در پایان یکی از همین روزهای خدا در یکی از خیابانهای شهر بی در و
پیکری که در آن زندگی میکنم، يعني دو کوچه مانده به خانهای که
مستاجرش هستم، تصمیم مهمی گرفتم.
من هیچ گاه به مُردن فکر نکرده بودم. یعنی تفاوتی برایم نمیکرد.
بهتراست بگویم، برایم توفیری نداشت. شاید به خاطر این که زندگی را
زیاد جدی نمیگیرم. شاید به خاطر این است که به قول همسرم، از شکل
و شمایل کلاغ ها خوشم ميآيد و صدای قارقارشان كه اذيتم نميكند
هيچ، حتا از بانگشان احساس آرامش هم میکنم.
براي لحظهي كوتاهي زمان چنان جلو چشمانم، کِش آمد و تو در توی
خودش را نشانم داد.
توی پیاده رو میرفتم. يعني داشتم از سر کار بر میگشتم. مثل همیشه
مشغول دود كردن آخرين سیگارم بودم. به خاطر پسر کوچکام توی منزل
نمی توانم سیگار بکشم و توي خيابان سعي ميكنم هر پنج نخ سيگارم را
بكشم و خودم را خفه كنم! چند ماه پیش به دنیا آمد. در شیر خوردن
عجله مي كند به طوري که گاهی وقت ها تِنجِرَش میجهد. یعنی شیر
اشتباهی توی ریههایش میپرد و باعث ميشود تا به شدت شروع کند به
سُرفه کردن به طوريکه شراره مجبور میشود توی صورتش، فوت کند. بعد
آرام میگیرد و دوباره با حرص و ولع سینههای مادرش را میمکد.
دلیلاش را نمیدانم، شاید وقتی شراره توي چشمهاي او فوت می کند،
احساس می کند اتفاق مهمتری توی دنیا رخ داده است! به همین خاطر
سُرفه کردن را فراموش کرده، ترجیح می دهد از حداکثر زمان برای
نوشیدن مايع حياتي كه مخصوص اوست استفاده کند
تصمیم گرفتم هرگز خودم را به مرگ نفروشم. نمیدانم چطور اما
میدانم که هیچ منطقی نمیتواند مرا از این کار منصرف کند.
تقریبان یک متر مانده به پیادهرو ناگهان يك ماشين ترمز کرد!
راننده با عصبانیت و در حالی که در را باز گذاشته بود پیاده شد و
به طرف زنی که توي پیاده رو آهسته حركت می کرد هجوم برد و با مشت و
لگد شروع كرد به صورت و پهلوی او كوبيدن. زن، دو پاكت را روي هم
قرار داد بود و توي سينهاش نگه داشته بود. يك نايلون پر از سيب و
نارنگي را هم با دستش حمل مي كرد.
وقتي مرد به او ضربه زد پاكت ها افتادند روي زمين و محتواي آنها
ول شدند توي پياده رو! چند دانه از گوجه و خيارها افتاد داخل جوب.
نايلون ميوهها هنوز توي دست زن بود. دست ديگرش را روی صورتش گرفته
بود و بدون این که از خود دفاع بكند به آرامی روی زمین نشست و شروع
کرد به جمع کردن چيزهايي كه خریده بود و حالا ولو شده بودند توی
پیاده رو. یکی را او بر می داشت، دوتای دیگر را مرد با عصبانیت زیر
پایش له میکرد و میگفت:
«اين وقت شب توي خيابون چه گُهي ميخوري؟»
زن ساكت بود و معصومانه سبزی و میوههای له شده را جمع میکرد و
داخل پاکت میگذاشت. مرد گفت: «پدر سگ... مگه نگفتم هرچی خواستی
بگو خودم واسهات میخرم!»
اين صحنه تکانم داد.
هنوز داشتم از کنارشان رد ميشدم.
ماتم برده بود.
مي خواستم دخالت كنم.
من هم گاهی اوقات عصبانی میشوم و به شراره بد و بیراه میگویم اما
عادت ندارم دستم را روی او بلند کنم. شاید این را از پدرم به ارث
بردهام. هیچ وقت خواهرانم را تنبیه بدنی نمیکرد. او معتقد است،
مهم نیست پسرها کتک بخورند. باعث میشود طاقت ضربههایی که روزگار
بر آنها میزند را داشته باشند. اما دخترها را نباید كتك زد. چشم
غره رفتن به آنها کافیست. وای به روزی که دختری را تحقیرشده به
دست شوهر بسپاری!
به شراره مي گويم: «امکان ندارد تو مثل من فکر کني.»
یا بايد نگاهش نسبت به زندگی آنقدر وسیع باشد که من نتوانم آنرا
درک کنیم، یا این که به رفتارهاي من آنقدر کوچک نگاه کند که تمام
آنها را اسرار آمیز بیند. شايد همین باعث میشود تا كتك خورها
همیشه دَم پَر مشتهاي شوهرانشان قرار بگیرند. مثلا گاهي اسب
مردها یاد هندوستان ميکند و مرتکب اعمالی ميشوند که در دوران
مجردی انجام میدادهاند. ولي زن ها اینطور نیستند. آنها وقتی هم
كه دختر هستند زندگی را با بچه داری و شوهرداری تمرین میکنند.
دوست دارند شش دانگ همسرانشان متعلق به آنها باشد و جايي ديگر هرز
نروند؛ یا اگر هم میروند با هماهنگی و آگاهی آنها باشد.
خون در رگهایم هوار کشید.
دارم فكر مي كنم...
نميشود!
باز هم خودم را كنترل ميكنم.
نه!
مي شود آرزو كرد؟ توي اين دنيا خداوند مهربان بزرگترين نعمت را به
آدم ها داده و آنهم آرزو كردن است. بالاخره حكماي قديم گفته اند،
وصفالعيش مساويست با، نصفالعيش!
با نوك كفشام زیر بيضههای مرد را نشانه مي روم.
آآآخ... میگويد و بیشتر عصبانی میشد. اما بايد اول تعجب كند.
من ديگر كي هستم كه به او حمله كردهام!؟
وقتي مشتم توی صورتش مینشيند باعث میشود کمی بترسد و عصبانیش
فروکش کند. بله! این بهتر است چون یك روز خودم هم این طور شده
بودم. خواهرم، مژگان داشت شلوارم را اتو میکرد. آنقدر صحبت او با
دوستش پشت تلفن طول كشيد كه باعث شد به اندازهی یه اسکناس هزار
تومانی پشت شلوارم سیاه بشود! عجله داشتم. بايد به ميهماني
ميرفتم. تازه از سر کار آمده بودم. استانبولي پُلو كشيده بودم توي
بشقاب و داشتم سرپایی آنرا میخوردم. ساعت سه و نيم بعد از ظهر سر
خيابان سي متري با مقدم و سپانلو قرار داشتم. نمیدانم چه شد که
دستم خود به خود توی هوا پرید و خورد توي گوش مژگان؟! پدرم وقتي
اين حركت مرا ديد هجوم آورد و محكمترش را خواباند توي گوشم. با
سیلی او یادم رفت که عصبانی هستم. هیچ نگفتم و رفتم روي پشت بام.
نیم ساعت بعد مادرم مرا صدا زد و شلوار اتو کردهی دیگری را داد
دستم. باز هم هیچ نگفت. یعنی در آن لحظه هیچکس حرفي نزد. مژگان هم
از اين كه باعث شده بود من از پدر كتك بخورم ناراحت شده بود اما
همان شب با اتو كردن تمام پيراهن و شلوارهايم، به همراه يك
عذرخواهي، از دلم در آورد. البته يك بوس كوچولو هم چاشنيشان كرد.
آن روز سرِ قرارم دیر رسیدم و نتوانستم همراه آنها بروم بازار.
خودشان رفته بودند و هديهيِ جشن قبول شدن رضا را در شركت کشتی
رانی خریده بودند. چهارم دبیرستان همکلاس بودیم. یك سال میشد که
بیکار بوديم. بیکارِ بیکار هم، نه. يك دستگاه بستنیساز برقی گرفته
بودیم با يك رشته سيم برق كه از مغازهي آقاي فتوت كشيده بوديم توي
پيادهرو. داييِ مقدم بود. در فصل تابستان خوب فروش ميكردیم. تا
این که رضا، توی گزینش کشتی رانی شرکت کرد و به عنوان ملوان قبول
شد. سال بعدش هم من دانشگاه قبول شدم. سپانلو و مقدم هم از راه
ترکیه ویزا جور کردند و رفتند سوئد.
- باز هم التماس!
وقتی ميبيند به شوهرش حمله کردهام از روي زمين بلند ميشود و
اولش با التماس ميگويد:
«تو رو خدا آقا...»
بعدش هم گفت: «اصلاً به تو چه ربطی داره، شوهرمه.»
مرد، وقتی ميبيند زنش دارد از او دفاع میکند دوباره دور
برميدارد.
- زورش زياد ميشود!
اين دفعه او به من حمله ميکند. همین طور که مشت میزند، مي گويد:
«چرا تو کار مردم دخالت می کنی؟»
خب، در واقع هر دوي آنها دارند منطقي جواب مرا ميدهند!
اما من قبول ندارم. يعني در اينجا چيزي درست نيست، درست اتفاق
نيفتاده است! اين حادثه يك پازل كم دارد اما نميدانم چيست؟! اما
هرچه كه هست، در درون من است چون اگر غير از اين بود ميبايست من
عصباني نميشدم، اما شدم! اينبار شروع ميكنم و به هر دوي آنها،
بد و بيراه ميگويم. كاش ميشد لااقل يك سيلي هم من به اين زن بزنم
و بگويم: «خوب كردم كه دخالت كردم!»
بعد هم يقهي مرد را بگيرم و روي زمين خَركِِش كنم و وادارش كنم
همهي چيزهايي كه روي زمين ريخته است را بخورد و نوش جان كند.
مردم يكي يكي جمع ميشوند. يكي از آن ها حرف زن را تكرار مي كند و
مي گويد:
« راس ميگه، به تو چه كه تو كار مردم دخالت مي كني؟ مگه وكيل وصيع
مردمي؟»
يادم ميآيد كه آن تكه پازل گم شده در اين واقعه چه بوده است؟ مي
گويم:
«غلط ميكنين توي خيابون دعوا ميكنين. بريد، توي خونهتون تا صبح
بزنين توي سر و كلهي همديگه!»
ماشینهایی که از كنار خيابان مي گذرند، جمعيت را كه مي بينند از
سرعت خود کم میکنند و باعث ترافیک ميشوند. بعد هم پلیس میآيد و
بازداشتم مي كند.
یاد شاتوبریان ميافتم: «هیچ استبدادی بدتر از استبداد عوامالناس
نیست!»
به خودم ميآيم تا خود خوري نكنم.
آره بابا ، به من چه؟ حالا شراره، يوسف را خوابانده و منتظره من
است تا شام بخورد. ميهمان هم داريم!
من براي غلبه بر ترسی که آدمها برايم بوجود ميآورند به ترس دیگری
که هولناکتر است پناه میبرم.
در این دنیای هراس انگیز و فریبنده باید برای خانوادهام زنده
بمانم و برای آرامش آنها زندگی کنم. شاید فکر می کنید، چقدر آدم
احساساتی و وابستهی به آنها هستم!
- اينطوري نيست كه شما فكر ميكنيد.
شايد قهرمان واقعی، من باشم. چون وقتی به خانه رسیدم احساس کردم
چقدر آنها را بیشتر دوست دارم. آن ها برای رسیدن من به خانه
انتظار می کشند و من در این برهوت حالا فقط با دیدن همسر و دو کودک
ام آرام می گیرم.
حالا من تصمیم گرفتهام لااقل تا قبل از خانوادهام هرگز به مُردن
فکر نکنم.
- باز هم يك تصميم احمقانه!
- چه بايد كرد؟
پدرم مي گويد: هر وقت مردين، خب مردين ديگه!
مادرم ميگويد: نگفتم توي خونه از مردن حرف نزنين؟