فرار آقاي صابري و راوي دروغگو

 

‏ميثم خليلي پور

در خيابان شب برهنه بود. بي سر و صدا. خالي از هر كسي. بي رفت و آمد ماشين‌ها. ترسيد كه نكند چراغ‌هاي خيابان هم خاموش باشد و او احساس كند در تاريكخانه‌اي گير افتاده است كه بوي ترس و وحشت همه فضايش را گرفته است. چراغ‌ها چند تا در ميان روشن بودند و نفس مي كشيدند و به خيابان‌ها نور مي دادند. آدم در اين مواقع چقدر سخت نفس مي كشد. زندگي در يك لحظه مي ايستد و مي‌ميرد و شايد اگر آقاي علي صابري بتواند طاقت بياورد ، دوباره برايش زنده مي شود. تحمل مي كني ، چقدر تحمل كردي آقاي صابري.
اما وقتي سكوت از همه جا مي بارد ديگر آدم تنها مي ماند و نمي داند كه همه زندگي‌اش يعني چه، از همين امشب خواسته بود خودش را از همه چيز و همه كس خلاص كند. بي اراده خيابان‌ها و كوچه‌ها را پرسه مي زد و توي دلش با خودش حرف مي زد.
- از اين به بعد چي كار كنم. زنم، بچه‌ام اونا چي مي شن؟
تصويري از سحر پيش چشمهايش ظاهر شد وقتي كه مي گفت:
- تو به درد زندگي زناشويي نمي خوري. تو عرضه هيچ كاري رو نداري. فقط بلدي كتاب بخوني و داستان بنويسي. آخه ديوونه . اين چيزها مگه برات نون و آب مي‌شه.
با حرفهايي كه در سرش مي‌لوليدند داشت راه مي رفت.
چقدر شب‌ها آرزو مي كنم كه همه چيز تمام بشه. نمي‌دونم شايد خيلي خسته ميشم . نه من هميشه خسته‌ام. ببين كوچه‌ها هم انگار تنگ مي‌شن و نمي خوان منو توي خودشون جا بدهند.
دوباره سحر بود. سحر همه جا بود و نمي گذاشت كه آقاي صابري خودش باشد و حرفهايش.
- حالا من به دَرَك، با رضا ميخواي چي كار كني به فكر آينده اون باش. بايد بيشتر كار كني. بميري مرد
- نشد كه بهش بگم ديگه حالم از همه چيز بهم خورده. مي خوام از اينجا گورمو گم كنم.
اگر از آنها جدا مي شد چه مي شد. اگر از آنها جدا نمي شد چي مي شد. گم شده بود . نه درخيابان‌ها و كوچه ها، بلكه در خودش. زندگي‌اش بوي گند گرفته بود. شام را كه خوردند، او چيزي نخورد و يكسره رفت داخل اتاق. لباسش را پوشيد بدون آنكه جوابي براي نگاه پرسش‌گرانه سحر داشته باشد از اتاق بيرون آمد و گفت : خسته ام . مي خوام برم بيرون دوري بزنم.
سحر چيزي نگفت مكث كوتاهي كرد و بعد كه ديد علي خودش حرفي از اين كه چرا دارد تنها بيرون مي رود نمي‌زند ، به حالت متعجبي پرسيد : تنها مي خواي بري؟
او هيچ وقت اين موقع شب از خانه نمي رفت بيرون. براي همين هم سحر شك كرده بود.
از دو سه روز قبل آقاي علي صابري ديگر همان علي صابري قبل نبود. بي حوصله بود و كلافه . از اداره كه آمد سلام نمي‌كرد و اگر هم مي كرد صدايش انگار ، از ته حلقومش درمي‌آمد و به سختي شنيده مي شد. لباسش را عوض مي كرد و بي آنكه با كسي حرفي بزند چيزي از يخچال مي گرفت و مي خورد و بعد مي رفت توي اتاق خواب مي خوابيد. نمي‌خوابيد، دراز مي كشيد و فكر مي‌كرد و وقتي كه سحر به بهانه‌اي مي رفت داخل اتاق تا ببيند او بيدار است يا نه، چشمهايش را مي بست تا سحر فكر كند كه خوابيده است. ولي سحر مي فهميد كه علي خواب نيست. نمي دانست در سرش چه مي‌گذرد نه به او توجهي مي‌كرد نه به رضا. انگار در يك دنياي ديگري سير مي كرد.
