شعر

 

نصرت الله مسعودی

سیم ِآخر

بی استعاره هم می شود
سری به چاک ِ گریبان تو زد
وپیشانی را سایید
بریادِ آن حریر پا به فرار.
مگرچه می نوازد آن ناز
که سیم ِآخر ِآن
رقص را دیوانه کرده است
و باز رها نمی شود این دل
از بازی ِآن گیسوی گیر داده به باد
که این بار معجزه هم را می وزاند.
دست که بر نمی داری
چشم که نمی پوشی از این پریشانی ِپرحوصله
که بی وقفه پرتم می کند
به ابتدای راه هایی
که پرازبرهوت ِنماندن هاست.
در تکانه های آن زلزله ی ناپیدا
چه می نوازد آن ناز
که تیماردار ِجنون ِکلمات ِبه هم ریخته ام
واین روزها
جزآن خط ِچشم
که مجذور ِهمه ی الواح عاشقانه ی عالم است
خط ِهیچ کس را نمی خوانم.


***************************************

محمد حسین ابراهیمی

می رفت و ما
ردّ پایمان را دنبال می کردیم
اندکی لغزش
بینمان یک عمر درنگ می انداخت
از نگاه های رنگ پریده
تنها صدای ریگی در قمقمه می آمد
و صدای کشیدن لاشه ی پوتین ها
در متن خاکریز
و پلاک آهنی در جیب فرمانده
سمفونی بتهون را سخت پریشان می ساخت
دستانی که بوی باروت می دادند و خاک
بر تن سنگ پاره ها می کشید چند درخت
چند چشمه را
شاید اینجا سال ها پیش سبز بوده است ناگهان
یک نفر کبریتی برافروخت و ما تشنه ی یک پک سیگار در آسمان دود شدیم



***************************************





عبدالصمد آبروشن


الان به جز خرد كردن اين ضبط سوني
به
چيز ديگري،
به چيز ديگري فكر نمي كنم .
فكر نمي كنم.
از كي بترسم؟
پليس از من مي ترسد.
روي سقف ماشين ها
كف خيابان
روي گاري ها
خون پاشي مي كنم.
بترسيد از خشم خشابم
مثل پاسگاه بن جعفر
از من
از شخمي كه توي صورتم
از شيخ منصور
كه توي صورتم تخم ريش پاشيده
اصلا مي ترسم
از كسي كه پشتم را مي خارد
از ناخن هايي كه ماني را كور كردند.
كنار بكشيد
دست خودم نيست
وحشي شده ام
از دست شيخ منصور
از دست بزهايي كه در صورتم مي چرند
از دست پليس.
جلو نياييد
توي دست من يك ضبط سوني است.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما