شيفتگي به اسطوره خطرناك است

 

‏بهنام ناصح
 

گفت‌و گوي با جلال ستاري، اسطوره شناس
بيش از نيم‌قرن تلاش در زمينه فرهنگ، مطالعه و نوشتن در باب اسطوره، نام جلال ستاري را آن‌چنان با اين عرصه در آميخته، كه محقق معاصري را نمي‌توان‌يافت كه بي مدد آثار او قدم به سرزمين اساطير بگذارد.
« چشم انداز اسطوره»،« زبان رمزی افسانه ها»،« زبان رمزی قصه های پرشور»،« رمز پردازي آتش»،‌«اسطوره و رمز»، «حالات عشق مجنون»،« افسون شهرزاد»،« پژوهشی در قصه شيخ صنعان و دختر ترسا»،« پژوهشی در قصه سليمان و بلقيس»،« گفت و گوی شهرزاد و شهريار» ، « نمايش در شرق»،« نماد و نمايش»،« آيين و اسطوره در تئاتر»،« تراژدی و انسان»،« پرده داری و شبيه سازی»،«تقليد و تماشا»،«عشقنامه هلوئیز و آبلار»، «بازتاب اسطوره در بوف كور» و «رمزهاي زنده‌ جان» تنها بخشي از آثار ارزشمند اين پژوهشگر بزرگ است.
ستاري را در 77 سالگي همچنان پويا و هوشيار مي‌يابيم در منزلي كه مملو از كتاب است و راز و رمزهاي اسطوره. برق چشمانش هنگام سخن گفتن بلوغ فرزانگي را يادآور مي‌شود و نبوغ قهرماني را كه به قلعه‌هاي سترگ اسطوره‌ راه يافته اما دربند زندان پر جاذبه آن‌ نشده‌است.

آقاي ستاري! در سال‌هاي اخيرشاهد انواع نقد ادبي بر رمان‌ها و مجموعه داستان‌ها بوده‌ايم اما به نظر مي‌رسد نقد اسطوره‌اي سهم كمتري در اين ميان به خود اختصاص داده‌است. به نظر شما علت اين امر چيست؟
شايد بتوان علت را در دشواري چنين كاري جستجو كرد.براي نوشتن يك نقد اسطوره‌اي هم بايد بر اسطوره‌ها وقوف كامل داشت و هم بايد آثاري را كه داراي ويژگي‌هاي اسطوره‌‌اي است از ديگر آثار بازشناخت كه البته چندان كار آساني‌ هم نيست. وقتي شناسايي كامل بر اسطوره وجود داشته باشد و انتخاب كتاب هم به درستي انجام بگيرد آنگاه منتقد قادر خواهد بود به نقد و تحليل درستي برسد.

پس شما معتقديد تنها برخي از آثار اين قابليت را دارند كه با نقد اسطوره‌اي مورد واكاوي قرار گيرند؟
مسلماً همين‌طور است. حتماً بايد اثري كه منقد مي‌خواهد به آن بپردازد حاوي عناصر اسطوره‌اي باشد. البته ممكن است ظاهر اثر اين را نشان ندهد. مثلا بسياري از افرادي كه رمان «كوهستان جادو» اثر توماس مان را نقد كرده‌اند گفته‌اند اين رمان، يك رمان اسطوره‌اي است اگر چه در ظاهر، داستان آن رفتن به بالاي كوه و درمان بيماري سل است اما در واقع در درون با نوعي راز آموزي و رسيدن به يك هدف والاي انساني توأم شده‌است. البته خود چنين رماني جوابگوي چنين رويكردي است و متن آن، چنين تفسيرهايي را طلب مي‌كند، در غير اين‌صورت رو زدن نقد اسطوره‌اي نتيجه‌اي نمي‌بخشيد. همان‌طور كه گفتم شناخت و تسلط بر دريافت نشانه‌هاي اسطوره‌اي در اثر، كار هر كسي نيست چون در بسياري از موارد ظاهر رمان اين خصوصيت را نشان نمي‌دهد. مثلا ميرچاالياده نشان داده كه تمام كتاب‌هاي ژول‌ورن يك معناي اسطوره‌اي دارد . او رفتن به مركز زمين و پناه بردن به جايي را كه ناف زمين خوانده مي‌شود يك مفهوم اسطوره‌اي معرفي مي‌كند.

