يكى از انديشههايى كه در مدرنيسم مدون و تئوريزه شد، اين بود كه
منطق نابودى يك پديده به دست انسان بايد در يك چيز خلاصه شود:
ساختن و سازندگى. در غير اين صورت بايد منتظر خودتخريبى و ويرانگرى
بىدليل بود. از جمله نويسندگان شاخص و مدرنيستى كه آثار
شگفتانگيزش بر اين پايه پىريزى شدهاند، هنريك ايبسن
نمايشنامهنويس نروژى است كه از كسانى چون يوهان اگوست استريندبرگ
(سوئدى 1849-1912 ) و يوجين اونيل (آمريكايى 1888-1953) پيشى گرفته
است؛ تنها به اين علت كه نقش "درون" و رابطه ديالكتيكى بين ذهن و
عين و رفت و برگشت اين دو را در عرصه داستان و نمايشنامه بيشتر درك
كرده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه بدون فروكاستن پتانسيل
بازنمايى، نهتنها مىتوان جهان برون را با ذخاير درون (نمادها و
نشانهها) به تصوير كشاند، بلكه مىتوان آن را بهكلى دگرگون كرد.
بىدليل نبود كه جيمز جويس او را "نابغه كبير" خواند. با اين وجود
تعجب نمىكنيم اگر در بعضى كارهاى آغازين او (و حتى در كارهاى
مدرنيستىاش) در نمايشنامههاى تاريخىاش شاهد گرايشهاى
ناتورآليستى باشيم و در دو اثر منظوم و تكاندهندهاش"براند" و
"پير گينت" با نمايشنامهنويس و شاعرى از جنبش رمانتيسم روبهرو
شويم. دروننگرى مدرنيستى او كه مىتوان آن را تراژدى مدرن خواند،
به مراحل بعدى كارش مربوط مىشود. از اين حيث او در ادبيات
دراماتيك همان جايگاهى را دارد كه نيچه در فلسفه. هر دو بتهاى
سُنت را درهم كوبيدند و ايدههاى كاملاً نوينى را مطرح كردند. نكته
ديگر اينكه، ماركس و انگلس از يك منظر و جان استوارت ميل از منظرى
ديگر بر اين باور بودند كه زنها تحت ستم هستند. ميل در رساله
معروفش"انقياد زنان" بر دو نكته اساسى انگشت گذاشت: اول اينكه حتى
عادلترين و نيكخواهترين مرد هم ممكن است در خانه، رفتار
شايستهاى با زنش نداشته باشد، بنابراين بايد "قانون" بر او نظارت
داشته باشد. دوم اينكه "رضايت دادن زنها به تسلط مردها" بهدليل
ضعف جسمانى و جنسى نهتنها دروغى بيش نيست، بلكه اطاعت داوطلبانه
زنها از مردها، نتيجه اقتدار "فضاى تطميع و تهديدى است" كه مرد
بهصورت غيرمستقيم و بهشيوه "القايى" پديد مىآورد. ايبسن همين
رهيافت را در آثارش نشان مىدهد، بههمين دليل او را جزو اولين
هنرمندانى دانستهاند كه به دفاع از حقوق زن پرداخت، بىآنكه راه
افراط و تفريط در پيش گيرد. او بهطرزى هنرمندانه از زبان شخصيت
تحوليافته نمايشنامه "اركان جامعه" مىگويد: "زنان اركان حقيقى
جامعهاند." اما از زبان شخصيت ديگرى - كه حرف دل ايبسن را مىزند-
مىگويد: "نه دوست من، روح آزادى و جوهر حقيقت اركان جامعهاند."
بارى، همانطور كه گفته شد ايبسن پيش از جويس به گنجينه درونى براى
كشف اسرار مختلف پى برده بود. بههمين دليل نمايشنامههايش سرشار
از سمبولها و نشانههايى از اسطورههاست كه هنوز جاى بحث دارند.
بهطور موجز بايد گفت كه اين رويكرد از يكسو بر فرماليسم تكيه
دارد، از ديگرسو مستلزم توجه به ارزشهاى ذاتى و زيباشناختى اثر و
ميزان تأثير آن بر خواننده است؛ ضمن آنكه پيوند عميقى با
روانشناسى دارد و در عين حال، بهعلت توجه به الگوهاى اساسى
فرهنگى با جامعهشناسى هم ارتباط دارد. پژوهش درباره نهادهاى
فرهنگى و اجتماعى و سنتهاى كهن، به آن خصلت تاريخى مىدهد و
تأكيدش بر ارزشهاى مستقل از زمان و مكان، آن را به مطلقگرايى
فارغ از تاريخ سوق مىدهد. بههمين دليل اين رويكرد، آميزهاى وسيع
از عناصر فرهنگى گسترده-فرهنگ در مفهوم كلى و عام آن- است؛ يعنى آن
چيزى كه نقش تعيينكنندهاى در روند تكامل جوامع بشرى و تمدن اين
جوامع دارد. جيمز فريزر، انسانشناس اسكاتلندى، در اثر سترگش "شاخه
زرين" نشان مىدهد كه چه رابطهاى بين ذهن بشر و خاستگاه دين،
افسانههاى دينى و اساطير وجود دارد. البته بعدها فرويد گفت: "بشر
ابتدايى، آگاهانه مناسك دينى و تابوها را به وجود آورد، ولى بشر
متمدن ناخودآگاه به آنها اعتقاد دارد." فرويد اين اعتقاد را به
"بيمارى بشر" نسبت داد، اما يونگ بر اين باور بود كه اساطير نه فقط
رؤياى انسان در بند نيست، بلكه نشانهاى از الگوى نژاد و فرهنگ است
و از مشاركت طبيعى بشر در ناخودآگاه جمعى حكايت مىكند. يونگ
اعتقاد داشت كه روان آدمى، در ذات، نمادآفرين و اسطورهساز است، و
مضمون ناخودآگاه، بهشكل صورتهاى روانى توسط خودآگاه درك مىشوند.
اين صورتها جزء بنيادين ساختمان رواناند، لذا همواره و در همهجا
وجود دارند و در اساطير، رؤياها، نماد مناسك اصلى دين، جلوههاى
هنرى انسان جهانِ باستان، قرون ميانه و متمدن نمود دارند. نظرات
يونگ درباره "ناخودآگاه جمعى" و تأكيد او مبنى بر اينكه انسانِ
متمدن، اساطير را در ناخودآگاه جمعى خود حفظ كرده است، بهرغم
بىاعتقادى به خاستگاه ماوراء طبيعى انسان، بهعنوان يكى از مضامين
اصلى نظريههاى ادبى رخ نمود. اليوت نيز در جستجوى الگويى از انسان
كلى و بىزمان و بىمكان بود تا بتواند درك عميقترى از موقعيت بشر
انسان پيدا كند. جيمز جويس، ويليام باتلر ييتس و رابرت گريوز و
مارسل پروست نيز همين راه را پيمودند. اريك فروم حتى جلوتر رفت و
گفت كه اسطوره پيامى است از خودمان به خودمان و زبانى است محرمانه
كه درك رويدادهاى درونى را همچون رويدادهاى برونى امكانپذير
مىسازد. نورتروپ فراى، باز هم پيشتر مىرود و ساختارهاى ادبى را
تكرار متنوعى از حكايات اساطيرى مىداند. امروزه، نويسنده
افسانهپردازى است كه حقايقِ ناخودآگاه را بازگو مىكند. به
اسطورههاى خاصى تكيه نمىكند، بلكه در پى تصوير خصلت اسطورهاى در
الگوهاى يك فرهنگ تعريفشده است و نشان مىدهد كه اثر ادبى جزيى از
ساختارها و الگوهاى اسطورهاى جارى يا كهن است. اين رويكرد روى آن
ساختارها و نمادهايى متمركز مىشود كه داستان را به اساطير پيوند
مىدهد. اگر روانشناسى در صدد كشف جدال خودآگاه و ناخودآگاه است و
اگر انسانشناسى تمايل دارد بشر متمدن و اوليه را يكى بداند،
رويكرد اسطورهاى، در تلاش عريانسازى و مجسم كردن اين "پيوند" در
عرصه ادبيات است. حال با كسب اجازه از خواننده دو نمايشنامه از اين
اعجوبه ادبيات را بهمناسبت صدمين سال مرگ او به زبان ساده بررسى
مىكنيم تا ببينيم ناخودآگاه او چهگونه نمادها و اسطورهها را در
متن مىگنجاند. در نمايشنامه "بانوى دريايى"، دكتر وانگل چند سال
پس از مرگ همسرش با زن جوانى به اسم "اليدا" ازدواج مىكند.
خواننده كم و بيش مىفهمد آنچه اليدا را وامىدارد كه با دكتر
ازدواج كند، دلتنگى و تنهايى در يك خليج دورافتاده و نياز به شريك
زندگى است. وانگل دخترى جوان بهنام "بولت" و دختر نوجوانى بهنام
"هيلده" دارد. اين دو از اينكه زنى را جاى مادرشان را بگيرد كه
كمى از خودشان بزرگتر است، ناخرسندند و درنتيجه نمىتوانند رابطه
صميمانهاى با او برقرار كنند. شوهرش بدون مشورت با او، اداره خانه
را به بولت مىسپارد، درنتيجه فقط "نقش ميهمان و زن رختخواب" به
اليدا داده مىشود. البته فكر دكتر خيرخواهانه است و او مىخواهد
وظيفه مراقبت از دخترها و انجام كارهاى خانه را را از دوش همسر
جوانش بردارد. بنابراين در همان صفحات آغازين، ايبسن روح حاكم بر
رابطه اين زن و شوهر را زير سؤال مىبرد. او چنين القا مىكند كه
بهتر است مرد بهعنوان رئيس خانواده نياز زن را به آنچه كه سبب
مفيد پنداشتنش مىشود، درك كند و امورى را كه متعلق به اوست به خود
او واگذارد؛ در غير اينصورت زن دستخوش بحران روحى مىشود. اليدا
صاحب فرزند مىشود و مرگ زودهنگام او تغييراتى در روحيه او پديد
مىآورد. همين پريشانحالى باعث مىشود كه اليدا هر روز كنار آب
برود و آبتنى كند. اما فكر مىكند آب در آنجا بىروح، راكد و موجب
بيمارى انسان است؛ پس در "شوق ِ دريا" مىسوزد. درواقع او علت سكون
و بيمارى روحى خود را كه منبعث از شرايط زندگى زناشويى است، به آب
خليج نسبت مىدهد و دچار اين توهم مىشود كه با سپردن خود به
گستردگى و آزادگى آب دريا، روح تبآلود خود را معالجه مىكند. اين
حالت ذهنى و روحى او در سفارش ترسيم تابلويى بهنام "پرى دريايى"
به يك نقاش تجلى پيدا مىكند. او از "بالستد" نقاش مىخواهد يك پرى
دريايى روى يك تختهسنگ بكشد؛ موجودى كه چون از دريا بيرون افتاده
است و نمىتواند راه برگشت را پيدا كند، به گِل مىنشيند، آنجا
دراز مىكشد و كنار آبهاى شور خليج مىميرد. خواننده هوشمند از
خود مىپرسد كه آيا اين پرى موهوم خود اليدا نيست؟ آيا او نيست كه
مىخواهد مرگ تدريجىاش را به رخ اطرافيانش بكشد و تا حدى هم
انتقام بگيرد؟ شناهاى روزانه و صحبتهاى اليدا از دريا باعث
مىشوند كه دكتر و دخترها به او لقب "بانوى دريايى" بدهند. شدت
تأثر روحى اليدا موجب مىشود دكتر به يكى از دوستان قديمىاش
بهنام دكتر "آرنهولم" كه معلم سرخانه بولت هم بوده است، نامه
بنويسد. مردى بهنام "لينگستراند" كه تازه به آن شهر آمده است، به
خانه آنها مىآيد. او تعريف مىكند كه قبلاً در يك كشتىكار مىكرد
و آنجا ملوانى امريكايى بود كه مرتباً روزنامههاى قديمى نروژى را
بهبهانه يادگيرى زبان مىخواند. يكبار با خواندن يك خبر عصبانى
مىشود و روزنامه را پاره مىكند و به دريا مىريزد و با خود
مىگويد:"ازدواج كرده است ولى من باز خواهم گشت، چرا كه او مال من
است." لينگستراند تصور مىكند زن ِ ملوان به او خيانت كرده است.
