«من» در داستان و قصه

 

عليرضا عطاران

نگاهي به تفاوت‌ها و شباهت‌هاي قصه و داستان
قصه کهن‌ترین و گسترده‌ترین گونه ادبی است که بصورت شفاهی میان مردم رواج داشته و تا به امروز از نسلی به نسل انتقال یافته است. یشینه‌ای به قدمت تاریخ و زندگی جمعی انسان. اما آنچه امروز به نام «داستان» شناخته می‌شود؛ تنها به چند سده اخیر برمی‌گردد.
این دو گونه ادبی از نظر فرم و ظاهر؛ شباهت‌های فزون ـ و البته تفاوت‌هایی نیز ـ با یکدیگر دارند، اما یک وجه بنیادی و ساختاری باعث تمایز و تفکیک آن ها از یکدیگر می‌شود. وجهی که باعث شده داستان ـ در عین قالبی مشابه با قصه ـ راه خود را از آن جدا کند. در این تحلیل سعی دارم به این تمایز بپردازم. موضوعی که بسیار مهم و اساسی است و شاید بتوان گفت؛ عدم توجه به آن باعث شده آثار داستانی ایرانی ساختاری قصه گونه پیدا کند.
معمولا زمانی که از وجوه اشتراک «قصه» و «داستان» سخن بمیان می‌آید، تکیه بر عناصر: روایت، بحران، کشمکش و مواردی از این نوع می‌شود که در قصه و داستان بطور مشترک وجود دارد.
در باره وجوه تمایز نیز:بیش از هر چیز از عنصر شخصیت‌پردازی نام برده می شود.مانند اینکه در قصه شخصیت‌ها چندان پیچیده نیستند. کسانی که یا قهرمانند یا ضدقهرمان. و مهمتر اینکه؛ ارتباط شخصیت‌ها با دیگر عناصر بیشتر بر پایه تصادف و شانس یا نیروهای غیبی و خارجی وابسته است. به عبارتی نوعی تقابل مشخص و تفکیک شده میان خیر و شر وجود دارد. شخصیت‌ها خوب؛ دربست خوبند و بدها هیچ روزنی نیکی در آن دیده نمی‌شود.
در این باره هنوز می‌توان نکاتی را برشمرد، این که آن رابطه علت معلولی داستان در قصه‌ها کمتر دیده می‌شود. یا در قصه با توصیف ـ بويژه در توصیف جزییات ـ کمتر مواجه‌ایم، اما داستان بخش اصلی آن تشکیل شده از توصیف جزییاتی که نویسنده برای آن ارزش زیادی قائل است. نیز در قصه همه آدم‌ها با یک لحن با هم سخن می‌گویند؛ اما در داستان گفتگو چنان پیشرفتی کرده است که علاوه بر آنکه لحن هر شخصیتی ويژگی خودش را دارد؛ در داستان‌های نو فاصله میان نویسنده ـ راوی برداشته شده است. و با حذف تدریجی راوی ـ یا نقشی کمرنگ ـ برایش در نظر می گیرند.
هنوز مطالب دیگری می توان برشمرد. مواردی که جای ابهام و بحث مستقل دارد و بطور قطعی نمی‌توان حکم کرد که تا چه