آيا نقد اسطوره‌اي از نظر ماهوي با ديگر انواع نقد‌ها تفاوت بنيادين دارد؟
بله ، نقد اسطوره‌اي نبست به ديگر نقدها تفاوت‌هاي اساسي دارد و بيشتر با عناصري سر و كار دارد كه خارج از ذات نويسنده است. مثلاً در نقد روانشناختي منتقد بيشتر به نويسنده مي‌پردازد تا اثر. يعني منتقد در پي كشف انعكاس نفسانيات نويسنده در اثر است اما در نقد اسطوره‌اي با خود نويسنده سرو كار نداريم چرا كه ما به درستي نمي‌دانيم آن چيزي را كه مطرح مي‌كند از درون اوست يا از جايي بيرون از نفسانياتش الهام گرفته‌است. اينجاست كه بين نقد اسطوره‌اي با ساير نقد‌ها اختلاف به وجود مي‌آيد. مثلا همين مركز زمين يا ناف زميني كه مثال زده ايم ممكن است ربطي به خود ژول‌ورن و زندگي او نداشته باشد و چيزي باشد ماوراي زندگي او. براي به كار بردن نقد اسطوره‌اي بايد اسطوره‌ها را درك كرد و دريافت كه چه چيزي را بيان مي‌كنند. همچنين بايد مكاتبي را كه دراين باب صحبت مي‌كنند، به درستي شناخت. برخي معتقدند كه اسطوره زبان رمزي دارد يعني برخلاف آنچه ظاهر قصه مي‌رساند داراي رمزهايي است كه بايد آن را كشف كرد. البته براي كشف اين رمزها نياز به دانستن علوم ديگر از جمله روانشناسي است. برخي هم معتقدند كه اسطوره داراي زبان رمزي نيست و در واقع همان چيزي است كه همان كسي كه اسطوره را ساخته به آن معتقد بوده . به عقيده من هم اين است و هم آن. براي اين‌كه بعضي اسطوره‌ها به خاطر زبان رمزي‌شان ماندگار شده‌اند نه به‌خاطر قصه اسطوره‌اي‌شان. اگر آنتيگون هنوز كه هنوز است كاركرد دارد يا پرومته و ضحاك، اين به واسطه نفس خود اسطوره نيست بلكه به خاطر زبان رمزي‌شان ‌است در بيان آن اسطوره‌ها .

در نقد روانشناختي هم هميشه به روان نويسنده توجه نمي‌شود بلكه گاه روان شخصيت‌هاي داستان نيز واكاوي مي‌شود.
بله اما آن شخصيت‌ها هم منعكس كننده روان خود نويسنده هستند. البته بايد مراقب بود كه در اين زمينه اشتباهي صورت نگيرد. مثلا گاه ديده مي‌شود منتقدان تلاش مي‌كنند در تمام آثار نويسنده عقده اديپ راكشف كنند، حال آن‌كه معلوم نيست آيا واقعاً نويسنده دچار اين عقده بوده‌ يا نه. اين در واقع نقل چيزي است كه در جايي خوانده شده و انطباق آن است بر اثري كه ربطي به آن ندارد كه كار اشتباهي محسوب مي‌شود. براي همين در نقد روانشناختي بايد شخصيت نويسنده را خوب شناخت.

نويسنده بايد به طور خودآگاه رمان يا داستان اسطوره‌اي مي‌نويسد يا اين كه در ناخودآگاه او اين عناصر شكل مي گيرند و اين منتقد است كه اسطوره‌ها را كشف مي‌كند؟
مسلما يك اثر بزرگ اسطوره‌اي به طور ناخودآگاه خلق نمي‌شود. مثلا در رمان بزرگ ملويل - «نهنگ سفيد»-چه بسا نويسنده اطلاع كافي از امور اسطوره‌اي دارد اما در حين نگارش چون هنرمند است در خيلي از موارد اين مسائل به طور خودجوش وارد داستان شده‌است. اما به نظر من بعيد به نظر مي‌رسد كسي بدون وقوف از جهان اسطوره يك اثر ماندگار و جاودانه اسطوره‌اي بيافريند.

برخي معتقدند امروزه ستارگان سينما، سياستمداران، ورزشكاران مشهور و ... جاي اسطوره‌ها را گرفته‌اند و همان نقش را بازي مي‌كنند. به نظر شما آيا ناميدن چنين شخصيت‌هايي به عنوان اسطوره از سر تسامح انجام مي‌گيرد يا اين‌كه ريشه در تشابه ذات آنان با اسطوره‌ها دارد؟
اين‌كه اين روزها فراوان اسطوره پيدا شده‌است شايد به اين خاطر باشد كه مردم متوجه خود اصل اسطوره نشده‌اند و معمولا به كساني اين لقب را مي‌دهند كه از نظر آنان كاري كرده‌اند كارستان. به اين معني با يك تسامح مي‌توان گفت اين افراد اسطوره‌اي اند اما چنين افرادي ديگر خصوصيات اسطوره‌هايي مانند پرومته و... را ندارند.
در اين زمينه گاه شاهد اتفاقات با مزه‌اي هستيم. مثلاً مي‌بينيم كه نام دفتر يك معاملات ملكي‌ شده‌است اسطوره؛ در حالي كه من فكر مي‌كنم صاحب آن دفتر بدون آن‌كه متوجه مفهوم آن باشد تنها از اين نام خوشش آمده. عجيب تر از آن، شبي مشغول تماشاي تلويزيون بودم و صحبت از گراني ميوه در ميان بود. ميوه فروشي مي‌گفت چرا سيب اين‌قدر گران شده و نمي‌دانم چه اسطوره‌اي پشت سيب پنهان است!

منظورم از اين سوال اين بود كه آيا ممكن است همان ايده‌آل‌هايي كه در ذهن بشر، اسطوره‌ها را خلق كرده‌است در قهرمانان امروز هم، آن ايده آل ها را بجويد؟
بله همين طور است و بيشتر مردم در اين قهرمانان به دنبال همان ابر انسان‌‌ها مي‌گردند كه در اسطوره ها به دنبال آن بودند. اما اين به آن معنا نيست كه اين شخصيت‌ها واقعاً اسطوره باشند.

به نظر شما عصر اسطوره‌ها به پايان رسيده‌است و اسطوره‌اي‌ديگر به وجود نمي آيد؟
اسطوره به وجود مي‌آيد، اما ما غافليم كه اسطوره‌هاي جديد دقيقاً چه چيزهايي هستند. امروزه تا حدي ايدئولوژي‌ها نقش اسطوره را بازي مي‌كنند. براي اين‌كه ايدئولوژي همانند اسطوره‌ها استدلال نمي‌كند بلكه به انسان‌ها حكم مي‌كند.

پس شما معتقديد در جهان علم زده امروز، اسطوره‌ها رنگ نمي‌بازند بلكه شكل عوض مي‌كنند؟
بله، درست متوجه شديد. اگر به نام تمام ماهواره‌هايي كه به فضا فرستاده‌اند توجه كنيد، مي‌بينيد اسامي اسطوره‌اي يونان باستان‌ را با خود همراه دارند. گذشته از اين كه اين اسم‌ها را به خاطر يادآوري بزرگي و عظمت آنان به كار گرفته‌اند، بشر امروز اسطوره‌هاي ديگري هم براي خود ساخته‌است. همان‌طور كه قبلاً هم گفتم امروز ايدئولوژي‌ها همانند اسطوره‌ها عمل مي‌كنند چرا كه اين‌ها سعي مي‌كنند به جاي بشر بينديشند و مثل اسطوره‌ها هيچ‌گاه استدلال نمي‌كنند. به همين دليل شيفتگي به اسطوره خطرناك است چرا كه شما را از تعقل و تدبير باز مي‌دارد و به جاي شما مي‌انديشد. بايد اسطوره امري باشد كه درباره‌اش فكر كنيد نه اين كه آن را وحي مُنزل بدانيد و همان را به جامعه منتقل كنيد، چون در اين صورت وسيله گمراهي مي‌شود.

آيا به همين دليل است كه پيگيران مدرنيته در جامعه ، پيش از هر چيز سعي در اسطوره زدايي دارند؟
به نظر من چنين كاري نمي‌توان انجام داد و اگر هم چنين ادعايي شود باز از مقوله ايدئولوژي خواهد بود. مي‌توان گفت اگر چه فراموش كردن اسطوره‌ها غير ممكن است اما تفسير اين اسطوره‌ها و رها شدن از شيفتگي و جاذبه فوق‌العاده‌اش ممكن است؛ مثل كارهايي كه غربي‌ها انجام مي‌دهند و اسطوره را منتقل مي كنند به جامعه روز خودشان. انتقال اسطوره در ادبيات ما هم انجام گرفته است اما خلاقيت بر مبناي اسطوره چيزي است كه در اين زمينه كمي مي‌لنگيم.


باز نمود اسطوره‌ها در داستان آيا همواره به يك صورت است و چه وجوهي مي‌تواند بيابد؟
اين‌ها به فرهنگ نويسنده و محيطي كه در آن زندگي مي‌كند بر مي‌گردد. مثلاً ما در اسطوره‌هاي خودمان يا در ادبيات اسطوره‌اي‌مان، پرومته نداريم چون آدمي مثل او نداريم كه بر زئوس بشورد به اين دليل كه اساساً خداي خداياني نداريم. اگرهم اهورايي داريم او كمك دهنده به بشر است نه اين‌كه مانند زئوس هر چيزي مربوط به بشر را بد بداند تا به اين خاطركسي مانند پرومته پيدا شود كه آتش را از او بدزدد و... بنا براين ساخت و پرداخت اسطوره‌ها بنا به فرهنگ هر قومي شكل مي‌گيرد. اين‌كه ما همه اسطوره‌ها را داشته باشيم و همه آنها را بخواهيم به زور در آثارمان رديابي كنيم كار بيهوده‌اي است.
البته اين به اين معني نيست كه الزاماً نويسندگان ما نمي‌توانند يا نبايد از اسطوره‌هاي اقوام ديگر استفاده كنند بلكه مهم اين است كه اين كار را چگونه انجام مي‌دهند؛ اگر كار توفيق آميز باشد، برنده شده‌اند در غير اين‌صورت، اقتباس نابه‌جايي صورت گرفته است.

شما در كتاب‌ها و گفت‌و گوهايتان به تفاوت‌هاي بينادين اسطوره‌هاي مشرق زمين و اسطوره‌هاي يونان و روم به تفصيل پرداخته‌ايد. حالا با توجه به بحث زئوس و اهورا كه مطرح كرديد، راجع به شباهت‌هاي ماهوي اين اسطوره‌ها صحبت كنيد.
وجه تشابه اسطوره‌ها در اين است كه هميشه يك موجودات برتر به كمك كسي مي‌آيند تا كاري را به انجام برساند؛ كاري كه خود آن شخص، گرچه آدم برگزيده‌اي است اما به تنهايي توفيق انجامش را پيدا نمي‌كند و حتماً بايد از سوي يك مبدأ اي كه معمولاً ارباب انواع يا خدايان هستند ياري داده شود.

پس چه نوع اسطوره‌هايي مختص سرزمين ماست كه آنها را خاص و متمايز از ساير اسطوره‌ها مي‌كند؟
اسطوره ‌اي كه به فرهنگ ما تعلق دارد و مختص ماست و در فرهنگ ديگران كمتر ديده مي‌شود جدال بين خير و شٌر است . نبرد بين اهورا و اهريمن در همه جا وجود دارد اما در هيچ‌جايي مثل ايران اين امر سيستماتيزه نشده‌است. اين‌كه ما همه اسطوره‌ها را داشته باشيم و همه آنها را بخواهيم به زور در آثارمان رديابي كنيم كار بيهوده‌اي است.

با اين كه فرهنگ ما از نظر اسطوره‌اي غني است و در ادبيات كلاسيك ما از آنها زياد استفاده شده‌ اما در ادبيات معاصر كمتر شاهد به كارگيري آنان هستيم. به نظر شما دليلش چيست؟
البته اين‌طور نبوده كه اصلاً كاري صورت نگرفته باشد مثلاً در برخي از آثار آقاي محمد محمدعلي نمونه‌هاي خوبي ديده‌ام اما شايد به طور كلي علت كم كارشدن اسطوره‌ها را بايد در بي‌اعتنايي به اصل مطلب -كه همان شناخت درست اسطوره‌هاست- جستجو كرد. خوب است اين نكته را هم در نظر داشته باشيم كه اسطوره شناسي در ايران قدمت چنداني ندارد و شايد در همين 25-20 سال اخير خصوصاً بعد از ترجمه آثار ميرچاالياده اين توجه حاصل شده باشد كه قصه‌هاي اسطوره‌اي، قصه‌هاي كلثوم ننه نيستند. براي همين فرصتي لازم است تا نگاهي جدي به اسطوره شكل بگيرد. به اعتقاد من اگر زمان و توجه كافي مبذول شود آنگاه مي‌توانيم آثاري مثل «سنگ صبور» عتيق رحيمي خلق كنيم. اين رمان اثري است از نويسنده معروف افغاني كه به نظرم در نوع خودش شاهكاري است. اسطوره سنگ صبور در فرهنگ ما و افغاني‌ها مشترك است و رحيمي اين اسطوره را به زيبايي در رمانش به كار برده‌است.
عتيق رحيمي نشان داده نه تنها از اسطوره آگاهي كامل دارد بلكه زبان به كار گيري اش را هم بلد است چرا كه زبان قصه زبان هزار ويك‌شبي است و با اين كه به فرانسوي آن را نوشته‌است اما ابداً ربطي به نثر يك نويسنده فرانسوي ندارد و همين موجب شگفتي منتقدان شده است. او زباني را به كار برده است كه فرانسوي‌ها به اين زبان نمي‌نويسند. بنا براين ساختار اسطوره‌اي فارسي و شرقي را در اثرش اعمال كرده‌است كه به نظر من اين توفيق بزرگي است.

آيا مي‌توان اين طور گفت كه چون ما داستان به معني مدرن و امروزي را از غرب آموخته‌ايم از اين‌رو مي‌خواهيم با همان ساختار آنان داستان خود را روايت كنيم و همين امر موجب شده نتوانيم اسطوره‌ها را به درستي وارد چنين ساختاري كنيم؟
بله، ممكن است اين‌طور باشد و اگر اين طور باشد جاي تأسف است، چون به اين شكل ما از مبادي خود دور مي‌شويم. البته منظور من اين نيست كه به كل به دستاوردهاي داستان‌نويسي غربي‌ها توجه نكنيم و به آن تجربه‌ها پشت كنيم (كه اين غير ممكن است) بلكه منظور من اين است كه تفكر در باب فرهنگ خود و ريشه‌هاي آن همان‌قدر ضرورت دارد كه استفاده از فرهنگ‌هاي ديگر.

آن‌چنان كه ديده مي‌شود در ادبيات غرب بسياري از اسطوره‌ها از جمله اسطوره‌هاي كتاب مقدس به زيبايي در داستان‌ها رخنه كرده‌است و جا افتاده، به نظر شما چرا اسطوره‌هاي مذهبي ما نتوانسته چنين جايگاهي بيابد؟
من زماني كه روي چند داستان مذهبي از جمله «درد عشق زليخا»، « پژوهش در قصه اصحاب كهف»،«پژوهش در قصه يونس و ماهي» و... كار مي‌كردم و سعي داشتم آنان را از منظر اسطوره‌ تفسير كنم، فكر مي‌كردم اين كار در ادبيات ما ادامه پيدا مي‌كند اما متاسفانه اين‌طور نشد و دليلش مي‌تواند خيلي چيزها باشد. شايد ترسيدند، شايد نتوانستند، شايد هم نمي‌دانند با اين اسطوره‌ها چه‌كار كنند كه اين خيلي مهم است. آن‌چنان كه در بسياري از كتاب‌هايي كه با اين رويكرد خلق شده واقعاً آدم نمي‌داند كه براي چه نوشته شده‌است و منظور نويسنده از آن چه بوده. اسطوره‌ها و داستان‌هاي اسطوره‌اي براي خلق رمان و داستان در حكم مواد خام هستند؛ اين نويسنده است كه بايد با علم و انديشه و خلاقيت برود سراغ اين داستان‌ها.

همان‌طور كه در آثارتان تأكيد كرده‌ايد زبان اسطوره يك زبان علمي نيست. پس چگونه مي‌توان به ذات آنان راه پيدا كرد و آنان را تفسير كرد؟
بله، همان‌طور كه گفتيد زبان اسطوره‌ها به هيچ وجه زباني علمي نيست و براي كنكاش درآنان بايد به زبان رمز متوسل شد؛ اگر چه اسطوره شناسي خود علم به شمار مي‌آيد. در حالي كه در مملكت ما اسطوره را بخشي از ادبيات به حساب مي‌آورند و هنوز به درستي درك نشده‌ در دنيا به عنوان يك علم شناخته شده است و استادان بزرگ آن را تدريس مي‌كنند.

به نظر مي‌رسد اسطوره شناسي علم پيچيده و مجموعه‌اي از چند از علم باشد. اين‌طور نيست؟
بله. شما براي اسطوره شناسي بايد تاريخ اديان بلد باشيد، فلسفه بدانيد، تاريخ خوانده باشيد و فنومنولوژي و بسياري چيزهاي ديگر. بنابراين اسطوره شناسي مستلزم شناخت يك سري رشته‌هايي است كه كمك مي‌كند تا ذهنتان براي درك اسطوره باز شود و اين كار مستلزم زحمت و مرارت بسيار است . البته شناخت ادبيات را هم بايد به اين فهرست اضافه كرد. ادبيات، صحنه جلوه اسطوره است.
مثلاً ميرچاالياده از راه تاريخ اديان و فنومنولوژي، به مطالعه اسطوره مي‌پردازد. اين‌كار دشواري است چرا كه به جاي اين كه عقايد خود را بر انسان اسطوره باور، بار كند خود را به جاي او مي‌گذارد و جهان را از ديد او مي‌نگرد. براي چنين كاري لازم است محقق بر علوم مختلفي احاطه داشته باشد.

آن‌چنان كه عنوان كرديد يكي از راه‌هاي شناخت اسطوره، دانستن زبان رمز است. زبان رمز را چگونه مي‌توان آموخت؟
كتاب‌هاي خيلي محققانه‌اي در زمينه رمزشناسي در مكتب‌هاي مختلف وجود دارد كه با مطالعه آنها مي‌توان با اين زبان آشنا شد. مكتب روانشناسي، رمز را به طور خاصي مي‌بيند و حتي فرويد با يونگ نوع نگاهشان به مقوله رمز متفاوت است. دميزيل به رمز به شكل ديگري توجه مي‌كند و يا عرفاي ما نوع رمزي كه به كار مي‌برند متفاوت است كه اينها مستلزم شناخت كافي از هر كدام از اين مكاتب است. براي همين يك راه مستقيم و مشخص كه بتوان به شما ارائه داد تا آن را طي كنيد و رمزشناس شويد وجود ندارد، مگر اين‌كه استادان بزرگي باشند كه مكتب خود را به شما به صورت كامل بياموزند و اين امر هم نيازمند صرف وقت و تلاش زياد است. مثلاً گاستون باشلار مي‌گويد كه تمام شاعران بزرگ جهان از چهار عنصر خارج نيستند يا آبي‌اند يا هوايند يا خاكي‌اند يا آتشي. تا او به اين نتيجه برسد و بتوان آن را فرموله و تبديل به يك مكتب كند، 50 سال از عمرش صرف شد و خروارها كتاب خواند. اگر ما همين تجربيات را هم به كار ببريم بازغنيمت است. يعني حتي با همين متد و مكانيزيم شناسايي مي‌توانيم ببينيم شاعران ما چگونه بوده‌اند.

