كه وقتي از دور به آن خيره مي شوي ، پيرزني مخوف مي بيني كه انگار در آتش مي سوزد و همه مي گويند شايد همان عفريته ايست كه بين آن دو دلداده جدايي انداخته است.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

بخت بد یا ضرورت مطلق

به عشق قلم این جوان مرگ اندیش!

گنگ خوابدیده

شعر

داستان

با نوشتن به سفر مي‌روم

درست نمی دانم پست مدرنیسم چیست

آرزي و قَمبَر

بهتر است تو خودت باشي

معرفی کتاب

ارتباط با ما