گرما به صرف یک لیوان چای

 

نينا گلستاني
 

کاپشنم را محکم تر دور خودم می پیچم و پاهایم را بالا می آورم و بغل می کنم و سرم را خم می کنم روی زانوهایم. باد سردی از لای درز پنجره می آید.
چقدر سرعت گیر! کمر درد گرفتم. تا می خواهد دور بگیرد می رسیم به این لعنتی ها.گوشه ی پرده را کنار می زنم، باران می بارد، چراغ های میدان ها و تابلوهای بعضی مغازه ها روشن است.
زن پهلو دستی ام خمیازه ای بلند می کشد و همراه با ای خدا گفتنش چادرش را از زیرش بیرون می کشد، شانه اش به شانه ام می خورد، می پرسد، ساعت چند ؟
دستم را که دور پایم حلقه کرده بودم باز می کنم و ساعتم را به زور از زیر آستین هایم در می آورم، یک ربع به سه.
زن می گوید: چقدر آروم می ره!
سرم را تکان می دهم. بیچاره پیش دختر دانشجو اش می رود.زل می زنم به تابلوی مغازه ها، میدان ها تا بفهمم کدام شهر هستیم.به تابلوی بانک که می رسیم می فهمم نوریم. پرده را ول می کنم و سرم را به پشت تکیه می دهم.
شاگرد راننده به سمت من می آید و می پرسد : خانم مهندس چایی می خورین ؟
نگاهی به زن بغل دستی ام می اندازم، خوابش برده!
می گویم : لطف می کنین، اجازه بدین لیوانمو بدم.
از ساک زیر پایم لیوانم را در می آورم، از داخل فلاکس رنگ و رو رفته اش برایم چای میریزد.انگشتانم دور لیوان کم کم داغ می شوند. چای را جلوی صورتم می گیرم، بخارش صورتم را گرم می کند.
شاگرد راننده راه رفته را برمی گردد و می گوید : اگه چیزی احتیاج دارین بیارم ؟
تشکر می کنم، می گوید آقای مهندس خیلی مرد خوبین ، دمشون گرم.
نمی دانم چه بگویم، می خواهم از او چیزی بپرسم اما نمی دانم چه چیزی که به سرعت گیر می رسیم و بیچاره مردک وسط اتوبوس به جلو پرت می شود، معلوم است بدجوری خوابش می آید. سرم را تکان می دهم و او به سمت بوفه می رود.
چایی را تلخ می خورم. پایین رفتن گرما را حس می کنم. مسافر های زیادی پیاده شده اند، دستی به پاهایم که از بس آویزان بودند ورم کرده اند می کشم، زن سرش روی شانه ام می افتد و یکهو به خودش می آید، ساعت چند ؟
به ساعتم نگاه می کنم، نزدیک بود چای بریزد! مثل شوخی های بی مزه تو بود که فقط برای من جالب بود.
" سه و ربع "
به صندلی کنارمان نگاه می کنم، خالی است. بلند می شوم بروم آنجا تا هر دومان راحت تر باشیم.
ساکم را می گذارم زیر سرم و پاهایم را بالا می اورم و کاپشنم را رویش می اندازم. می خواهم چشمانم را ببندم که صدایی از بالای سرم می آید، خانوم مهندس ؟
سرم را بلند می کنم و می نشینم، روسری از سرم سر می خورد، گوش هایم یخ می بندند. می گوید : من دوست شوهرتون هستم، احدی. علی احدی.
اسمش به نظرم آشنا می آید. " بفرمایید، امرتون ؟ "
می گوید : می تونم بشینم ؟
به دور و برم نگاه می کنم. از داخل جیبش کیفش را در می آورد و کارتی را به سمتم می گیرد. " بفرمایید، کارت دانشجویی منه "
نگاهی می اندازم. هم دانشگاهی و هم رشته ای روزبه است. با دست اشاره می کنم که بنشیند، گوشه ترین قسمت صندلی می نشیند و خودش را به دسته ی صندلی می چسباند. می گوید : خانم مهندس من می دونم شما برای چی دارین می رین پیش روزبه.
تعجب نمی کنم، دیگر هر کس که روزبه را در آنجا بشناسد و مرا در این حال ببیند حتمن می فهمد! از بس در طول راه دندان هایم را روی زانویم فشار داده بودم توان حرکت دادن فکم را نداشتم. می گویم : چطور ؟
منو من می کند و می گوید : در واقع من بودم که به شما زنگ زدم و ماجرا رو گفتم.
