بالش ها بوی تنت را می دهند قاسم!

 

‏سارا صارمي

 
زن سبز پوش دوره گرفته توی حیاط خانه‌ي سلیمه خانم. لبهایش را قرمز کرده ، چشم هایش هم جور خاصی روشن تر به نظر می آیند. دستها را دو طرف بدنش باز کرده و دور خودش می چرخد. انگار که دارد می رقصد. دقیق می شوم پشت تور نازک روی سرش. صورتش را می بینم. خیلی شبیه کسی است که می شناسم. بیشتر که نـگاه می کنم گیج می شوم دنیا دور سرم می چرخد صورت نزدیکتر می آید. عروس سبز پوش می خندد. می تـرسم ! خـودم را می بینـم که دستـهایم را دو طـرف بـدنـم باز کردم و دور خودم می چرخم. سرم می چرخد. زمین می چرخد از خواب می پرم روی صورت وگردنم، عرق سردی نشسته. توی تاریکی اطرافم را نگاه می کنم چشم هام که به تاریکی عادت می کند ، مامان را می بینم که کمی آن طرفتر خوابیده، کنارش هم ؛ کنارش هم ؛ هنوز گیج و منـگ هستـم. کنـارش هم مـادربـزرگ خوابیـده همیشه یادم می رود چند دقیقه طول می کشد تا مادربزرگ را به یاد بیاورم از خرخر سینه اش می شناسمش و صدای ترسناک خروپـف اش.
نق زدن های مادربـزرگ از اول صبـح شروع شـده . پـتو را از روی من می کشـد کنـار . « بیدار شو دیگه . همه اش خوابی ، انـگار نـافتـو با خواب بریـدند ».
« بی بی ، تو رو خدا بذار یه کم دیگه بخوابم ، خسته ام »
« کوه کَندی ، پاشو . پاشو دیگه.قبل از همه می خوابی ، دیرتر از همه هم بیدار می شی» فحشش می دهم .شاید می شنود اما چیزی به روی خودش نمی آورد . توی اتاق بغلی لیلا ، دختر همسایه مان پیش مامان نشسته .امسال هم لیلا عروس قاسم است . نسبت به پارسال چاق تر شده . مامان ساسون های لباس را باز می کند. - « لیلا ، بپوش ببین اندازه شد . اگه نه که از اطراف هم بازش کنم ». - « نه ، خیلی خوبه ، ممنون ». لیلا را می بینم که روبروی آینه ژست می گیرد . انگار دارد ادای عروس ها را در می آورد . شاید هم جدی جدی هر سال عروسی می کند . بی بی دارد توی یک ظرف بزرگ ، حنا درست می کند . می خوام کمی حنا بردارم اما بی بی داد می کشد : « دست نزن دختر ، واسه بچه بازی که نیست . واسه مراده ». می خواهم بگویم:« بی بی به خدا من هم برای مراد گرفتن می خواهم . دیگر دستهام را نارنجی نمی کنم » اما بی بی ظرف حنا را بر می دارد و از توی اتاق بیرون می رود . لیلا رو به مامان می گوید : « راستی امشب یادت نره ، خونۀ اول خونۀ سلیمه ست ها ! ». مامان می گوید : « ساعت هفت اونجا باشیم دیگه ؟ ». بی بی می آید توی اتاق و بلند می گوید : « شیش و نیم می ریم . که بتونیم جفت سینی ها بشینیم . لااقل چندتا مراد بیشتر ورداریم ».
لیلا با خنده می گوید : « بی بی منو یادت نره ها . می دونی که من نمی تونم مراد بردارم. مثل هر سال زحمتم میفته گردن شما ». بعد هم لباس را بر میدارد و می رود طرف مامان و صورتش را می بوسد و می گوید : « دستت درد نکنه زینب ، خدا مراد دلتو بده ». بعد هم خیلی سریع غیبش می زند . بی بی رو به مامان می گوید : « امسال حتماً از خونۀ بی بی فاطمه یه استکان به نیت بردار . می گن پارسال شیما – همون دختره که هفت سال بود که باردار نمی شد – یه لیوان به نیت از خونشون برداشته بود. نه ماه نشده سه قلو زائیده . حالا هم دیشب واسه شون یه دست لیوان آورده . می گن امشب هم می یاد واسه مراسم قاسم . سه تا نوزاد رو هم با خودش می یاره . دیشب هم آورده بودشون . قیامت شده بود . مردم هی سلام و صلوات فرستادن» مامان می گوید : « من روم نیست استکان بردارم . چند بار خواستم این کار رو بکنم اما دلم رضا نداده . حس می کنم دزدیه . احساس گناه می کنم نمی تونم . چی کار کنم دست خودم که نیست ». بی بی می گوید : « ای بابا ، خدا خیرت بده . آخه اگه گناهه پس چطوره که این زنۀ نازا سه قلو زائیده . تازه اگه به مرادت برسی سال بعد می تونی با یه دست استکان نو جبران کنی . اصلاً این کار رسمه . از زمان ما حتی از قبلش هم بوده . صاحاب خونه هم اگه ببینه چیزی نمی گه ، چون می دونه واسه مراده . اصلاً مگه ندیدی خونه هایی که هیئت دارن ظرف و ظروف مخصوص دارن . به خاطر همین چیز است دیگه ». بعد یک دفعه انگار که چیزی یادش آمده با اشاره دست به طرف من می گوید : « چرا به این ورپریده نمی گی واسه ات برداره . این که به هیچ دردی نمی خوره . حتی مثل دخترای مردم بلد نیست سینه بزنه . من همسن و سال این که بودم شوهرم دادن ». بدون اینکه حرفی بزنم از اتاق بیرون می روم . به امشب فکر می کنم . به سینی های بزرگ گرد پر از حنا فکر می کنم . به گلاب و بخور و شکلات و مشکل گشا. به آینه و قرآن . به برگ های درخت اوکالیپتوس و به پارچه سبزی که یک شب اسمش عَلم عباس است و یک شب علم علی اکبر و ... اما توی سینی همه چیزها مال قاسم اند . حتی اسم سینی هم علم قاسم است . چراغ ها را خاموش می کنند . روی عروس سبز پوش یک عبای سیاه می اندازند . نور سفید شمع های توی سینی که تندتند دارند می سوزند چشم هام را خیره می کنند. لیلا جلوتر از همه توی حلقه ای که زن ها تشکیل می دهند قدم می زند . زن ها هم با سینی های بزرگ روی سرشان پشت سرش قدم می زنند . زن روضه خوان با صدایی زنگار گرفته مویه می خواند . زن ها گریه می کنند . سینی روی سر مامان همیشه از همۀ سینی ها بزرگتر است. زن ها پشت سر هم توی دایره ای که به آن میدان می گویند می چرخند سلیمه با گلاب پاش روی سر زن ها گلاب می پاشد. قطره های گلاب می خورد به صورتم . بوی گلاب می پیچد توی مغزم و با بوی حنا و بخور و شمع و برگ درخت اوکالیـپتوس قاتـی می شود . زن روضه خوان خبر شهادت قاسم را می دهد. عروس قاسم ناله می کند . زن ها جیغ می زنند . مامان با یک طرف روسری اش آب دماغ اش را می گیرد همه زن ها سینی هایش را که با یک دست بالای سر خود نگه داشته اند پایین می آورند شمع ها را خاموش می کنند . زن روضه خوان توی تاریکی روی سینی قرآن می خواند . دو دختری که همیشه همراه روضه خوان هستند شمع ها و بسـتـه های شـکـلات را به طـرف زن پـرت می کنـند. زن ها بـه طرف دخـتـرها هجـوم می آورند . یکی حنا بر می دارد ، یکی بسته شکلا ت، آن یکی سیبی که چوب بخور را در آن فرو کرده اند را بر می دارد و می گذارد توی دهن بچه اش . دخترهای مجرد هم شمع می برند . قرآن های توی سینی معمولاً می مانند سرجایشان . برگ های اوکالیپتوس هم سهم بچه های کوچک است . مادرها روی دست دختر بچه هایشان حنا می مالند. یکی از دخترهای همراه زن روضه خوان علم ها را به دست می گیرد و با دندان پاره می کند و بین زنها پخش می کند ، آشناهای دختر و آنهایی که توی ردیف جلویی هستند بیشتر گیرشان می آید . زن هایی که می خواهند مراد بطلبند اما هنوز چیز دندان گیری نصیبشان نشده ، به بغل دستی هم رحم