به گزارش اداره هواشناسي:
فردای این ادبیات لعنتی ...
جواد حیدریان
 

 

يادداشتي بر كتاب«به گزارش اداره هواشناسي:فردا اين خورشيد لعنتي...» نوشته مهدی یزدانی خرم
پک اول؛ شاید حرف نگفته زیاد باشد که می گویند؛ آدم ها به اندازه حرف‌هایی که برای نگفتن دارند، ارزشمندند
می گویند شاعران و نویسندگان تمام حرف های خوب را گفته و نوشته اند و دیگر چيزي نیست، هر چه مانده چرندیات است. و
من هم با این نا امیدی هول انگیز جاری در این نقل قول موافقم، چرا که دوست دارم هنوز حرف هایی برای نگفتن باشد.
پک دوم؛ این روزها نوشته های زیادی به نام بازار ادبیات مدرن ایران، برای چاپ می روند_ اگر چه فقط گاهی مجوز چاپ می گیرند_ اما چقدر قابلیت مطالعه دارند؟
"به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی..." عنوان کتابی است از مهدی یزدانی خرم. نویسنده ای که بیشتر با نامش در صفحات ادبی روزنامه های شرق و اعتماد و ... آشناییم _ و چقدر هم خوب می نویسد و تحلیل می کند_ یزدانی خرم سال 84 اقدام به انتشار این کتاب در انتشارات ققنوس کرده است.
پک سوم؛ باید گفت، نویسنده در این رمان خواسته در هر جمله یک داستان بیافریند. داستان هایی مجزا و بی روح. داستان هایی بی وجدان!
در این رمان، هر عبارت به تنهایی دلچسب به نظر می رسد اما در کنار هم که می چسبند، پیش از آنکه پیکر سیمین تن معشوق دلفریبی را به تصویر بکشد که می خواهد دل از کف عاشقش برباید، تن شهوت زده "فاحشه های خیابان ولیعصر" را تصویر می کند که سرگردان در انتظار یک اشاره اند تا بروند...
هیجانات مقطعی و کوتاه مدت، جملات بریده بریده و نشئه، عبارات مست و شاعرانه، سلیقه ای تلخ و فیلسوفانه، با اولین پک به سیگاری این رمان، آنچنان سرت را گیج می کند، که اراده را از تو (خواننده) می‌گیرد. و تو می مانی و مشتی واژه که خواسته اندیشه سقط شده ای را برایت سزارین کند که بوی تعفن و"شاش" می دهد.
رمانِ "به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی" "مزه شوری می دهد". مزه سرهایی که بریده و بر دار داستان آویخته شده اند.
این رمان، کافه تاریک رنگی است که همه چیز در آن سرو می شود، جز قهوه! و "کافه چی چشم چران و دهاتی ]اش فقط[ ساق پاهای زنان را مزمزه می کند"!
پک چهارم؛ وقتی رمان را باز می کنم تا برای بار اول هم که شده تمامش کنم، ارواحی خبیث و وحشت زده از دل این عبارات شاعرانه بیرون می جهند که تماما عقده تعریف کردن کابوس های شبانه شان را دارند و هر باز مانع تمام شدن داستان می شوند.
هر چه این داستان را جلو می روم "نم نمک غیر قابل تحمل می شود". تنها چیزی که دلم را خوش می کند که برای خواندنش امید داشته باشم، جملات تلخ و فیلسوفانه ای است که اغلب بیمارند.
این رمان کابوس است. کابوسی که در ظلمات شب بر ذهنی مشوش مستولی می شود تا با او بازی کند و برنجاندش!
پک پنجم؛ نویسنده خواسته سرگیجه جاری در روایت این رمان را، به خواننده هم سرایت دهد و خواننده با خود بگوید که این کتاب؛ بوف کور دیگری است؟!
جسارتن این شاهکار ادبیات داستانی مدرن]بوف كور[ را بیش از 10 بار خوانده ام و هر بار توقعی تازه و زندگی جدیدی را در من تولید می کند: یک بار نعش کش پیری ام که بر گرده اسب کالسکه ران شلاق می‌کوبم که حباب داغ نفسش در هوا پخش می شود و یک بار نقش روی جلد قلمدانم. اما اینجا کی ام؟
بوف کور ترکیبی است از شعر و جنون. داستانی که تاریخ را به بهای دو قران و چهار عباسی، روی ذهن خواننده قطعه قطعه می کند.
رمان هدایت در تعریفی انتزاعی، داستان یک روح(1) را دو تکه می‌کند تا روانکاوانه ما را به زندگی و بعد از آن پیوند دهد، بی آنکه از هر قسمتش توقع لذتی داشته باشیم جز عشق.
پک ششم؛ و اما این بی زمانی و مکانی جاری در رمان "یزدانی خرم" نه تنها نقطه قوتی برایش محسوب نمی شود، بلکه برای خواننده علاقمند به ادبیات سورئالیستی هدایت گونه، فاجعه "می آفریند، می سازد".
این رمان تلاش دارد، هر چه عفونت و چرک را که در شهر ]وجود دارد[ دیده به شکلی به روی خواننده تف کند و با شکلک های جور واجور زندگی را به استهزا بگیرد.
پک هفتم؛ تمام این نوشته ها بهانه ای است تا در حکمی کلی رمان مورد بحث را به اینکه نمی تواند با مخاطب ارتباط مطلوب برقرار کند "محکوم به حبس ابد" کنم!
پک آخر؛ روایت نویسنده و قبرهایی که باید پر شوند:
گورستان ساکت و کمرو ایستاده است و نگاهش می کند، راه می رود شاید هم طعم خاک را زیر گودی های Nikeلمس کند. آفتاب کم رمق و معصومانه لم داده روی گورهای خالی، از پیش ساخته... (2)
گورستان مردی است که سیگار بهمن می کشد، جنسیتش عوض شده و ذره ذره کشیده می شود روی جاده.
پهنه ای خالی و همهمه ای از صداهای بی لب. مردگان خوابیده اند و هیچ خوابی نمی بینند، باران آرام آرام می بارد روی سپیدی مطلق پایین، روی من، تن سوخته ام، سیاه شده ام، انالله و اناالیه راجعون. در نیمه باز است. صدای خش خش رادیوی نیم سوز:" به گزارش اداره هواشناسی فردا آسمان ابری است." ته سیگاری روشن. اولین قطره باران. صدایی تند. سیگار خاموش می شود... . (3)
 


پانوشت:
1- داستان یک روح، عنوان کتاب دکتر سیروس شمیسا که نقدی است روانکاوانه بر بوف کور صادق هدایت.
2-صفحه 173 رمان به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی...
3- صفحه آخر همان
 

  اول صفحه



 

یادداشت

در آمدی بر فلسفه‌ي هنر

به درون خود نگریستن و تالاطم روحی ناشی از آن

به گزارش اداره هواشناسي:فردای این ادبیات لعنتی

گلِ خوش خنده

شعر

داستان

درنگي در سايه‌ي كامو:

كامو همچون آدم اول

"آلبركامو" و دغدغه هاي " آدم اول"

اقتداء به ملحد!

در آزمايشگاه‌هاي امروز، مسيح به كاليگولا تبديل مي‌شود

معرفی کتاب

ارتباط با ما