نمی‌خواهم بمانم

 

‏عليرضا عطاران

 
توی یک هوای سرد و ابری؛ میان باغ ملی شهر، پیرمردی روی یکی از نیمکت‌ها نشسته است. منتظر است چند روز از آن اتفاق بگذرد و بتواند با پسرش صحبت کند؛ تا او را به وطن بازگرداند.
زن مسنی با روسری تیره نیز کمی دورتر روی یک نیمکت خالی نشسته است. ناخودآگاه به او خیره می‌کند و لبخندی می‌زند. نمی‌داند چرا یاد زنش می‌افتد. با خودش می‌گوید: «چه زود رفتی و تنهایم گذاشتی.»
همچنان که به آن زن نگاه می‌کند؛ با خودش حرف می‌زند. می‌خواهی بدانی اینجا چکار می‌کنم؟ الان نزدیک یک سال است که در این‌جا روزها را شب می‌کنم، تنها دلخوشی‌ام این است که روزها بیایم توی این باغ و چند ساعتی روی این نیمکت بنشینم. کسانی را که به اینجا می‌آیند تماشا کنم. شاید یک هم وطن و هم صحبتی پیدا کردم. اما افسوس تاحالا هیچ آشنا و هم صحبتی پیدا نکرده‌ام. اما اگر تو نمی‌توانی باهام صحبت کنی؛ من که می‌توانم باهات حرف بزنم.
اول از همه باید بگویم؛ خدا را شکر که تو اینجا نیستی. نه اینکه بگویم حال و روزم بد است، نه! از تو چه پنهان همه چیز برایم مهیا است. پسرمان هر چی بخواهم؛ برایم فراهم می‌کند. تازه نوه دوست داشتنی را چی میگی.
عروسمان هم زن خوبی است. اما او که هم وطن و هم زبان ما نیست. نبايس از او توقع زیادی داشت. برای همین از وقتی فهمید زیادی تو دست و بال من می‌پلکد و تا حدی فارسی می‌فهمد، او را به یک مدرسه شبانه روزی گذاشتند و تنها روزهای تعطیل پیش ما می‌آید.
عروسمان دو تا بچه هم از شوهر اولش دارد، اما شکر خدا نوه ما چیز دیگه‌ای است. اما نمی‌خواهد زیادی فرهنگ ما را یاد بگیرد. تازه زن و شوهر هر دو کار می‌کنند و نمی‌توانند که همه چی را به من بسپارند.
در عوض درآمد و زندگی‌شان از هر نظر خوب است. من که نمی پرسم کارشان چی است. هر دو ماشین دارند. صبح‌ها دوتایی هر کدام با ماشین خودش از خانه می‌زنند بیرون و شب هم دیر وقت می‌آیند. بیشتر وقت‌ها عروسم زودتر می‌آید؛ اما گاهی هم پسرم زودتر می‌آید. آنوقت است که حسابی با هم تنها می‌شیم و می‌نشینیم گپ می‌زنیم. اما عروسم همین را هم دوست ندارد. دلش نمی‌خواهد با پسرمان تنها باشم. برای همین دیگه ماشین خودشو از گاراژ بیرون نمیاره و هر دو با ماشین پسرم می‌روند.
با این وجود؛ بجز تنهایی وضع‌ام از هر بابت خوب است. یک اتاق جدا بهم دادند که تلویزیون هم دارد. اما من که چیزی نمی‌فهمم. در عوض تختخوابم خیلی نرم و راحت است. تازه از بابت خورد و خوراک هم هیچ کمبودی ندارم. درست که بیشتر غذاهای اینجا با مذاقم سازگار نیست، اما جای شکرش هر چی بخوایی پیدا می‌شود.
خیلی هوس آبگوشت کرده‌ام، اما جرئت‌اش را ندارم در این باره حرفی بزنم. یک بار اوایل به پسرم گفتم: «اینجا که غذاهاش قوت نداره، بذار یک بار همه که شده آبگوشت بار کنیم.»
بعد پسرم تندی مخالفت کرد و گفت؛ اگه عروسمان بفهمه بدش مياد.
هر بار که چیزی لازم باشد، خودشان می روند با ماشین خرید می کنند. چند بار خواستم تنهایی بروم فروشگاه مرکز شهر و یک چیزهایی بخرم، اما باز پسرم مخالفت کرد: «خدای نکرده گم می‌شی و ما را تو دردسر می‌اندازی. هر چه بخوای تو خونه است. همینجا بخور، بخواب و استراحت کن.»
آخه توی یک قلک خانه دلم آدم می‌گیره. مگه چقدر خواب و استراحت. روزی یکی دو ساعت می‌آیم توی همین باغ و روی نیمکت‌ها می‌نشینم. بعد باز باید بروم خانه. توی اتاقم و تلویزیون را روشن می‌کنم و زن‌های لخت را نگاه می‌کنم که تندتند حرف می‌زنند، بدون این که چیزی بفهمم. بعد آنقدر به در و دیوار خانه نگاه می‌کنم، تا پسرم و عروسم بیایند. اما شب ها هم نمی‌توانم با پسرمان درست و حسابی حرف بزنم. چون از خستگی حال و حوصله ندارد. یکی دو ساعتی که بیدارند؛ مجبورم صورت عبوس عروسم و قیافه خسته پسرم را پشت میز شام تحمل کنم و زورکی غذاهای بی‌مزه و بی‌بو را بخورم و بعد به اتاقم بروم و بخوابم. صبح باز روز از نو روزی از نو. دلم خوش باشد که دعا کنم؛ چیزی از هوا نباره؛ تا بتوانم به باغ بیایم و روی نیمکت بنشینم. باز اگر نوه‌ام بود، به او دلخوش بودم. با هم بازی می‌کردیم. او را خوشحال می‌کردم، سر من هم بند بود.
چندبار پایم را توی کفش کردم که مرا برگرداند وطن. حالا اگر آنجا درآمدی ندارم، لااقل چهارتا هم‌صحبت هست که از تنهایی دق نکنم. اما هر بار پسرمان نُچ می‌کند و محکم می‌گوید: «اصلا حرفشو نزن. می‌خواهی بابام را برگردانم بره که محتاج دیگرون بشه. نه، همینجا بمون. بخور. بنوش. استراحت کن و راحت باش.»
همه‌اش همین را می‌گوید. چه بچه لجبازیه. اما لجبازی‌اش را از خودم ارث برده. برای همین یک روز من هم افتادم روی دنده لج؛ که خسته شدم از بس این غذاهای عجیب و بدمزه را خوردم. چیه یک ذره نخود فرنگی و هویج و سبزی‌های بی بو، با سوپ آب لمبو که جلوی مریض بذاری سر چند روز ریق‌ش در مياد. من که بچه نیستم. من که مریض نیستم. الان چند وقته که هوس آبگوشتم کرده. هوس کله پاچه‌ام کرده. دیگه قوتی برام نمانده. دیگه نای ندارم. از ترس عروسم لب به هیچی نمی‌زنم، مبادا بدش بیاد. نه، دیگه خسته شدم. باید مرا برگردانی.
نمی‌دانم چرا پسرم نیفتاد رو لجبازی و رو حرفش پافشاری نکرد. شاید این مدت؛ توی این سرزمین این عادتش را هم مثه خیلی چیزهای دیگه از دست داده است. رفت گوشه‌ای کز کرد. هیچی نگفت. نخواستم پیشتر از این سر بسرش بذارم. گفتم شاید یک کم که بگذره بیشتر نرم بشه و از ته دل قبول کنه برگردم.
روز بعد وقتی خواستند بروند، از ماشین پیاده شد و به بهانه این که چیزی جا گذاشته، يواشکی در گوشم گفت: «ظهر توی باغ، روی همین نیمکت منتظرم باش؛ تا با هم برویم یک آبگوشت حسابی بخوریم.»
اول فکر کردم برای دلخوشی‌ام این حرف را زده است. چون خیلی بارها برای اینکه دلم را خوش کند؛ یک قولی داده بود. بعد یک جوری سر و ته آن را هم آورده بود. خُب منم زیاد سخت نمی‌گرفتم. تا همین جا هم دلم برای پسرمان می‌سوخت. این من بودم که سربار او شده بودم؛ حالا توقع‌ زیادی هم داشتم.
اما این بار به قولش عمل کرد. نمی‌دانم ساعت چند بود؛ یکباره کنارم سبز شد. بعد هم گفت: «زود باش که خیلی گشنه‌ام. صبحانه نخوردم که بتوانم یک آبگوشت درس و حسابی بخوریم.»
بعد با ماشین رفتیم محله ترک‌ها. چه کیفی داشت. از سر و صدای مردم حالم را نمی‌فهمیدم. انگار تو کشور خودمان بودیم. آنوقت ماشین را پارک کرد و دو نفری رفتیم توی یک سالن غذاخوری. میز و صندلی‌ها بی نظم بودند و همه چیز شلوغ و بهم ريخته. مشتری زیادی دیده می‌شد. عده‌ای می‌رفتند، اما چند برابر وارد می‌شدند.
کنار چندتا پیرمرد ترک نشستیم. آنوقت صاحب سالن دو تا کاسه مسی آبگوشت آورد، با پیاز و ترشی سیر و قدری سبزی تازه. نان بربری چاق هم بود. بوی چرب آبگوشت همه جا پخش بود.
ـ «یاالله شروع کن به خوردن!»
گفتم: «نون ترید کنیم.»
قبول کرد. بعد شروع کردم به ریز کردن نان‌ها. اما او زیاد نخورد. بعد هم که مرا برگرداند خانه، تأکید کرد دهانم را بشورم، مبادا عروسم از بوی دهانم چیزی دستگیرش شود.
اما من دهانم را نشستم. نمی‌خواستم لذت آن از بین برود. گفتم پسرم خیلی سخت می‌گیرد. عروسم چکار دارد به بوی دهان من. اما شب عروسم که آمد، پیف پیفی کرد که این چه بوی گنديه توی خانه راه افتاده؟
من نخواستم دروغ بگویم، برای همین گفتم ما چکار کردیم. حالا یک هفته است که عروس و پسرم با هم قهر کرده‌اند. پسرم سرزنشم نکرد که چرا به همه چی را به عروسم گفتم.
پیرمرد روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و با این که هوا سوز دارد و باد سردی می‌وزد، عرق به صورت‌اش می‌نشیند. نگاهش را بسوی نیمکتی کشیده می شود؛ که زنی با روسری تیره نشسته بود، اما می‌بیند کسی روی نیمکت نیست. بعد هم احساس می‌کند باغ خالی از آدم است. هیچ کس اطراف دیده نمی‌شود. کمی که می‌گذرد سرما به سراغش می‌آید. تا جایی که به لرز می‌افتد. سعی می‌کند از جایش بلند شود، اما نیرویی ندارد. تصمیم می گیرد آنقدر بماند تا حالش کمی بهتر شود. اما همه چی جلو چشمانش تیره می شود و دیگر هیچی نمی فهمد.

  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما