
نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي
بلند است
ترجمه زهرا تيراني
گفتو
گو با اليس سبالد نويسنده كتاب« استخوانهاي دوست داشتني»
«استخوانهاي دوستداشتني» از جمله آثاري
است كه همزمان در دنيا در كشورمان نيز با استقبال اهل كتاب مواجه
شده و با چندين ترجمه توسط ناشران مختلف به چاپ رسيدهاست. (فريده
اشرفي، نشر مرواريد؛ فريدون قاضي نژاد، نشر روزگار؛ ميترا معتضد ،
نشر البرز )
«اليس سبالد» نويسنده آمريكايي اين كتاب كه با اين رمان به شهرت
رسيده است قبلاً براي روزنامههاي نيويورك تايمز و شيكاگوتريبيون
مقاله مي نوشت و با آنها همكاري داشت با اين رمان مورد توجه
خوانندگان آمريكايي قرار گرفت و همين امر سبب محبوبيت او شد.
هماكنون فيلمي نيز از اين رمان پر فروش توسط كارگردان نامي «پيتر
جكسون» -كارگردان فيلمهاي ارباب حلقهها- در دست ساخت است كه
انتظار ميرود تا پاييز سال آينده به نمايش درآيد.
در گفتو گويي كه «اُنگ سور فرن» با آليس سبالد انجام دادهاست اين
نويسنده از برخي ديدگاهها و انگيزههايي كه او را واداشته چنين
اثري راخلق كند، سخن ميگويد.
تلاش برای توصیف
«استخوان های دوست داشتنی» براي کسانی که هنوز آن را نخوانده اند-
بدون دلسرد کردن آنها- به نظر غیر ممکن می رسد. چطور سعي كرديد
اينكار را انجام دهید؟
من تلاشم را كردم. به خودم گفتم که کتاب فروشان ابتدا
كار را شروع میکنند سپس تنها به اين اكتفا ميكنند كه بگويند:
"شما حتما باید اين كتاب را بخوانید".
با اين كه من کتابی را دوست دارم که در دو جمله همه منظورش را بیان
نکرده باشد، لب مطلب اين داستان اين است: استخوان های دوست داشتنی
رمانی است درباره یک دختر بقتل رسیده بنام سوزی سلمون؛ کسی که
داستانش را می گوید و حكايت چیزهایی را که او به خاطر موقعیت برتر
بهشت منحصربفردش با زمينيان وداع کرده است. اين رمان به هر روي سعي
دارد از طریق صدای دختر چهارده ساله ، دوست داشتن و از دست دادن
آروزهاي سترگ جهاني را نشان دهد همانهايي كه اغلب از دست ميروند
اما به اعتقاد من به دلايلي، بزرگ و جهانياند.
اگر چه این یک داستان
ظاهرا به شدت غمناك است، با اینهمه سرشار از امید نيز هست. سعی می
کنید چه چیزی به خوانندگان بگویید؟
من يكبار نوشتم که هدف شخصیام این بود که بتوانم دوزخ و امید را
در کف دستم حفظ کنم و فکر میکنم در «استخوان های دوست داشتنی» به
اين كار توفيق يافتم. چنين نگاهي از بی اعتمادی اولیه من به هر
ماجرايي كه رخ ميدهد ناشي ميشود؛ چه خوب باشد،چه بد. من صادقانه
معتقدم که خوبیها می توانند از ضربه روحی و مصیبتهاي بزرگ ايجاد
شوند. در حالي كه تصور ميكنيم خوب نیست كه اتفاقي بیفتد، یکباره
آن اتفاق می افتد. شما نمی توانید واقعیت قتل یا مرگ را تغییر
بدهید بلكه تنها می توانید واكنشتان را نسبت به آن واقعه كنترل
كنيد.
فرمول ساده ای وجود ندارد که چطور میشود یک چنین فاجعه بزرگي را
تاب آورد. اگر وجود داشت كه لازم نبود هراسان باشیم. من فکر می کنم
اندوه تیره و تاریک ضروری است، ولی مقاومت در برابر افزایش بیش از
حد آن هم ضروری است. ممکن است چندین سال یا نصف عمر صرف شود تا
ضربه روحی بهبود یابد. مهم نيست كه اين امر براي شخصي نسبت به شخص
ديگر زمان بيشتري طول بكشد، مسئله اين است كه انسان به جستجوي
نور، گذشته را رها كند و براي يافتن اميد بكوشد.
شفايافتن، یک مسابقه زمانبندی شده نیست بلكه يك فرايند فردی است.
برای شفا يافتن باید به آن ایمان داشته باشید، به بيان ديگر زمان
در اختيار شماست. من حدس می زنم بخشی از کار من سبب شده است بدون
مانعي آنچه را که ما حس می کنیم ا درك كنيم نه اين كه با خشونت
درباره خودمان قضاوت كنيم..

بهشتِ «سوزی»، شامل چنگ
و بالهای فرشته نیست. در آن سگهای زیادی به همراه موسيقي ناساز
ديده ميشود. چطور شما بهشت سوزی را خلق کردید؟ آیا فیلمهایی
درباره بهشت دیدید و کتاب های با مضمون بهشت خواندید؟
در حقیقت من همه فیلمها و کتابهای بهشتی را که در حكم
طاعون هستند غدغن کردم. من مدل ها و ایده های زیادی برای بهشت در
رمان کشف کردم. نزدیکترین دوستانم تحت دستورات سختگیرانهام بودند
و هرگز درباره بعضی از ایده های اولیه من صحبت نمی کردند. آنها به
طور كاملاً مسخرهاي در اشتباه بودند ولی من هم شاید با تندخويي با
ايشان برخورد ميكردم. من فکر می کنم نوشتن درباره بهشت تقریبا
شبیه چندین بار شیرجه زدن از یک سکوی بلند است بدون اين كه به چيزي
اهميت بدهي. شما هشتاد باربا شكم شیرجه ميرويد چون مصمم به اين
كار هستيد ديگر به اين كاري نداريد كه شکم کبود و سیاه شود یا نه.
