نگاهى
جامعهشناختى و تاريخى به رمان «توليپ» نوشته رومن گارى ترجمه كاظم
سادات اشكورى
«هدف همواره از ما مىگريزد و دور مىشود...پس رضايتخاطر در تلاشى
است كه دنبال مىكنيم نه در وصول به مقصود.» گاندى
در سال 1980 وقتى جسد رومن گارى را يافتند، كنار آن يادداشت كوتاهى
ديدند:«عاقبت، واقعيت را بهطور كامل بيان كردم.» - او گلولهاى در
دهان خود شليك كرده بود و مرگ خود را همچون يك «هنر» رقم زده بود.
اين نويسنده كه پدرش روس و مادرش فرانسوى - روسى و خود متولد سال
1914 در ليتوانى بود، به دو زبان فرانسه و انگليسى تسلط كامل داشت-
البته فرانسوىاش بهتر بود.
در جنگ دوم جهانى به نهضت مقاومت پيوست و بعد از آن ديپلمات شد،
اما تا آخرين سال عمر همچنان مىخواند و مىنوشت و با نامهاى
دوگانهاش -رومن گارى- و اميل آژار - برنده جوايز مختلفى شد؛
نامهاى كوچك مستعارى كه به روسى «سوزش» و «شراره» معنى مىدهند.
شايد زندگى اين نويسنده طبق گفته و آرزوى مادرش (كه تو يا ويكتور
هوگو مىشوى يا هيچكس) رقم نخورد، اما جهان داستانى او به دليل
تأكيد بر عظمت انسان، همواره در ادبيات بشرى اعتبار خود را را حفظ
خواهد كرد. «بادباكها» و «درپيش رو»، پيچيدگى سادهترين انسانها
و در عين سادگى پيچيدهترين آنها را براى ما بازنمايى مىكنند.
«ميعاد در سپيدهدم»، «خداحافظ گارى كوپر»، «سگ سفيد» و داستان
كوتاه تكاندهنده و درخشانش «كهنترين داستان عالم» نه به اين دليل
كه مدتها در خاطر خواننده باقى مىمانند، بلكه بهعلت نگرش
انسانگرايانهاش، خصوصاً نسبت به رنج بشر، جزو آثار ماندگار
شدهاند.
رمان توليپ كه دومين اثر رومن گارى (1946) است، غمنامهاى براى
«آرمانها و ايدهآلهاى تحققنيافته» است كه گرچه در لايه اول و
ظاهر متن، تلخ و دردناك نيست، اما مضمون آن و بهويژه
پايانبندىاش يادآور اين نكته است كه عصر «صليبها و رهبران»
بهسر آمده است؛ هرچند كه بشر در پارهاى موقعيتها شديداً به آنها
نياز داشته باشد.
اين بدبينى بىترديد با وضعيت جهانى همخوانى داشت. پيش از شروع جنگ
دوم جهانى، احزاب دمكرات، كارگرى، سوسياليست و ليبرال از در مدارا
و تساهل با هيتلر درآمدند و پيمان شوم و ننگين استالين و هيتلر، كه
توسط وزراى خارجهشان، مولوتف و ريبنتروپ در سال 1939 به فرجام
رسيد، آغازگر كابوس وحشت و رنج تصورناپذيرى بود؛ با اين ايده كه
لتونى، استونى، ليتوانى و فنلاند و نيمى از لهستان به شوروى داده
شود و بقيه اروپا به فاشيسم سپرده گردد.
سياستمداران جهان حتى به فيلم «ديكتاتور بزرگ» چارلى چاپلين و
هشدارهاى كسانى همچون استفان تسوايگ و كارل ياسپرس توجه نكردند.
بنابراين از ديد رومن گارى اروپا و آمريكا نمىتوانستند خاستگاه
آرمانگرايان جديد باشند. با اينحال او اين آرمانگرا را براى
داستان خود از اروپا برمىگزيند، منتها با انديشههايى به كلى
شرقى، كه مىتوان آن را برگرفته از آراى گاندى و تا حدى سرزمين چين
دانست. البته در لايه اول متن فقط بخشى از اين الگوبردارىها قابل
تشخيصاند؛ زيرا كل متن كولاژ تردستانهاى از نقيضهپردازى(پارودى)
و نظيرهسازى طنزآمير (برلسك) است كه نهتنها از متون قبلى
(واقعيتهاى داستانى)، بلكه از واقعيتهاى واقعى [ جهانى ] برگرفته
شدهاند. روى مكان تأكيد خاصى شده است و جابهجايى آن، باعث شده كه
عملاً «تاريخ» وارد روايت نشود و رمان از نوع «تاريخ مصرفدار»
فاصله بگيرد.
شخصيتها، رويدادها، ديالوگها و كنشها، همه و همه سادهاند و
ساده هم روايت مىشوند، اما خواننده بهراحتى درمىيابد كه اين
عناصر ساده و مناسبات ساده ميان شخصيتها، معناى خاصى را پديد
مىآورد.
در سال 1946، توليپ، مهاجر بيكار اروپايىِ مقيم آمريكا، درحالى كه
خود دهها مشكل كوچك و بزرگ در محله هارلم دارد، به جامعهاى
مىانديشد كه بر اركان احترام به شخصيت انسانها، عدالت و شفقت
بنياد شده باشد. او با مسائل ابتدايى زندگى مدرن - مثل مسواك زدن و
اصلاح صورت - چندان كنار نمىآيد، اما در دنياى تخيلىاش به اين
فكر است كه با توسل به اعتصاب غذا، به فقر و ستمى كه بر
سياهپوستها مىرود، اعتراض كند. عمو»نات» پيرمرد سياهپوستى كه از
خردمندى عاميانهاى برخوردار است، عامل تعادل و ميانهروى اوست،
اما وقتى توليپ، بدبختى و ادبار بشر را متوجه سفيدپوستانى مىداند
كه در ماهيت خصلتى فاشيستى (نازى) دارند، او را به درايت و تعقل
دعوت مىكند. گويى آرمانهاى دستنيافتنى توليپ و فرزانگى عمونات
برآيندى است كه بايد پروسه عدالتگسترى را به پروژهاى تحققيافته
تبديل سازد. حضور عموناتِ سياهپوست و روزنامهنگاران سياهپوستى
كه روزنامه «صداى ملل» را منتشر مىكنند، رديهاى است بر اين نظر
امپرياليستى نويسنده انگليسى روديارد كيپلينگ كه «رنگينپوستها را
تخم و تركهاى مىدانست كه مىبايست از جانب نژاد برتر اروپايى
هدايت شوند.» كيپلينگ در كتاب «وزنه مرد سفيد» به صراحت مىگويد:
«فشار مرد سفيد را برداريد. بهترين را از ميان خود به آنجا
بفرستيد، پسران خود را وقف تبعيد كنيد تا نيازهاى آنهايى را كه
اسير ما هستند، برطرف كنند.»
اين ديدگاه كه بيشتر سياسى (و بهطور مشخص امپرياليستى) است تا
ادبى، در رمان توليپ با هنرمندى تمام به بازى گرفته مىشود تا نشان
دهد كه آرمانهاى دهه 1940 از قضا به »مسافرى تعلق دارند كه در
كوپه درجه سه نشسته است و آنجا هم زيادى تلقى مىشود.» - يعنى شخص
گاندى.
مردم به اعتراض توليپ پاسخ مثبت مىدهند و دور او حلقه مىزنند.
توليپ در معرفى خود به ديگران، بر سر خود خاكستر مىريزد، خويشتن
را سفير فوقالعاده »دنياى جديد» مىخواند. برخلاف تصور حضار،
توليپ نه ديوانه است نه مردمفريب و پرت و پلاگو. او »تمدن را در
گذشته» مىبيند و نه در حال كه آكنده از تهيدستى، گرسنگى،
بىعدالتى، تبعيض و خشونت است و براى نمونه بچههاى سياپوست را از
بازى در پارك محروم مىكند.(در رمان سگ سفيد نيز همين موضوع ديده
مىشود)
اولين پرسشى كه به ذهن خواننده خطور مىكند، اين است كه چرا آدم
آرمانگرايى مثل توليپ از آمريكاى دويست ميليونى و پيشرفته و با آن
خيل عظيم انديشمند و فرهيخته انتخاب نشد؟ آيا نويسنده ناخودآگاه
خواسته است اتوپياى اروپايىها (توماس مور انگليسى، اوگوست كنت
فرانسوى، كارل ماركس آلمانى) را به ما يادآور شود؟ ضمن اينكه
مىبينيم آرمانگرايى توليپ آميزهاى است از همه اينها بهعلاوه
شخصيتهاى واقعى-افسانهاى همچون گاريبالدى ايتاليائى، اگمونت
هلندى، ويلهمتل سويسى؟ چرا رفتار توليپ بيشتر رفتار گاندى است؟
چرا نشانههايى از مشابهت بين توليپ و امضاءكنندگان بيانيه استقلال
آمريكا، جرج واشنگتن، جفرسون و شخصيتهايى همچون توماس پين و حتى
رهبران جنبش اول ماه مه سال 1886 آمريكا وجود ندارد؟ و چرا توليپ
از حزب و حزبگرايى دورى مىكند و خيل عظيمى را كه دورش جمع
شدهاند، در يك حزب يا سازمان متشكل نمىكند؟ آيا او هم به اين
نتيجه رسيده است كه هر گونه حزب و تشكيلاتى مساوى است با فاشيسم؟ و
چرا زبان او بهتر و قوىتر از زبان و كلام قدرتمندان مردم را جذب
مىكند؟
به هر حال مكان داستان (آمريكا) و سطح بالاى توليد و تكنولوژى آن
از يكسو و چاذبههاى عقايد (يا بهتر بگويم كلىگويىها) و
فرضيههاى يك غريبه تناقضى پديد مىآورد كه نمىتوان به سادگى از
آن گذشت. اميل دوركيم معتقد بود كه «در جامعه ساده بهدليل شباهت
نقش افراد و گروهها، علت حضور انسانها در اين يا آن مكان معلوم
مىگردد. در چنين مكانى تعامل اين افراد را مجموعه منسجمى از
هنجارهاى اخلاقى تنظيم مىكند كه بايد آن را »همبستگى مكانيكى»
ناميد. اما در جوامع مدرن، انسانها از طريق تفاوتها و وابستگى
متقابل عملكردهاىشان با يكديگر در ارتباطاند، اخلاق مشترك در ميان
آنها شكل ارزش انتزاعى و تعميميافته به خود مىگيرد و نه هنجارهاى
مشخص رفتارى. اين رابطه، همان همبستگى ارگانيك است.»(نقل به معنى)
بديهى است كه اگر در جامعه ساده، زبان بيشتر خصلت عاطفى داشته باشد
(افسانه، قصه،...داستان، ادبيات شفاهى) در جامعه مدرن زبان، هم
رويكردى ارجاعى (علمى) و هم رويكردى عاطفى (ادبيات و هنر) دارد.
حتى ماكس وبر در رساله
رمان توليپ كه دومين اثر رومن گارى (1946) است، غمنامهاى براى
«آرمانها و ايدهآلهاى تحققنيافته» است كه گرچه در لايه اول و ظاهر متن،
تلخ و دردناك نيست، اما مضمون آن و بهويژه پايانبندىاش يادآور اين نكته
است كه عصر «صليبها و رهبران» بهسر آمده است؛ هرچند كه بشر در پارهاى
موقعيتها شديداً به آنها نياز داشته باشد
مشهورش «اقتصاد و اجتماع» نشان داد كه
ساختار كشورهاى شرقى (بهطور مشخص چين و هند) براى تكوين
سرمايهدارى مناسبتر بودند، اما همان اخلاق مشترك مبتنى بر مذاهب،
مانع پديد آمدن الگوهاى سرمايهدارى شدند. از اين اشارات حاشيهاى
مىخواهيم به اين نتيجهبرسيم كه آيا حضور توليپ در آمريكاى
ثروتمند و بسيار پيشرفته پارادوكسى نيست كه نويسنده بايد آن را به
لحاظ روانشناختى و جامعهشناختى حل كند؟ متن به ما پاسخ مىدهد: به
توليپ «مهاتماى سفيد» لقب داده مىشود. اگر گاندى فقط با عنوان
مهاتما (روح بزرگ) شهرت مىيابد، نويسنده براى فاصلهگذارى و نيز
آشنازدايى، عنوانى را انتخاب مىكند كه ضمن واقعى بودن، از نوعى
طنز كلامى هم برخوردار است. جنبش توليپ »دعا براى فاتحان» نام
دارد، حال قرار است اين فاتحان چه چيزى را فتح كنند، مشخص نيست؛
شايد واژههاى كلى عدالت و فقرزدايى را، اما بههر حال آنها
تودهاى عميقاً و دقيقاً پوپوليستىاند- يعنى شكلى از فعاليتهاى
سياسى و اجتماعى در صورتبندى توسعهنيافته در دوره اضمحلال و سقوط
اوليگارشى. اما كدام اوليگارشى؟ اينجا هم شخص توليپ كلىگويى
مىكند. حرفهاى او تركيب ناهمگونى از آرا و نظريات گاندى يعنى
مقاومت منفى، فاصله گرفتن از خشونت، آشوب و انتقامجويى و شيوههاى
سون يات سن يعنى نهايت استفاده از مذاكرات و ديالوگ، و روشهاى
مائو تسهدونگ؛ خصوصاً جايى كه توليپ شورش و طغيان را تنها راهحل
برقرارى عدالت مىخواند و خواننده ياد اين حرف مائو مىافتد كه
زمانى گفته بود:«تمام تاريخ را مىتوان در يك سطر خلاصه كرد: شورش
مردم بر حق است.»
به هر حال نوسان توليپ بين دو قطب خشونت و ملايمت كه به خوبى هم
تصوير مىشود، بيانگر ناپايدارى انديشه اوست. البته وزنه گرايش او
به گاندى سنگينتر است؛ چنانكه بهشكل نمادين هم، مثل گاندى پارچه
سفيدى روى خود مىاندازد، پشم ميش مىچيند، نخريسى مىكند، روزه
مىگيرد، و حتى بر سر خود خاكستر مىريزد و با برف (سفيدى) خويشتن
را تطهير مىكند. گاهى هم سكوت اختيار مىكند و حرف نمىزند. گاندى
هم هفتهاى يك روز (معمولاً دوشنبهها) اصلاً حرف نمىزد.
مىگفت:«خاموش ماندن، اكنون براى من صورت يك ضرورت را پيدا كرده
است. لب بستن از سخن گفتن، خاموش ماندن نيست، اما سخن نگفتن هم
خاموشى گزيدن نيست.»
البته حرف نزدن و اعتصاب غذاى طولانىمدت توليپ بيشتر به ژست
مىماند تا كنش يك مصلح اجتماعى. اين ژستهاى پاروديك زمانى بيشتر
مىشوند كه محافظهكاران، يعنى آنها كه خواهان تثبيت وضع موجوداند،
بهخاطر «شنيدن حرفهاى تازه» بهسرعت اين حرفها را به «سوسياليسم
ستون پنجم» نسبت مىدهند و توليپ را عاملى معرفى مىكنند كه در صدد
ويرانى توليد، مالكيت خصوصى و پيشرفت اقتصادى و اجتماعى است. كتاب
منتشرشده او را مىسوزانند و حتى از حكومت درخواست مىكنند كه او و
هوادارانش را بازداشت كند. اما مردم كه در برخى موقعيتها حركت را
بر سكوت و سكون ترجيح مىدهند، پشت سر توليپ مىمانند و به او قدرت
مىبخشند. به اين ترتيب تقابل بين محافظهكارى و كهنهپرستى از
يكسو و راديكاليسم و عدالتخواهى از سوى ديگر، بهخودى خود به
لايهاى از اين رمان تبديل مىشود. اما قدرتى كه از آن سخن گفتيم و
در اصل متعلق به مردم است، مثل هر قدرت ديگرى (چهبسا قوىتر از
همه آنها) حتى خود توليپ را دچار توهم مىكند. باورش مىشود كه با
«نيروهاى طبيعى» هم از در ستيز درآيد. اما دوره «برنادت» و
«فرانچسكو» گذشته است و كورها و عليلهايى كه براى شفا مىآيند،
معالجه نمىشوند. در اين بخش با پارهساختارى روبهرو مىشويم كه
معنايى چند لايه دارد: عمونات، محلولهاى غيرواقعى را براى شفا
مىآورد و به اين ترتيب گونهاى نقيضهپردازى [تاريخى] بهصورت طنز
نمايشى وارد روايت مىشود؛ درحالىكه توليپ حتى در مجسمهسازى، كه
نمادى از تجسمبخشى خود او بهعنوان يك «رهبر - قديس» است، ناكام
مىماند. اين ناكامى با نگارش كتابى افراطى كه سفيدپوستها را
همچون »نازىها» نشان مىدهد، جبران مىشود. اما عمونات، اين نماد
خِرَد و واقعبينى، به توليپ يادآور مىشود كه هر سفيدپوستى
نمىتواند نازى و فاشيست شود و جامعه بيشتر از شورش، به «شفقت»
نياز دارد.
عمونات و گردانندگان روزنامه »صداى ملل»، كه همه سياهپوستاند،
گوشه يا گوشههايى از عناصر تعقل و عاطفهاند و به اين ترتيب نوعى
مركززدايى و حاشيهگرايى در روايت به چشم مىخورد- همانطور كه آن
زمان بشريت در چين، هند و آفريقاى شاهدش بود.
البته توليپ هم مثل گاندى، ضعفهاى خود را انكار نمىكند. گاندى هم
مىگفت:«من از همان قماش فسادپذيرى هستم كه ضيفترين همنوعانم نيز
از آن ساخته شدهاند. من نيز مانند هر انسان ديگرى ممكن است اشتباه
كنم و گمراه شوم.»(نقل به معنى)
با اينحال توليپ اجازه مىدهد كه خيل عظيم پيروانش در برابرش سر
فرود مىآورند- عملى كه گاندى بهشدت از آن بيزار بود و همواره
مىگفت: از احساس ستايش مردم نسبت به خود جداً بيمار شدهام. اگر
بهصورتم تف مىانداختند، وضع روحىام بهتر بود.
همانند گاندى كه انگلستان سرانجام او را به رسميت شناخت، حكومت
آمريكا، شخص فرانكو در اسپانيا و حكومت انگلستان مجبور مىشوند كه
منكر وجود اين آرمانگرا نشوند. تجليل اجبارانه حكومت آمريكا از
توليپ، از جانب شهردار نيويورك، و پذيرش رهبرى روشنفكرها پناهنده
به آمريكا از سوى توليپ، عملاً به سرگشتگى او دامن مىزند و بيشتر
از پيش دچار اين توهم مىشود كه «دنيا به رهبرى با چهرهاى پاك
احتيايج دارد»
نوسان دائمى توليپ بين واقعيت و توهم، خواننده را به اين نتيجه
مىرساند كه عصيان او محكوم به شكست است و خود توليپ هم از اين امر
آگاهى دارد. با اين حال او مدام تجربه مىكند و جريان تازهاى راه
مىاندازد يا به جريان خاصى تحرك مىبخشد تا به زندگى معنا جديدى
ببخشد. كوشش توليپ براى اينكه حركتهاى اجتماعى را در دايره عمل و
انديشه خود قرار دهد، در واقع نشانگر از خودبيگانگى او نسبت به
طبقه و جامعهاش است. اعمال غيرقابل پيشبينى او، از پيامهاى
پرهزينهاش به مريدان تا تمايلش به قبول دعوت هاليوود براى ايفاى
نقش بيانگر اين است كه او مىخواهد به نياز خود براى رهايى از چرخه
اضطراب درونى پاسخ گويد و در برابر نام خود يك معنا بنويسد. آيا
اين امر شدنى است؟ حالا شايد اين حرف كليشه باشد، ولى در جواب بايد
گفت كه بهاى معنا بخشيدن به زندگى، خود زندگى است و آدمى شايد تجسم
حقيقت باشد، اما نمىتواند آن را بهطور كامل بشناسد. توليپ هم
دچار اين معضل است. او به فكر مىافتد كه همهچيز را رها كند و مثل
رابينسون كروزئه در جزيرهاى ساكن شود، اما نمىداند پرچم آمريكا
را در اين جزيره به احتزاز درآورد يا شوروى را؟ اين ترديد فقط نماد
ناچيزى از دوگانگى اضطرابآلود او است. روزه جنونآميزش هم نوعى
فرافكنى است كه با خوردن جبران مىشود؛ اما با خوردنش وارد عرصه
كاملاً تخيلى رمان مىشود و ساختمانها، طبيعت و آثار فرهنگى را
مىخورد. انباشتگىاش از حس
شرم، تحقير، بلاهت، عشق، اميد، شور و
شوق و سرانجام پاشيدن خردهنان براى جمعيت كنار پنجره و عروج به
آسمان، تمثيل محو تاريخى جايگاه رهبران آرمانگرا است. اين حذف
رواى، ما را ياد اين حرف گاندى مىاندازد كه «تنها كسى مىتواند
زندگى را از بدىها نجات دهد كه بتواند از زندگى خويش بگذرد.»
اما روايت به ما نمىگويد كه توليپ به آنچه خواسته است، رسيده است
نه؟
نكته مهم اينكه توليپِ رومن گارى ارادهاى در خور يك رهبر ندارد؛
درحالى كه يك رهبر، همانگونه كه برتراند راسل در كتاب »قدرت»
مىنويسد، بدون برخوردارى از ارادهاى قوى، نمىتواند از جايگاه
رهبرى تثبيتشدهاى داشته باشد. حتى ريچارد نيكسون گامى جلوتر
مىرود و در كتاب «رهبران» خاستگاه رهبرى و قدرت را اراده مىداند:
«هيچكس بدون ارادهاى بسيار نيرومند يا شخصيتى بسيار قوى، رهبر
بزرگى نخواهد بود.»
اتفاقاً يكى از محاسن شخصيتپردازى در شخصيت توليپ، فقدان اراده
فوقالعاده در او است، زيرا در آنصورت بايد با «مقدرات تاريخى در
پيشرفتهترين كشور دنيا» در تقابل و تضاد ملموس و محسوس قرار
مىگرفت. وقتى آرمانگرايى همچون گاندى در كشورى عقبمانده، با شليك
جهل عوام از پا درمىآيد و ارثيه سياسى - اجتماعى او در دولت نهرو
و بعد از از او با الگوبردارى از شوروى، فقر را در جامعه چندصد
ميليونى هند استمرار مىبخشد، وقتى مائو تسه دونگ »بگذار هزار گل
بشكفد» را به تحقير هنرمندان و دانشمندان استحاله مىدهد و ماترك
او به دست تنگ هسيائو پنگ مغضوب مىافتد و او هم با تز »براى گرفتن
موش مهم نيست گربه چه رنگى باشد»، به رفاه و آسايشخواهى برحق يك
ميليارد چينى جواب مثبت مىدهد، و در همانحال بر آرمانگرايى خط
بطلان مىشكد، در آنصورت فرجام توليپ در بهترين شكل، مرگ غريبانه
و سوگناكى شبيه چه گوارا مىشد - مرگى كه حقارت مرگ مسيح را تداعى
مىكند و نه شكوهمندى مرگ سقراط را.
پس، فقدان اراده فوقالعاده، چه آگانه بوده و چه ناخودآگاه، از
امتيازات رمان است. با اينحال، بهعقيده نگارنده اين سطرها، در يك
مورد اساسى كمكارى شده است و آن انگيزههاى توليپ در سطح اول يا
ظاهر روايت است كه نمود چندانى ندارد. انگيزههاى شخصيتها، از
مهمترين عناصر يك رماناند و نهتنها در جذابيت قصه تأثير دارند،
بلكه فصل مشترك پلات و خود داستان هستند و مانع از آن مىشوند كه
ارتباطهاى متن، خصلت مكانيكى پيدا كنند و خواننده فكر كند با
قطعههاى وصله و پينهشده مواجه است - هر چند در لايه دوم
بهمعناجويى شخصيتها پى برده شود.
*
سخن آخر اينكه «توليپ» به لحاظ ايدهآلگرايى، به قهرمانهاى
آندره مالرو و از حيث تنش درونى به شخصيتهاى آلبر كامو نزديكاند،
اما ماجراجويى (رفتار) آنها بيشتر به شخصيتهاى جوزف كنراد شباهت
دارند. با اينحال لازم مىدانم به نكتهاى اعتراف كنم: وقتى توليپ
را مىخواندم، با خود مىگفتم: «آيا اين مرد تكهاى از منِ
پنهانشده، منِ به پسرانده رومن گارى نيست؟ - اين ذهنيت بيشتر
ناشى از توجه به بخشهايى از كتاب «رومن گارى» نوشته دومينك بونا و
«رومن گارى» نوشته جين مارى كاتن پديده آمده است كه با مراجعه به
آنها مىتوان به كم و كيف چنين نكتهاى پى برد.