من عاشق نوشته‌هاي اين ماركز لعنتي هستم
 

 

‏بهنام ناصح

گفت‌وگو با فرشاد كاميار نويسنده كتاب «كلاه مان را به احترام مرگ از سر برداريم»

آقاي كاميار! اين اولين مجموعه داستان شماست اما ظاهرا چندين سال است كه داستان مي‌نويسيد چطور توانستيد برخلاف ديگر جوانان، براي چاپ آثارتان تا اين حد خويشتندار باشيد؟
اگرچه اين نخستين مجموعه داستاني است كه از من چاپ شده اما من قبلاً هم ( سال 79) رماني به وسيله انتشارات هيرمند منتشر كردم با نام "عطر شكوفه هاي نارنج " كه اصلاً ديده نشد. دوستان نزديكم معتقدند روي جلد نامناسبي كه ناشر انتخاب كرده‌بود به رمان ضربه زده‌است البته لازم است بگويم كه در اين انتخاب خودم هم مقصرم چون نتوانستم روي حرف زنده ياد باقرزاده حرفي بزنم و اين باعث شد كه آنهايي كه بايد كتاب را مي خواندند اصلاً نگاهي به كتاب نينداختند چون روي جلد افتضاح كتاب داد مي زد كه اين رمان يك رمان عامه پسند است. خوب كسي هم كه به نحوي كه بايد و شايد مرا نمي شناخت. آن زمان هم كه مثل حالا فضاي اينترنت در اختيارم نبود كه بخواهم با نقد و غيره خود را معرفي كنم پس نتيجه اين شد كه رمان اصلاً ديده نشد.
در واقع شروع جدي نويسندگي ام از همان اسفند 76 بود كه شروع كردم به نوشتن " عطر شكوفه هاي نارنج. البته بايد بگويم كه از اواسط دهه شصت تا حدي وسوسه نوشتن در وجودم لانه كرده بود وشايد بعضي از ايده هايي كه در همان سالها در ذهنم جاخوش كرده حالا داره تبديل به قصه مي‌شود؛ نمي دانم.

همان‌طور كه از نام مجموعه و عناوين داستان‌ها بر مي‌آيد مضامين آنها با مرگ آميخته است. آيا مرگ موضوعي‌ است كه تا اين حد ذهن شما را مشغول كرده‌است؟
واقعيت اين است كه مرگ در ذهن من شبيه يك هيولا نيست حالا چقدر موفق شده‌ام همين حس را در داستان‌هايم منتقل كنم، نمي دانم . جداي از اين مسئله من توي اين قصه‌ها فقط از مرگ حرف نزدم از خيلي چيزها حرف زدم حالا موفق بودم يا نه اين را هم بايد از كساني كه كتاب را خوانده اند پرسيد به ويژه از خوانندگان حرفه اي ادبيات كه عادت دارند مو را از ماست بيرون بكشند . اما اينكه آيا مرگ ذهن مرا به خودش مشغول كرده يا نه بايد عرض كنم كه من بدون آنكه مثل خيلي‌ها لذت زندگي كردن را نكوهش كنم از مرگ نوشته‌ام و باز هم خواهم نوشت. در همان رمان عطر شكوفه‌هاي نارنج شخصيت اول رمان كه مهيار نام دارد در انتهاي داستان تصميم به خود كشي مي گيرد با يك برنامه قبلي در يك شب طناب دارش را بر بالاي يك درخت انجير سياه شش متري مي آويزد اما در آخرين لحظه منصرف مي شود از درخت پايين مي آيد بعد يادش مي آيد كه طناب دارش آن بالا دارد تاب مي خورد دوباره بر مي گردد طناب را از شاخه درخت وا مي كند اما اين‌بار كه زندگي را انتخاب كرده بگونه اي مسخره مرگ او را شكار مي كند خيلي راحت ليز مي خورد و از درخت شش متري سقوط مي‌كند و توي يك ماليخولياي پيش از مرگ داستان تمام مي شود. اين يك نوع نگاه به مرگ بود حالا هم در خود داستان " كلاه مان را به احترام مرگ از سر برداريم " يعني در همان قصه آخر من سعي كردم با يك فلسفه ي خيامي به زندگي و مرگ نگاه كنم مرگ نزديك است و شخصيت اصلي قصه اين را مي داند و تلاش مي كند تا پيش از رسيدن مرگ باقي مانده ي زندگي اش را آن‌گونه كه دوست دارد و برايش لذت بخش است به پيش ببرد و خوب البته گه‌گاهي هم حسرت روزهايي را مي خورد كه ديگر وجود ندارد تا يك بار ديگر حسرت خوردني اين‌گونه را تجربه كند خوب اين‌هم يك نوع نوشتن در مورد مرگ است . و باز هم از مرگ نوشته ام مثل داستان كوتاه " ناجي در گور " يا رماني كه چندي پيش تمام كردم بنام " جوانمرگان پولورو " كه بقول ما گيلك ها ( خو نام خو سر دره ) نامش داد مي زنه كه دستمايه اين داستان هم مرگ است .

برخي معتقدند كه داستان‌هاي شما از انسجام و نثر بسيار خوبي برخوردار است اما اگر دست ويرايشگري توانا بر آنها مي‌خورد شايد خيلي بهتر از اين از كار در مي‌آمد. (منظور ويرايش محتوايي است نه رسم الخط و علامت‌گذاري) آيا خود شما اين‌طور فكر نمي‌كنيد؟
بله من هم چنين اعتقادي دارم .

يكي از داستان‌هاي درخشان مجموعه «مرگ لاك‌پشت‌ها در بهار غم‌انگيز است» در حال و هواي زادگاه شما و طبيعت شمال مي‌گذرد. تا چه حد زادبوم شما در ادبيات و فضاي قصه‌هاتان تأثير گذاشته‌است؟
هر قصه اي در جغرافياي ويژه ي خودش اتفاق مي افتد و جغرافياي اغلب قصه هاي من هم همين جاهايي است كه شما اشاره كرديد اما يك چيز نبايد فراموش شود آن‌هم اين نكته‌است كه چيزي كه به يك قصه هويت مي دهد درون مايه نگاه و خلق موقعيت و پرسش و چيزهاي ديگري است كه خواننده را به نوعي در گير مي‌كند و اين آنقدرها به جغرافيا و حتي تاريخي كه قصه در آن بستر روايت مي شود ربط ندارد البته داستان‌نويس بايد دغدغه‌هاي بشري و اجتماعي و حتي فردي خود را در بستري روايت كند كه آن بستر را خوب مي شناسد و روي اين حساب من در اين فضا قصه هايم را به پيش مي برم. البته يك سري از دغدغه‌هاي امروزي را هم من در اين جغرافيا مي بينم كه براي من مهم است مثل مشكلات زيست محيطي . در داستان آشغال جمع كن مرده كنار رودخانه " گلي مار " پيرزن آشغال جمع كني است كه حين جستجوي توي آشغال‌ها ي كنار رودخانه سرش گيج مي‌رود و مي‌افتد كنار رودخانه و بدبختي هاي خودش را روايت مي كند. خوب اينجا من مي خواهم جداي ازهمه ي مسايل ذهن خواننده دقيق را متوجه اين موضوع كنم تا يك لحظه از خودش بپرسد كه چرا آشغال ها بايد كنار رودخانه روي هم انبار شود ؟ چرا رودخانه هاي گيلان بايد اين گونه مفت آلوده شوند ؟

چه نويسندگان داخلي و خارجي‌اي را در نوشتن الگوي خود قرارمي‌دهيد و يا به بيان بهتر چه نويسندگاني را مي‌ستاييد؟
هيچ نويسنده ي داخلي و خارجي الگوي من نيست اما خيلي ها هستند كه آنها را مي ستايم. نسل من بن مايه شخصيتش خواسته ناخواسته در دهه شصت شكل گرفته؛ دهه‌اي كه يكي از ويژگي هاي منحصر بفردش را من " اپيدمي خواندن " مي نامم؛ چيزي كه امروز متاسفانه از آن خبري نيست خوب اين اپيدمي خواندن من را هم از همان سيزده چهارده سالگي درگير خود كرد و خيلي زود از همه چيز خواني خود خواسته بسوي ادبيات هدايت شدم و در اين ميان خيلي از نام ها و كتاب‌ها براي من اكنون نوستالژي است مثل «همسايه‌ها»ي محمود، همه‌ي قصه هاي هدايت يا حتي «باغ بلور» مخلباف و بعد ترها «طوبي و معناي شب»، «سنفوني مردگان»، «رازهاي سرزمين من»،«شازده احتجاب» يا «باز نشستگي» محمد محمدعلي و «خشم و هياهو» و« بار هستي»،« بيگانه»،« مسخ» و... اما من فكر مي كنم بي نقص ترين و كامل ترين رمان همه ي دوره‌ها صد سال تنهايي است و من عاشق نوشته‌هاي اين ماركز لعنتي هستم گاهي فكر مي‌كنم او قصه‌اي براي نوشتن دوباره باقي نگذاشته من نمي‌دانم او كي دست از سر ادبيات بر خواهد داشت همين چند روز پيش بود كه خبر رسيد كه اين پيرمرد لب گور مي‌خواهد قصه‌ي عاشقانه‌ي ديگري بنويسد. من شيفته ي نوشته‌هاي ماركزم اما در ايران داستان‌هاي كوتاه نجدي شاهكار است و من از ميان همه‌ي آنها شيفته‌ي "سرخپوست در آستارا"هستم. پيشترها يعني توي همان دهه شصت ما پول تو جيبي مان را جمع مي كرديم و ماه به ماه مي‌رفتيم مطبوعاتي دهخداي رودسر و داغ داغ كتاب مي خريديم اما حالا چند وقت پيش رفته بودم رشت دوست داشتم "مرگ بازي " پدرام رضايي زاده را بخوانم ببينم او چه جوري به مرگ نگاه كرده اما متاسفانه كتاب را پيدا نكردم نمي دانم كتاب ها با چه مكانيسمي توي كشور پخش مي شوند البته هميشه همه چيز مربوط به كتاب اينقدر نااميدكننده نيست چون به‌طور اتفاقي دو سه روز پيش توي يك كتابفروشي كه انتظارش را نداشتم چشمم خورد به "ها كردن" پيمان هوشمندزاده و " مردي كه گورش گم شد "حافظ خياوي با اين وجود گاهي دوست دارم راه بيفتم بروم تهران حوالي انقلاب آيا آن طرف‌ها هر كتابي بخواهيد پيدا مي‌كنيد؟

آيا از اين شروع خوبي كه داشتيد احساس رضايت مي‌كنيد؟ بازتاب‌هاي انتشار اين كتاب را چطور ديديد؟
ببينيد من مجموعه داستاني منتشر كرده‌ام كه بايد مورد قضاوت قرار بگيرد من به شخصه معتقدم ما بايد در حوزه ادبيات به يك نوع تقسيم كار" آدام اسميت" ي تن بدهيم . يعني بايد ياد بگيريم كه نويسنده كار خودش را بكند و منتقد هم كار خودش را. من پيشاپيش از هر نقد مثبت يا منفي كه بر اين مجموعه نوشته شود استقبال مي‌كنم البته بايد به ياد داشته باشيم كه نويسنده يا خالق هر اثر ادبي يا هنري لزوما نبايد آدم خيلي با سوادي باشد اما منتقد هر اثر ادبي و هنري حتما بايد آدم خيلي با سوادي در آن حوزه باشد .

قصد شركت در مسابقات ادبي معتبر داخلي را نداريد؟ اصولا تا چه حد به اين مسابقه‌ها اعتقاد داريد و فكر مي‌كنيد در كارتان تأثير مي‌گذارند؟
كتاب بيرون آمده حالا هر مسابقه‌ي ادبي كه مايل باشد آن‌را رصد خواهد كرد ولي به شخصه كتاب را اين طرف آنطرف نخواهم فرستاد البته رمان " جوانمرگان پولورو " را به دلايلي كاملا شخصي براي مسابقه ادبي والس ارسال كردم . من معتقدم كه مسابقه ها و جوايز ادبي مي توانند به رونق كتاب و كتابخواني كمك كنند كما اينكه چنين نقشي را نيز تا كنون ايفا كرده‌اند و من بشخصه به اين جايزه ها براي رونق و جنب و جوش فضاي ادبي معتقدم حالا چه بخواهند به كتابم جايزه بدهند و چه ندهند. اما در جواب اين سوال كه آيا اين جايزه ها روي كارم تاثير دارند يا خير، بايد بگويم نه. چرا كه نوشتن اصولا براي من خيلي جدي تر از جايزه بردن يا نبردن است .

توجه‌اي كه به اين مجموعه داستان‌ شده‌است آيا اعتماد به نفس‌تان را آن‌قدر بالا برده‌است كه كتاب بعدي را با فاصله كم‌تري منتشر كنيد يا اين‌كه برعكس وسواستان را زيادتر كرده؟
پيش از آنكه كتابم از زير چاپ بيرون بيايد " جوانمرگان پولورو " را آماده داشتم البته جوانمرگان پولورو براي خودش داستاني دارد كه يك وقت ديگر در موردش شايد چيزي بنويسم .اما با وجود آنكه تصميم داشتم چاپش كنم منتظر ماندم تا مجموعه داستانم بيرون بيايد و حالا حتما براي چاپش اقدام خواهم كرد . البته چاپ "جوانمرگان پولورو " هيچ ربطي به موفقيت و يا عدم موفقيت " كلاه مان را به احترام مرگ از سر برداريم " نخواهد داشت.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

سوگ عاقبت واقعیت

قله‌‌‌‌‌‌های رفیع ادبیات و دست‌‌‌‌‌‌های کوتاه ما

در آرزوي ميله‌هاي بي‌پرچم

شعر

داستان

من عاشق نوشته‌هاي اين ماركز لعنتي هستم

سپانلو شاعر بدي است

معرفی کتاب

ارتباط با ما