من و دیوانه و مدرسه

 

‏حمید رضا ایروانیان
 
با اینکه چکمه های قهوه ای رنگم را پوشیده بودم اما شلوارم تا زانو خیس بود. دیر شده بود. باید سریع خود را به مدرسه می رساندم. به خیابان بلند مدرسه که رسیدم ایستادم. نگاهش کردم. با احتیاط چندقدم دیگر پیش رفتم! اما انگاری اشتباه نکرده بودم! همان دیوانه بود! مثل همیشه کنار در قدیمی چوبي خانه شان ایستاده بود. این سو و آن سو را نگاه می کرد. انگاری منتظر چیزی و یا کسی بود. ترسیدم. گفتم:
خدایا حالا چگونه خود را به مدرسه برسانم
به دیوار آجری خانه ای تکیه دادم. سرم را برگرداندم. ولی هنوز آنجا ایستاده بود. چتری بزرگ در دست داشت و گه گاه آن را بالا و پایین می کرد.
-- چرا امروز که باران می آید باز هم بیرون ایستاده
کمی صبر کردم. ولی انتظار من بیهوده بود. انگاری خیال نداشت قدم از قدم بردارد. هر روز کنار در خانه اش می ایستاد و منتظر بچه ها می ماند. یکی که می آمد یقه اش را می چسبید. با چشمان ترسناک و گردش خیره نگاهش می کرد. کیفش را با زور می گرفت و هر چه خودکار و مداد در کیفش پیدا می کرد برای خود بر می داشت و با توسری پسر ک بدبخت را روانه خانه اش می کرد.
دستان کوچکم را روی صورتم گذاشتم. یخ کرده بود. بغض گلویم را فشار می داد. صدای سرفه های بلندی مرا از افکار کودکانه خود بیرون کشید. دستم را از روی صورتم برداشتم. خودش بود. چتر بزرگ و سیاهش را در دست داشت. با چشمان گرد و ترسناکش نگاهم می کرد. نمی دانم چگونه متوجه او نشده بودم. با هراس نگاهش کردم.
انگاری هر روز چاق تر وگنده تر می شد .اما آن روز به نظر سبیلش را نازک تر کرده و ریشش را تا ته تراشیده بود. یقه ام را چسبید. چتر بزرگ و سیاهش را تکانی داد. بالای سرش چرخاند وبی رحمانه آب باران را روی صورتم پاشید. مردمک چشمانش را به سمت چتر بالا برد! با صدای بلند خندید! خواستم خود را از دستان چاق و نیرومدندش نجات بخشم اما یقه ام را مجکم چسبیده بود و رها نمی کرد. با التماس و وحشت نگاهش می کردم گفتم: تو رو خدا بگذار برم مدرسه، داره دیر می شه
چکمه هایم از آب پر شده بود. صدای شالاپ شالاپی از آن بلند بود. نگاهی به چکمه هایم انداخت . زبانش را بیرون آورد و لبان خشکیده اش را مرطوب کرد. خم شد. کیفم را برداشت. با قوزک پا به شکمم فشارداد تا فرار نکنم. انگاری الان بهترین موقع بود. خواستم خود را از دستش نجات دهم اما کشیده ای محکم مهمانم کرد، گفت: بچه گداکجا به این زودی؟ می خواستی فرار کنی؟
گریه ام گرفت. هق هق کنان التماسش کردم گفتم: دیوانه چکار به من داری؟
ته دلم گفتم:بزرگ بشم می کشمت، قسم می خورم!!
چتر از دستش افتاد و باد آن را چند متر آن طرف تر برد. مثل سگی ولگرد زوزه ای کشید . خصمانه نگاهم کرد و گفت: تقصیر تو بچه مردنیه!!
کشیده ای دیگر مهمانم کرد. دردم آمد. حس کردم لپهایم بی حس شده. دستان لاغرم را در دست گرفت و مرا وحشیانه به دنبال خود کشاند. چتر سیاه و بزرگش چند قل خورد و به آن سوی خیابان رفت. اما درمیان بوته های خشک باغچه آرام گرفت. داد می زدم و التماسش می کردم و خودم راروی آسفالت می انداختم که شاید رهایم کند. اما او بیرحمانه مرا کشان کشان به سوی چترش می کشاند.
-- گنده عوضی، چکار به من داری؟ خودکارامو که برداشتی خب بگذار برم.!
جوابم را نداد. لباسیهای او هم مثل من خیس شده بود. اما انگاری از این وضع خوشحال نبود. چترش را که برداشت بار دیگر خصمانه نگاهم کرد. تمام بدنم می لرزید. نگاهش را برای لحظه ای از من دزدید. آن سوی خیابان را نگاه می کرد. برای چه نمی دانم.؟
صدای بلند بوق ماشینی مرد را به خود آورد. یقه ام را آرام رها کرد. سرش را با وحشت برگرداند. ماشین ایستاد. شدت باران زیادتر شده بود و قطرات درشت باران روی شیشه های ماشین فرود می آمدند. از فرصت استفاده کردم. کیفم را برداشتم و به سمت مدرسه دویدم. نفس نفس می زدم. سرم را برگرداندم. شاید می خواستم از نبودنش مطمئن شوم. او را دیدم. با وحشت به تنه درختی چسبیده بود. چترش بار دیگر روی آسفالتهای خیس افتاده بود. باد چتر را مثل پر کاهی به این سو آن سو می کشاند. مردی بلند قد و چهار شانه از ماشین پیاده شد. پالتوی مشکی بلندی به تن داشت. صورتش را درست نمی دیدم. یقه او را چسبید و کشیده ای محکم به صورتش زد. مثل موشی در دام افتاده بود!! زیر باران نشست. مرد بالای سرش بود و فریاد می زد. صدایش فریاد آن روز بارانی را در هم شکست. آنقدر بلند بود که برای لحظه ای مرا هم ترساند. دقایقی بعد با لگدی محکم او را به داخل خانه فرستاد . مرد هم بلافاصله پشت قدمهای اوبه داخل خانه رفت و در را بست..
چیزی نمانده بود که خود را به مدرسه برسانم. باز دلهره ای عجیب وجودم را در بر گرفت. قلبم به شت شروع به تپیدن کرد. از راه باریکی که میان ستون برق و دیوار کوچه بود عبور کردم . همیشه این کار را می کردم . اما در بزرگ آبی رنگ مدرسه همه ماجرای آن دقایق را از ذهنم پاک کرد. در بسته بود و باران با شدت می بارید و گل و لای کوچه را می شست و می برد. هنوز پشت در ایستاده بودم و با تردید به زنگ کوچک مدرسه نگاه می کردم!!

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما