نوبت وصل و لقاست

 

شهرام عديلي پور
Sh_adilipoor@yahoo.com
 
نگاهي به رمان بادبادك باز اثر خالد حسيني
بادبادك باز رماني است جذاب و خواندني اما تلخ و دردناك. روايتي است از تاريخ پر از رنج ودرد افغانستان در دهه هاي اخير كه پاياني خوش و اميد بخش بر آن رقم مي‌خورد. بادبادك باز شرحي است از وفاداري و بي وفايي، خيانت و عشق، دوستي و برادري. و با عبور از ميان آتش و خون و جهل و تعصب گريزي ست به دوران با صفا و صميميت كودكي، دوران بي خيالي و بي پروايي و بازيابي و كشف چيزي در آن گذشته هاي خوش كه آن پايان آرامش بخش و اميد بخش بي مدد آن ممكن نمي‌شود. اين رمان با تمام فراز و فرودش و گذار از جنگ و خشونت و تعصب و جهل و ويراني سرشاراست از زندگي و شور و تپش و زايايي.
رمان با مرور خاطرات كودكي امير شخصيت اصلي داستان آغاز مي‌شود. ساختار داستان دايره‌اي شكل است كه با چشم اندازي از پارك گلدن گيت1 و بادبادك‌هاي آبي و قرمزي كه در آسمان مي‌چرخند و زورق‌هايي كه در نور آفتاب بعد از ظهر روي درياچه‌ي اسپركلز سير مي‌كنند آغاز مي‌شود و با بادبادك هوا كردن توسط امير در پارك اليزابت در ايالت فرمونت ايالات متحده پايان مي‌يابد. فصل اول رمان فشرده اي است از آن چه در طول داستان قرار است روايت شود و ما هنوز چيزي از آن نمي دانيم و در واقع كل داستان فرصتي است تا همين اولين فصل يك صفحه اي باز و گره‌هاي داستان گشوده شود. نويسنده اما با مهارت و زيركي اين كار را انجام داده‌است و روايت داستان را به گونه‌اي پيش برده‌است كه هيچ كجا ماجراها لو نرود و تا پايان مخاطب را به دنبال خود مي‌كشد تا رازهاي نهفته در همان فصل اول؛ در پايان داستان بر ملا شوند. با اين تمهيد زيركانه و اشاره به ماجراهاي اصلي داستان كه به گونه اي پيش گويانه2 در فصل اول آمده و كنجكاوي مخاطب را بر انگيخته داستان كشش و تعليقي جانانه مي‌يابد و رماني خواندني شكل مي‌گيرد.
ساختمان داستان با همه ظرايف و ريزه كاري‌هاي‌اش از همان نخست با دقت مهندسي شده‌است. نويسنده طرح كلي داستان را با تمام عناصرش به گونه‌اي حساب شده و دقيق از همان آغاز در ذهن خود طراحي كرده‌است. عناصر مهم و اصلي داستان تا پايان به مدد يك ديگر مي‌آيند و يك ديگر را پشتيباني مي‌كنند و خرده روايت‌ها در جهت تكميل روايت اصلي شكل مي‌گيرند تا زير لايه‌هاي داستان تكميل شوند و هدف نويسنده به تمامي تامين گردد. براي نمونه تعدادي از عناصر مهم و تكرار شونده‌ي داستان عبارت‌اند از: بادبادك، قلاب سنگ، لب شكري، كلاه كپول، حسن، امير، سهراب و آصف. بي شك مهم ترين عنصر داستان بادبادك است كه از همان سطرهاي اول خودنمايي مي‌كند. بادبادك نماد عشق و دوستي و صميميت و برادري و رهايي و يگانه گي است يعني همان مفاهيمي كه دوام و قوام يك ملت به آن‌ها وابسته است. افغانستان در دوران خوش صلح و آرامش و بي خبري‌اش با همين مفاهيم، زنده و پابرجاست و درست از زماني كه دوستي و برادري و عشق و وفاداري از بين مي‌رود به روز سياه مي‌افتد. درست از همان لحظه‌ها اشغال و جنگ و خشونت و ويراني و تباهي آغاز مي‌شود و با حاكميت گروه خشن، وحشي، نژاد پرست و عقب مانده‌ي طالبان زندگي به محاق مي رود و تمام جلوه هاي زندگي محو و كم رنگ مي‌شود. در چنين فضايي بادبادك بازي هم ممنوع مي‌شود. اين خشونت و زوال و ويراني در تكرار وحشت آورش ادامه مي‌يابد و گريزي از آن نيست مگر آن كه دوباره بادبادك‌هاي صلح و دوستي بر فراز آسمان به رقص در آيند. اما چه گونه؟!
آقا توفان پدر امير نماينده‌ي هويت افغانستان است. اصلن گويي او خود افغانستان است، افغانستان پدر. او كه عاشق وفادار و راستين ميهن خويش است يك روشن فكر پراگماتيست است. مردي آزاده، تنومند، با اراده، مغرور و سخت كوش، قوي هيكل و موفق در كار تجارت و به طور كلي موفق در زندگي. او در دوران اسارت و اشغال ميهن اش چاره اي ندارد جز آن كه با از دست دادن تمام آن چه در گذشته داشته است در غربتي تلخ و در اثر يك بيماري دردناك با حفظ غرور و عزت نفس اش جان سپارد. كمي پيش از اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروي حسن كه بعدها معلوم مي‌شود برادر ناتني امير است و همين است كه اين قدر پدر به او عشق مي ورزد در اثر دروغ و خيانت امير مجبور مي‌شود به همراه پدر ظاهري‌اش علي خانه ي پدري را ترك كند. اين جا نقطه‌ي آغاز زوال و ويراني افغانستان پدر است. در واقع از اين پس توفان ( افغانستان پدر ) دو پاره مي‌شود و به امير و حسن كه دارند براي هميشه از هم جدا مي شوند تجزيه مي‌شود تا هر يك در گوشه اي از جهان و دور از هم قرار گيرند. امير وارث قانوني و مشروع پدر كه از قوم پشتون ست به آمريكا پرتاب مي‌شود تا روزگار به ظاهر خوش و آرامي را دور از آتش و خون، در جهت توسعه و موفقيت آغاز كند و حسن فرزند نا مشروع و غير قانوني توفان كه هزاره اي نژاده است ( و مگر تمام افغاني ها از دو قوم پشتون و هزاره تشكيل نشده اند؟ ) در ميان خون و آتش و خشونت و ويراني مي‌ماند تا پلي باشد براي پيشرفت و موفقيت امير. او قرباني مي‌شود تا امير سر بر آورد. كار امير اما هرگز بي نيمه‌ي جدا نشدني خود و برادر رضاعي و ناتني اش سامان نمي گيرد. امير براي كشف نيمه‌ي واقعي خود و بازيابي هويت گمشده‌اش كه سعادت او جز با يافتن دوباره‌ي او و با وصال او ممكن نمي‌شود خطرمي‌كند و مقام امن و آرام و عافيت را رها مي‌كند، همسر زيبا و معشوق خوب‌اش را رها مي‌كند، بي آن كه بداند دارد به سوي نيمه‌ي خود و برادر فداكار و عزيزش روان مي‌شود. امير ناچار ست اين سفر را كه به سير و سلوكي معنوي مي‌ماند و طريقتي است براي رهايي و خودسازي و خودشناسي آغاز كند. او كشور امن و آزاد و پيشرفته و مدرن ايالات متحده را با همه زيبايي‌ها و امكانات‌اش ترك مي‌كند چون كه اين امنيت و رفاه ظاهري از آن او نيست، عاريه‌اي است. او بايد به جست و جوي حقيقت خويش روان شود تا آرامش واقعي را باز يابد. پس به سوي افغانستاني روان مي‌شود كه پامال تاريخ و لگد كوب سرنوشت است، آري به سوي سرزميني نفريني و فراموش شده؛ افغانستان مادر كه هم‌چون مادر خودش به محض تولد از دست اش داده است و هيچ از او نمي داند.