تأثير حالت ملوان بر لينگستراند، او را به فكر ساختن مجسمهاى
مىاندازد كه هم خيانت زن و هم اندوه ملوان را به تصوير بكشاند.
اليدا پس از تعريف او با اندوه مىپرسد
چه بر سر ملوان آمد و
لينگستراند مىگويد كه كشتى غرق شد و فكر مىكند ملوان هم غرق شده
و مرده باشد. بىقرارى و اندوه اليدا از اين پس بيشتر مىشود.
بالاخره دكتر وانگل موفق مىشود بهعلت آن پى ببرد. اليدا فقط اين
را مىداند كه پيش از ازدواج با دكتر با ملوان يك كشتى امريكايى در
خليج آشنا شده و چندبار همديگر را ديده بودند. شبى ملوان به او
مىگويد بهخاطر يك بىعدالتى ناخداى كشتى را كشته است و حالا بايد
برود. اما روزى باز خواهد گشت و او را با خود خواهد برد. سپس
حلقهاى از انگشت خود بيرون مىآورد و حلقهاى هم از انگشت اليدا
خارج مىكند، آنها را به يك زنجير مىبندد و به آب مىاندازد. پس
از رفتن او، اليدا فكر مىكند ماجراى آنها كودكانه بوده است؛
بههمين دليل وقتى نامهاى از ملوان به دستش مىرسد، در پاسخ
مىنويسد كه رابطه آنها تمام شده است. نكته ديگر اينكه اليدا از
بدو تولد تا مرگ نوزاد خود نمىتواند به چشمهاى او نگاه كند، زيرا
فكر مىكند چشمهايش شبيه آن ملوان است. آيا او پيش از باردارى به
ملوان فكر مىكرد؟ نمايشنامه اين را به ما نمىگويد. پس از مرگ
بچه، اليدا مدام به ملوان و دريا فكر مىكند. حس مىكند به او
خيانت كرده است و بايد منتظرش مىماند. بههمين دليل از آن بهبعد
ديگر رابطه عادى زناشويىاش را با وانگل قطع مىكند. چند روز پس از
اين اعتراف، غريبه؛ يعنى همان ملوان كشتى مىآيد و مىگويد دنبال
اليدا آمده است و فردا شب باز خواهد گشت تا اليدا را با خود ببرد.
اليدا به دكتر پناه مىبرد. دكتر به غريبه نهيب مىزند. غريبه
مىگويد اگر اليدا بخواهد همراه او برود، بايد با اراده آزاد خود
اين كار را بكند و مىگويد فردا شب برمىگردد و اگر اليدا با او
نرود، ديگر او را نخواهد ديد. آشفتگى اليدا در آنشب و روز ِ بعد
حد و اندازه ندارد، او مدام به "اراده آزاد" يعنى حرف اصلى غريبه
فكر مىكند. به دكتر مىگويد دوست دارد براى خلاصى از اين وضع با
دكتر زندگى كند، ولى مىداند كه پس از رفتن غريبه بازهم به فكر او
خواهد بود و ديگر نخواهد توانست زندگى خوبى با دكتر داشته باشد.
