اوفليا

 
‏م.ح.عباسپور

 
به ياد يكليا و تنهايي او و پيشكش تقي مدرسي اگر اشتباه نكرده باشم

نه اين ديوانگي نيست اوفليا . بگذار بي سلام شروع كنم . اتفاقي نمي افتد. به تو اطمينان مي دهم . تازه كسي چه مي داند شايد اتفاق هاي بد برايمان خوب تر باشد . ما از هم دوريم و تو انگار كمي دورتر. چقدر دور؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده است. چرا مي گويم ما؟ ترس از چه؟ از كسي كه از هر چيزي مي ترسد؟ اين ها چه اهميتي دارند؟ تو حتي مي توانستي اجازه ندهي من اسمت را روي داستانم بگذارم. اما غير از اوفليا چه اسم ديگري مي توانست روي اين داستان باشد؟ خوب بود اسمش را مي گذاشتم" تا بي مرگي" ،‌ يا "بي خودانگي" يا "دختر سافو"؟ هر اسم ديگري هم كه انتخاب مي كردم در چركنويس نهايي اوفليا مي شد . لابد پيش خودت مي گويي بهتر است دست بردارد از اينهه بازي كردن با كلمات . مثل پزشكي كه با اطمينان و از سر دلسوزي چيزهايي را به همراهان بيمار توصيه مي كند. اما اوفليا من به جز كلمات چيز ديگري ندارم كه با آنها بازي كنم . ايراد از من نيست باور كن . هر بار مي خواهم آنچه مي نويسم آخرين نوشته ام باشد بعد مي بينم اصلا شبيه آخرين نوشته نيست . شبيه آخرين نوشته ها هم نيست، چيزي كم دارد ، خيلي چيزها كم دارد . آخرين نوشته بايد مثل شام آخر باشد . براي هميشه در ذهن بماند. حتي بيشتر از اين، براي هميشه در ذهن ها. اين را يكجايي خواندم، درست يادم نيست، شايد در مقدمه ي يك كتاب كوچك، يا لابلاي يادداشت هاي يك نويسنده ي بزرگ يا ... اين شايد آن چيزي بود يا يكي از آن چيزهايي كه در جواني به دنبالش مي گشم ؛ اختلال حواس و فكر مي كردم بيش از هر چيز ديگري شاعريم را تثبيت مي كند اما من هيچ وقت حتي يك شاعر بزرگ هم نشدم. چون هميشه اين من بودم كه كلمات را مرتب مي كردم حال آنكه بايد اين كلمه ها باشند كه تورا بر زبان بياورند . نه تو نبايد در برابر اين واژه ها تسليم شوي. اين را هم احتمالا جايي خوانده ام كه يادم نيست. يا از زبان يك نفر شنيده ام كه به احتمال زياد او هم از جايي خوانده است كه يادش نيست يا نخواسته است به يادش بماند. غير از اينكه همه ي ارزش تو به ايستادگي ات در برابر واژه هاست و اينكه مي خواهي شاعر باشي بي آنكه هيچ وقت شعري گفته باشي و همين جمله ات كافي بود كه مرا كه در ميانه ام، درست در ميانه، براي چند ساعت و بيشتر، چند دقيقه ي بزرگ گرفتار كني. يعني گرفتار كند. مثل آنها كه در ابتداي راهند و اصلا از كجا معلوم كه من در انتها نباشم اما اگر در انتها بودم يا حتي نزديك به انتها بايد اين متن را پاره مي كردم و به تلاشهاي حقارت بار انسانها مي خنديدم و من نه تنها به تلاشهاي حقارت بار انسان ها نمي خندم بلكه هر بار با لذتي خلسه وار شروع مي كنم به خواندن چند سطر اول متن و حس مي كنم تا "دختر سافو" هيچ ايرادي ندارد و بعد از آن هم فكر مي كنم ايرادها آنقدر جزيي است كه لابلاي ريتم كلماتي چون "كتاب كوچك" و "نويسنده بزرگ" و "چيزي يا يكي از چيزها" و بازي "ابتدا، ميانه و انتها" گم مي شود .
