وصل پروانه

 

هژبر ميرتيموري
 

مثل آن بود که من دهها سال پیش مرده بودم و استخوانهایم توی قبر از هم گسیخته بود اما روح دلتنگم داشت توی محله مان به دنبال آن روزها می‌گشت، روزهایی که هنوز همه با هم بودیم. امید کوچک بود و از جلوی من که کالسکة خالی اش را می راندم به دنبال مراغابی سفیدی که هرازگاه پر می زد و چند قدم آنطرفتر می نشست و انگار او را به بازی خوانده بود با شوقی کودکانه درمیان گلهای وحشی کنار دریاچه بدنبال او می دوید و من مرتب از پشت صدایش میکردم که مواضب باش، آرامتر. گاه که می دیدم به دریاچه نزدیک می‌شود قدمم را تند می کردم تا به او برسم و از پشت بازویش را بگیرم و مسیرش را عوض کنم. درختهای کنار دریاچه تازه شکوفه کرده بودند. مثل هر سال چند لاله ی قرمز زیر درخت سیبی که همیشه زیر آن می نشستیم روئیده بود و با نسیم بهاری سر بر شانه هم می سائیدند.
چه روزها که باهم به اینجا آمده بودیم و زیر همین درخت به نظارة غروب آفتاب و شیرین کاریهای کودکانه بچه ها نشسته بودیم.
حالا دهها سال از آن روزها گذشته بود. من مرده بودم و ُرزا دخترم بزرگ شده و ازدواج کرده بود و به کشور مورد علاقه اش مهاجرت کرده بود و امید هم همانطور که خودش همیشه می خواست، خلبان شده بود و بالای ابرها می رفت، مهری هم توی سرای سالمندان در پیچ و تابی از خاطرات قدیم روزهای آخرش را پشت پنجره ی تنهایی سر می کرد. شاید او هم مرده بود و چند قبر آنطرفتر تر من جمجمه اش پر شن شده بود و من نمی دانستم.
مثل همان سالها کنار دریاچه رفتم. مهری با آن وقار همیشه گی اش زیر درخت سیب روی نیمکت نشسته بود و داشت با چشمانی پر ازعشق ُرزا را می نگریست که کمی آنطرفتر روی سبزه ها نشسته بود و داشت برای امید چیزی درست می کرد. نزدیک که شدم امید مرا دید و با شوق صدایم کرد. برخاست و به سویم دوید. هنوز به من نرسیده بود که داد زد" بابا، ببین چی درست کرده ایم". مهری سرش را برگرداند مرا که دید لبخندی زد. امید توی بغلم پرید و با هم پیش ُرزا رفتیم که با دقتی خاص دسته گلی از گلهای بابونه درست کرده بود و با گیاهی ساقةآنها را به هم گره زده بود. هوس چای کرده بودم. مهری همیشه فلاکسی چای معطر ایرانی را با خودش می آورد. بعد از چای سیگار چقدر مزه می داد.
به همانجایی رفتم که ُرزا نشسته بود. حالا نه از بابونه خبری بود و نه از قیل و قال بچه ها. سبزه ها ی کنار دریاچه زیر لایه ای از برف پوشیده بود. زیر درخت لخت سیب رفتم. با کف دست مقداری برف روی نیمکت را کنار زدم و نشستم و سیگاری گیراندم. هنوز صدای بچه ها را درگوشم حس می کردم. حتی بوی معطر چای ایرانی را.
از اینکه آن روزها دیگر گذشته بود دلم تنگ شد. احساس می کردم به اندازه کافی از آنها بهره نگرفته ام. در حالیکه می توانستم بیشتر با بچه هایم سرکنم. با آنها بازی کنم. نگاهشان کنم. دستهایشان را توی دستهایم بگیرم و تا می توانم حس شان کنم. خودم را سرزنش می کردم که چرا قدر آن روزها را آنطوری که باید ندانستم و آن لحظات شیرین را هدر دادم. ای کاش آن روزها تمام نمی شدند. به روزهایی اندیشیدم که ناخواسته با آنها بدرفتاری کرده بودم. گریه شان انداخته بودم. مجبورشان کرده بودم تا توی اتاقشان بروند و در را برخود ببندند و مشق بنویسند. و ساعتها خودم را از دیدن آنها محروم کرده بودم. حاضر بودم یکراست به جهنم بروم و فقط یک لحظه، فقط یک لحظه از آن روزها راکه همه با هم بودیم دوباره ببینم.
هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که بچه ها بالاخره روزی بزرگ می شوند و کم کم پی سرنوست خودشان می روند و من و مهری تنها می مانیم. حتی بزرگ شدن و از خانه رفتن خودم و مرگ پدرم مرا متوجه این موضوع نکرده بود. الان میدانم که من چقدر بچه ها و مهری را دوست دارم. ای کاش آنزمان هرروز این را بهشان می گفتم. ای کاش هر روز ساعتها بغلشان می کردم. ای کاش آنهمه روزهای قشنگ را با مهری قهر نمی کردم. آه که انسان چقدر خیره سر و یک دنده است. چرا قدر وصل آنها را ندانستم. مگر حافظ نگفته بود که " غنیمت شمر ای شمع وصل پروانه را ، کین معامله تا صبح دم نخواهد ماند" چرا به حرف آن بزرگ که اینهمه خودم برای مهری می خواندمش گوش نکردم.
احساس کردم که پشتم یخ زده. پاهایم خواب رفته. سیگار خاموشی را که لای انگشتانم مانده بود روی برفها انداختم و برخاستم. هیچ وقت با این شوق به سوی خانه نرفته بودم. از پله ها که بال می آمدم. بوی معطر چای ایرانی توی راه پله پیچیده بود. وارد راهروی خانه که شدم مثل هر روز صدای خوش مرضیه از آشپزخانه می آمد. مهری داشت چیزی می پُخت. سلامی دادم و یکی از آن لبخندهای شیرینش را بهم هدیه کرد. دم اتاق ُرزا رفتم با انگشت چند ضربة کوچک به در زدم و سرم را از لای در داخل دادم. مقابل کامپیوترش نشسته بود و داشت تند و تند چت می کرد. با تبسمی بر لبهایش آنقدر مشغول تایپ کردن بود که حتی جواب سلامم را نداد. لحظه ای ایستادم تا نگاهم کند و من در چشمهایش نگاه کنم. بی آنکه نگاهم کند با عصبانیت گفت" چیه بابا چرا وایسادی بالای سرم. کار دیگه ای نداری؟".
به آرامی در را بستم و تنهایش گذاشتم. به اتاق امید رفتم او هم مشغول پلی استیشن کردن بود. جلو رفتم از پشت پس گردنش را اول بوئیدم و بعد بوسیدم. با دستش محکم توی صورتم زد که راحتش بگذارم. آنقدر مشغول آدمکشی بود که حتی یک کلمه حرف نزد. بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم مهری را بغل کردم خواستم تا ببوسمش. خودش را عقب کشید و گفت:" وقت گیر آوردی توام؟. نمی بینی دارم غذا درست می کنم"؟.
و سریع در قابلمه ای را که سر ریز می کرد برداشت. مراد هُل داد تا کفگیری را که به دیوارآویخته بود بردارد. بی اختیار ایستاده بودم و نگاهش می کردم. پرسید:
" چیه بهرام؟ چته؟".
گفتم هیچی.


ژانویه ۰۹ روتردام


 

 

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما