علت عدم
گسترش و تعمیق داستانهاى پليسى در ایران از منظر جامعه شناسى و
روانشناسى
از بدو پيدايش ادبيات داستانى در
ايران، گرايش عمده نويسندگان ادبيات معاصر جدى در لايههاى مختلف
رمان و داستان كوتاه، متوجه مقولههاى چون عدالت، خرافهزدايى،
توسعه فرهنگى، ستمزدايى، پاسدارى از ارزشهايى همچون وفاى بهعهد،
شفقت، مقاومت در برابر زورگويى و نيز درستكارى بوده است؛ چه در سطح
ظاهرى روايت و چه در لايههاى زيرين آن و حتى بهصورت استعارى،
نمادين يا تمثيلى. لازم نيست خواننده تمام آثار جمالزاده، هدايت،
چوبك، احمد محمود و آلاحمد را خوانده باشد تا به اين حقيقت برسد.
بهبيان ديگر اين نويسندهها كم و بيش و ناخودآگاه، خويشتن را در
مقابل توده ستمديده يا جمعيت غريق متعهد مىدانستند. ضمن اينكه در
همان زمان و حتى پيش از آن رمانها و پاورقىهاى پرشمارى در ژانر
پليسى نوشته شده مىشدند، اما هرگز "قشر بالنده" اجتماع
(دربرگيرنده كتابخواهها) را جذب نكردند و نخبههاى فرهنگى با
اكراه از آن حرف زدند.
جرم از منظر روانشناسى و انسانشناسى، تجلى عينى تمايلات شريرانه
است. جرم، صورت عينيتيافته آن نيرويى است كه مىخواهد اضطراب و
وحشت بيافريند و يا برعكس، واكنش عملى انسانى است كه دچار دلهره و
دهشت شده است. جنايت، هولناكترين و شومترين شكل جرم است و
"وحشت"، بيشترى مىآفريند. و چون عنصر "اضطراب و وحشت"، بيانگر
وجود شر در عالم هستىاند، لذا هم خود جرم و مكان و زمان آن و هم
هوش [ماوراءطبيعى] كاشف جرم، بهعنوان ابزارى براى بيان درجه
"دهشت" به كار گرفته مىشوند. حتى استعداد و نبوغ كارآگاه "دوپن"
در آثار ادگار آلنپو براى ساختن فضاى وحشتناك به كار مىرود و نه
دستگيرى مجرم. امروزه در داستان پليسى نيروى محركه روايت يا
دقيقتر بگويم زنجيره ناپيداى علت و معلولى پلات، بسيار متنوع شده
است؛ وقوع يك جنايت، وجود يك شخصيت قابلتوجه كانونى، سرقت منجر به
كشمكش پرجاذبه، خيانت از هر نوع، انتقامجويى، حذف رقيب كه ممكن
است روايت تمهيداتش بهمراتب بيشتر از خود انجام قتل جاذبه داشته
باشد، سرقت اطلاعات و اسناد مهم مربوط به فساد مالى يا مدارك علمى
و تحقيقاتى. گرچه در شمارى از اين داستانها باورناپذيرى حاكم است
و خواننده (يا تماشاگر فيلم) بايد گاهى پيشاطلاعات و پيشدانش مغز
خود را ناديده بگيرد، اما كشش اين نوع داستانها انكارناپذير است؛
هر چند در شمار كثيرى از آنها به شخصيت زياد توجه نشود و حادثه
(اكشن) بيشتر روايت را به خود اختصاص دهد.
با اين حال مىتوان تناسب منطقى بين آنها ايجاد كرد و حتى به شخصيت
وزنه بيشترى داد. بىدليل نبود كه بورخس اين ژانر را براى
آشكارسازى پنهانىهاى بشرى "مناسبتر از ديگر ژانرها" مىخواند. بر
اساسهاى آموزههاى ماكياولى در كتاب "شهريار" كه در كمال تأسف
ژرفترين و دقيقترين لايههاى چندگانه واقعيت را براى ما توضيح
مىدهد، انسانها از خون پدرشان مىگذرند، اما از مالشان
نمىگذرند ضمن اينكه همه تشنه قدرتاند آنهم با روشهاى
توطئهآميز و رياكارانه؛ امرى كه نيچه در ترازى بالاتر، فلسفه آن
را شالودهريزى كرد.
شروع ادبيات معاصر ايران به سال 1300 شمسى (1921 ميلادى)
برمىگردد؛ زمانىكه جميع روشنفكران جهان از امثال سيدنى هوك و
آرتور كويستلر و مانس اشپربر گرفته تا امثال اينيا تسياسيلونه و
نيما يوشيج و صادق هدايت كه از سنين
جرم از منظر روانشناسى و انسانشناسى، تجلى عينى تمايلات
شريرانه است. جرم، صورت عينيتيافته آن نيرويى است كه مىخواهد اضطراب و
وحشت بيافريند و يا برعكس، واكنش عملى انسانى است
كه دچار دلهره و دهشت شده است
جوانى گرايشهاى نسبى
دموكراتيك و چپ داشتند. دغدغه اساسى اين نويسندگان كه بعدها در
ايران به رسول پرويزى، چوبك، آلاحمد، علوى و ديگران رسيد، محروميت
مردم از آزادى و نان و كار و دموكراسى و آن دسته از قوانين عام
مدنى بود كه غيابشان مردم را در محل كار و زندگى نيز تهديد
مىكرد، نه روايت فلان تاجر فرش كه بهطرز مرموزى كشته شده بود.
اين سُنت از قرن نوزدهم در خود اروپا هم وجود داشت. شاخصترين
نويسندگان، تولستوى، داستايفسكى، تورگنيف، بالزاك، فلوبر، و بعدها
تامس هاردى و هنرى جيمز توجه خود را معطوف به شخصيت و جايگاه او در
اجتماع كرده بودند. حدود سيصد سال پيش از آن هم در نمايشنامه
"مكبث" جنايت اتفاق مىافتد، اما جدا از رويدادهاى بيرونى و واكنش
شاهزادگان، كارآگاه و بازپرس و قاضى و وكيل از درون خود شخصيت مكبث
و ليدى مكبث سر بر مىآورند. در رمانهاى "جنايت و مكافات" و
"برادران كارامازوف" نيز قتل اتفاق مىافتد، و همين قتلها گره
اصلى ساختار داستان تلقى مىشوند، اما نويسنده با اتخاذ راهبرد
"كنار گذاشتن موقت گره براى شخصيتپردازى" عملاً از ژانر پليسى دور
مىشود و بازپرس در رمان اول و وكلاى مدافع و قاضى در رمان دوم
بهترتيب به چهرههاى روانكاو و شارح تاريخ و جامعهشناس مبدل
مىشوند. بعدها كه نويسندگان حقوقبگير اتحاديه نويسندگان شوروى
جايگزين اين نويسندگان مىشوند و روند كارى آنها روى آثار
نويسندگان كشور ما تأثير عميقى مىگذارد، موضوع به كلى تغيير جهت
مىدهد. بىترديد خوانندگان اطلاع دارند كه اكثريت قريب به اتفاق
نويسندگان عرصه
ادبيات جدى كشور ما در عين حال روشنفكر هم بودند؛
يعنى با جهت تحول تاريخى كشور و جهان كم و بيش آشنا بودند و وظيفه
افرادى همچون خود را مشخص كرده بودند. از منظر ناخودآگاه و خودآگاه
آنها، جنايت اصلى همان ستم حاكميت بود نه قتل يك فرد. پس بهسوى
عوامل و خاستگاه روانى و اجتماعى پديده مىرفتند نه چند و چون
عمليات پليسى. درضمن تأثير ادبيات روس را بر اين نويسندگان نبايد
ناديده گرفت؛ ادبياتى كه قوياً از ژانر ادبيات پليسى دورى مىكرد
چون طبق منطق "حزب تراز نوين طبقه كارگر" در كشور مبتنى بر مالكيت
سوسياليستى (يا از نظر ما فسادترين شكل سرمايهدارى دولتى) مردم
بهطور معمول به خاطر دستاوردهاى سوسياليسم خلاف و جنايت نمىكنند،
و افرادى هم كه ناهنجارى نشان مىدهند يا فريبخوردههاى بورژوازى
جهانىاند يا مزدور. كسانى مانند بوريس ساچكف و آونر زيس بهوضوح
اين مقوله را در حوزه ادبيات توجيه و تئوريزه هم كردند. درحالىكه
درواقع حكومت سرمايهدارى فاسد دولتى در اروپاى شرقى در لايههاى
زيرين و پنهان جنايتهايى را هدايت مىكرد بهمراتب
سازمانيافتهتر از مافيا يا جنايتكارهاى حرفهاى. در افاده اين
مدعا بد نيست نگاهى انداخت به كتابهاى "سازمان و عمل ك. گ. ب"،
"بريا"، "عاليجنابان خاكسترىپوش"، "استالين"، "تاريخ سرى
جنايتهاى استالين"، "پشت ديوارهاى سرخ"، "لنين"، "نيكلاى دوم،
لنين، استالين"، "مجمعالجزاير گولاك" و چند ده كتاب ديگر.
از سوى ديگر داستان پليسى از نظر اجتماعى اساساً (و منحصراً) در
جوامعى نوشته مىشود كه امنيت اجتماعى و عدالت، هر چند نسبى، وجود
دارد و قانون كم و بيش (چهبسا نهچندان منصفانه) حاكم است و حال
عدهاى قانونشكن، چه در ميان اغنيا و چه تهيدستان، همين قانون را
ناديده مىگيرند و خلاف آن عمل مىكنند و عنوان خلافكار به خود
مىگيرند - از يك سارق مبتدى گرفته تا جنايتكار قتلهاى زنجيرهاى.
اما در ايران بزهكارى يك قاتل در مقايسه با "مجرمان بزرگ" يعنى
وابستگان به ساختار حكومت ناچيز بوده است، لذا "ديد ِ كلان"
نويسندهها، معطوف به روايت بزرگمجرمان مىشد و نه خلافكارهاى
معمولى. جالب است بدانيم كه در آمريكاى لاتين و كشورهاى ديكتاتورى
همچون اسپانيا و پرتغال نيز وضعيت داستان پليسى شبيه ايران بود. در
آمريكاى لاتين بىشك مثل كشور خودمان ادبيات پليسى خواننده داشت،
اما كمتر نويسنده جدى، حتى غيرسياسى، بهطرف اين ژانر رفت؛ زيرا
همچون ايران ظلم و ستم قدرتمندان و ثروتمندان، تبعيض و بىعدالتى،
جنايت براى سرپوش گذاشتن بر فسق و فجور و داد و ستدهاى نامشروع
مقامات نظامى و غيرنظامى حاكم بر كشور بهحدى زياد بود كه بهخودى
خود شرارت مجرمين معمولى از نظر كيفى رتبه پنجم و ششم را احراز
مىكرد. وقتى خانواده كسانى همچون ژنرال پينوشه (شيلى)، ژنرال
آلفردو استروسنر (پاراگوئه)، رافائل لئونيداس تروخيو
مولينا(دومينيكن) وجود دارند، نويسنده دست به قلم كه مىبرد، خواه
ناخواه بهسوى رمانى با خصلتى غيرپليسى گرايش پيدا مىكند. نمونه
درخشان آن رمان "سور بز" نوشته بارگاس يوسا است كه رگههايى از
داستان جنايى-پليسى در آن ديده مىشود، اما خصلت اين رمان چهار
محورى درنهايت به امرى سياسى معطوف مىشود. اين نكته در شرايطى
تحقق مىپذيرد كه
نويسندگان آمريكاى لاتين در اساس و آغاز تحت
تأثير نويسندگان فرانسوى بودند و بهطور منطقى بايد گوشهچشمى هم
به نويسندگانى مىداشتند همچون ژرژ سمينون بلژيكى فرانسوىزبان
(خالق كارآگاه مگره)، موريس لوبلان (خالق آرسن لوپن) و نيز آلنرب
گرىيه كه به هر حال رمانهايى همچون "پاك كنها" و "جن" را خلق
كرده است كه در فضاى پليسى و جنايى جريان دارند.
در كشور خودمان نيز، وقتى مركز توطئه و قتل در مراكز قدرت بود، پس
نويسندگانى كه پيش و پس از جمالزاده ظهور كردند، جز افراد معدودى
كه از از ذكر نامشان خوددارى مىورزم، ناخودآگاه ترجيح دادند كه
تقابل فرديت با نيروهاى شر را در مناسبات اجتماعى ظاهراً هنجار
بازنمايى كنند نه در مسألهاى كه از قتل و دزدى ريشه گرفته يا به
آن ختم گرديده است. همانها اگر مىخواستند ژرفاى بيشترى از فساد و
جنايت را به دست پليس و كارآگاه هوشمند كشف كنند، ضرورتاً به مراكز
قدرت مىرسيدند. در اينجا بد نيست مثالى از سرنوشت يك رمان پليسى
درخشان (كه هنوز ترجمه نشده است و آن را براى ترجمه پيشنهاد
مىكنم) در كشور ديكتاتورى پرتغال در دوره حكومت ديكتاتورى دكتر
سالازار به ميان آورم كه حتى تراز باز هم بالاترى از داستان پليسى
- جنايى را به ما نشان مىدهد. در رمان "رود اندوهگين" نوشته
فرناندو نامورا(پرتغالى) منتشرشده در سال 1982 كارآگاه با انگيزه
كشف رمز و راز جنايت، به لايههاى عميقترى از درون جامعه و
مناسبات اجتماعى مىپردازد. بهبيان ديگر نويسنده ناخودآگاه بهجاى
ادامه رمان در ژانر پليسى، بهطور دربسته و از منظرى هنرمندانه، ما
را با جنايتها و خيانتهاى خود حكومت در شكلهاى مختلف آشنا
مىكند نه دلهدزدها و "قاتلى كه فقط يك آدم كشته است"- اين رمان
هشت سال پس از كودتاى مترقى 1974 به رهبرى ژنرالهاى دموكرات و
بركنارى دكتر مارچلو كائتانو جانشين سالازار مخوف چاپ شد.
نكته ديگر اينكه ژانر پليسى در اساس به كارآگاه خصوصى متكى است؛
چه شرلوك هولمز و هركول پوآرو باشند و چه مايك هامر، سام اسپيد يا
مارلو. اما در كشورى كه تمام قدرت به يك نهاد منحصر مىشود، كسى يا
مؤسسهاى جرأت نمىكند بهسمت كارهاى شبهپليسى (در تماس با قدرت
علنى) برود كه نويسندهاى، حتى بىاعتنا به واقعيت ِ واقعى، بخواهد
چنين داستانهايى بنويسد؛ بهويژه از اينرو كه مردم ما به دليل
فرهنگى مىخواهند حتماً يك مابهازاى واقعى هم بر روايت نويسنده
صحه بگذارد و با واژه "انگار" براى مقايسه و مقابله واقعيت واقعى و
واقعيت داستانى مأنوس نبودند و نيستند. در ضمن در جامعهاى كه به
استناد تحقيقات اقتصادى تحليلگران بيش از نود درصد ارزش افزوده
نصيب دولت مىشود (تمام صنايع و خدمات بالادستى مانند نفت، گاز،
آب، فاضلاب، حمل و نقل، آموزش، و... در انحصار دولت است ، كسى براى
شغل كارآگاهى سرمايهگذارى نمىكند چون به هر حال دفتر و منشى و
اجاره و... هزينه داشت و دارد؛ حتى اگر اين سرمايهگذارى ناچيز
باشد به دليل ريسك بالا نامطمئن است. سوم كاريكاتور شدن بعضى از
كارها در بعضى از جوامع است. دم و دستگاه خياطى براى دوخت و دوز
مانتو و مقنعه در كشور نروژ، كه حتى در شناسنامههاى اتباعش هم
اثرى از نوع دين و مذهب ديده نمىشود، در حد تأسيس مؤسسه كارآگاه
خصوصى در ايران است. تمام اين عوامل، و نيز عناصر فرعى ديگرى كه
نيازى به ذكرشان نيست، واقعيت واقعى را براى نويسندگان ما پديد
نياوردند.
اما اگر نظر شخصى خودم را در اينباره خواسته باشيد، بايد بگويم كه
بعضى از داستانهاى پليسى ايرانى كه كتابهاى درجه پنج و شش هم به
حساب مىآيند، از عناصر لازم اين ژانر برخوردارند. چند تايى را در
جوانى خواندم. يادم هست زمانى كه سيزده چهارده ساله بودم در يك كوى
مهجور كارگرنشين شركت نفت زندگى مىكردم. از كارمندى كه در مركز
روزنامه مىخواند شنيدم كه آگاتا كريستى به ايران آمده است و وقتى
بخشهاى يكى از كتابهايش را كه در راسته ناصرخسرو چاپ مىشد برايش
ترجمه كردند، گفت:"اين اثر مال من نيست، ولى واقعاً عالى است. كاش
مال من بود!" بعدها كه به تهران آمدم، شنيدم بيش از چهل اثر نام
آگاتا كريستى را بر خود دارند و روح او از آنها بىخبر است.
توضيحى مختصر اما ضرورى: گرچه وقوع جنايت در داستان به متون اساطير
بر مىگردد؛ مثلاً قتل پدر بهدست پسر (شهريار اوديپ)، اما ژانر
جنايى-پليسى با تعريفى كه امروزه از آن مىشناسيم، اولينبار با
قلم ادگار آلن پو (1809-1849) و در قالب داستان كوتاه نوشته شد.
نويسندگان بعدى خصوصاً كسانى مثل آرتور كنان دوويل، گاستون لورو،
موريس لوبلان ادامهدهنده راه او هستند؛ راهى كه بعدها در انگلستان
با ادگار والاس(1875-1932 و خالق حدود 160 رمان پليسى) ،پيتر
چينى(1951 -1896) و آگاتا كريستى به تكامل رسيد. اما تأثير آلن پو
بر نويسندگان ايرانى بهعلت داستانهاى گوتيك او است و نه
داستانهاى پليسىاش كه به لحاظ روانشناختى و بهطور كلى
هستىشناسى، از نويسندگان نسلهاى بعد پيشروتر بود؛ به اين دليل كه
در آثار او تمايل به جنايت و عمل جرم بيشتر معطوف به درون بود تا
عوامل بيرونى. ديگر نويسندگان داستانهاى جنايى-پليسى فوقالذكر
تأثيرى بر نويسندگان ادبيات جدى ما نداشتهاند و حتى نويسندگان
پرشمارى در سطوح سالمند، ميانهسال و جوان نام اين نويسندگان را
نشنيدهاند.
روزگارى كمتر منتقدى وجود داشت كه نويسندگان داستانهاى پليسى و
جنايى را در رديف اديبان قرار دهد. آنها چنين نويسندگانى را
شعبدهبازهايى مىدانستند كه ابزار كارشان قلم است. اما امروزه
چنين نيست. نظريهپردازانى همچون امبرتو اكو و تزوتان تئودورُف و
رولان بارت روى كارهاى يان فلمينگ (خالق جيمز باند) و منتقدين
برجستهاى همچون استفن نايت روى كارهاى آگاتا كريستى و فردريك
جيمسون روى آثار ريموند چندلر نقد مىنويسند، حال آنكه هيچ منتقدى
در ايران - از جمله خود من- سراغ آثار پليسى نرفته است (فقط رمان
بيمار نوشته مايكل پالمر را نقد كردهام و سر هيدرا اثر فوئنتس را)براى مزيد اطلاع بايد گفت كه در داستانهاى پليسى معمولى، مثلاً
نوشتههاى آرتور كنان دوويل و آگاتا كريستى، و در سطح
روزگارى كمتر منتقدى وجود داشت كه نويسندگان داستانهاى پليسى و
جنايى را در رديف اديبان قرار دهد. آنها چنين نويسندگانى را شعبدهبازهايى
مىدانستند كه ابزار كارشان قلم است.
اما امروزه چنين نيست
نازلترى
آثار ليندسى هاردى و ميكى اسپلين (خالق كارآگاه مايك هامر) از نظر
روانكاوى با قاتل يا قاتلهايى روبهرو هستيم كه بهعلت فشارهاى
بيرونى دست به جنايت مىزنند. از بين بردن رقيب، كسب پول و وثروت و
گرفتن انتقام ناكامىهاى گذشته و حال. بهبيان ديگر، هر چند
اغراقآميزاست اما بايد گفت بههمان گونه كه "حماسههاى يونانى"
قرنها بعد به "رمانس" مىرسد كه از آن بهمراتب نازلتر است،
داستانهاى درونگرايانه جنايى - پليسى پو با تهمايههايى از
گوتيسم و دروننگرى نيز جاى خود را به داستانهاى سرگرمكننده
اخلافش مىدهد. اما بعدها در بعضى از آثار الرى كوئين (يا درواقع
دو نويسنده يعنى مانفرد لى و فردريك دانى) اين موضوع مطرح شد كه
قتلها اساساً تحت فشار نيروى درون است. سپس نويسندگانى مثل ساموئل
داشيل همت و ريموند چندلر نوعى از داستان جنايى-پليسى را باب كردند
كه در آنها قاتلها، هم تحت فشار نيروى درون و هم عوامل بيرونى دست
به جنايت مىزدند. به اين ترتيب عملاً رمان پليسى- جنايى اجتماعى
پديد آمد. البته در يك رمان قوى پليسى-جنايى رفتار آدمهاى
روانگسستهاى را كه مرتكب جنايت مىشوند، نمىتوان تحليل كرد، فقط
مىشود تفسير كرد؛ همانطور كه هيچ جنايتى را نمىشود با فرمول و
قاعده تحليل كرد. بنا به اعتقاد چندلر جنايت صرفاً يك تلاطم درونى،
يك نابهنجارى و يك اختلال گذرا نيست، بلكه ناشى از ناهمخوانى با
جامعه و با خود شخص هم هست؛ آنهم در جامعهاى كه بهقول چندلر
دزدها مىتوانند حتى كل كشور را بهشكلهاى مختلف زير نفوذ داشته
باشند. حال بايد پرسيد مگر مىشد و مىشود كه نويسنده به اين
حريمها نزديك شود؟ نكته ديگر اينكه امروزه نوع ديگرى هم از
داستانهاى پليسى- جنايى - سياسى نوشته مىشود كه خصلت سياسى
دارند، يا وجه سياسى آنها بارزتر از ديگر وجوه است. براى نمونه سر
هيدرا اثر كارلوس فوئنتس و شمارى از كارهاى لن ديتن، سارا دانت،جان
هاروى و فران گاس فيفيلد. نكته جالب اينكه داستان سر هيدرا
بهلحاظ پيچيدگى و ابهام زيباشناختى در حد و اندازههاى كارهاى
نويسندهاى معمولى همچون لن ديتن؛ مثلاً سه اثرش "پرونده برلين"،
"پرونده ايپكرس" و "مغز يك ميليارد دلارى"-كه هر سه هم بهترتيب
بهوسيله گاى هاميلتون، سيدنى جىفيورى و كن راسل به فيلم تبديل
شدند- نيست. لن ديتن در اين آثار پليسى-جنايى رويكردى
"سياسى-اقتصادى" دارد، ولى به اعتقاد نگارنده، قلمش خيلى جذابتر
از فوئنتس است؛ درحالىكه لن ديتن در عرصههاى دانش تاريخى، سياسى،
اجتماعى، فلسفى اصلاً در حد و اندازههاى فوئنتس نيست. اينجا هم
خط قرمزهاى ايران اجازه نمىدهند نويسنده، داستان پليسىاش را به
فرجام برساند. نكته ديگر اينكه در رمانهايى همچون "بانوى درياچه"
نوشته ريموند چندلر خواننده با قضيه (هويت) يعنى موضوع "كى، كيه؟"
درگير مىشود و خيلى ساختمندتر از سر هيدرا است، اما نويسنده
ايرانى باز بايد وارد بعضى از حريمها نشود. از اين دو مقايسه به
اينجا مىرسيم كه فوئنتس يا شمارى از نويسندگان ادبيات جدى كشور
خودمان دانش و اطلاعات زيادى دارند، اما صرف داشتن اطلاعات و دانش
هم نمىتواند يك رمان سرگرمكننده لذتبخش و برخوردار از معناى
پليسى بسازد. البته گونه ديگرى رمان هم نوشته شده است كه اساساً
سياسىاند و خصلت بينالمللى دارند. معمولاً يك يا چند جنايت در
كانون روايت آنها قرار مىگيرد، سپس داستان در بستر مسائل سياسى
پيش مىرود. بيشتر كارهاى گراهام گرين و يا رمان چه كسى پالومينو
مولرو را كشت اثر ماريو بارگاس يوسا و در سطح خيلى پايينترى قول
نوشته فردريش دورنمات از اين نوعاند. تمام اين آثار گواهاند كه
نويسندگان ما اگر بخواهند پليسى بنويسند، مجبورند "بسيارى از عوامل
مهم" را ناديده بگيرند.