وقتی نویسنده ایرانی سعی می‌کند؛ از قصه‌های کهن استفاده کند، حداکثر ـ با مهارت و زبردستی وافر؛ـ فرم نویی بازآفرینی می کند و آن قصه را در فرم نو می ریزد، بدون اینکه بتوانند ويژگی
داستان در آن بوجود بیاورد.
حد این موارد باعث تمایز یا اشتراک این دو گونه ادبی است. مانند اینکه در قصه بر خلاف داستان؛ هر گونه کنش شگفت‌انگیز و ناباورانه در آن وجود دارد. اما اکنون نیز داستان‌های نوشته می شود، که کنش‌های بسیار شگفت‌انگیزتری از قصه در آن وجود دارد. یا این که گفته شده؛ تخیل در قصه جنبه باورپذیر بودن آن کم است و گاه این حس باورپذیری به هیچ وجه رعایت نمی شود و به نیروهای غیبی و موجودات غیرانسانی بیش از انسان و شخصیت‌های داستانی بها می‌دهد. اما این مورد هم چندان دقیق نیست، چرا که داستان‌هایی نوشته می‌شود که جادوگری و امدادهای غیبی محور اصلی مضمون و پیرنگ آن است.
حتا داشتن پیام و مضمونی مشخص که از ويژگی های قصه است؛ اما داستان که فاقد چنین کیفیتی است و مضمون در میان سطرهای داستان پنهان است و مخاطب بصورت مستقیم و سررراست با آن روبرو نمی‌شود، نیز نمی‌تواند وجه تمایز بنیادی میان این دو گونه ادبی باشد، چرا که باید گفت؛ بسیاری از داستان‌های کلاسیک با مضمون روشن و آشکاری نگارش یافته است. تک خطی بودن قصه را نیز یکی از تفاوت‌ها برشمرده‌اند، اما این هم نباید عمده باشد. چون داستان‌هایی هستند که بصورت تک خطی نوشته شده بدون اینکه قصه محسوب شوند.
کسانی معتقدند تمایز اصلی قصه و داستان؛ در اصل واقع‌گرایی و خیال‌پردازی است. به این معنا که داستان مبتنی واقع‌گرایی و قصه بیشتر بر خیال‌پردازی استوار است. اما می بینیم در داستان‌های امریکای لاتین و آن دسته که به رئالیسم جادویی نامیده می‌شوند؛ عنصر خیال‌پردازی در آن وجه عمده است، با این وجود داستان نامیده می‌شوند.

تفاوت ساختاری میان قصه و داستان:
پس تفاوت ساختاری میان قصه و داستان کجاست؟ چه چیزی داستان «داش آکل» صادق هدایت را از قصه‌های حماسی و پهلوانی شاهنامه جدا می‌کند. چرا نویسندگان بزرگی چون بورخس و مارکز از قصه‌های کهن ـ حتا قصه‌های هزار و یک شب ـ در آثار خودشان بهره می‌برند و با استفاده از میراث فرهنگی کهن دست به خلق داستان‌های نو و ماندگار می‌زنند و ما تنها دلخوش هستیم که این نویسندگان از میراث ادبی ما سود می‌برند. و وقتی نویسنده ایرانی سعی می‌کند؛ از قصه‌های کهن استفاده کند، حداکثر ـ با مهارت و زبردستی وافر؛ـ فرم نویی بازآفرینی می کند و آن قصه را در فرم نو می ریزد، بدون اینکه بتوانند ويژگی داستان در آن بوجود بیاورد. به عبارتی حاصل کار اثری است که همان ساختار قصه را دارد اما با فرمی نو و مدرن؛ که تنها خواننده را کمی ذوق زده می‌کند.
در اینجا لازم است يادآوری کنم، گرچه نمی‌توان قصه‌های کهن فارسی [اعم از قصص دینی، عامیانه و ملی ـ حماسی فارسی] را تنها با نو کردن فرم و به صرف بکارگیری واژه ها و اصطلاحات نو و تعبیرات تازه و حتا تغییر سبک نگارش و نوشتار؛ تبدیل به داستان کرد، اما به معنا نیست که یکسره از این سرمایه غنی دل بکنیم و آن را به دست فراموشی بسپاریم.بلکه بايستی دریابیم مشکل کجاست.
در یک جمع‌بندی نهایی؛ تفاوت اساسی و بنیادی «داستان» با «قصه» در این نیست که داستان چه در نوع روایت داستانی و چه در تفاوت نگاهش به واقعیت و یا در شخصیت پردازی و مهمتر از آن درک و ارائه پیچیدگی و تناقض‌های دوگانه و گاه چندگانه شخصیت‌ها و انعکاس و بازتاب این دگرگونی؛ راه خودش را از قصه جدا می‌کند، ـ گرچه این تفاوت‌ها همگی از وجوه تمایز این دو گونه ادبی بشمار می‌رود. ـ اما تفاوت اساسی و ساختاری «قصه» و «داستان» در ناحیه‌های کانونی است. و در این میان کانون پایانی از اهمیت ويژه ای برخوردار است.
در یک تعریف فشرده؛ هر داستانی ـ و البته قصه ـ از سه ناحیه. [کانون آغازین ـ کانون بدنه ـ کانون پایانی] بوجود آمده است. و هر کدام از این کانون‌ها کارکرد و ويژگی‌های خاص خود را دارد.
بنا به گفته ارسطو؛ ويژگی‌های اصلی کانون آغازین؛ این است که قائم به ذات خود باشد. به عبارتی مستلزم اين نباشد که از پی چيز ديگری بيايد. اما در پی آن متنی است ـ ناحيه کانونی بدنه ـ که قاعدتا بايد وجود داشته باشد. ضمن اين که ناحيه کانونی پايانی برعکس آغاز؛ امری است که هميشه و يا لااقل بيشتر مواقع از پی امر ديگری ـ ناحيه کانونی بدنه ـ می‌آيد، اما در دنبال آن چيزی نخواهد بود.
از ديگر نظريه‌ها، آراء پروپ است؛ که معتقد است آغاز داستان با يک کانون ثابت و آرام مشخص می‌شود، کانونی که توسط نيرو يا نيروهايی آرامش آن برهم می‌خورد و در بدنه داستان تداخل پيدا می‌کند. در نهايت اين نا آرامی دوباره به ثبات اوليه می‌رسد، ـ يا نمی‌رسد ـ و داستان پايان می‌يابد. و همین جا تفاوت اساسی میان «داستان» و «قصه» بوجود می‌آید.
به عبارتی همه حادثه‌ها، درگیری‌ها، ناآرامی‌ها و کنش‌هایی که در کانون بدنه قصه انجام گرفته است، زمانی که این ناحیه به کانون پایانی پیوند می‌خورد؛ تأثیر بنیادی بر جا نمی‌گذارد. انگار شخصیت ـ یا شخصیت‌ها ـ نه آنهمه مصائب و گرفتاری‌ها را پشت سر گذاشته‌اند. پس زندگی به همان منوال و روال پیش از سر گرفته می‌شود و برای شخصیت‌ها ـ چه شکست خورده یا پیروز، چه موفق یا ناموفق و چه زنده یا مرده ـ با پایان قصه؛ همه چی به پایان می‌رسد و اشخاص آن چه برسرشان آمده؛ فراموش و دوباره زندگی عادی را آغاز می‌کنند. مانند بازی که آدم‌ها هر کدام توی جلد یک شخصیت رفته‌اند، و با پایان قصه از جلد آن شخصیت بیرون آمده و به زندگی عادی برمی‌گردند.
در حالی که در داستان چنین نیست. اگر در ناحیه آغازین داستان؛ نظم عادی زندگی به هم می خورد و این برهم خوردن تعادل؛ به ناحیه بدنه پیوند می‌خورد و در آن گسترش پیدا می‌کند، در ناحیه پایانی دیگر به هیچ وجه آن تعادل اولیه بوجود