- آره تنها برم بهتره. مي‌خوام بيشتر بيرون بمونم. فكرم خيلي مشغوله. آره تنها برم بهتره… بهتره.
اين را گفت و نگاهي مرموزانه و دلگير به سحر كرد و از خانه بيرون رفت. بايد فراموشش مي‌كرد. فراموشش كرده بود، خيلي پيش تر از اين‌ها ذهنش را از ياد او پاك كرده بود. دنداني كه كشيده شده بود و دور انداخته شده بود. نمي خواست رفتنش را عقب بياندازد. يك روزي بايد اين كار را مي‌كرد.
همكارات ميگن توي اداره هميشه جيم ميشي و از زيركار در ميري.آخر يه روزي رئيس اداره شاكي مي شه و از اداره ميندازنت بيرون.
- نمي دونه كه من مي‌دونم داره دروغ ميگه. وقتي كه زنگ مي‌زنه اداره همكارام بهش مي گن رفته جايي بيرون كار داشته.
- نمي دونه همكارام بهش دروغ مي گن. نمي دونه من اصلاً چند روزه كه اداره نرفتم.
- آقاي صابري ، اگه مشكلي هم داريد نبايد از زير كار شانه خالي كنيد. شما اين جا مسئوليت داريد. من نمي تونم جواب سهل انگاري هاي شما رو بدهم. من هم بايد پاسخگو باشم . چند بار از بازرسي اومدن بازديد ولي شما توي اتاق كارتون نبوديد. من تا كي مي تونم…
- دروغ ميگه عوضي با اون ريش‌هاي فرفري و ژوليده‌اش.
مي‌ر فت پيش دوستانش و چند نفري باهم مي نشستند و صحبتي مي‌كردند و اگر هم وقت مي شد داستاني براي هم مي خواندند. مي رفت كتابخانه، كتابي مي‌گرفت و همان جا چند ورقي مي خواند. مي‌رفت پارك جاي خلوتي پيدا مي‌كرد و روزنامه مي خواند. مي رفت تا خودش باشد، فارغ از هر چيز دست و پاگيري. اما تا كي. چقدر تحمل؟ تحمل كن آقاي صابري. هنوز بايد صبر كني.
- آخرش چي، بالاخره يه روز بايد از همه چيز دست بكشم و برم. بايد به اين تنهايي عادت كنم. اگه همين الان كارو يكسره كنم چه بهتر. خيلي كارهاست كه مي تونم انجام بدهم. بايد آزاد بشم از همه چيزهاي دست و پاگير . رضا هم آمد.
- بابايي منم يه روز بزرگ مي شم آره؟ مي تونم خودم تنها برم بيرون. مي خوام برم پارك تاب بازي كنم. هر جا كه دوست دارم مي‌رم. بابا حواست كجاست چرا به حرفهام گوش نمي‌دي؟
- بگذار همه بگن بي مسئوليتم . بي عرضه‌ام. بگذار از اداره اخراجم كنند. هه… به درك مي خوام از همه زندگي‌شون غايب باشم . تنها كه نيستم اين همه شخصيت‌هاي داستاني دارم كه مي تونم همه وقتم را با اونها بگذرونم. احساس تنهايي نمي‌كرد. لاي شخصيت‌هاي داستاني‌هايش گم مي شد . با هر كدام از آنها صحبت مي كرد طوري كه كسي نشنود . خود آنها مي شد. خودش بودند. آن قدر گرم حرف زدن با آنها مي شد كه چند ساعت در اتاقش فرو مي رفت و بيرون نمي آمد. نه با سحر زياد حرف مي زد نه با رضا . آقاي صادقي مي شد و از هيچ كس نمي ترسيد. چرا آقاي صادقي نمي ترسيد. نظرات خودش را صريح و روشن در روزنامه‌ها مي نوشت. از هيچ كس واهمه‌اي نداشت حتي از سران حكومت هم نمي ترسيد و نظرش را بي پرده در مورد آنها مي گفت. وقتي هم كه گرفتنش، نترسيد. از او خواستند جلوي دوربين اظهار ندامت كند و اعتراف كند كه جاسوس بيگانه بوده است تا كاريش نداشته باشند. نكرد. همكاري نكرد. اهل حرف زور نبود. چند روز بعد هم به روزنامه ها گفتند كه بنويسند آقاي صادقي در زندان خودكشي كرده است. نه نمي توانست آقاي صادقي باشد. مي ترسيد. او حتي جرأت نداشت حرفش را رك و پوست كنده به سحر بگويد. چه برسد به اين كه با حكومت شاخ به شاخ بشود تا يكروزي بي سر و صدا سرش را زير آب فرو كنند.
آقاي صادقي را بايد مي نوشت . نمي شد كساني مثل او را فراموششان كرد و درباره آنها چيزي ننوشت. حتي اگر تصورش هم براي آدم پرخطر باشد. براي همين هم ناشر به او گفته بود : به اين داستانت اجازه چاپ نمي دهند. ندهند . براي آقاي صابري همين بس كه او را فراموش نكرده است و نگذاشته است كه فراموشش بشود.
آقاي صراحتي مي شد . كسي كه هيچ كس نمي دانست كجا رفته است.
پيرمرد بازنشسته‌اي كه زنش چند ماه پيش مرده بود و تنها زندگي مي كرد . پيرمرد از وقتي كه زنش مرده بود خودش به نانوايي مي رفت و نانوا، هميشه بقيه پولش را نمي داد و مي گفت پول خرد ندارد. چند بار با او درگير شده بود. هر دويشان سمج بودند و لجباز. هيچ كدامشان كوتاه نمي آمدند. نانوا مي گفت مجبور نيست، اگر نمي خواهد برود جاي ديگري نان بگيرد. آقاي صراحتي هم ول كن ماجرا نبود و هر روز همان جا مي رفت ، نان مي گرفت.
نانوا واقعاً بيشتر وقت‌ها پول خرد نداشت ولي از وقتي كه ديد آقاي صراحتي آدم بددهن و لجبازي است به عمد مي گفت پول خرد ندارد و بقيه پولش را نمي داد.
آقاي صراحتي هم كه ديگر حوصله‌اش سر رفته بود، تصميم مي‌گيرد شبانه قفل در نانوايي را بشكند و با بنزيني كه همراه خودش آورده بود نانوايي را به آتش بكشد و فرار بكند و چند روز بعد همسايه‌ها متوجه مي شوند كه كسي در خانه آقاي صراحتي نيست و صاحبخانه مي خواهد مستأجر جديدي را بياورد و از آن موقع هست كه مي فهمند آتش كشيدن نانوايي كار آقاي صراحتي بوده است.
آقاي صراحتي كجا رفته است . آقاي صراحتي كجا بايد برود. كسي را نداشت تا در قبالش مسئوليتي داشته باشد و بترسد از فرار كردن و تنها ماندن. آقاي صابري نمي توانست آقاي صراحتي هم باشد. فقط در يك لحظه مي توانست مثل او باشد و لحظه‌ي ديگر شخصيت داستاني ديگري مي شد.
ذهنش پر بود از شخصيت‌هاي داستان‌هايش . به آنها عادت كرده بود.
كنار ليلا غلامي يكي از شخصيت‌هاي دختري كه از خانه‌اش فرار كرده بود ، دراز مي‌كشيد: او را به اتاق خوابش مي‌برد و كنار سحر با او مي خوابيد. بدنش از بلور سفيدتر بود . پوستش روشن و نرم بود. با او درد دل مي كرد. آهسته و بي صدا . دستش را لاي موهاي بلند و سياهش مي گذاشت و موهايش را بو مي‌كشيد. نفس مي‌كشيد و تازه مي‌شد. آهسته و بي صدا. ديگر چه نيازي به سحر بود.
با كدامشان بود حالا. شب از نيمه گذشته بود. سكوت و تاريكي، هوا را براي آدم سردتر مي كند. خودش را بين لباس‌هاي تنش جمع كرده بود و كوچك شده بود.
- بيچاره رضا الان خوابه. دو سه روز ديگه تولدشه. پنج ساله ميشه پسرم. براش چيزي نخريدم. نميشه بهش فهموند كه روز تولد آدم روز شادي نيست. چرا بيخود به همديگه هديه بديم. مادرش نمي زاره اين حرفهارو بهش بگم. بهم مي گه: احمق اينم مي خواي مثل خودت خل چل بار بياري. بِبنَد دهنتو.
هِه هِه… ببندم. مي بندم. خيلي وقته كه بستم. همه چيز رو بستم. زيپ شلوارم رو هم بستم. آخرين بار يك ماه پيش بود بهش نزديك شدم. يك دنده مغرور اصلاً به رويم نمي آره و هيچي نمي گه.
بابا چرا فقط ماماني منو پارك مي‌بره. چرا نمي خندي بابايي. بابايي با تو هستم .هو… مي‌خندم. مثل الان كه دارم به ياد حرفهاش مي خندم. اما صورتم خشك و بي روح شده. انگار خنده به رويش نمي شيند. رضا هم از دست من كلافه شده . طفل معصومي ديگه نمي دونه چي كار بايد بكنه تا من باهاش حرف بزنم. اگه مي شد پول زيادي پس انداز مي كردم ديگه خيالم از همه چيز راحت بود.
سحر مي تونست پولي‌رو كه براش كنار گذاشته بودمو به برادرش بده تا باهاش كار كنه و خرج شون رو بده. اما من كه هيچي رو براشون كنار نذاشتم.
بهم ميگه ؛ اين همه كتاب خوندي كجارو گرفتي. چي داري.
سحر پول مي خواد. هَمش پول مي خواد. انگار لاي پاهاي زن رو براي اين سوراخ كردن كه هميشه پول توش فرو كنند تا كمتر نق بزنه و لال موني بگيره. چرا اينقدر ازش كينه دارم. چرا همه چيز داره بهم مي‌خوره.
صداي پاهايي را پشت سرش مي شنود. دو نفرند دارند باهم پچ پچ مي كنند.
- اينا ديگه كي ين اين موقع شب. دارن نزديك مي شن. برگردم ببينم كي ين.
نزديك شده اند به او. پشت سرش . خيلي نزديك. صداي نفسهايشان مي آيد و تا او برگردد پشت سرش را نگاهي كند. چيزي مثل ضربه محكم چوبي به كاسه سرش مي‌خورد. دنيا تاريك مي شود و از حال مي رود. به هوش كه مي آيد، همه جا تاريك است چشمهايش را بسته اند و دو نفر دستهايشان را گذاشته اند زير بغلش و او را مي كشند و مي برند جايي .
درِ اتاقي باز مي شود و او را به داخل اتاق مي اندازند. چشم بند را از چشمهايش در مي آورد و خودش را در اتاقي مي بيند با ديوارهاي بلند و كشيده كه پنجره‌اي ندارد. بي نور و تاريك. داد مي كشد. صدايش چند بار مي پيچد و دور مي زند. مي پيچد و تكرار مي شود. كسي جوابش را نمي دهد. كسي نيست . آقاي صابري در داستانش نوشته بود كه آقاي صادقي را وقتي كه مي خواسته در خلوتي شب لا به لاي كوچه ، پس كوچه‌ها قدمي بزند، همين طورها گرفتند و بردند.
