نگاهى به رمان"عشق و جنايت در سيسيل" نوشته لوئيجى كاپوآنا
ترجمه بهمن فرزانه
خاستگاه
لوئيجى كاپوآنا ( Luigi Capuana ) نويسنده، منتقد ادبى و
سياسى، نويسنده داستانهاى كودك ايتاليا و مدرس ادبیات داستانی (1839-1915)
شهر مینئو از منطقه سيسيل است. او به خانواده ای متمول تعلق داشت،
اما هم و غم خود را مصروف ادبیات کرد. گرچه گفته مىشد پيرو
رئاليسم بود، اما اساساً ناتورآليست بود. بر نويسندگانى همچون
جيووانى ورگا، لوئيجى پيراندلو و گراتزيا دلددا تأثيرى عميق گذاشت.
سبك او كه با كمك ورگا مدون شد، به "رئاليسم ايتاليائى" كه در
ايتاليائى Verismo)) خوانده مىشود، معروف است. داستانهاى
كوتاه كاپوآنا تكاندهنده و شمارى از آنها جزو درخشانترين آثار
داستانى كوتاه اروپا محسوب مىشوند. فقط حدود چهل سال پيش، دو يا
سه مورد از آنها به فارسى ترجمه شد. او این رمان را در سال 1901
نوشته است.
***
به لحاظ بينش، كاپوآنا از جمله نويسندگانى است كه در شمارى از
آثارش از جمله همين "عشق و جنايت در سيسيل" نوعى بدبينى به چشم
مىخورد كه بيشتر تحت تأثير نويسندگان مكتب "انحطاط" شكل گرفته
بود؛ مكتبى كه صرفنظر از تكينك و سبك، از حيث معنايى هم نويسنده
كلاسيك شاخصى چون شارل مارى ژرژ اوئيسمانس فرانسوى را در برمىگيرد
و هم هموطنش فردينان سلين مدرنيست را.
با كسب اجازه از خواننده بخش كوتاهى از داستان را مىآورم، سپس به
تحليل شخصيتها و فضاسازى مىپردازم. در متنى خوشخوان و پركشش،
داناى كل نامحدود براى ما روايت مىكند كه "ماركى روكاوردينا"،
اشرافزاده ثروتمند عاشق دختر فقير شانزدهسالهاى به نام
"آگريپينا سولمو" مىشود و او را بر خلاف ميل مادر دختر بهعنوان
كنيز به قصرش مىآورد. دخترك عملاً زير دست ننه "گراتزيا" دايه
ماركى قرار مىگيرد كه امور قصر را بهعهده دارد و به ماركى
عاشقانه مهر مىورزد، و حرص جنسى زيادى هم دارد. ماركى به دليل
علاقه بيش از حد به آگريپينا مىخواهد با او ازدواج كند، اما حرف و
حديث اشراف يا بهطور كلى سنتها كه در اين رمان در قالب فرديتها
از جمله عمه ماركى، معروف به بارونس، تجلى پيدا مىكند، جسارت تحقق
اين خواسته را از ماركى مىگيرد. پس از ده سال براى آسوده شدن از
حرفهاى مردم و نقهاى عمه درباره رابطهاش با آگريپينا از مباشرش
"روكو" مىخواهد كه ظاهراً با آگريپينا ازدواج كند، و آنها را
سوگند مىدهد كه به او خيانت نكنند. خيال خويشاوندان ماركى راحت
مىشود، اما آگريپينا هر روز بهبهانه ديدن گراتزيا به قصر مىرود
و تمام روز را كنار ماركى مىگذارند. پس از چندى ماركى حس مىكند
كه آگريپينا و روكو به هم علاقهمند شدهاند. تصميم مىگيرد كه
روكو را بكشد. در همان با تمام وجود از آگريپينا متنفر مىشود و
كمكم دل به زن زيبائى مىسپارد كه شوهر دارد و ماركى مىخواهد با
توطئه او را از سر راه بردارد. روايت از اين پس سرعت بيشترى به خود
مىگيرد، رويدادها يكى پس از ديگرى موقعيتهاى تازهاى در داستان
پديد مىآورند و متقابلاً روى آدمها تأثير مىگذارند و خواننده با
واكنش آنها و نيز ديالوگهاىشان بيشتر از پيش پى به شخصيت آنها
مىبرد. اگر رمان "بهنوبت" نوشته لوئيجى پيراندلو را، كه به زبان
فارسى ترجمه شده است، بخوانيد قرابت آن را با اين داستان به خوبى
حس مىكنيد.
ماركى در ميان جمع مردمانى كه از حيث اجتماعى و اقتصادى از خودش
پايينتراند، باورش مىشود كه برتر از هم است و اين برترى عينى -
خيالى را در رابطه تحقيرآميز با آنها بروز مىدهد. خيلى راحت به
وكيل دون آكو بلانته مىگويد: "با اين چرنديات سعى نكنيد متقاعدم
كنيد چون هرگز متقاعد نخواهم شد. از آن گذشته كليسا اينگونه افكار
و عمليات ابليسانه را ممنوع كرده است. ثابت شده است كه تمام اين
عمليات و افكار از فريب ابليس سرچشمه مىگيرد. از شما بعيد است،
گرچه اين را هم بايد گفت كه شما دانشمندان، خيلى بيشتر از ما
احمقها دچار اشتباه مىشويد و فريب مىخوريد."(ص12) او به خودش حق
مىدهد كه با همه بههمين شكل حرف بزند؛ مگر اينكه از نظر جنسى يا
حل يك معضل كارى و اجتماعى به آنها نياز داشته باشد. هر فردى
بهنوعى در تقابل با جمع است، اما خواننده با همين مختصر مىتواند
به تمهيدات اوليه نويسنده براى ايجاد تقابل خاص فرديت ماركى با
دنياى پيرامونش پى ببرد.
همه ما با افرادى روبهرو شدهايم كه هيچ امتياز معنوى خاصى بر
ديگران ندارند، مانند بقيه مردم زندگى مىكنند، و چنانچه براى
موفقيت خود، تجملات، پول و مقام و اعتبار اجتماعى حرص و جوش
نخورند، دستكم منفعل هم نيستند. وقتشان را چندان صرف همنوعان خود
يا كارى ماندگار مثل هنر نمىكنند، مانند بقيه از غيبتگويى و
حسادت و دوبههمزنى غافل نيستند، اما مدام به "برترى و حقوق برحق
خود، حتى بر مال و جان و ناموس مردم" فكر مىكنند. مردم را "مشتى
چهارپا" مىدانند، پيوسته دهان به تحقير و استخفاف ملى و محلى باز
مىكنند، اما چيز برترى در خودشان نمىبينيم. حال اگر كسى از آنها
بپرسد كه برترى خودشان چيست؟ جواب مشخصى ندارند. اما مصيبت روزى
است كه يكى از همينها مثل
يكى از عناصرى در اين داستان خوب پرداخته شده است
حسادت و تنگنظرى است كه وقتى با عشق و حرص مال و منال در مىآميزد، خواه
ناخواه در كنش و واكنش شخصيتها نمود پيدا مىكند و برجستهتر مىشود
ماركى از امتيازى معمولى برخوردار شود؛
در آنصورت اطرافيان بايد فقط شاهد تحقير خود باشند. اين، اولين
نكتهاى است كه ما از شخصيت اول اين رمان مىفهميم. كاپوآنا چنين
شخصيتى را بهخوبى و تا حدى زياد از حد براى ما خلق مىكند. دومين
نكته اينكه ماركى عنان خود را بهدست شهوات لجامگسيخته مىدهد و
دوست دارد با زنان زيادى به خوشگذرانى بگذارند، حتى اگر در اين راه
حريم ديگران را به زشتى آلوده كند. از شكمبارگى، افراط در نوشيدن و
پوشيدن بهترين لباسها نيز صرفنظر نمىكند. اما، وقتى نياز ديگران
را به همين چيزها حس مىكند، آنها را انسانهايى بسيار تنگنظر و
حقير و بىارزش مىداند و حرفهاشان را پيشپاافتاده و تهوعآور
تلقى مىكند. زنان از نظر او موجودات ابله، ملالآور و طاقتفرسا
