زن: فريد ، عزيزم اون ماست رو لطف كن بده به مامان
فريد: به روي چشمم گلم
و ادامه داد: راستي مامان چرا اين قدر كم به تهران مي يآين
زن- مي ترسن اينجا نگهشون داريم...
پيرزن: نه مادر ديگه توي اين سن و سال ...دل و دماغي واسه اين ور
اون ور رفتن نمي مونه... اگه اصرار من نباشه و علاقه اسدي به عروسش
...تهران چيه فريد جان، بابات... از شيراز تا گلگشت هم نمي آد
پيرمرد : فريد جان... بابا...شما كه اينقدر همديگرو دوست
داريد...خوب بريد... يه بچه از پرورشگاه بگيريد..ما ميوه ايم ،
رسيده اما مونده رو درخت
پير زن: امروز يا فردا
شيرين نگاهي به فريد انداخت و گفت : خوب فريد جان من بايد برم
بيمارستان
وسايلش را جمع كرد و رو به پيرزن گفت:
مامان اي كاش شيفتم رو كنسل مي كردم ...امشب پيشتون مي موندم
پيرزن: نه مادر...ما كه صبح زود مي ريم... غريبه كه نيستم... تو
برو سر كارت...
پيرمرد گوشه اي نشست و فريد به بهانه اي... بلند شده به سمت زن رفت
يواشكي گفت: ممنونم كه آمدي
زن: من سر قولم هستم، اگه بازم اومدن تهران خبرم كن
زن صورت پيرزن و پير مرد رو بوسيد و از خانه خارج شد
ماشيني منتظرش بود زن سوار شد و در آينه ماشين نگاهي به خودش
انداخت و گفت: : ممنونم كه منتظرم نشستي
مرد كمي كلافه گفت: نمايشنامه تموم شد
زن :آره رفت تا چند ماه ديگه
مرد: بو نبردن كه شما چند سال از هم جدا شدين
زن: دوباره شروع نكن... باشه
او سكوت كرد و ماشين به حركت درآمد و مرد آرزو مي كرد تا پير مرد و
پير زن عمر نوح نداشته باشند