
مهر
و مرگ
ولی اله پاشا
با اسلحه به سينه ام نشانه رفت. چشمهايش را به چشمهاي خسته ام
دوخت. پيشاني اش چين افتاده بود و دندان هايش را به هم مي فشرد.
:« دستها بالا»
دستهايم را بالا بردم و به زمين خيره شدم. مانده بودم كه مي خواهد
چكار كند. بالاخره ماشه را مي چكاند و يا حرمت پدر فرزندي پا
درمياني ميكند و از اين كار منصرف مي شود.
اين اولين بار نبود كه اسلحه اش را به سينه ام نشانه مي رفت. اما
اين بار فرق داشت. مصمم ايستاده بود و انگشتش روي ماشه بود. حس
عجيبي در من ايجاد شد.
دستهايم را پايين آوردم و به طرفش خيز برداشتم تا او را درآغوش
بگيرم. بلافاصله چند قدم عقب كشيد و ماشه را چكاند.به زحمت خودم را
به او رساندم. همانطور كه در آغوش مي فشردمش بوسه اي بر گونه اش
نشاندم. صداي گريه اش بلند شد.
:« بابايي جرزني كردي. چرا نمي ميري!» 
|