ا زپرچم استخوا ن ها یت/ پنجره ا ی می روید/ مثل هزا رکود ک تبعید
ی ا م !
1
خا نم ها / آ قا یا ن !
به سمت د روغ ها ی تا زه خوش آ مد ید
لطفا
گذ ری شبیه به قا ب ها ی با د و / آ ینه / ا ینک
با زیگرا ن به صحنه ا ند و / فنجا نی وا ژ گون
ا ز لبا ن تو / د ور و / د ور تر می شود
2
کوتا ه نمی آ ییم
تند یس مرگی عا شقا نه و
نا می که ا ز سرزمین ها ی تو
می جوشد
چه می گویی ؟
چرا غ جغر افیا و / زنی که ا ز سمت خا ک ها ی تو
بر می گرد د
3
بنویس
حلقه ها ی پنجم و / شا نه ها ی برا د ر ت
بنویس
گو زن ها ی گمشد ه و / تبسمی که
ا زبوی تو بر می خیزد
مثل ما ه آ تشنا ک و/ زخم نیلوفری بر یا د
نه / چیز ی نمی د ا نم
نگا ه کن
پیرا هن تشنه خا ورا ن و / تا بستا نی که
ا ز جمعه د ست ها ی تو می خوا ند
خا طره شهریوری به عا شقی
با خوا هرا ن د رکوچه ا ت
با تو / بزرگ و / بزرگ تر می شو یم
سطری به سا عت خستگی و /
سفری به وا ژه ها ی برید ه ا ت
بر ا ین د قیقه ها ی خفته
چرا کسی ستا ره ا ی نمی چیند
فا نوس تیغه ها ی د ریا یی ا م !
مرا ببخش
پرند ه شا ید/ عبورچشم ها ی تو بود
منحنی کلما ت و
پروا زی به د وشنبه ها ی سوزا نت
ا ز پرچم ا ستخوا ن ها یت / پنجره ا ی می روید
مثل هزا رکود ک تبعید ی ا م !
****************************************
عليرضا روشن
من و درخت و تابوت
تابوت اگر دو مرده را جاي ميداشت من آنجا می بودم كنار تو
ما بندگان ناگزيريم اما حالا كه هجران پيشاني نوشت و مقدر آدميست اين درخت كه اينك تكيه گاه توست امروز منم
جسته گريخته مي آيد
مي گذرد ماه
از شيشه هاي مانده در چهار سوي آهن
مي گذرد ماه از هوا
و پرده هاي آويخته
سايه ها روي ديوار رو به رو كبود مي شود !
سايه ها كه از بي كران تاريك
مي ترسند
دادها دوانده ام
كه شب ها برج هاي كج شده در مهتاب اند !
شاغول ها آويخته ام
از شانه هاي جهان
و جهان
دوست ندارد ماه را
كه جسته گريخته مي آيد مي گذرد
از شب
از شيشه هاي مانده در چهارسوي آهن
از هوا
و پرده ها
كه كلمات را پنهان مي كنند !
****************************************
دو شعر از بهناز ناصح
1 مهرباني کسي ديگر
خيلي شبيه به تو
باعث شد
تا تو را دوست بدارم
حتي
حالا بيشتر از او
که مي خواهد
شبيه به تو باشد مهرباني اش
2 در اين گاري فرسوده
تنها براي من
جايي نبود
براي من حتي در ته گاري هم
جايي نبود
من از پس و پشت شما حرکت کردم
با گاري ديگر
که خود مي راندمش
****************************************
حميد خصلتي(اميدگنابادي)
در مهتابي
هفت برادر را شماره مي كنم
در مهتابي
به طراوت شبان باتو
بيشتر از آنچه بداني تا هفت شمرده ام
پَلْمْ،درهزارويكشب پيرزن
تا گوشواره هاي دختركان پايين مي آيد
طعم ماه در زير دندان هاي شيري كودك ذق ذق مي كند
پانوشت:
پَلْمْ درگویش قدیم مردم خراسان به خوشه ی پروین گفته می شد
****************************************
عليرضا ذيحق
وطن
هلاک و ویران توأم ای زیبا
ای آباد بوسه ها
ای خاک !
این آویزان خون چکان را در یا ب
از دا رِ غیرت.
حتی اگر تن و جانی
شال و کلاهی نیز
بی شکاف از ضربت و سرب
هرگز نیابی.
رؤیا ی من،
غُلغُلِ عشق بود و تنپوش عطر
در گلد شت فردا ها
بی هیچ سوگجامه ای.
چاک زخم ام را
گِل بگیر
خسته از هول وهراس ام گُل وطن!
****************************************
معصومه ضیائی
مرغابیها
جای شان روی سنگها و سبزههاست و
رودخانهی وسط پارک
پرندگان دیگر هم میآیند
مرغهای مهاجر
و پرندگانی
که راه گم کردهاند
یک گله قو هم
با آنها همسایه اند
صبح و عصر
بسته به هوا
آدمهای تنها میآیند
تکیه میدهند به پل
و خیره میشوند به آنها
انگار که
مرغابی ندیدهاند.
****************************************
رضا آشفته
ميرزا رضای کرمانی اندر وصف کشتن ناصرالدين شاه
سنگ بنای تو از من است ای صاحب منصب ايرانی که ميرزای رضای کرمانی
ام و يک تير خلاص به انتقام تمام خيانت ها و جنايت های تو و پدرانت
شلیک می شود
مرا نمی کشند در غياب تو از تير خلاص دوباره ای می هراسند که منتر
توی پدر سوخته نشده ام گاهی به خيال بدانديشان بادمجان دور قاب چين
خيالی نيست و ملالی به خنده های از ته دل کريم شيره ای
او هم مصيبتی است وبال گردن ما شايد
خرده خرده در هم شود اين مصيبت بزرگ تو را حيرتی نيست و بانگی که
خود دامن می زنی به آنچه ما را به خاک سياه می نشاند
خطا نمی کنم در کشتن تو که قابيل نيستم و در لباس هابيل به
خونخواهی آمده ام
ميرزای بزرگ اميرکبير خوشنام را رگ زدی از دستان و به خونش خون خود
را شستی
تدبير تو غلط بود و من در راستی تو را و همکيشانت را سر می برم
لازم الاجرا
خط و خال هيچ لبی فرو نمی شود در تنگ چشمانم به ظلم و جور و شهوت
نامردمی شغل شماست و مردم را به باد فنا می دهيد تا زير شکمهايتان
نفس های بيشتری در رختخواب اين و آن بانوی خوش خط و خال کشيده باشد
وا حيرتا از نام و ننگ شمايان که تاريخ ايران را به گند و کثافت
کشيده ای از خوک و سگ هم بدنام تر
شليک من از تو می گذرد به فرخنده حالی
دست و پايم غل و زنجير کنيد و پای چوبه ی دارم ببريد که خوشنامم در
کردار پليد شمايان
روزگاری است که بیگانه می گوید چه تدبیری در نابودی ما خوش آهنگ
است و ما ناگزیر می مانیم در استبداد
الفبای خود بودن را باید در یک تیر خلاص آموخت به نام میرزا رضای
کرمانی در یک ریای بزرگ از به حرم شاه عبدالعظیم پا گذاشتن این
نامرد روزگار
مرا از من نکنید که شما را به نام وطن دوست می دارم در روزگاری که
نیستم و روحم می ماند در بودن بهتر شما
هر بیگانه و بیگانه پرستی ملال و نفاق را در تن و جان ما می اندازد
چاره در این است که خود باشیم به گاه دوست داشتن همگان
هویت من از من است در چهارچوب وطن به احترام این و آن بپاخیزم که
مرا در رخت خویشتن دوستر می دارند و مرا از لباس غیر منتر نساخته
اند هوشیاری تو از من است در آگاه بودن بر آنچه بر ما می گذرد
رنجی است که دخمه می شود روزهای ملال و تنهایی مرا به نام قاتل
ناصرالدین شاه
****************************************
محمد اسماعيل دخت
در سرودن تو،
قلم هميشه در جا ميزند.
و دفتر
در حيرت اين نابساماني
با دهاني گشوده
در كمند لحظه لحظه نام تو فرسوده ميگردد
و تو در انديشهام
عبوري ميشوي نامعلوم
بي آنكه كاغذي قلمي گردد.