اليدا مىگويد: "من بايد با اراده آزاد خودم تصميم بگيرم. من متعلق
به دريا هستم و بايد به دريا بروم. زمانى كه با تو ازدواج كردم،
درواقع تو مرا خريدى و من خود را به تو فروختم. اكنون فكر مىكنم
عهدى كه آزادانه بسته شده، مثل هر ازدواجى محكم و پابرجاست و دو
نفر را بههم پيوند مىده." و نتيجه مىگيرد كه "من متعلق به ملوان
هستم نه تو و نبايد به او خيانت مىكردم." سپس تقاضامندانه مىگويد
"آزادى من رو پس بده، آزادى كامل من رو دوباره به خودم برگردون." و
از دكتر مىخواهد كه بهصورت توافقى و آزادانه از هم جدا شوند و
اجازه دهد كه او با غريبه برود؛ زيرا فكر مىكند ملوان همچون دريا
است و در وراى وجود او عنصرى از پاكى و زلالى وجود دارد. دكتر قبول
نمىكند؛ چون بر اين باور است كه بهعنوان شوهر و پزشك معالج نبايد
چنين اجازهاى به اليدا بدهد. اليدا قول مىدهد كه در صورت تحقق
خواستهاش، او نيز پس از رفتن غريبه به خانه پدرىاش برگردد. هيلده
با شنيدن خبر بازگشت اليدا به خانه پدرىاش، غمگين و پريشان
مىشود. اين موضوع اليدا را متوجه علاقه باطنى هيلده نسبت به خود
مىكند. پس، حس مىكند در اين خانه از جايگاه ارزشمندى برخوردار
است و احساس غيبت روحى در اين خانه اشتباه بوده است. از اينرو در
همراهى با غريبه دچار تزلزل مىشود. اوهام اليدا در مورد شباهت بچه
به ملوان و علت مرگ او، درواقع ناشى از آشفتگى و دوگانگى اليدا و
"بىخبرىاش از موقعيت خود" و نيز منزوىشدنش بهدليل عدم وابستگى
روحى و عاطفى به خانه بوده است. او بچه ندارد و بچههاى شوهرش را
هم فرزند خود نمىداند؛ همانطوركه آنها او را مادر خود نمىدانند.
و چون مادر نيست، نمىتواند به خود بقبولاند كه همسر دكتر است و با
او رابطه عادى زناشويى داشته باشد. درنتيجه از او فاصله مىگيرد.
شب فرامىرسد، غريبه براى بردن اليدا باز مىگردد. اليدا به شوهرش
مىگويد: "مسلماً مىتونى من رو اينجا نگهدارى. هم قدرت و هم حق
چنين كارى رو دارى. خواسته قلبى تو هم همينه، ولى نمىتونى افكار،
رؤياها، و دلبستگىهاى من رو زندانى كنى. روح من، به دنبال
ناشناختههايى كه من بهخاطرشون متولد شدم، و تو من رو از اونا دور
نگهداشتى در سراسر جهان به پرواز درخواهد آمد." وانگل با اين
احساس كه دلبستگى اليدا به اراده و آزادى بىقيد و شرط بالاخره روح
او را به تاريكى خواهد كشاند، پس به او مىگويد از همين لحظه تو از
قيد من آزادى و مىتوانى انتخاب كنى و به دنبال سرنوشتت بروى.
اليدا پس از شنيدن اين حرفها حس مىكند كه ديگر تحت سلطه قدرت
اراده غريبه نيست و روابطش را مىتواند با دكتر تغيير دهد، بههمين
دليل به دكتر مىگويد هرگز او را ترك نخواهد كرد و از اين بهبعد
سعى خواهد كرد بچههاىشان را كه تا حالا مال او نبودهاند، متعلق
به خود گرداند.
شالوده روانشناختى نمايشنامه در اين است كه تا وقتى انسان دچار اين
احساس است كه آزادى ندارد، حتى جايى كه خودش دست به انتخاب مىزند،
مثلاً انتخاب دوست، لباس، غذا و سرگرمى، بازهم فكر مىكند
بهاختيار و با شرايط تعيينشده از جانب ديگران دست به گزينش زده
است نه ميل خودش. بههمين دليل بسيارى از زن و شوهرها در كاشانه
خود و كارمندها و كارگرها در محل كارشان، خويشتن را در قيد و بند
مىبينند. حتى "خود را در ارتباط با نيروى بيگانه و چهبسا ناپاك"
مىدانند. اما بهمحض اينكه همين انسانها خود را آزاد حس
مىكنند، نگاهشان به هستى- از انتخاب آزادانه و ساده يك كفش گرفته
تا نگرش سياسى به مناسبات اجتماعى - تغيير مىكند: هر چه را دارند،
مال خود مىپندارند نه تحميل شرايط ديگران و طبعاً از نيروهاى مبهم
و اسرارآميز هم در زندگى آنها خبرى نيست. از اين مرحله بهبعد است
كه شخص مسؤوليت راستين در خود حس مىكند؛ همانطور كه اليدا چنين
احساسى پيدا كرد. بهعبارت ديگر ايبسن، در اين نمايشنامه قيد و
بند، مهار و عدم آزادى و آزادگى را آن نيروى پرابهام و رازناكى
(دراينجا دريا و موجود دريايى) نشان مىدهد كه حتى سبب گرايش فرد
به انحراف مىشود. دعوت تبآلود دريا از روح متلاطم اليدا، كه
ظاهراً در ساحل آن زاييدهشده و رشديافته بود، دريايى كه براى او
مظهر شادى و عشق به زندگى و پيوستگى نمادين با يك غريبه بىنام و
نشان بود، ظهور و محو اسرارآميز اين مرد پررمز و راز و نيز ترك
دريا، همه و همه اشارههايى هستند از قيد و بند اين زن؛ و از
ديدگاه خودش گناهى جبرانناپذيرند كه با درد ناپديد شدن مرموز مرد
و دست و پنجه نرم كردن با احساسات ناخوشايند و هولناك و بيچارگى در
يك خانه بىعاطفه انتقام مىگيرند. و صد البته شر همه اينها كنده
نمىشود مگر با اين احساس كه "اين منم كه بهطور قائم به ذات،
مىتوانم تصميم بگيرم." - چيزى كه ايبسن در اين نمايشنامه به تصوير
مىكشاند تا درواقع بازنمايى هنرمندانهاى از موضوع "از
خودبيگانگى" را به خواننده عرضه كرده باشد؛ موضوعى كه تا امروز هم
به قوت خود باقى است: هر انسانى، كشور، شهر، محل كار، خانه و
كاشانهاى را كه با تمام وجود از خود و با خود نداند و در نهاد خود
نداند و نبيند، دستخوش احساس ازخودبيگانگى (اليناسيون) مىشود.
ايبسن كه معتقد بود "خويشتن تو همان حقيقت است." عملاً در اين
نمايشنامه و "خانه عروسك" و "مرغابى وحشى" و "اشباح" به اين نتيجه
مىرسد كه حرف فوق را به "خويشتن تو براى تو كافى است." تغيير دهد.
در نمايشنامه "خانه عروسك" كه آن را يكى از شاهكارهاى
نمايشنامهنويسى مىدانند و هنوز در تئاترهاى اروپا به نمايش درمى
آيد، باز شاهد جدال نيروهاى خِرَد (نيروى آپولونى) و غريزهگرايى
(ديونيزوسى) هستيم. در اين اثر، نورا نمونهاى از زنهايى است كه
خود را فداى شوهر و خانواده مىكنند. شوهرش هلمر، او را چونان
عروسكى مورد محبت قرار مىدهد.
