در آرزوي ميله‌هاي بي‌پرچم

 

‏بهنام ناصح

يادداشتي بررمان« زنگبار يا دليل آخر» نوشته« آلفرد آندرش»
رمان «زنگبار يا دليل آخر» با اولين كنايه‌هايش تكليف خواننده را با خود روشن مي‌‌كند؛ داستاني است با مضمون فرار. حكايت آدم‌هايي كه هر كدام به نحوي در حال فرارند و اين فرار بيش از آن‌كه مفهومي مكاني پيدا كند معنايي عميق‌ و استعاري مي‌يابد.
«رريك» بندري كوچك در آلمان حكومت نازي‌ها، بي رونق و كم توجه‌، مكاني مي‌شود كه زندگي آدم‌هاي داستان در آن شكل مي‌‌گيرد و به خاطر انگيزه‌هاي تا حدي مشابه در نقطه‌اي با هم گره مي‌خورد.
شخصيتي كه تا انتها او را با نام پسر مي‌شناسيم از ملال اين شهر كوچك به تنگ آمده‌است و همانند قهرمان داستان‌ مورد علاقه‌اش هكل بري فين دوست دارد سفر كند و از اين كه به‌جاي مي‌سي سي پي مجبور است همراه با ماهيگير بد عنقي به نام كنودسن هر روز به كناره‌هاي دريا برود، در خلوت خود كه انبار متروكه پوست‌گري است شكوه مي‌كند. از اين كه شانزده سال بيش‌تر ندارد و بدون رضايت‌نامه مادر نمي‌تواند به كشتي‌هاي ديگر و به درياي آزاد راه يابد بسيار غمگين است. قهرمان او، پدر غرق شده‌اش است كه در سوداي درياي بي‌كران جان خود را از دست داد گرچه شايع بود كه علت اقدامش مستي بوده‌.
هلاندر كشيش شهر، مردي كه يك پايش را سال‌هاي دور در جنگ با فرانسه از دست داده‌است اكنون گذشته از درد پا نگران مجسمه‌اي است كه در كليسا وجود دارد و به زودي آن را مصادره مي‌كنند. وي اگر چه تا حدي در ايمان به كار خود دچار تزلزل است اما با جديت سعي دارد اين شي‌ء را به كليسايي در سوئد برساند و براي اين كار دست به دامان كنودسن ماهيگير مي‌شود و از او مي‌خواهد علي رغم بي ايمانيش اين كار را براي او انجام دهد اما كنودسن زير بار نمي‌رود زيرا وي حاضر نيست جانش را به خاطر تكه چوبي كه به بت شباهت دارد به خطر بياندازد.
كنودسن كه خود زماني كمونيست بوده و اكنون ايمانش به حزب ضعيف شده، در جواب سوال كشيش كه آيا حاضر بود اين كار را به‌خاطر حزب انجام دهد، در دل جواب مي‌گويد هرگز. چون او ديگر بيش از هر چيز نگران حال برتا، همسر نيمه حواس پرت و ديوانه خود است. زني كه مدام اين لطيفه پر معني را تعريف مي‌كند: «در ماخناو يك نفر ديوانه‌ها را تماشا مي‌كرد كه زمستان از روي تخته پرش مي‌پريدند توي استخر خالي. بشان گفت مگر نمي‌بينيد استخر خالي است؟ ديوانه‌ها، كه دست و پاي كبود و زخم و زيليشان را مي‌ماليدند گفتند ما داريم براي تابستان كه استخر پر است تمرين مي‌كنيم.»( صفحه 16)
گرگور نماينده حزب براي گفت‌و گو با كنودسن براي همكاري بيش‌تر وي با كمونيست‌ها وارد« رريك» مي‌شود اما خود او همانند كنودسن اعتقادش را به جزميت‌هاي حزب از دست داده‌است و بيش‌تر در صدد رهايي خويش از دست وابستگي‌هاي مرامي است تا حدي كه بدش نمي‌آيد همراه گرگور به كشوري ديگر فرار كند.
بوديت دختر يهودي و نسبتاً پول‌داري است كه بنا به وصيت مادرش به اين بندر دور افتاده آمده‌است تا مگر از طريق كشتي‌هاي خارجي بتواند جانش را به سلامت به در ببرد. اما او ساده تر و بي دست و پا تر از آن است كه به اين شيوه بتواند موفق شود و اگر گرگور حضور پيدا نمي‌كرد، يا مورد سوء استفاده مهمان‌خانه‌چي قرار مي‌گرفت يا اسير دست ديگران مي‌شد.
اگر چه اين رمان مي‌توانست به خيل عظيم كتاب‌هاي ضد نازييسم، ضد فاشيسم و ضد جنگ بپيوندد اما نويسنده با جديت از اين فضاها دوري مي‌كند.گويا اين خاصيت ادبيات است كه هميشه از چيزي سخن بگوييم كه درباره آن سخن نمي‌گوييم. در تمام داستان او، نازي‌ها را «ديگران» خطاب مي‌كند همان‌طور كه در برخي مكان‌هاي ديگر مهاجمان امريكايي را «يانكي» مي‌‌ناميدند. گويا با اين كار توجه خواننده را بيش از آن‌كه به حضور حكومتي خاص معطوف كند سعي دارد كنش انسان‌ها را در مقابله با هر حكومتي كه مي‌تواند«ديگران» باشد نشان دهد. ديگراني كه ممكن است حتي مثل اين داستان از دل خود همان كشور برخاسته باشند. در معناي وسيع تر حتي مي‌توان اين ديگران را نه‌تنها به حكومت‌ها بلكه به هر انديشه‌اي كه در مقابل انسان مي‌ايستد اطلاق كرد از اين رو مي‌توان آلفرد آندرش را نويسنده‌اي به تمامي انسان‌گرا دانست. وي در اين داستان همان‌قدر كه از نازيسم تبري مي‌جويد، كمونيسم و هر انديشه جزم‌گراي ديگري را كه در مقابل انسان قد علم مي‌كند ، به چالش مي‌كشد و خود از زبان گرگوربه وضوح مي‌گويد:
« ما در دنيايي زندگي خواهيم كرد كه درآن پرچم‌ها همه كهنه پاره‌هاي مرده‌اي خواهند بود. بعدها زماني، زماني بسيار دور شايد، برسد كه پرچم‌هاي تازه‌اي پيدا شود، پرچم‌هاي اصيل، ولي گمان مي كنم شايد بهتر باشد كه ديگر هيچ پرچمي افراخته نشود. آيا ممكن است كه آدم در دنيايي زندگي كند كه درآن ميله هاي پرچم خالي بمانند؟» (صفحه 113)
نويسنده با كنايه‌هاي فراوان سعي دارد اين مفهوم را القا كند كه بايد از ديگران گريخت؛ چه اين ديگران نازيسيم باشد و چه در ذهن آدم‌ها؛ چه برج‌هاي سرد و تاريك كليسا باشد چه نورافكن‌هاي گشت‌هاي دريايي كه فراريان را واكاوي مي‌كند.
«بادبان‌هاي آزادي، تا در باد پت پت‌كنان به ميان درياي آزاد برود، تا جايي كه دكل‌هايش عاقبت از برج‌هاي كليساهاي رريك، كه در دور دست بندگي ناچيز جلوه كنند بلندتر گردند.» (صفحه 51)
از ياد نبريم كه گرگور با تمام تفاوت فكري‌اش با كشيش با ديدن مجسمه، تصميم به نجات آن از دست ديگران مي‌شود چرا كه برخلاف گفته كنودسن، آن يك بت نبود بلكه جواني را در حال مطالعه نشان مي‌داد، جواني كه به قول گرگوراراده اين را

اگر چه اين رمان مي‌توانست به خيل عظيم كتاب‌هاي ضد نازييسم، ضد فاشيسم و ضد جنگ بپيوندد اما نويسنده با جديت از اين فضاها دوري مي‌كند.گويا اين خاصيت ادبيات است كه هميشه از چيزي سخن بگوييم كه درباره آن سخن نمي‌گوييم
داشت كه هر لحظه كه دوست داشت كتاب را ببندد و به دنبال كارش برود. در واقع مفهومي انساني، كشيش و گرگور را به هم پيوند مي‌دهد. همان رابطه‌اي كه ممكن است بين كشيش و دختر يهودي، گرگور بي‌مذهب با يوديت و.... ايجاد شود. رابطه‌اي كه از گفت‌و گوي دو انسان فارغ ازعقايد و مرامشان جريان مي‌يابد.«]كشيش گفت[ كليسا ميعاد كساني نيست كه به خدا اعتقاد ندارند. گرگور گفت خدا يا غير خدا مهم نيست. مهم آن است كه انسان‌ها با هم روبرو شوند و حرف بزنند. عنقريب ديگر هيچ جايي پيدا نمي‌شود كه مردم در آن با هم حرف بزنند. هر چه هست فقط براي "ديگران" خواهد بود.» ( صفحه 67)
مجسمه، گويا نمادي از جنس اين گفت‌و گوي بشري است «آندرش» در انتهاي كتاب ‌(البته متاسفانه كمي شعاري) به خصوصيت اين مجسمه اشاره مي‌كند:«...ظاهرش نشان مي‌دهد كه همه‌ كتاب‌ها را مي‌خواند، نه؟
پسر گفت نه، فقط كتاب مقدس مي‌خواند. براي همين است كه در كليسا گذاشته بودندش.
بله، در كليسا فقط كتاب مقدس مي‌خواند. ولي توي قايق كه بود نگاهش كردي؟
بله!
آن‌جا كه بود كتاب ديگري مي‌خواند. متوجه نشدي؟
يعني مثلا چه كتابي؟
يوديت گفت هر كتابي كه بگويي! هر كتابي كه بخواهد. و چون هر كتابي را كه مي‌خواست مي‌خواند مي‌خواستند زنداني‌اش كنند. به هيمن دليل بايد به جايي برده شود كه هر قدر كه بخواهد كتاب بخواند!» (صفحه 182)
آرمان‌هاي بشري نقطه اشتراكي است كه به رغم سرخوردگي‌هاي اعتقادي، شخصيت‌هاي اين رمان را به مبارزه‌اي ديگر گونه رهنمون مي‌شود از اين رو شايد بتوان اين داستان را از زمره داستان‌هايي دانست كه به پاياني خوش خاتمه مي‌يابند اگر چه برخي از آن‌ها كشته‌ مي‌شوند بعضي ناكام در عشق و گروهي ناموفق در ترك مكاني كه دوست نمي‌دارند برجا باقي مي‌مانند اما مي‌توان گفت تمامشان به نحوي عاقبت به خير مي‌شوند چون سرانجام از زنداني كه به دور خود تنيده بودند آگاهانه رهايي مي‌يابند و «انسان را رعايت مي‌كنند».
 

  اول صفحه



 

یادداشت

سوگ عاقبت واقعیت

قله‌‌‌‌‌‌های رفیع ادبیات و دست‌‌‌‌‌‌های کوتاه ما

در آرزوي ميله‌هاي بي‌پرچم

شعر

داستان

من عاشق نوشته‌هاي اين ماركز لعنتي هستم

سپانلو شاعر بدي است

معرفی کتاب

ارتباط با ما