آيا شناخت از اسطوره مي‌تواند بر زندگي امروز ما هم تأثير بگذارد؟
شناخت اسطوره مي‌تواند وسيله‌اي باشد تا شما خود را از سحر و فسون آن خلاص كنيد كه اين نكته خيلي مهم است. اسطوره‌هاي ماندگار در هر دوره‌اي يك جور تعبير مي‌شوند و هيچ لزومي هم ندارد كه اين تعبيرها يكي باشند . راز ماندگاري اسطوره‌هاي مهم (كه البته زياد هم نيستند) در همين نكته است. تاكيد مي‌كنم ما نبايد خود را اسير اسطوره‌ها بكنيم چون اسارت در بند هر چيزي گمراهي مي‌آورد. من معتقدم كه عقل را بايد بر زندگي حاكم كرد كه آن هم به اين آساني حاصل نمي‌شود.

آيا سال‌ها كار كردن در زمينه اسطوره بر نگاه شما به جهان و تفسيري كه از آن ارائه مي‌دهيد تأثير گذاشته‌است؟
البته من در آن حدي نيستم كه بتوانم به تفسير جهان و آن‌چه در آن مي‌گذرد بپردازم، اما من هم از راه خودم با نگاه اسطوره‌اي دريافته‌ام كه نبرد ميان اهورا و اهريمن ماندگار است و ما بايد همه جا به اهورا كمك كنيم تا بر اهريمن چيره شود. من معتقدم اسطوره بايد تاريخمند شود. اسطوره چيزي نيست كه در دوره‌اي تمام شود و به دست فراموشي سپرده شود. تا بشر هست اهريمن و اهورا مزدا وجود دارد. براي همين ما بايد هميشه خود را براي پيكار با اهريمن برون و اهريمن درون آماده كنيم.
البته اين ديد اسطوره‌اي من به جهان است كه فكر مي‌كنم كاركرد هم دارد و آن را در تاريخ هم مي‌بينيم. اما به صورت جزئي اين طور نيست كه شيفته وار هر چيز و هر اتفاقي را با اسطوره‌ها بسنجم. البته ممكن است در خواندن برخي رمان‌ها متوجه بشوم كه دارد زبان رمزي پيدا مي‌كند اما معتقدم بيشتر اين يك دفرماسيون حرفه‌اي است؛ يعني ذهن شما به خاطر اشتغال به امري به راه‌هاي دور و دراز مي‌رود. براي همين من اين افكار را براي خودم نگاه مي‌دارم و جايي عنوان نمي‌كنم چرا كه چندان اهميتي ندارند.

با اين كه شما سال‌ها در زمينه اسطوره مطالعه كرده‌ايد و كتاب نوشته‌ايد چطور شد كه مفتون اسطوره‌ها نشده‌ايد؟
چون مقصود من از مطالعه اسطوره از ابتدا اين بوده كه درباب اسطوره بيشتر بينديشم نه اين كه مسحور آن بشوم. اگر چه در خود توانستم اين حالت را حفظ كنم اما مثل اين‌كه متاسفانه در جامعه به خاطر جاذبه غريبي كه اسطوره‌ها دارند نتيجه عكس داده‌ و شيدايي نسبت به آنان زياد شده‌است. (با خنده) گويا ازاين نظر نتوانستم توفيقي به دست آورم.

 

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما