در آزمايشگاه‌هاي امروز، مسيح به كاليگولا تبديل مي‌شود

 

مهدي اورند
 
بررسي تشابه شخصيت كاليگولا و مسيح در اثر كامو
قضيه از اين قرار است كه در طول اين سال‌ها، به ويژه پس از آن كه نقدهاي فرامتني و پيرامتني از دهه 80 ميلادي به اين سو مرسوم شده است، آثار كامو عموما با متن‌هاي هم‌زمانش سنجيده شده است. متن هيتلر، متن جنگ سرد، متن اگزيستانسياسيم سارتري ، متن كمونيسم و آن بگير و ببندهاي اروپايي‌اش و سرانجام متن ويتنام كه كامو، سال‌هاي پايان عمرش را در اوج اين نبرد كرانه كرد وغالبا فضاي نوشته‌هاي او را آينه‌اي از زمانه او و شخصيت‌هاي رمان‌ها و نمايشنامه‌هايش را مابه‌ازايي از سازندگان آن قرن در به در دانسته‌اند.
اما در3 اثر كامو يعني بيگانه، كاليگولا و سقوط كه 2تاي اول 2اثر از 3 گانه‌هاي پوچي هستند - و اين عنواني است كه خود كامو به آنها داده بود - و اتفاقا در 3 دوره دور از هم در زندگي كوتاه كامو به رشته تحرير در آمده‌اند ؛ تلقي‌اي از متن بزرگ دنياي غرب يعني مسيح وجود دارد.
اين البته يك تلقي است كه با آوردن شواهدي به راست نمايي آن مي كوشم.
شخصيت هاي اصلي اين 3 اثر كامو، "مور سو" در بيگانه،" قاضي توبه كار" در سقوط و" كايگولا" در نمايشنامه اي به همين نام، سوي ديگر سكه مسيح هستند و اگر مسيح مقدس است كاليگولا، مورسو و با اندكي اغماض، قاضي توبه‌كارنيز مقدس هستند.
در فصل هاي پاياني رمان بيگانه وقتي كشيش در زندان به ديدن مورسو مي آيد تا او اعتراف مسيحي اش را نزد اين نماينده آسمان اقرار كند؛ مسيح گناهكاري به تصوير كشيده مي شود كه عربي را در ساحل دريا و تنها به دليل" آفتاب" كشته است. گفت و گوي كشيش و مورسو در چهار ديواري كه به مرگ ختم مي شود - و چون اينجا به كاليگولا بيشتر مي پردازيم از آن صرف نظر مي‌كنيم- مخاطب را به اين سمت سوق مي دهد كه بيگانه بيشتر از آن يك ضلع از مثلث پوچي باشد، يك ضلع از مثلث عصيان كامو است. مورسو مسيحي است گناهكار و دست به كاري زده است كه مسيح نكرد و اين دامن كشيدن،به تلقي رياكارانه اي از مسيحيت دامن زد كه نتوانست جلوي بزرگ‌ترين جنگ ها را در قرن گذشته بگيرد.
قاضي توبه كار در سقوط نيز به توبه از همين تلقي رياكارانه از مسيحيت آمده است.
فراموش نبايد كرد كه زيرساخت‌هاي فكري كامو نه در فضاي عصر مدرن بلكه در فقر و در دنيايي شرقي - غربي (الجزاير) ساخته شده‌است و در بررسي آثار او بايد بن‌مايه‌هاي عرفان شرقي را جست‌وجو كرد.
سلطنت كاليگولا - كه كامو به اعتقاد ابوالحسن نجفي (مترجم اين نمايشنامه) به لحاظ تاريخي در به تصوير كشيدن كايوس كاملا وفادار به تاريخ روم و كتاب 12 قيصر از آثار مورخان اروپايي است – هم‌زمان با ظهور مسيح است.(كاليگولا در سال 38 ميلادي در روم حكومت مي‌كرد). راست بدين ماند كه او فرزند زمانه‌اي است كه مسيح در آن متولد مي‌شود. مسيح شرقي است و يگانه پرست و به فرزندي خداوند قناعت مي‌كند اما كاليگولا، رومي است و به خدايان المپيوس اعتقاد دارد.
او نه مي‌تواند فرزند خدايي باشد چرا كه پيش از او براي تمامي خدايان فرزندي قايل شده‌اند و چون راه برتري‌جويي بر خداوندان را در آن مي‌داند كه به اندازه آنها ستم‌گر باشد ؛ خود خدايي ديگر مي‌شود تا به اصالت انسان صحه گذاشته باشد.
و جه اشتراك و افتراق كاليگولا و مسيح يكي است. مسيح هم كشندگان خود را رستگار مي‌داند و هم آنها را كه به دفاع از او برمي‌خيزند، چرا كه هر 2 به نگهداشت دين خود مي‌انديشند؛ كاليگولا نيز كشندگان و حاميان خود (هر 2) را مقصر مي‌داند چرا كه هر دو خائن هستند.گروه اول به او خيانت كرده‌اند و گروه دوم به هم‌پيمانان خود!
كاليگولا ، آن‌سان كه تاريخ شهادت مي‌دهد، امپراتوري نيمه ديوانه نيست. او دنيايي را كه برايش ساخته‌اند نمي‌پسندد و اين دنيا با تظاهر، دروغ و ريا ساخته شده است.
پاسخ سوال‌هاي اساسي در دنياي كاليگولا، هيچ است.
يك وجه مشترك ديگر شخصيت‌هاي آثار كامو و مسيح خوارشماري مرگ است. «هيچ» در آثار كامو پوچ انگاري نيست هر چند او خود بارها اين را گفته است اما گفته‌هاي او وقتي جايي ديگر مي‌گويد: "فقر براي من تجمل آميز بود." و" يا كارهاي اصلي‌ام را براي سال 1960 (همان سالي كه مرد)گذاشته‌ام." و رفتار او كه چنان با اشتياق و حرص به آينده‌اي كه روشن‌ترش مي‌ديد چنگ در انداخته است براي تفسيرآثارش موجه نيست.
شخصيت‌هاي كامو مثل مسيح مرگ را مي‌پذيرند چرا كه به جاودانگي تاريخي معتقدند. چرا كه هر 2 خوب مي‌دانند ؛ تخمي كه پراكنده‌اندبسيار بارورتر از آن است كه مرگ بپوساندشان - جمله پاياني كاليگولا را وقتي در انتظار فرونشستن دشنه "كرئا" است به خاطر بياوريم: «برو به تاريخ كاليگولا، برو به تاريخ» و «من هنوز زنده‌ام».
اما پوچ انگاشتن آثار كامو هم از همين جا آب مي‌خورد. از تحقير كردن چيزي كه آن غالب است.
كاليگولا ناچار از تحقير مرگ است، چون او احتياج به ناممكن دارد. ماه را مي‌خواهد و شكست مرگ را.
اين پيشاتسليمي انسان در برابر فراچنگ بودن ماه و جاودانگي او را به عصيان وا مي‌دارد. او خود مي‌داند محكمه‌اي دارد كه قاضي و شاهد و متهم ،همه از پيش محكومند. ديگران اين را در نمي‌يابند و او روي ديگر سكه مسيح است؛ نمي‌گويد: "خداوندا بر آنها ببخش كه نادانند."
كاليگولا، آرزومند عصر فرزانگي است و چون اين عصر فرازآيد ، شايد كاليگولا هم برگردد. ماه نشان فرزانگي است. فرزانگي‌اي بر بلندا ايستاده و عشوه‌گر! بنابراين فرزانگان در عين تقابل با او در پناه او هستند چه "هليكون" كه انديشه كايوس را در مي‌يابد و با او همراه مي‌شود. چه "اسكيپون" كه در مي‌يابد اما دل همراهي‌اش را ندارد و چه "كرئا" كه در مي‌يابد اما به تقابل مي‌ايستد و مي‌گويد:" اگر مي‌خواهيم در اين دنيا زندگي كنيم، بايد به نفع آن راي بدهيم." كرئاست كه مي‌گويد:" فلسفه كايوس را نمي‌توان رد كرد اما نتيجه اين فلسفه از بين رفتن معناي زندگي است."
كاليگولا به مرز خدايان نزديك مي‌شود. به جاي ونوس بر تخت مي‌نشيند او همه صفات متعالي را در خود جمع مي‌كند. توان كشتن، شجاعت، تدبير و... اما او نمي‌تواند چيزي خلق كند. كاليگولا فرزندي ندارد.
كاليگولا فرزانه‌اي است كه در عصر جادو گرفتار دادائيسم قرن بيستمي شده است. او آنچنان كه خود مي‌گويد «عهده‌دار ملكوتي شده است كه ناممكن در آنجا سلطان است.»
كاليگولا فرزندي ندارد درست مثل مسيح و توطئه قتل او بر سر ميز غذا چيده مي‌شود. اما او روي ديگر سكه است، ميز را بر مي گرداند اما از تقدير محتوم گريزي نيست. قرن بيستم مسيح را به كاليگولا تبديل كرده است.


  اول صفحه



 

یادداشت

در آمدی بر فلسفه‌ي هنر

به درون خود نگریستن و تالاطم روحی ناشی از آن

به گزارش اداره هواشناسي:فردای این ادبیات لعنتی

گلِ خوش خنده

شعر

داستان

درنگي در سايه‌ي كامو:

كامو همچون آدم اول

"آلبركامو" و دغدغه هاي " آدم اول"

اقتداء به ملحد!

در آزمايشگاه‌هاي امروز، مسيح به كاليگولا تبديل مي‌شود

معرفی کتاب

ارتباط با ما