گلِ خوش خنده

 

عليرضا ذيحق
 
قصه‌اي از قصه هاي عاميانه ي آذربايجان
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود. پادشاهي بود كه يك دختر داشت. دختره مي مرد براي پسرِ باغبان. تاكه روزي دختره به پسره مي‌گويد : " چه نشستي كه ديگه وقتشه. مادرت رو بفرست خواستگاري!" پسر باغبان قضيه را به مادرش مي‌گويد ومادر كه يك پارچه آتش شده بود با عصبانيت مي‌گويد : " مث اينكه عقلت پاره سنگ ورمي داره و نفهميده يه چيزايي ميگي كه شدني نيس. راستا حسيني ما كجا و دختر شاه كجا ؟ " مادره حريف پسره نمي‌شود و ومي رود دم قصر ومي نشيند رو "سنگ ايلچي ". خدمه‌ها تا او را مي‌بينند مي‌برندش پيش پادشاه. پادشاه هم مي خندد ومي‌گويد : " خدا ارواح د يوونه هارو شاد كنه و شما يكي رو هم روش."
دختره شصتش خبردار مي‌شود و آنقدر آبغوره مي گيرد كه پدره مي بيند دختره بد جوري آتشش تنده و دستور مي‌دهد كه پسره را به قصر بياورند. پادشاه با اين خيال كه پسره را از سر وا كند مي‌گويد : " همين ريختي كه نميشه. يه شرط وشروطي هس كه باس انجام بدي. يكيش اينه كه بري بگردي و " گل خوش خنده" رو گير بياري و بعد كه اومدي شرط آخري روهم بِهِت مي‌گم." پسره از اول تا آخرش را خواند و فهميد كه قضيه ي نخود سياهه. " گل خوش خنده " مال قصه ها بود و معروف بود كه تو دنيا فقط يك دانه است و آن هم تو باغي طلسم شده. پسره روزي از سر دلتنگي به كنجي نشسته و داشت با خودش حرف مي زد كه اسبش درد او را مي‌فهمد. نگو كه اسبه اسب جادوست و زبان آدميزاد را خوب حالي يه. اسبه مي‌گويد : " سوار شو بريم كه مي بينم نصفه جون شده‌اي. من تورو تا دم باغ مي برم."پسره خوشحال مي پرد رو زين اسب و بعد از كلي راه، مي رسند به يك باغ درند شتي كه توش پر از گل هاي زيبا بود و همه نيز به يك رنگ و قواره. اسبه مي‌گويد : " تا طلسم باغ نشكسته من نمي‌تونم داخل بشم و بقيه ي كار و خودت بايد تمومش كني. يادت باشه تا پاتو بذاري توباغ ، گلها همه زبون باز مي كنن و مي گن " گل خوش خنده منم ". گوش نمي دي و صاف ميري وسط باغ. " گل خوش خنده " رو از ريشه مي‌كَني وپا ميذاري به دو كه آدماي سنگ شده جون مي گيرن و دنبالت مي كنن ." پسره هم همين كار را مي‌كند و اما تا " گل خوش خنده " را از خاك در مي آوَرد همه جا سياه شده و گرد وخاكي بلند مي‌شود كه نگو. پسره تا مي‌جنبد مي‌بيند كه كلي آدم دنبالشند و هوارشان بلند كه " نذارين در بره كه گل خوش خنده رو مي بره !" اسبه كه مي‌بيند پسره تو هچل افتاده جلد وسريع خودش را به او مي‌رساند و مثل باد دور مي‌شوند. مي‌رسند به قصر پادشاه و شاه كه از خوشحالي سر از پا نمي شناسد مي‌گويد : " خوش خنده بخند." كه گل مي زند زير خنده و با قهقهه ي او هر چه مرغ غزلخوان است تو باغ جمع مي‌شود.
پادشاه مي بيند پسره اگر جنسش شيره هم بوده حالا عسل از آب در آمده و مي‌گويد : " يه شرط بيشتر ندارم و اونم اينكه بري بگردي وبرام " ماهي سخنگو " رو هم بياري كه هم من حوصله‌م سر نره و هم اينكه ماهي هاي تو استخر هم بعضي وقتا با قصه‌هاي او خوش باشند. " پسره كه مي بيند دوباره دستش از هرجا بريده مي رود پيش اسبه و قضيه را حاليش مي‌كند. اسبه مي‌گويد : " سوار شو بريم كه هرچه پپيش آيد خوش آيد. " مي رسند بالاي كوهي كه اون‌جا يك باغ هست عينهوبهشت و از زير هر سنگي چشمه‌اي روان و تاچشم كار مي كند باغ پر از استخر هاي بلور است و ماهي هاي طلا يي. اسبه مي‌گويد : " وارد باغ كه بشي همه ي ماهي ها تورو به اسم صدا خواهند زد،مبادا كه گولشو نو بخوري. تا بري جلو سنگ شدي. مي ري ته با غ. اونجا استخريست كه توش يه ماهيست و همون " ماهي سخنگو " يي يه كه شاه ازت خواسته. تور ميندازي و ماهي رو كه گرفتي به سرعت دور مي شي. نجنبي ديگه بد آوردي. " پسره حرفهاي اسبه را آويزه ي گوشش كرده و مي رود تو باغ. تا " ماهي سخنگو " را مي گيرد رعد وبرقي او را به وحشت انداخته و ميان گرد و خاك و تاريكي دور مي‌شود كه يكهو دنيا به چشمش روشن شده و مي بيند آدمهاي سنگ شده هركدام از گوشه اي جان گرفته و افتاده اند دنبال او كه " ماهي سخنگو " را از دستش بگيرند.اسبه مي جنبد و پسره را از ميان خوف وخطر نجات داده و در يك چشم به هم زدن مي رساند ش به قصر."
پادشاه را خبر مي كنند كه پسره با " ماهي سخنگو " آمده و او هم تا مي بيند كه راست مي‌گويند به قولش عمل كرده و دخترش را مي دهد به او. تو همه ي مملكت جشن مفصلي مي‌گيرند و براي مدتي ، صداي دهل و ني لبك گوش فلك را كر مي كند. آسمان هم تَرَك برداشته و سه تا سيب مي افتد. يكي مال من ، يكي مال قصه گو ، يكي هم ما ل تو.

راوي : مادر مرحومم " علويه خانم " ، تاريخ روايت : 27 /9/ 54 – خوي / اصل قصه به زبا ن تركي آذربايجاني است كه باز نويسي تركي و ترجمه ي آن به فارسي توسط نگارنده صورت گرفته است. متن صوتي قصه با صداي راوي موجود است.


 

  اول صفحه



 

یادداشت

در آمدی بر فلسفه‌ي هنر

به درون خود نگریستن و تالاطم روحی ناشی از آن

به گزارش اداره هواشناسي:فردای این ادبیات لعنتی

گلِ خوش خنده

شعر

داستان

درنگي در سايه‌ي كامو:

كامو همچون آدم اول

"آلبركامو" و دغدغه هاي " آدم اول"

اقتداء به ملحد!

در آزمايشگاه‌هاي امروز، مسيح به كاليگولا تبديل مي‌شود

معرفی کتاب

ارتباط با ما