بيش نيستند. و چون مردم داراى سليقههاى مشابه و علايق پست و
اصولاً فاقد تخيلى پويا و قوى هستند، به هيچرو همارز او و قابل
احترام نيستند و اين درست نكته ديگرى است كه نويسنده از اين شخصيت
به ما مىگويد. به هر حال، در موقعتى تنفر بيمارگونهاى نسبت به
نوع بشر وجود ماركى را فرامىگيرد و او دورى از "اين موجودات پست و
حقير" را برمىگزيند مگر براى حل مشكلات خودش. نكته ديگر برترى
مصنوعات بر عناصر طبيعى است؛ امرى كه در مكتب انحطاط كاملاً عادى
است. او تا پيش از تحول بيشتر از "ايمان به كليسا"، اشياى كليسا را
مىستود. ضمن اينكه بهشدت از بهكار بردن اشياء معمولى مورد پسند
بورژواهاى كاسبكار و مردم عادى پرهيز مىكرد؛ همان چيزهايى كه او
بهخاطر وفورشان آنها را مبتذل و بىارزش مىدانست. بيزارى عملى او
از نوع بشر به مشكلاتش شكل ديگرى مىدهد؛ شرط باطنى او براى اجتناب
از اين امر، عدم اعتقاد به هر چيزى، و نيز جولان در دايره وسيع جان
و مال و ناموس ديگران، بدون محدوديت قانونى و توجه به افكار عمومى
است: "تمام تفكرات و احساسات مذهبى را كه مادرش از طفوليت در سرش
فرو كرده بود، با حوادث زندگى و بىاعتنائى به مذهب در طى سالهاى
اخير فراموش كرده بود."(ص 83)
ممکن است در خوانش اول این تصور پیش آید که مارکی از نظر روحی
بیمار است. او تا حدی هم روان گسیخته است، شکی نیست؛ اما همه اینها
عوارض اتکای ناخودآگاه او روی قدرت و ثروت است که به او نوعی
خودبرحق بینی غیرعادی داده است. حال اگر این نگرش با تمایلات شدید
جنسی و نفرت از بعضی از افراد در آمیزد، نتیجه اش همان تصویری است
که از او در لایه دوم رمان می بینیم: مردی باطنا آشفته حال که مدام
خود را در سیر حوادث گم می کند.
طبعاً در چنين گراشهايى ريشههاى عميق ناتورآليسم ديده مىشود؛
خصوصاً به دليل تأكيد زياد نويسنده روى تمايلات جنسى ماركى. البته
اگر به موارد ديگر، بهويژه افراد عادى داستان توجه بيشترى مىشد،
وجه ناتورئاليستى متن تا اين حد برجسته نمىگرديد. زياد از
دورننگرى ماركى كه شاخصترين فرد اين رمان است، خبرى نيست مگر در
پايانبندى كه به آن اشاره خواهم كرد. البته منصافه اين است كه
بگويم موضوع تسليم ماركى به غرايز تا حدى دوسويه شده است؛ به اين
ترتيب كه بهمحض چشم گشودن او و روى آوردن باطنىاش به ايمان
مذهبى، مىفهمد كه راه آمده را شتابان و بىتوجه به همنوعان آمده
است؛ پس دچار آشفتگى و بحران روحى شديد مىشود. ناگفته نبايد گذاشت
كه توصيف بيش از حد شخصيت ماركى، حركت داستان را كند كرده است، اما
جابهجايىها، از جمله حركتهايى كه در مكانها صورت مىگيرد و
دخالتهاى اطرافيان - كه منبعث از سنت است - بهنوبه خود به روايت
تحرك بخشيده است.
يكى از عناصرى در اين داستان خوب پرداخته شده است و بدبختانه جامعه
ما هم كم به آن مبتلا نيست، حسادت و تنگنظرى است كه وقتى با عشق و
حرص مال و منال در مىآميزد، خواه ناخواه در كنش و واكنش شخصيتها
نمود پيدا مىكند و برجستهتر مىشود. مطرح شدن آرام آرام اعتقادات
مذهبى به اين دليل كه انسانهاى داستان را وامى دارد تا كمى به
موقعيت خود نگاه كنند، بهعقيده من لازم بود. خصوصاً به اين علت كه
روايت مىخواهد ناتوانى انسانها را در قطع ناگهانى زندگىشان با
سنت و مذهب نشان دهد. در واقع اين دو، يعنى سلوك ناشى از تربيت
سنتى و نيز باورهاى مذهبىاند كه موجب بيدارى وجدان كسان داستان
مىشود و معناى كل رمان را بهسمت فلسفه كانت مىكشاند. ماركى تا
زمانى كه با
تمام وجود به امور مادى مثل لذت جنسى و كسب مقام
شهردارى فكر مىكرد و بههيچ چيز ايمانى راسخ نداشت، با تمام هياهو
و قدرتنمايىاش، انسانى متزلزل و بىثبات بود، حتى در ازدواج با
آگريپينا اراده تصميمگيرى نداشت، اما بهمحض اينكه احساس مىكند
رابطهاى عاطفى بين آگريپينا و روكو شكل گرفته است، ذهنش با نيرويى
خارقالعاده روى حسادت متمركز مىشود و آتش نفرت به جانش مىافتد و
او را به كنش مخرب وامى دارد.
زمان داستان خطى است، اما چند جائى با بازگشت به گذشته روبهرو
هستيم. چون اين بازگشتها نه چرخشى در پلات اصلى پديد مىآورند و
نه خود منشاء پلات فرعى مىگردند، لذا كاركردشان فقط در حد تداعى
آزاد و يادآورى خاطره باقى مىماند. خرده روايتى هم در كار نيست كه
به اين رجعت به گذتشه نسبت دهيم.
و بالاخره اينكه، آنچه در شخصيت ماركى نمود پيدا نمىكند، بررسى
ويژگىهاى اخلاقى او يا "نگاه كردن به خود" در جريان سالهاى جوانى
است. در طول رمان يكبار پيش نمىآيد كه او عمل، رفتار، تفكر يا
احساس خود را بد يا ناهنجار بداند و با ديدى نقادانه به آن بنگرد؛
مثلاً سعى كند فلان رفتارش را كه حتى خودش آن را درست ندانسته،
ديگر تكرار نكند. چنين است كه خودمحورى و خودبينى او بهمثابه يكى
از اركان مكتب انحطاط كاملاً تثبيت مىشود. حتى وقتى به ناانسانى
بودن عمل فاجعهآميز خود پى مىبرد و نزد كشيش مىرود و اعتراف
مىكند، بيشتر در انديشه كاسبكارى روانى و مظلومنمايى است تا
تسليم شدن به عدل و استقرار يك عدالت نسبى.
در همين برخورد، نويسنده بهنحو زيركانهاى مفهوم صداقت شخصيتى
شبيه ماركى را زير سؤال مىبرد و اين امر را به ذهن خواننده القاء
مىكند كه اين شخص تا زمانى كه درون خود زير و رو نكند، نمىتواند
صداقت نشان دهد. البته نويسنده نشان مىدهد كه حتى اطرافيان ماركى
هم، كه بارِ سادگى و بىآلايشىشان كم نيست، در تمام موقعيتهاى
زندگى نمىتوانند صادق بمانند؛ زيرا انگيزهها و تمايلات انسانها
براى تداوم زندگى مطلوب، مانعى بس بزرگ است. در ميان اين
انگيزهها، عشق و پول نقش غالب را دارد كه با تسلطى ماهرانه
بهراحتى مىتواند صداقت را به گوشهاى براند و نيرنگ را جايگزين
آن كند. آگريپينا خواهان مردى مقتدر و در عين حال مهربان است؛ مردى
كه در زندگى بتواند تكيهگاهش باشد، اما در اين راه نهتنها به
بيراهه مىرود، بلكه مجال تعالى به خود نمىدهد و ديگران هم
نمىدهد.