تفاوت اساسی و ساختاری «قصه» و «داستان» در ناحیه‌های کانونی است. و در این میان کانون پایانی
 از اهمیت ويژه ای برخوردار است
نخواهد آمد. حتا اگر شخصیت‌ها پیروز میدان و رویدادها مثبت باشد، باز هم شاهد تغییرات بنیادی هستیم که دیگر تشابهی با ناحیه آغازین ندارد. چرا که آن کنش‌ها و رویدادهایی که در ناحیه بدنه داستان بوقوع پیوسته؛ شخصیت را چنان دگرگون کرده است که دارای منش و شخصیت دیگری شده است.
در اینجا لازم است تأکید کنم، این موضوع زمانی میسر است که خود نویسنده دارای «من» بوده باشد، که بتواند این تجربه را به شخصیت‌های داستانی منتقل کند. آنگاه ما شاهد این هستیم که این دگرگونی در «من» شخصیت داستان تأثیر گذاشته و شرایط نویی بوجود می‌آورد که دیگر هیچ تشابهی با شخصیت آغاز داستان ندارد.
از آنجا که در «قصه» اصلا شخصیت‌ها «من» ندارند، که عدم تعادل اولیه باعث تأثیراتی بنیادی در شخصیت شود. اما «داستان» حكايت دردمندي «من» آدمي است كه آن تعادل اولیهاش به هم خورده است و اکنون کیفیت تازه‌ای برایش بوجود آمده است. کیفیتی که از او آدم نویی ساخته. آدمی که به شناخت و تجربه‌ای دست یافته که تاکنون برایش ناشناخته بود.

 

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما