
مرگ بنفشه
حسين اقباليان
مرد جوان داخل تختخواب دراز کشیده بود بیرون هوا هنوز تاریک بود و
چند ستاره ای از پشت پنجره چشمک میزدند، مرد جوان چشمهایش باز یود،
یادش آمد که تمام شب را نخوابیده است انگار منتظرکسی بود که با
چشمهای درشت امشب به خوابش آمده بود و مثل پرنده ها او را با خودش
به آسمانها برده بود، ناگهان صدایی شنید، صدای باز شدن در آپارتمان
بود، فکر کرد همسایه پایینی است که بیرون میرود اما هنوز صبح نشده
بود ، بعد صدای یک جفت پا را شنید که بالا می آمدند ، قلبش به تندی
شروع به تپیدن کرده بود، صدای پاها پشت در اتاق او متوقف شدند، سپس
در با چند ضربه انگشت نواخته شد، انگار از هر دریچه ترس هجوم می
آورد، آرام از تختخواب بلند شد، شلوارش را پوشید، پشت در آمد و
آهسته پرسید: « کیست؟!» صدای نازک دلچسبی جواب داد :« منم ! مگه
منتظر من نبودی؟!» مرد جوان انگار سالها بود که او را می شناخت. در
را باز کرد، چشمهایش پر از اشک شده بود، دلش میخواست زانو بزند و
گریه کند. در همینطور باز مانده بود و یک جفت چشم سیاه کشیده آنطرف
در منتظر بود تا مرد جوان تعارف کند، او یک دفعه پرسید:« از من
نمیخوای که تو بیام؟!» مرد جوان متوجه عملش شد، خودش را گم کرده
بود و یا شاید هم در چشمان او گم شده بود، از او خواست که داخل
شود، او داخل شد و در را پشت سرش بست.
با خودش هیچ چیزی نیاورده بود خالی و ساده آمده بود، حتی ساک
مسافرتی هم با خودش نداشت، فقط با یک جفت چشم سیاه کشیده آمده بود.
روی تختخواب نشست، بعد گفت: « مگه منتظر من نبودی؟ خب حالا نمی
خوای حرف بزنی؟!» مرد جوان همینطور ایستاده یخ کرده بود، باورش نمی
شد، اما او خودش بود، با صدایی لرزان پرسید: « کی آمدی؟ مگه نگفته
ام وقتی که میای اقلاً قبلش خبردارم کنی؟ اون دفعه قبل هم همین
کارو کردی من هم باهات دعوا کردم اونوقت قهر کردی و رفتی و دیگه
برنگشتی!» مرد جوان یکریز حرف میزد و او همینطور ساکت و آرام نگاهش
میکرد: ( وقتی که رفتی صبحش رفتم دکه روزنامه فروشی، به روزنامه
فروش گفتم میخوام آگهی بدم، روزنامه فروش گفت : آگهی چه کسی رو؟!
من هم گفتم: آگهی مرگ بنفشه رو! روزنامه فروش با تاسف نگاهی به من
انداخت و از من خواست ببینم کدوم روزنامه مناسبه تا در آن آکهی
بدم! من هم روزنامه ها را ورق زدم یک دفعه متوجه شدم که بیش از صد
تا روزنامه را پاره کرده ام، روزنامه فروش عصبانی شد و از من پول
روزنامه ها را خواست من هم پول کمی همرام بود برای همین او مثل سگ
منو مجبور کرد برایش روزنامه ها را جور کردم، کف دکه اش را شستم و
اون هر دفعه با نیشخند می گفت: حالا که فصل مرگ بنفشه ها نیست!
بنفشه ها تازه دارند از خواب بیدار میشند!)»
مرد جوان دیگر نمی توانست حرف بزند بغض کرده بود، بعد به آرامی
گفت:« اونوقت تو در فصل مرگ بنفشه ها تنهام گذاشته بودی و رفته
بودی؟!» او با آرامش نگاهی به چشمان سرگردان مرد جوان انداخت و
درحالیکه موهایش را درون چشمهای او با انگشتهایش شانه میکرد گفت:«
من که خودم نخواستم برن! اون منو بطرف خودش خوند!» مرد جوان گفت:«
ولی تو نباید میرفتی!»
ـ: « خب! حالا چی شده مگه؟ می بینی که اومدم، میشه از این حرفای
غمگین نزنی!»