مي‌ايستد و برمي گردد تا آن دو نفر را ببيند . چشم‌هايشان به هم مي افتد. دو مرد. هردويشان جوان و كم سن و سال هستند . نگاهي خيره و مبهم بين‌شان رد و بدل مي شود و ديگر هيچ. آنها بي تفاوت و ساكت از كنار آقاي صابري مي گذرند و در كوچه‌اي ديگر گم مي شوند.
خانه‌ها همه‌شان در خاموشي فرو رفته‌اند، به جز چندتايي كه هنوز پنجره‌ هاي اتاقشان روشن است.
تنش داشت مي‌لرزيد . هوا خيلي سرد شده بود. سر شب اين قدر سرد نبود تا بيشتر لباس بپوشد.
- حالا تو اين سرما كجا برم بخوابم. اين موقعه شب خونه‌ي كي برم در بزنم. تا صبح توي اين كوچه‌ها يخ مي زنم. تنش بيشتر لرزيد. دندان‌هايش بهم مي‌خوردند و به سر و صدا درآمده بودند.
- نه بايد يه كاري كنم. بايد برم سراغ خودش. هر چي مي كشم از دست اونه. اونه كه منو انداخته توي اين تله. چرا بايد منو بوجود بياره و تنها ولم كنه. من نمي خوامم توي اين داستان باشم. بيرون هوا خيلي سرده. نمي خوام از سرما يخ بزنم. مي خوام يه جاي گرم بخوابم. چرا بايد اين همه از دست اين زندگي درد بكشم.
اجازه مي دهم از داستان بيرون بيايد و از من فاصله بگيرد و خودش باشد تا همه حرفهايش را بزند. مي دانم كه دارد خفه مي شود. نمي خواستم اين طور بشود. ولي چاره چيست. هميشه همين بوده و هست. نمي شود كه دروغ گفت. آقاي صابري درد مي كشد و خيلي تنهاست. گذاشتم بيايد جلوي در خانه‌ام تا حرفهايش را بزند. آمد. تا كوچه‌اي كه خانه من در آن جا بود، راه زيادي نبود. چند دقيقه بعد رسيد. نگذاشتم زياد طول بكشد. پشت در بود. زنگ در را بزن، زنگ را زد. مينا خواب است و صداي زنگ را نمي شنود. اگر بيدار هم بود، نمي شنيد. مينا هميشه مي گويد : توي اتاقت با كي حرف مي زني. داري چي كار مي كني. حوصله‌اش را ندارم. انگار جاسوسه. به همه چيز آدم كار دارد. الان هم اگر آقاي صابري را بياورم داخل خانه از صداي حرف زدنم بيدار مي شود. گوشي آيفون را مي‌گيرم. مي دانم عصباني و بي حوصله است.
- سلام منم، به قول خودت آقاي صابري
صدايش مي‌لرزيد از سرما نبود. خسته بود و درمانده. با صداي خفه و آرامي، طوري كه مينا نشنود و از خواب بيدار نشود و دوباره فكر نكند كه دارم با خودم حرف مي زنم، گفتم : مي دونم ، من همه چيز رو مي دونم.
- ميشه در رو باز كني، امشب جايي رو ندارم . مي خوام فقط يه امشبو مزاحمت بشم. يه كمي هم باهات حرف دارم.
- نمي‌توني اينجا بياي رفيق من. خانومم خونه هست. من شرمنده‌ام . بايد برگردي خونه‌ي خودت. راستي زنت هم منتظره. رضا هم همين طور.
- بهم دروغ نگو. ميدونم داري دروغ مي گي.
- دروغ چيه، مگه همه چيز دست من نيست. چرا بايد بهت دروغ بگم. به زنت مي‌گم ديگه تو رو درك كنه و ديگه بهت گير نده. به رئيس اداره‌ات هم مي گم باهات كاري نداشته باشه. بهش مي گم اصلاً ديگه نيازي نيست كه تو بياي اداره و اضافه كاري كني. بهش مي‌گم حقوقت رو هم زياد كنه. ديگه نيازي نيست بري توي صف نون و يا شير يارانه‌اي و براي هر چيزي وقت و عمرتو تلف كني. ناراحت نباش. من مي دونم كه تو بايد فرصت كافي داشته باشي تا در مورد چيزهايي كه دور و اطرافت مي‌گذره خوب فكر كني. اين ها حرفهاي تو رو نمي فهمند. عصباني نباش. بهت قول مي‌دهم كه همه چيز رو درست مي كنم . برگرد خونه. تحمل كن آقاي صابري هنوز بايد صبر كني. ديگر چيزي نگفتم.
سكوت كرده بود. از همان ابتدا كه من شروع كردم به حرف زدن او چيزي نگفته بود. فهميدم كه راضي شده بود تا برگردد به خانه‌اش. نفس عميقي كشيد. بوي غم مي‌داد نفسش. انگار شك داشت به حرفهايم. ولي چاره‌اي نداشت و بايد به حرفهايم اعتماد مي‌كرد.
باشه ميرم ولي خودت قول‌دادي‌ها . يه وقت نزني زير حرفت.
با صداي شرمنده و خفه‌اي گفتم نه مطمئن باش. برو خونه‌ات.
رفت. گوشي آيفون را گذاشتم سر جايش و نفس راحتي كشيدم و رفتم داخل اتاق خواب تا ببينم مينا خواب است يا بيدار. خواب خواب بود و تكاني هم نمي خورد و بعد رفتم پشت ميزم نشستم تا بقيه داستانم را بنويسم. با سرمايي كه روي شانه‌هايش سنگيني مي‌‌كرد، به طرف خانه‌اش رفت. آقاي صابري نمي دانست كه من هم بدتر از او نمي دانم بايد چه كار كنم. نمي داند كه من همه‌ي تنهايي خودم را با سرنگي به خون او تزريق كرده‌ام و مي خواهم او را هم در دردهايم با خودم شريك بكنم. رسيد جلوي خانه‌اش . تا خانه‌اش يك دنيا راه بود. اما نگذاشتم زياد طول بكشد. سنگين و خسته بود. پلك‌هايش مي خواستند بميرند. زور مي زدند تا باز بمانند.
زنگ در را زد. جوابي نبود. دوباره زنگ را زد. صداي خواب آلود سحر از پشت آيفون گفت :‌ بله ، كيه
- منم،‌ در رو باز كن
سحر وقتي فهميد كه پشت در آقاي صابري ايستاده است صدايش را بلند كرد و مثل وقتي كه مي خواهد جيغ بكشد ، گفت : نعش خبرت رو تا حالا كجا بودي، ساعت دو نصفه شبه. تشريف خرتو بيار تو. و در را باز كرد.
آقاي صابري شانه‌هايش سنگين‌تر شده بود و داشت مي افتاد و پلك‌هايش ديگر مرده بودندو چشم‌هايش را بسته بودند. دستش را روي پيشاني سردش كشيد و همان جا روي زمين دراز كشيد تا شايد كمي خستگي از تنش بيرون برود.
  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

«من» در داستان و قصه

جرم، انسان و داستان پليسي

استقبال دیرهنگام از آقای اهل سان‌فرانسیسکو

شعر

داستان

نمايشنامه

نوشتن از بهشت مثل شيرجه زدن از سكوي بلند است

شيفتگي به اسطوره خطرناك است

معرفی کتاب

ارتباط با ما