نمی کنند . باقی مانده های سینی را تند تند می ریزند توی چند پلاستیک دسته دار . کسی جرات نمی کند به کیسه های روضه خوان دست بزند. همیشه یک یا چند زن هستند که هیچی گیرشان نمی آید آخر سر مجبور می شوند از سلیمه خانم درخواست کنند که از سینی که برای خودش کنار گذاشته چیزی به آنها بدهد . چند دقیقه ای همانطور می گذرد تا اینکه سلیمه چراغ ها را روشن می کند و قائله ختم می شود . روضه خوان توی بلند گو داد می زند : « هر کی می خواد امشب مراد شو از قاسم بگیره بیاد توی میدان » زن ها ی جوان بدون روسری با موهای رنگ کرده و براق و با یک عالمه طلا و زیور آلات می روند توی میدان . روضه خوان با لحنی حماسی شروع می کند به خواندن . زن ها به حالت پایکوبی شروع به بالا و پایین پریدن می کنند و به صورت هماهنگ با دو دست می زنند توی صورت خودشان و توی میدان می چرخند . بعضی ها آنقدر محکم می زنند که همان ثانیه های اول پیشانی و گونه هایشان مثل خون سرخ می شوند . زمین زیر پاهایم می لرزد . صدای صم اسب می آید.عطر زننده عرق و ادکلن و بخور مثل گرد و خاک صم اسب ها بلند می شود . سلیمه با گلاب پاش نقره ای، گلاب می پاشد. روسری باز مامان از روی سرش می افتد طره های موی سیاهش روی کمرش می ریزد درست مثل موهای دخترهای عرب؛ سیاه ، وحشی و موج دار. شاید مثل موهای زینب. کوچکتر که بودم موهای مامان در مقابل موهایی طلایی و براق زنها ، اینقدر زیبا به نظر نمی رسید. مامان حتی گل سر نداشت با جوراب موهایش را می بست. یکی از دخترها همراه روضه خوان با کف دست روی یک کیف چرمی می زد. دختر دوم اما دست می زد. ناخن های بلند و ناخن برق زده اش دل همه دختر بچه ها را برده بود. خیلی دلم می خواست من هم دست بزنم. اما هر بار که می خواستم این کار را بکنم یکی از زنهای توی میدان با چشم غره مانع کارم می شد. مامانم گفت : « اینا دست می زنند تا به صدای پایکوبی و سینه زدن ها هیبت بِدن ، تا نظم بدن به میدون » من هم دلم می خواست با ناخن های بلند و لاک زده به میدان نظم بدهم . اما هر وقت این کار را می کردم ، سلیمه خانم گوشم را می گرفت و از توی هیئت بیرونم می کرد. نوبت به زن های چاق و اخموی عبا پوش می رسد که به میدان بروند. زن های چاق که مسن تر هم هستند عبای سیاه را روی شانه می گذارند و می روند توی میدان. پاهایشان صدای نعل اسب های قرمز پوش ها را می دهد. زمین به شدت می لرزد. توی دلم خالی می شود اینها رقیه را می ترسانند. یکی از زنها های توی میدان با صدایی بم و ممتد جیغ می کشد و گوشه عبایش را توی هوا می چرخاند. پیشانی اش چین بر داشته و خیلی عرق کرده. چشم هایش شبیه چشم های شمر شده. رقیه حتماً ترسیده. دور، دورِ دخترها ی دم بخت است. می روند توی میدان. صدای پاهایشان شبیه صم اسب های لاغر عربی است. ملایم تر روی صورتشان می زنند و دلرباتر می چرخند یک جور خاصی انگار عشوه می آیند برای مسن ترها. مامان همیشه می گفت : « قـدیـم تـرها که ما مجرد بودیم تا می توانستیم می رفتیم توی میدان و خودمون رو نشون می دادیم چون مادرای تموم پسرای دم بخت محله میومدن مراسم واسه انتخاب دخترای خوب و خوشکل. نظر اینا مهمتره. اصلاً اصل کار اینان » مادر قاسم پسر همسایه مان هم آمده. بتول دختر همسایه مان توی میدان است . در حالت چرخیدن گریه اش می گیرد . بی بی می گوید : « عاشق پسر دائی اش شده . نکبت واسه همینه که می ره توی میدون . می خواد به مراد دلش برسه » . لیلا با لباس عروس می نشیند کنار شیما که پستنانش را گذاشته توی دهن یکی از سه قلوها . مادر شیما یکی از سه قلوها را می گذارد توی بغل لیلا و به اش می گوید : « ایشالله که به حق امام حسین بختت باز شه و بعدش یه پسر کاکل سری مثل علی اصغر بیاری . مادر نیت کن شاید اینا واسطه شن به مراد دلت برسی». لیلا با دست پاچگی نوزاد را توی دستهایش نگه می دارد آرام چشم هایش را می بندد و هی پشـت سـر هـم چیزی را زیـر لب هایـش تـکرار می کند . بـعد هم چند بار صلوات می فرستد . زن روضه خوان هر چه بلندتر داد می زند صدایش بیشتر خفه می شود سلیمه برایش آب داغ می آورد تا گلویش را تازه کند بی بی و زن های خیلی مسن که همه شان یا واریس دارند یا سنگ کلیه درجا پایکوبی می کنند و به قول مامان « مجلس رو گرمتر می کنند » مامان می آید توی اتاق « خوابیدی زهرا ؟ ! »
« ها . نه بیدارم . چرا ؟! »
« بیا شام بخور بی بی عجله داره می گه باید زودتر بریم که بشینیم ردیفای جلویی . ساعت شیش شده دختر » .
بی بی سینی خیلی بزرگ استیل را آماده کرده . توی وسط آن یک قرآن جلد چرمی کوچک و یک آئینه کوچکتر گذاشته . شمع ها را هم با حنا دور تا دور سینی به حالت عمودی محکم کرده . بخورها را هم توی سیب و پرتقال فرو کرده . نقل ها را هم پای شمع ها توی حنا ریخته. بسته های شکلات و نخود و کشمش و حنای خشک را هم روی برگ های سبز اوکالیپتوس چیده است. چند تا سکه پنجاه تومانی هم گذاشته روی قرآن. پارچه علم را هم طوری که مشخص نباشد گذاشته زیر قرآن. یک بطری گلاب را هم توی سینی خوابانده است. مامان روبه من می کند و می گوید : « بی بی اجازه داده امسال تو سینی رو ، روی سرت بذاری از عهده اش بر میای ؟ کلی اصرارش کردم ، چی می گی ؟ » از خوشحالی بال در می آورم . اما موهای من کوتاه کوتاه است شبیه موی پسرها . حتماً اگر بدون روسری بایستم همه شان خنده شان می گیرد. اصلاً شاید از توی هیئت بیرونم کنند. مامان ، با لبخند ملیحی روی لبهایش می آید طرفم و می گوید:« بیا ؛ این روسری را برای تو گرفتم. اگه خواستی سینی رو بزاری روی سرت روسری بپوش تا همه رو نترسونی ! »
« نـه، نمی خـواد ، سـال دیـگـه سینی می گیرم » بعد هم از اتاق بیرون می روم .
سر سفره شام بی بی به مامام می گوید : « امشب نیت کن که خدا بختتو باز کنه و سایه یه مرد خوب رو بالای سر تو و دخترت بذاره » مامان ناراحت می شود و می گوید : « مثل اینکه یادت رفته که من یه بار شوهر کردم . مامان من هنوز منتظر شوهرم هستم . زشته به خدا ، این حرفا رو جایی نزن » بی بی می گوید : « اگه مثل دخترای مردم یه کم عقل داشتی و این قدر ساده لوح و احمق نبودی که تا حالا به پای این دختر نمی سوختی که معلوم نیست اینم فردا مثل پدر نامردش قالت بزاره و بره » . مامان داد میزند : «قالم نذاشته بر می گرده ، می دونم که بر می گرده، خودش توی خواب بهم گفت . به امام حسین قسم خورد برام که گرفتاره اما گفت که بر می گردم ، گفت منتظرم باش بر می گردم » بی بی با حالت تمسخر دستش را تکان می دهد و از سر سفره بلند می شود
« فکر کردی چند سال دیگه همین قدر خوشکل و جوونی . بشین تا موهات رنگ دندونات شه زینب خانم . به جهنم .» چشم های مامان پر از اشک می شود . سرش را پایین می اندازد تا چشم های خیس اش را نبینیم . شب توی خانه سلیمه خانم ، من و مامان و بی بی توی ردیف اول نشستیم . طبق معمول هر سال لیلا با لباس سبز روی صندلی می نشیند . یکی از زنها آرام می گوید:« این عروسِ قاسمه یا ننه قاسم؟ » . دو زن دیگر خنده شان می گیرد. بعد یکی از آنها می گوید : « طفلک قاسم من! » . چراغ ها را خاموش کردند . مامان با بقیه زنها سینی به سر می ایستد . شمع روشنی از توی سینی زنی شبیه قرمز پوش ها می افتد روی روسری مامان . روسری مامان آتش می گیرد . قرمز پوش ها خیمه های سبز و سفید را آتش می زنند هیچ کس اهمیتی نمی دهد . باد خیمه ها را شعله ور تر می کند قرمزها پایکوبی می کنند و توی میدان جنگ می ریزند . مامان روسری آتش گرفته را توی هوا تکان تکان می دهد. روسری بیشتر شعله ور می شود. خبر شهادت قاسم را داده اند. همه جیغ و داد می کنند. زن های چاق با صدای نعل اسبهای قرمز پوش ها می روند توی میدان. هیچ کس صدای مامان را نمی شنود. مامان مجبور می شود روسری را به دیوار بزند تا خاموشش کند کنار دیوار مامان می زند زیر گریه. برای قاسم نیست می دانم. برای روسری هم نیست. دل مامان خیلی پُر است . بی بی استکان چای را می گذارد توی جیب پیراهن بلندش . زیر چشمی اطرافش را می پاید . می دانم چه نیتی کرده ! روی لیلا عبای سیاه می اندازند. شمع ها را خاموش می کنند . لیلا دیگر اصلاً توی این لباس دلربا نیست. سکینه نه ساله قاسم . شبیه سی ساله ها شده . چاق و زمخت .
لیلا داد می زند : « قاسم چرا روی ریگای بیابون خوابیدی. چرا بالش و پتو نداری قاسم. چرا وسط شمشیرا خوابیدی . چرا بدون عروس ات خوابیدی قاسم » . مامان با صدای بلند گریه می کرد. لیلا هم گریه می کند من هم گریه می کنم . زن سبز پوش دوره گرفته توی حیاط خانه سلیمه. لبهایش کبود و ترک برداشته اند. چشم هایش کم سو است و اطرافشان چین برداشته. دستهایش را دو طرف بدنش باز کرده. دور خودش می چرخد. می رقصد انگار. خوب که دقیق می شوم پشت تور نازک سبز روی سرش، صورتش را می شناسم . بیشتر که نگاه می کنم گیج می شوم ، دنیا دور سرم می چرخد. صورت نزدیکتر می آید. عروس سبز پوش می خندد. می ترسم. خودم را می بینم که دست هایم را دو طرف بدنم باز کرده ام و دور خودم می چرخم. قاسم از اسب پیاده می شود . به طرف عروس سبز پوش می رود. آمده تا پیشانی عروس را ببوسد. تور روی صورت عروس را بر می دارد صورت قاسم را می شناسم عقب عقب بر می گردد، می دود، فرار می کند. قاسم ناپدید می شود . دور خودم می چرخم. گیج می شوم. توی صورت عروس سبز پوش زُل می زنم. صدای صم اسب ها ی سبز پوش ها می آید. صدای نعل اسب های قرمز پوش ها می آید. صدای پای اسب های عشوه گر می آید. صورت نزدیک و نزدیک تر می شود. عروس سبز پوش لیلاست. از خواب می پرم . سر قاسم روی بالش من است . قاسم چشمهایش را باز می کند ، « چیزی شده لیلا ؟» با چشمانی بهت زده و صورتی عرق کرده نگاهش می کنم . قاسم پیشانی ام را می بوسد.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

بخت بد یا ضرورت مطلق

به عشق قلم این جوان مرگ اندیش!

گنگ خوابدیده

شعر

داستان

با نوشتن به سفر مي‌روم

درست نمی دانم پست مدرنیسم چیست

آرزي و قَمبَر

بهتر است تو خودت باشي

معرفی کتاب

ارتباط با ما