سپانلو شاعر بدي است

 

‏ياسين نمكچيان
 

يادداشتي درباره انتشار كتاب «كاشف از ياد رفته‌ها» نوشته محمد علي سپانلو
45 سال از انتشار اولين كتاب محمد علي سپانلو يعني «آه ... بيابان» مي‌گذرد و در اين سال‌ها سپانلو در عرصه ادبيات معاصر ايران حضوري پررنگ داشته‌؛ حضوري كه گاه به عنوان شاعر، گاه منتقد و گاهي مترجم به جامعه معرفي شده‌است. خيلي‌ها هم از او به عنوان تاريخ شفاهي ادبيات معاصر نام مي‌برند. تمام اين القاب و چيزهاي ديگر سبب شده‌ كه همواره او و بسياري ديگر از اين دست شاعران، از تيغ‌هاي بي رحم منتقداني كه معمولاً مظلوم كشند در امان بمانند. آنها 50 سال تمام، صفحات ادبي روزنامه‌ها و مجله‌ها را اشغال كرده‌اند اما هيچ روزنامه‌اي جرأت يك نفد كوتاه منفي درباره آثارشان را نداشته‌است چرا كه نقد چهره‌اي مثل سپانلو در رسانه‌هاي روشنفكري برابر است با مخالفت با كساني كه به نوعي منتقد فضاي موجود در جامعه هستند و در بسياري موارد هم حقشان در ابعاد مختلف زندگي ضايع شده‌است اما كسي نيست به اين سوال ساده جواب بدهد كه انتشار مقاله‌اي درباره ناشاعرانگي‌هاي آثار اين دوستان چه ربطي به حرف و حديت‌هاي مطرح شده دارد.
كاشف از ياد رفته‌ها آخرين مجموعه شعر منتشر شده م.ع سپانلو است. نامي كه تكرارش، حتي علاقه‌مندان پروپا قرص شعر را به ياد هيچ سطر درخشاني از اين شاعر نمي‌اندازد مگر اينكه به مدد مطبوعات معمولاً دهن بين، بعضي‌ها باز از روي عادت بگويند: «نام تمام مردگان يحيي است». بي آنكه حتي همين شعر معروف شاعر را يكبار و فقط يكبار از رو خوانده باشند.
در كتاب 117 صفحه‌اي سپانلو 58 شعر كنار يكديگر چيده شده‌اند اما دريغ از يك شعر متوسط كه خواننده مشتاق و سرخورده شعر امروز را شگفت زده كند.
كاشف از ياد رفته‌ها كتاب بدي است چرا كه وزن شعرها به جاي اينكه يك موسيقي دلنواز را به ياد مخاطب بياورند، گوشخراشند. شعرها گزارش‌هايي كوتاه از روزمرگي‌هاي مردي است كه همان را در چهار ديواري خانه‌اش خلاصه كرده؛ نه كشفي و نه شهودي كه راوي شاعرانگي يك شاعر با سابقه باشد.
در فاصله چند ماه بعد از انتشار كاشف از ياد رفته‌ها، وقتي مخاطبان كه ديگر با توسعه تكنولوژي و ترجمه و آشنايي با شاعران برجسته دنيا، باهوش‌تر از مطبوعات و منتقدان مجيز گويند از آن استقبالي نمي‌كنند، ناشر مجبور مي‌شود به

شعرها گزارش‌هايي كوتاه از روزمرگي‌هاي مردي است كه همان را در چهار ديواري خانه‌اش خلاصه كرده؛ نه كشفي و نه شهودي كه راوي شاعرانگي يك شاعر با سابقه باشد
مسئولان صفحات ادبي رسانه‌ها بسپارد تا به حرمت موهاي سپيد يكي از آخرين بازماندگان شاعران دهه درخشان 40، دست به كار شوند.
مجله پرمخاطب و دوست داشتني‌اي( كه متاسفانه خدا بيامرز شده) عكس بزرگ شاعر را چاپ مي‌كند و با يك فونت بزرگ مي‌نويسد : كاشف از ياد رفته‌ها منتشر شد. روزنامه ديگري از نگاه شهري اين شاعر تهراني مي‌نويسد و اصلاً نمي‌داند شهر به جايي گفته مي‌شود كه آدم‌هايش با يكديگر خاطره دارند نه اين درندشتي كه تمامي عابرانش به خون هم تشنه‌اند.
هنر وقتي با استقبال مردم مواجه مي‌شود كه به نيازهاي طبيعي آنها پاسخ بدهد. مردم مجبور نيستند با چيزي سر و كله بزنند كه نه تنها از آن لذتي نمي‌برند بلكه اعصابشان را به هم بريزد. خوشبختانه دراين سرزمين آنقدر چيزهاي اعصاب به هم ريز وجود دارد كه مردم نيازي به خواندن شعر سپانلو نداشته باشند.
به دور دست خيره مي‌شوم. اندوه يادها از خاطرم مي‌گذرند و آنها به اسب‌ها شكليك مي‌كنند. زيباترين نام كتاب‌هاي شاعري است كه تنها ترجمه‌هايش به يادم مي‌آيد. مي خواهم پايان اين سطرها را با شعري زيبا از او به پايان برسانم و بنويسم دلم مي‌خواست به گذشته بر گرديد و همانگونه درخشان بنويسيد آقاي سپانلو. به حافظه‌ام فشار مي‌آورم و از خاك به رگبارها مي‌رسم. نبض وطنم را مي‌گيرم و به پاييز در بزگراه فكر مي‌كنم. خانم زمان آرام، از سرزمين من مي‌گذرد. انگار در وطن تبعيد شده‌ام. ايستگاه آخر كاشف از ياد رفته‌هاست همانطوري نيمه باز بر ميز ورق مي‌خورد. هيچ چيزي به يادم نمي‌آيد غير از همين جمله كه متاسفانه او شاعر بدي است.



 

  اول صفحه



 

یادداشت

سوگ عاقبت واقعیت

قله‌‌‌‌‌‌های رفیع ادبیات و دست‌‌‌‌‌‌های کوتاه ما

در آرزوي ميله‌هاي بي‌پرچم

شعر

داستان

من عاشق نوشته‌هاي اين ماركز لعنتي هستم

سپانلو شاعر بدي است

معرفی کتاب

ارتباط با ما