سرم را به پشت تکیه می دهم و می گویم : چرا واضح حرف نمی زنی؟ تو بودی که گفتی روزبه اونجا میخواد زن بگیره ؟ با یه دختره ارتباط داره ؟
سرش را تکان می دهد، " بله ".
می گویم : حالا اومدی که چی؟ حرفتو پس بگیری ؟
روسری ام را روی سرم می کشم و منتظر می مانم. فقط یک چیزی از خدا می خواهم، که بگوید سر کارت گذاشتم، باهات شوخی کردم یا یک حرفی مثل اینها. نگاهم از روی دهانش تکان نمی خورد.
سرش را تکان می دهد و می گوید : اون دختر ، خواهر منه.
گوش هایم داغ شده اند، پاهایم را بالا می آورم و بغل می گیرم.هنوز نمی خواهم باور کنم راست می گوید.نگه داشته بود، پلیس راه رسیدیم.دستمالی طرفم می گیرد، گوشه ی چشمانم را پاک می کنم و دماغم را می گیرم. چانه ام را روی زانویم فشار می دهم و سعی می کنم جلوی اشک هایم را بگیرم.
دختر و پسر جلویی در هم می لولند.از لای صندلی سر دختر دیده می شود که روی شانه ی پسر افتاده است ، هی تکان می خورند.
آنقدر سوال در ذهنم بود که نمی دانستم از کجا شروع کنم. اصلن نمی دانستم چرا باید بپرسم ؟! به صورت مفلوکش نگاه می کنم، به دست هایش که در هم گره خورده بودند زل زده است. زیر لب می گوید : تنهایی عقلم به هیچ جا قد نمی داد، گفتم با هم...
می پرم وسط حرفش، " با هم؟ با هم چی ؟ تو مگه دوست روزبه نبودی ؟ "
سرش را تکان می دهد و می گوید " نمی دونستم زن داره "
نفسم بریده بریده بیرون می آید. خودش هم نمی دانست چه می خواهد !
سر پسر روی صورت دختر خم شده است کمی بعد دختر سرش را روی پای پسر می گذارد...
می گویم : حالا می خوای چی کار کنم؟
نفس عمیقی می کشد، مکثی می کند و آرام می گوید : خواهرم حاملست.
پاهایم از روی صندلی آویزان می شوند و تنم بی حس. صورتم آنقدر داغ شده است که احساس می کنم الان است که آتش شعله بزند. دستم را روی قلبم می گذارم، بالا و پایین می رود.
پرده ی پنجره را کنار می زنم و صورتم را به شیشه می چسبانم، سرد است. برای لحظاتی چشمانم را می بندم، کف دستانم را به شیشه بخار گرفته می چسبانم.چیزی راه گلویم را بسته، کاش می توانستم فریاد بزنم.
صدای راننده را می شنوم که با دوست روزبه جر و بحث می کند، نگاهشان می کنم. راننده ی دومی است، می گوید : خانوم مهندس ایشون با شما هستن ؟
می گویم : بله، آشنا هستن.
خودش را جمع و جور تر می کند و بیشتر به دسته ی صندلی می چسبد و می گوید : می خواین چی کار کنید؟
اتوبوس نگه می دارد، شاگرد راننده داد می زند " بابل! بابل! خواب نمونی! "
ساکم را از زیر پایم بر می دارم و بلند می شوم. در آغوش هم هستند، کاپشن هایشان را روی خودشان انداخته اند.
دوست روزبه بلند می شود و کنار می رود، ناباورانه می پرسد : پیاده می شین ؟
با دیدن من به خودشان می آیند و تکان های کاپشن ساکت می شود.
راننده با دیدن من غر غر می کند و ناراحت است،پشت هم از تاریکی هوا و نا امنی و هزار کوفت دیگر می گوید...از اینکه اقای مهندس چی می گن آخه! شما مثل خواهر من هستین! آخه این وقت...
زیپ کاپشنم را تا بالا می کشم. ماشین های سواری پشت هم ایستاده اند، ماشین؟
خانوم ماشین می خوای ؟
خانوم ماشین ؟
قطرات باران چقدر تیز به روی صورتم می خورند!  


 

  اول صفحه



 

یادداشت

در آمدی بر فلسفه‌ي هنر

به درون خود نگریستن و تالاطم روحی ناشی از آن

به گزارش اداره هواشناسي:فردای این ادبیات لعنتی

گلِ خوش خنده

شعر

داستان

درنگي در سايه‌ي كامو:

كامو همچون آدم اول

"آلبركامو" و دغدغه هاي " آدم اول"

اقتداء به ملحد!

در آزمايشگاه‌هاي امروز، مسيح به كاليگولا تبديل مي‌شود

معرفی کتاب

ارتباط با ما