خواندن شعر نيز به من كمك كرد چون در شعر، برخلاف داستان سنتی ،
قوانین و مرزهای کمتری وجود دارند. آنچه که من در بهشتم به دنبالش
بودم تصاویر شناور و داشتن قدرت شگرفي است كه در اشعار وجود دارد.
من خواستار شعري از استفان دوبینز بودم که یک گل شمعدانی قرمز در
آن داشت ، به همان شكلي كه سوزی میخواست برای پدرش گل به كارد. او
سرانجام قادر به انجام دادن آن نشد اگر چه آن گلها در بهشت هزاران
بار شکفته شدند.
صدای سوزی خیلی واقعی
بود. آیا نوشتنش هم همانقدر كه به نظر ميرسد راحت بود؟
نوشتن «استخوان های دوست داشتنی» یکی از تجربیات خيلي
نادری بود که درآن یک شخصیت، خودش را به من نشان داد. من بیدرنگ
فهميدم که دارم او را دنبال ميكنم و هر جا که او می خواهد مرا
ميبرد. صدای سوزی براي من کاملا شکل یافته بود. من به علامتهايي
كه سوزي نشان ميداد اعتماد كردم و البته در حذف چيزهايي كه به
نظرم استاندارد نبود نيز سختگير بودم.
اعضای خانواده در«
استخوان های دوست داشتنی» همه بطور واضحي طراحی شدند آنچنان كه ما
احساس می کنیم شبیه آنها را واقعا می شناسیم. آیا آنها را مطابق
خانواده خودتان نوشتهايد؟
واقعاً نه. بعضی از درخت ها در حیاط یا معماری خانه ها مطمئنا
سرچشمه از تربیت حومه نشینیام گرفته است.، اما خانواده
کاملا
ساختگی است. خواهر من خیلی سرزنده است. من برادر ندارم. مادرم...
خوب ، او حتماً وحشت ميکند اگر فکر کند شخصیت مادر بر اساس شخصیت
او بوده است. با توجه به تجربیاتم، شخصیتهای تصوير شده همیشه زنده
هستند درست مثل آنهایی که خیلی نزدیک به زندگی واقعیاند.
همدلی و دلسوزی بخش اساسي نوشته من هستند. شخصیت های من دارند به
من چه می گویند؟ آنها واقعاً ميخواهند چه كساني باشند؟ هیچ چیز
نميتواند به آسانی جوابی برای این سوال ها باشد زیرا انسانها
ساده نیستند. من به «آهان فهميدم» در تمام دوران زندگي و نوشتن بي
اعتمادم. همین که شما فکر می کنید بعضي چيزها را مي فهميد به اين
معني است كه بعضي چيزها را هم نميفهميد. شخصیتهایم مرا به سمت
مسیر درست برای گفتن داستانشان راهنمایی می کنند، وقتی من به
دانشجویان سال اول درس می دادم دانشجويانم مرا در جهت مسير درست
تدريس، راهنمايي ميكردند. من خودم را به داخل زندگی دانشجویانم می
افکنم کسانی که با سنين مختلف و پيشزمينه هاي متفاوت آمدهاند.
آقای هاروی همسایه ای که
سوزی را کشت کاملا مجبور به اين كار شدهاست از این حیث شما می
بینید یک بعد از انسان، شخصیتی است که بعضی چیزهای غیر قابل بیان
را انجام ميدهد. شخصیت او از کجا آمدهاست؟
آقای هاروی شخصیت دیگری بود شبیه سوزی؛ کسی که كاملا در
این صفحه متولد شدهاست. من می دانم او از اعتقاد راسخم که قاتل ها
حیوان نیستند ميآيد امااينكه آنان انسانند، چيزي است كه ماجرا را
بیشتر وحشتناک می كند. من نسبت به آقای هاروی خيلي احساس ترحم كردم
هر چند او شخصیت اصلی مرا کشت. من فکر می کنم بهترين روش نزدیک شدن
به شخصیتها، حتی اگر خیلی ظالم باشند، احساس دلسوزی با آنان است
اين تنها راه برای فهمیدن آنهاست. قطعا تصور اين فضا ترسناک است،
اما خودمان را گول خواهيم زد اگر بپنداريم جنايتكاران در عين حال
كه همنوعانشان را ميكشند همسرانشان را نمی بوسند یا محوطه چمنشان
را نميآرايند.
به نظر می رسد پدر بدون
شواهد می داند که آقای هاروی دخترش را کشته است. چطور این ممکن
است؟
من واقعا معتقدم که در موارد معینی، سیستم های جوابگوی
متعالی افراد، می تواند آنها به سمت دیدن چیزهایی رهنمون كند که
دیگران ممکن است نبینند. قربانی خشونت اغلب از یک حس ششم برخوردار
است. البته آن قلمرو خطرناکی است زیرا ممكن است در پایان گمانها
اشتباه باشند همانطور كه پلیس ابتدا باور دارد جک سلمون قاتل است.
بعضی ها اين حس را اختلال فشار روانی پس آسیبی می نامند و دیگران
آن را هوشمندي غريزي می خوانند. وقتی جهان شما وارونه ميشود شما
خودتان را با آن وفق می دهيد. جک سلمون دریک تجربه با قاتل دخترش
سهیم می شود، و آن تجربه آنقدر در لحظات منحصربفردش خاص است كه
بتواند نگاه اجمالی به حقیقت بيندازد. 

|
|
|