درست تشخيص دادي اوفليا . من متاسفانه كمي سخت گيرم ، كمي زياده خواه ، كمي ديرجوش، كمي بدبين و به اندازه ي همه ي اينها نارسيس و اينها همه آن چيزهايي است كه ... آن چيز هايي است كه ... نه چيزي به ذهنم نمي رسد. وقتي چيزي به ذهن آدم نمي رسد بهتر است نقطه بگذارد . نقطه گذاشتن كار دشواري نيست . نقطه به جاي لبخند، به جاي گل، به جاي حرف، به جاي سكوت و ... به جاي خود نقطه ها كه اين همه شبيه هم اند . نقطه گذاشتن از هر كار ديگري ساده تر است . دست كم بايد با اين تكه از عقايد من موافق باشي . عقايد من . كدام عقايد ؟ همه ي حرف هاي بزرگ را ديگران گفته اند : انفجار آغازين ، تئوري تكوين، مرگ خدا ، پايان فلسفه ، پايان جهان ، پايان چه مي دانم، همه چيز . ما دير آمده ايم، كمي دير . همه چيز ته گرفته است؛ حرف ها، كلمه ها و حتي سكوت . ديگر كسي حوصله ي شنيدن كلمه هاي بزرگ را ندارد . دارم دور مي شوم . نبايد زياد دور شد . بايد به جاي آب خوردن از همان اول مي گفتيم نقطه گذاشتن . مي شد به جاي نقطه ها بعد از "آن چيزهايي است" بگذارم "روان كاوي" يا "ميل يه حضور ديگري" يا "در ديگري بودن" يا "خود ويرانگري" يا "با ديگري يكي شدن" يا ... .
چرا بعضي وقتها ذهن اين همه خالي مي شود، اين همه سفيد . اين همه ... . نقطه، باز هم نقطه . دارم زير آوار نقطه ها له مي شوم . بايد كوتاه آمد . بايد كنار كشيد . وقت هايي هست كه بهترين چيز كنار كشيدن و نگاه كردن است . كاش زود تر به اين نكته پي برده بودم . اگر بگويم از اين همه خوشبختي، از اين همه زيبايي، از اين همه زندگي خسته ام، نه باور نكن اوفليا اين ها فقط جملات اند . جمله هايي كه هيچ كدام مال من نيستند . تنها جسم من متعلق به من است- هرچند در اين ادعا خود اندكي گزافه نهفته است - تني و دست هايي آويخته و پاهايي آويخته و سري انباشته از واژه هايي كه مال من نيستند، مال هيچ كس نيستند. وديعه هاي الهي ! اين بهتر است. وديعه هايي براي سرگرم شدن انسان ها . هرچه بهتر سرگرم شدن انسان ها. پس همه چيز اين جهان روي قاعده است . وديعه هاي الهي ، آوار بي تناسب كلمات ، سري كه مدام پر و خالي مي شود ... . مي شد بگويم از اين همه فلاكت ، از اين همه نكبت . از اين همه رها شدن؛ خدايا خدايا چرا مرا رها كردي . مي شد تكه اي از زمان هم براي هميشه ازان ما باشد. اما آن مرد ناصري شايد نمي دانست چه چيز ها كه در رها شدن نهفته نيست؛ مرگ زودرس ، آلوده نشدن به آلودگي هاي زمين و عفن هم خوابگي و جاودانگي مدام . فراتر از تمام وديعه هاي آسمان و مائده هاي زمين. بي آنكه دست به دامان وا‍ژه ها شويم و اينهمه عرق بريزيم و اينهمه به فلاكت چيزي شدن، چيزهايي شدن تن در دهيم . مشكل همه ما اين است- شايد همه ما- كه جرات آن را نداريم كه چيزي باشيم و چيز ديگري نباشيم . اين جمله از من نيست اما كدام جمله از من است اوفليا ...


مهر 87

 اول صفحه



 

یادداشت

سوگ عاقبت واقعیت

قله‌‌‌‌‌‌های رفیع ادبیات و دست‌‌‌‌‌‌های کوتاه ما

در آرزوي ميله‌هاي بي‌پرچم

شعر

داستان

من عاشق نوشته‌هاي اين ماركز لعنتي هستم

سپانلو شاعر بدي است

معرفی کتاب

ارتباط با ما