
تاب، کتاب، مهتاب
نارسیس سلیمی
بزرگ بود و تناور؛ بلندتر از تمام بناها و دار و درختان شهر. همیشه
دلم میخواست میتوانستم به آن بیاویزم، خودم را بالا بکشم و از
فرازش تا هفت خانه آنسوتر، توی حیاطها را نگاه کنم. کنجکاو بودم
ببینم زیر درختهایی که صبحهای تابستان زنبورها روی گلهایشان
مینشستند و یا غروب زمستانها پرندهها در لابهلای شاخههای
خشکیدهشان سیاه میزدند، واقعا چه خبر است. خیلی دوست داشتم که
میتوانستم از آن بالا، شهر را تماشا کنم.
داداشی خوشاقبالتر از من بود. با چوب و تخته روی نوک آن اتاقکی
برای خودش درست کرده بود. حتی به کمک سیم سیار برایش لامپ هم
گذاشته بود. آنوقت هر گاه که عشقش میکشید، بهخصوص تابستانه،
روز یا شب، به چشم بر هم زدنی میرفت آن بالا، در آشیانهاش لم
میداد و یا مثلا کتاب میخواند و در همان حال، من این پایین روی
تابم به داستانهایش گوش میسپردم.
خانهی ما در جوار تکه زمینی بود پر از علفهای هرز و چوبهای ریز
و درشت خشک. هنوز خوب یادم است که یک روز بچهها در آنجا جمع شدند
و دور از چشم پدر و مادرها، آتشبازی مفصلی راه انداختند. آنوقت،
تر و خشک یکجا با هم گر گرفتند و شعلهها زبانه کشیدند و حتی به
درخت ما رسیدند که شاخه-هایش تا میانههای زمین مجاور پیش رفته
بودند.
مسلما آتش هیچ چیز باقی نمیگذاشت؛ چنانچه آتشنشانها به موقع سر
نمیرسیدند. اما نمیدانم کی تلفن کرده بود که ناگهان سر و کلهی
آنها پیدا شده بود. البته مدتی طول کشیده بود تا توانسته بودند
آتش را خاموش کنند. از هفت تا خانه آنسوتر، همسایهها ــ کوچک و
بزرگشان ــ همه آمده بودند تماشا.
زنها تا یک هفته توی حیاط خانههشان غرولند می کردند و خاکستر
برگهای سوخته را جارو میزدند. شاید هم حالا وقتش شده بود تا
آنچه را که مدتها توی دلشان تلنبار شده بود، بی رودربایستی
برگردند به مامان بگویند: « ریشههاش موزائیکهای حیاطتون را
شیکسته. اگه اینطوری پیش بره، حتما تا یه مدت دیگه به خونهتون هم
آسیب میرسونه.»
و بالاخره یک روز صبح نمیدانم چطور شد که سه مرد سوار یک وانت
آمدند؛ با ارهها و بند و بساط شان. وارد حیاط ما شدند و از درخت
بالا رفتند. اول از همه، زدند خانهی رویاهای داداشی را خراب کردند
و از همانجا بی آنکه نگران لانهی پرندگان باشند، شاخهها را یکی
یکی بریدند و انداختند پایین. اولین بار بود که اره موتوری می دیدم
و صدای نعرهاش را دقیقا از نزدیک میشنیدم. درست یک صبح تا عصر
طول کشیده بود. بچههای همسایه روی دیوارها جمع شده بودند. توی
حیاط ما نمیشد گام بزنی؛ بس که پر از تنه و شاخه و برگ شده بود.
کم کم مردها تنههای بزرگش را بار وانت کرده بودند که با خودشان
ببرند. اما آنچه که اصلا انتظارش را نداشتیم این بود که درخت ما را
بریده بودند، تازه طلبکار هم بودند؛ چون می-خواستند از خودمان
جریمهاش را هم بگیرند. ولی ما حتی یک پاپاسی هم به آنها ندادیم .
***
بله؛ از آن پس، هر وقت از حیاط بی سایه سرم را به سمت آسمان بلند
میکردم، مسّلم بود که دیگر هیچ حسنی نداشت؛ نه لرزش برگی، نه
منظرهی شاخهای... .
دیگر واقعا چارهای نبود؛ مگرکه داداشی میتوانست طناب تابم را به
قاچ ماه گره بزند.

|
|
|