رنج بي پايان و جان گداز امير از همان زماني آغاز مي‌شود كه در زمستان 1975 در سن 12 ساله گي شاهد صحنه ي تجاوز به حسن است، تجاوز به همان يار وفادار و فداكاري كه براي سربلندي و پرواز او تن به خطر مي‌دهد و دم بر نمي‌آورد و امير بزدلانه تماشا مي‌كند و هيچ اقدامي در جهت نجات او نمي‌كند. از اين پس امير خوش بختي و آرام و قرار خود را از دست مي‌دهد و در سياه چاله‌اي نكبت بار سقوط مي‌كند كه اين نكبت و ظلمت حتا در دوران تاهل خود در كنار همسر زيباي‌اش و در دوران شكوفايي استعداد نويسندگي‌اش در آمريكا دست از سر او بر نمي دارد و تلاش او براي فراموشي آن خاطره‌ي دردناك و شرم آور ناكام مي‌ماند. او مجبور است و بايد بايد بايد تا پاي از دست دادن جان خطر كند و به سرزمين مادري سفر كند يا به تعبيري به زهدان خود باز گردد تا شايد آن رنج و درد جان كاه و كهنه را التيام بخشد. او پس از ملاقات رحيم خان دوست ديرين و يار وفادار پدرش در پاكستان از مرگ حسن و همسرش فرزانه با خبر مي‌شود و در مي‌يابد حسن برادر خودش بوده نه نوكر و خدمت‌گزار خانوادگي شان. پس براي نجات تنها يادگار و بازمانده‌ي حسن يعني سهراب به كام اژدها فرو مي‌شود تا دوران كودكي دير هنگام و ناتواني اش را در سن 38 ساله گي پشت سر گذارد و به بلوغ رسد. بله او به كام اژدهاي طالبان فرو مي‌شود و براي نجات سهراب از چنگ آصف با او وارد نبرد مي‌شود. امير سرزمين مادري اش را ويران و تباه شده مي‌يابد اما مگر آن اژدهاي خون خوار همان اژدهاي جهل و جنون و تعصب نيست؟ مگر طالبان بخشي از واقعيت زنده ي افغانستان نيست؟ طالبان هم غير خودي و بيگانه نيست. افغانستان از بيگانه در رنج نيست كه با او هر چه كرده‌است آن آشنا كرده‌است. بله آصف هم فرزند افغانستان است اما فرزندي ناخلف. او هم نيمه‌اي ديگر از امير است اما نيمه‌اي كاذب و اهريمني كه امير بايد براي نجات خود و يادگار و بازمانده‌ي برادر عزيزش با او وارد نبرد شود. در صحنه‌اي كه از جهاتي شباهت گونه‌ اي به تراژدي‌هاي بي بديل شاهنامه ( كتاب محبوب و عزيز امير و حسن از دوران كودكي ) يعني نبرد رستم و سهراب و رستم و اسفنديار دارد، او و آصف به مصاف هم مي روند. در اين نبرد نابرابر اما امير شكست مي‌‌خورد و چيزي نمانده تا قرباني جهل و تعصب و نژاد پرستي آصف مسلح و فاشيست شود كه سهراب به دادش مي‌رسد و جان اش را نجات مي‌دهد. همان سهراب هزاره. سهراب ناگهان با قلاب سنگ‌اش كه تنها ميراث او از پدرش حسن است دست به كار مي‌شود و گوي فلزي سختي را كه از ميز واژگون شده روي زمين جامانده به سوي چشم آصف پرتاب مي‌كند و با كور كردن چشم فتنه هم‌چون رستم كه تير گز را نثار چشم اسفنديار مي‌كند شر را مغلوب مي‌كند و خودش و امير نيمه جان را از مهلكه مي‌رهاند. اين دومين باري است كه قلاب سنگ جان امير را از دست آصف اهريمن خو نجات مي‌دهد، نخستين بار در 12 ساله گي حسن با تهديد آصف به وسيله‌ي قلاب سنگ امير را از مهلكه مي‌رهاند و اين بار پسرش سهراب همان كار را مي‌كند تا وصال و يگانه‌گي امير با تنها بازمانده و وارث نيمه ديگرش حسن ممكن شود. پاره شدن لب امير در اثر ضربه‌هاي پنجه بكس آصف كه اكنون خون از آن جاري است يادآور لب شكري حسن است و اين جاست كه با شكل گرفتن اين تصوير، وصال با يار ديرينه و نيمه ي گمشده كامل مي‌شود. چنين است كه رنج و درد 26 ساله‌ي امير در ميان ضربه‌هاي بي امان آصف و شكستن دنده‌ها و استخوان‌ها و دندان‌هاي‌اش و پاره پاره شدن پيكرش پايان مي‌يابد و او در حين لذت عميقي كه از اين ضربه ها ادراك مي‌كند از آن سياه چاله خارج مي‌شود و به رستگاري مي‌رسد. جسم ويران مي‌شود اما رنج روح پايان مي‌يابد و به اين ترتيب امير كفاره‌ي گناه خيانت آميز خود را نسبت به حسن پس از 26 سال مي‌پردازد و رها مي‌شود، آسوده مي‌شود و ميان گريه مي‌خندد.
اكنون كه اهريمن نابود شده و وصال صورت گرفته است افغانستان مثالي از رنج رها شده و از دوپاره‌گي و تجزيه رهيده‌است. نوبت وصل و لقاست. تصوير نمادين كامل شده‌است و اين نويدي است براي آزادي افغانستان. هنوز اما اندكي صبر بايد كه سحر نزديك است. امير سهراب را با خود به ايالات متحده مي‌برد. اندكي پس از بازگشت او به آمريكا حادثه ي 11 سپتامبر رخ مي‌دهد و در پي آن ارتش ايالات متحده به افغانستان هجوم مي‌برد و رژيم قرون وسطايي و نژاد پرست طالبان سقوط مي‌كند. باز افغانستان از فراموش خانه‌ي تاريك تاريخ سر برون مي‌آرد و پا به روشني جهان امروز مي گذارد و به خانواده‌ي جهاني مي‌پيوندد. باز بادبادك‌ها در آسمان به پرواز در مي‌آيند اما اين بار در پارك اليزابت و در جريان جشن باستاني نوروز.
به اين ترتيب خالد حسيني موفق مي‌شود رماني جذاب و زيبا به رشته‌ي نگارش در آورد كه هم شرح قسمتي است از تاريخ ميهن‌اش و هم داستاني از سير و سلوك معنوي و سفري دروني كه سرانجام منجر به رستگاري مي‌شود و با عبور از تاريكي، رسيدن به روشني ممكن مي‌شود. در پايان جا دارد از ترجمه‌ي بسيار خوب و زيباي مهدي غبرايي كه اين رمان را به ادبيات با شكوه و سرافراز فارسي تقديم كرد ستايش و تقدير كنم. دست آقاي غبرايي درد نكند.




1- گلدن گيت ( golden gate ) نام پاركي در ايالت كاليفرنياي ايالات متحده ي آمريكا.
2 - foreshadowing

  اول صفحه



 

یادداشت

ستاره‌ها آب مي شوند

هدايت، راوي آگاهي غير رسمي

تنوع در جهان نگری و دیدگاه

نوبت وصل و لقاست

شعر

داستان

آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

در سايه چوبك:

حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

دریغا مردی و سنگی!

تنگسیر بی گور

سفر به تنگسير سينما

چه کسی از صادق چوبک می ترسد؟

معرفی کتاب

ارتباط با ما