بانوى كوچكاندام نيز شوهرش را تا
آنحد دوست دارد كه براى معالجه او، با جعل امضاى پدر خود، وام
مىگيرد، اما موضوع را به كسى نمىگويد. او باور دارد "كه هر زن
ديگرى هم بود، همين كار را مىكرد." او باطناً حتى به اين راز
افتخار مىكند و به آن مىبالد. روزهاى متمادى كار مىكند اما
بهسادگى نمىتواند بدهىاش را پرداخت كند. شوهرش به رياست يك بانك
منصوب مىشود. در همين بانك شخصى بهنام كروكستاد كار مىكند كه او
پول وام را به نورا تحويل داده بود. كروكستاد از فرصت استفاده
مىكند و از نورا مىخواهد كه شوهرش را وادارد تا مقام بالاترى به
او بدهد، وگرنه راز او را برملا خواهد كرد. نورا دچار دوگانگى و
تشويش مبهمى مىشود كه خود نيز از علل دقيق آنها بىاطلاع است. از
يكسو فكر مىكند كه شوهرش خود را در خطاى او سهيم مىگرداند، از
ديگرسو فكر مىكند كه اگر عكس اين اتفاق تحقق پذيرد، والامنشى
شوهرش زير سؤال مىرود و به قول خودمان "شوهر از چشمش مىافتد" اين
لحظهها از آن لحظههايى است كه بعدها كسانى همچون كامو و سارتر
مقالات متعددى دربارهاش نوشتند. اينها هستند آن چيزى كه "موقعيت"
يا "وضعيت" خوانده مىشوند. از نظر فرايند روايت، "موقعيت" جايگاهى
است كه شخصيت يا شخصيتها- و نيز خواننده- معطوف به وجوهى از هسته
يا تصوير مركزى يا كانون (تراژيك يا غيرتراژيك) روايت مىشود. اين
گونه اتفاقها براى خود ما نيز مىافتد: اگر دوست صميمىمان كه او
را باور داريم و دقيقاً مىدانيم كه در حسابش چهقدر پول دارد، روى
ما را زمين بزند، بيشتر از اينكه عدم حصول پول آزارمان دهد،
فروريزى آن دوست شكنجهمان مىكند. چهبسا در طولانىمدت از همهكس
دلچركين شويم و قيد دوست و دوستى را بزنيم. بارى، هلمر بهنوعى به
نامه حقالسكوتطلبانه كروكستاد دست مىيابد. اما فورى نگران شهرت
و آينده شغلى خود مىشود و نه موقعيت همسر نازنينش. نورا اجازه
مىدهد كه حقارت درونى شوهرش سرريز كند. كروكستاد در نامه بعدى از
مطالبات خود صرفنظر مىكند و هملر مىفهمد كه خطر رفع شده است.
اما نورا چنان دستخوش غربت مىشود و خود را نسبت به شوهر بيگانه
مىبيند كه تصميم مىگيرد همه چيز را رها كند و گوشه عزلت اختيار
كند.
اميل زولا روزگارى گفته بود: "من شخصيتهايى را انتخاب مىكنم كه
بهطور كامل زير سلطه سلسله اعصاب و جريانهاى احساسى خود بوده و
به اين ترتيب اختيار و حق انتخاب از آنها سلب شده باشد." با اينكه
شاهد رگههاى بارزى از اين انديشه ناتورآليستى در همين نمايشنامه
هستيم، اما با آنچه از نورا و در نمايشنامه بانوى دريايى از اليدا
مىشنويم، به حرف آزادىخواهانه خود ايبسن مىرسيم كه: "آزادى
حقيقى و آزادى اجتماعى و معنوى بايد در ارتباط تنگاتنگ با وجدان
فردى و آزادى انديشه باشد." گرچه عدهاى اين نمايشنامه را جانبدارى
از حقوق زنها دانستهاند، اما او در اين نمايشنامه به دنبال
غايتگرايى و كمالطلبى اخلاقى است. و چون نورا اثرى از اخلاق
مطلوب خود نمىبيند، پس جدايى نمادينى بين امثال خود - از جمله شخص
ايبسن- و جامعه پديد مىآورد. نورا مىگويد: "بايد خودم همه چيز را
ياد بگيرم، تو نمىتوانى بهجاى من ياد بگيرى... من وظيفهاى ديگر
پيش رو دارم كه همانقدر مقدس است، وظيفهام نسبت به خودم." و خانه
و شوهر را مىگذارد و مىرود. فروريزى مرد نزد نورا، يك تراژدى
است؛ منتها طبق معيارهاى مدرنيستى و نه كلاسيك. تعرف كلاسيك ارسطو
(و نيز هگل و پلخانف) از تراژدى، كه تراژدى يعنى عمل، كنش و
اكسيون؛ يعنى آنچه در بيرون اتفاق مىافتد، اينجا معنايش را از
دست مىدهد. حالا تراژدى در "درون" اتفاق مىافتد - درون انسانها!
در ضمن لازم نيست كه تراژدى حتماً در حوزه زندگى نخبهها و
قهرمانان اتفاق بيفتد و به لحاظ كنش تاريخى هم حتماً مرگ قانونمند
قهرمانى تلقى شود كه حامل انديشهها و سليقههاى نوينى است و با
دنياى كهن به مقابله برخاسته بود، بلكه در زندگى مردم معمولى هم رخ
مىدهد. از اين منظر تراژدى اتفاقافتاده در "خانه عروسك" از
ديدگاه حضور عينى مورد تأكيد قرار مىگيرد. چون در مدرنيسم به قول
چرنيشفسكى و هنرى جيمز (كه او نيز از دوستداران افراطى ايبسن بود)
، تراژدى را بايد در "هر رخداد دهشتناك"، در "هر پايانِ وحشتناك" و
در هر يك از "رنجهاى بشريت" جستجو كرد. اتفاقى كه در
نمايشنامههاى "مرغابى وحشى"، "اشباح"، "جان گابريل بوركمن"، "دشمن
مردم"، "هدا گابلر"، "با چشمهاى باز مىميريم" و نمايشنامه
هولانگيز "روسمر شولم" نيز در ترازهاى مختلفى ديده مىشود. "هدا
گابلر" و "روسمر شولم" دو نمونه بارز از آن نوع ويرانگرىها و
خودويرانگرىهايى هستند كه در ابتداى مقاله به آن اشاره شد. اما
وجه مشترك تمام آثار او اين است كه بيشتر انسانها فكر مىكنند
نوانديشاند و در صدد اعتلاى روحى خويشاند، درحالىكه در عمل زير
سلطه نيروهاى ناشناخته "ناخودآگاه" هستند. همه پس از رسيدن به نقطه
دلخواه، از شور و تب و تاب مىافتند و نيتى كه در نهان داشتند
پژمرده مىشود. اين تغيير جهت و روحيه، اين دست شستن و احساس
دلزدگى و اين لحظهها اوج خلاقيت نويسنده و در عينحال فراز بُهت و
اضطراب خواننده است. در زندگى روزمره خودمان هم، خيلىها زمانى
دستشان به معبود مىرسد يا خانه و شىء دلخواه در اختيارشان
گذاشته مىشود كه "ديگر دلشان از همهچيز زده شده است." پس،
سرانجام با خودكشى، ترك ديار و انزواجويى، شكست خود را تكميل
مىكنند. اينها معروف شدهاند به "انسان ايبسنى". آيا بشر اين مرز
را پشت سر گذاشته يا دارد آن را تجربه مىكند يا در آينده به اين
وضعيت مىرسد؟ اينها پرسشهايى است كه امروزه در "روايتهاى مشترك
فلسفه و ادبيات" هر نويسندهاى به گونه خاص به آن پاسخ مىدهد.