مرد جوان از پنجره نگاهی به بیرون انداخت، هنوز چند ستاره ای در
آسمان داشتند به آنها نگاه میکردند، پرده را رها کرد و چشمانش را
از آسمان برگرداند و به چشمان او خیره شد، او سرش را از خجالت
پایین انداخت، آرام کنار او نشست، بعد دستهایش را در داخل دستهای
او ذوب کرد. در دستهای او میشد رگهای روشنی را دید که گویی تا حال
رنگ خون را ندیده بودند و مثل آینه شفاف بودند، دستهای او را رها
کرد بعد یادش آمد که یک دفعه هم زمستان بود که رفته بود دکه
روزنامه فروشی و روزنامه فروش تا او را دیده بود گفته بود:« باز هم
بنفشه هم مرده است و میخوای آگهی فوت بدی؟!» او لبخند زده بود و
گفته بود:« دیگه مرگ بنفشه از یادها رفته است، حالا اومدم بگم چرا
آگهی مرگ بنفشه رو دیر چاپ کردین؟!» بعد روزنامه ای را از جلو دکه
برداشته بود و به روزنامه فروش نشان داده بود که در آن نوشته بودند
( مرگ بنفشه! سینما اسکوپ رنگی ...)
روزنامه فروش تا دیده بود زده بود زیر خنده و در حالیکه او را نشان
میداد گفته بود: « دیوونه!»
***
حالا او مقابلش بود باید به او می گفت که سالها منتظرش بوده است،
لبخند کم رنگی زد و گفت: « راستش هر شب به دیدارت می اومدم، نزدیک
بود سنگ قبرها زبون باز کنند ولی از تو جوابی شنیده نمی شد!» او هم
تبسمی کرد و گفت: « چرا! همه جا باهات بودم! حتی اون لحظه که
روزنامه فروش بهت گفت دیوونه! داشتم از عصبانیت ذوب میشدم!» مرد
جوان حالا از تعجب در جایش خشک شده بود.
او از جایش بلند شد پرده را کناری زد و از پنجره نگاهی به بیرون
انداخت، بعد برگشت و گفت: « مهم نیست برای چه اومدی! داشتم از
تنهایی دق مرگ می شدم، خوبه که اومدی!» او با یک حالت تعجی گفت: «
چرا مهمه! خیلی هم مهمه!» مرد جوان گفت: « گفتم که مهم نیست، تو
حالا اومدی که پیش من بمونی، واقعا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم!» او
با حرکاتش سعی کرد که مرد جوان را متوجه حرفش کند: « چرا نمی
فهمی!؟ من اومدم امشب تو رو هم با خودم ببرم!» مرد جوان با تعجب
پرسید: « کجا؟! کجا از اینجا بهتر؟!» او حالا جلو در ایستاده بود،
با صدای دلنوازی گفت: « ساعت رو نیگا کن! زمان ایستاده است، تو
باید بیای، من میرم!» مرد جوان در حالیکه دراز کشیده بود خواست
بلند شود تا با او برود، نگاهی به ساعت انداخت ، هنوز حتی یک دقیقه
هم کار نکرده بود، یکدفعه احساس کرد که از کالبدش جدا میشود، او
داشت از خودش بلند می شد، چند قدم رفت سرش به شدت درد میکرد هنوز
قسمتی از خودش را در بدنش جا گذاشته بود، خواست برگردد اما دیگر
دیر شده بود! ...
***
مرد جوان حالا احساس آزادی میکرد او را دید که از در بیرون رفت
بدون اینکه در را باز کند، جلو در آمد هر چه کرد در باز نشد، خودش
را مثل او به در زد بعد متوجه شد که آن طرف در ایستاده است، انگار
همه جا دیده میشد حتی خودش را هم از پشت در داخل اتاق می دید که
روی تختخواب دراز کشیده بود، یک دفعه خوابش به یادش آمد، میخواست
با او برود تا اینکه او به عقب برگشت، مرد جوان تا او را دید بغض
کرد، چهره او مثل مردان خشنی بود که به جای چشمهایش دو گودی سیاه
عمیق داشتند و فقط توی قصه های پدربزرگ و مادربزرگ او را دیده بود.
حالا اگر همسایه ها بیدار می شدند ....؟!
تهران - 1378

|
|
|