یادداشتی مختصر و شاید در لفافه بر مجموعه داستانی غریب و
غمانگیز
« مرگ هر انسانی از جان من
میکاهد؛ چه من در بشریت درآمیختهام. پس کس مفرست تا
بدانی ناقوس عزای که را میزنند. این ناقوس مرگ توست. »
اگر زمانی جان دان، شاعر شوریدهی انگلیسی، در عزای همنوع
خویش نوحه ساز میکرد، امروز دوست نویسندهی ما فرشاد
کامیار، علاوه بر انسانها، در گسترهای وسیعتر
بر مرگ لاکپشتها و اسبها و شاید هر
ذیحیات دیگری نیز میگرید.
کتاب « کلاهمان را به احترام مرگ از سر برداریم » به زعم
این و احتمالا همان قلم، مجموعهی سوگوارههای بی
بدیلی است که به قالب داستان درآمده و در کلیت انکارناپذیرخود،
خواننده و مخاطب خاص را به اندیشه حول اصلی غایی که در حقیقت
نمیتوان تا ابد از مواجهه با آن اجتناب ورزید،
فرامیخواند. از سوی دیگر، اتفاقا عامل « مرگ » همچون محوری
واحد، داستانهای پنجگانهی این مجموعه را اگرنه به
یکدیگر پیوند میدهد اما به گونهای دیگر، آنها را در
جوار هم مینشاند.
تردیدی نیست که این پرداختن مصرانه و غریب به مقولهی مرگ،
به واقع خود نوعی ستایش و بزرگداشت زندگی است؛ البته ستایشی که
بیشتر با روی دیگر سکهی سرنوشت ممکن شده و پیداست کامیار
دوستتر داشته یا بهتر پنداشته از زاویهی مخالفی
مقصودش را عملی کند و پس به پاسداشت هرآنچه که شایسته است، بنشیند.
پس نویسنده، تعمدا و کاملا آگاهانه از روی لبهی تیز تیغ
حرکت کرده و صد البته جسارتی مضاعف به خرج داده است. لکن این را هم
به خوبی میداند که تبعات چنین عمل جسورانهای، هم
میتواند به سود او تمام شود و هم به زیانش! دلیل چنین
مدعایی این که، قلمزنیهای غیر داستانی (
یادداشتها و مقالات ) کامیار کاملا مؤید این نکته هستند که
خود او تا چه حد بدین مسأله و دقایق و ظرایف آن اشراف دارد و با
علم کافی و وافی به آنچه که این ضرورت را ایجاب می نموده، صرفا با
اتکا به الهامی ملهم از تجربه های گوناگون زندگی شخصی خویش پشت
میزتحریرش نشسته است.
یکی از خصوصیات بارز و البته قابل تحسین کامیار در مجموعهی«
کلاهمان را به احترام مرگ از سر برداریم » ــ صرف نظر از
ضعف و قوتهای احتمالی پرداخت داستانهایش ــ این است
که او صیاد زیرک سوژههای ناب و بکر است. از این نظر، به زعم
صاحب این قلم، داستانهای این مجموعه را میتوان در دو
دستهی منفک و مجزا جای داد:
الف ــ داستانهایی که به مرگ حیوانات میپردازند
ب ــ داستانهایی که مرگ انسانها را در بر
میگیرند
بی آن که تاکید خاصی داشته یا در پی این باشم تا دلیل قاطع
و مستندی ارائه دهم و یا به طور نمونه دست به ارزش گذاری بزنم،
باید اشاره کنم که شخصا از داستانهای گروه « الف » بیشتر
لذت میبرم؛ شاید برای این که داستانهای گروه « ب »
ــ که قدرمسلّم سلایق دیگری هم پیدا میشوند که مدافع
آنها خواهند بود ــ تنها به مرگ انسانها اشاره دارند
و بس؛ که با این همه کشت و کشتار هر روزه در جهان
پیرامونمان دیگر حتی امری کاملا عادی جلوه میکند.
اما مرگ غمانگیز لاکپشتها و اسبها ــ
حداقل برای من ــ از منظری زیبایی-شناسانه، ضمن اشارهی
شاعرانه و تراژِِیک به مفهومی همانقدرعمیقتر، در دل
خود و در لایههای پنهانش از سرنوشت و نیستی محتوم آدمی نیز
حکایت دارد و یا درنهایت به شکلی غمگنانهتر، آن را تداعی
میکند. شاید برای انسانی که عزادار دائمی همنوعانش است، به
تعریف و تصویر هنرمندانهتری از مرگ نیاز باشد که پیش از
این، بدان نپرداخته اند. گویی نمایش مرگ از خود آن،
غمانگیزتر است!
بدین ترتیب، دو داستان « مرگ لاکپشتها در بهار
غمانگیز است » و « اسب مرده، خوراک سگهای ولگرد » ــ
باز مطابق سلیقهی محدود نگارندهی این یادداشت ــ نه
تنها جایگاهی ویژه در این مجموعه دارند که در خوشبینانهترین
حالت، حتی بسیارغبطه برانگیز جلوه میکنند. هرچند خود این هم
دقیقا بدین معنی نیست که نویسنده در پرداخت چنین تمهای
زیبایی همهی توش و توان حرفهایاش را به کار
گرفته و عصارهی هنر و نبوغش ــ که کشفیاتی از این دست، خود
حاکی از آن است ــ را تا قطرهی آخر در متن اثر خویش چلانده
باشد.
از سبک و سیاق و نوع قلم زدن کامیار میتوان نتیجه
گرفت که او نویسندهای است به شدت جدی ( لااقل پرداختن به تم
تیره و تراژیکی چون مرگ در عنفوان جوانی خود، آن هم در تمام
داستان های یک مجموعه، صحت و سقم چنین ادعایی را قوت میبخشد
). به هر حال، تا اینجای کار( به واسطهی یک رمان: « عطر
شکوفههای نارنج » و یک مجموعه داستان: « کلاهمان را
به احترام مرگ از سر برداریم » و همچنین مطالب طرفه و خواندنی اش
در وبلاگ شخصی وی: « کندوج فرهنگ و اجتماع» )، او ناظر جدی جهانی
مینماید که خشکی و خشونت فزایندهاش را به هیچ روی
نمیتوان نادیده گرفت. و درست همین است که باعث میشود
تا در روایت صریح و صحیح( بدون حشو و زواید) هرآنچه که کامیار شاهد
بوده نیز او را به همان اندازه مصمم بیابیم. البته جدیت ستودنی خود
او مضافا طبع بسیار دوست داشتنی و منحصر به فردش،
مدتهاست که چنین انتظاری را در ما دامن زده است.
گابریل گارسیا مارکز ــ این شعبدهباز دنیای ادبیات ــ که
همهی ما شیفته و فریفتهی نقالی اعجابآورش
هستیم، گاه چیزهایی می گوید که حتی ممکن است آدم را از قلم به دست
گرفتن سرخورده کند: « هر نویسندهای موقع نوشتن باید مطمئن
باشد که از سروانتس بهتر مینویسد ... ولی عکس آن او را به
پایانی بدتر از آنچه که واقعا هست، میرساند. »